تبلیغات در اینترنتclose
رومنس| هانیه کاربر انجمن
رومنس| هانیه کاربر انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 204
نویسنده پیام
hannie آفلاین


ارسال‌ها : 4
عضویت: 5 /6 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 20


رومنس| هانیه کاربر انجمن
سلام بچه ها!
این اولین کتابی هست که میخوام توی سایت بذارم...(البته فکر کنم از سابقه م معلوم باشه!!!) میدونم که شما هم میخونید و اگر واستون جالب باشه دنبالش میکنید. تا قسمتیش رو نوشته ام که هرشب واستون میذارم بقیه ش رو هم تا شما اینارو بخونید من مینویسم. تاپیک نقد رو هم بعد از اینکه به شخصیتا و روند داستان شناخت پیدا کردید حتما میزنم تا شما هم حتما بیاید نقد کنید
این کتاب در باره ی دختریه که بعد از یه سری جریانات تازه از زندان آزاد شده و به درخواست "آقا شریف" که قبل از زندان رفتنش یه جورایی بهش کمک میکرده قبول میکنه تا کاری رو انجام بده که به عقیده ی "آقا شریف" تنها از دست رها برمیاد!! (این الان خلاصه نبوداااا...من اصلا بلد نیستم خلاصه بنویسم...این یه ...نمیدونم چی بود!!!

یکشنبه 05 شهریور 1391 - 13:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hannie آفلاین



ارسال‌ها : 4
عضویت: 5 /6 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 20



صدای جیر جیر تخت زیر ماهیچه های پاش نشون از همون جای همیشگی داشت، با این حال خندید. چون دیگه نیازی نبود عین روزهای دیگه با دست روزهای باقی مونده ی حبس رو بشمره. همین دیروز بود که عدد های معکوس به یک رسیده بودند و حالا امروز روز آزادی بود. با ذوق از تخت پایین پرید. بی اختیار خم شد و زیر تخت رو نگاه کرد. ساکش بسته و آماده انتظار آزادی رو می کشید درست عین خودش. به شبهایی که به همراه بقیه ی هم سلولی هاش ساک دیگران رو بسته بود فکر کرد. چقدر دلش می خواست این رسم دوست داشتنی که هم سلولی های کسی که آزاد میشد، شب قبل ساکش رو میبستن و هرکدوم چیزی به عنوان یادگاری لا به لای وسایلش میگذاشتن برای اونم اجرا بشه و حالا این اتفاق افتاده بود و احتمالاً یادگاری های بچه ها لا به لای لباسهایش جا خوش کرده بودن.
̠ بالاخره آزاد شدی!
سر بلند کرد. همه ی هم سلولیهاش دم در ایستاده بودن و با لبخند نگاهش میکردن.
̠ اوهوم. به قول شماها دارم بر میگردم به جهنم بیرون.
̠ لبخند روی لبش همه رو به خنده انداخت. سهیلا گفت:
̠ دِ نشد دیگه! جهنم بیرون واسه ما جهنمه وقتی آزاد میشی اون بیرون بهشته. اگه اینو یادت بره نگاه مردم کلافه ات میکنه و این دفعه واقعاً یه کاری میکنی که برگردی اینجا.
سارا هم با خنده و با همون لحن دلگرم کننده ی همیشگی گفت:
̠ آره. برو اون بیرون و به همه ثابت کن جای تو هیچوقت اینجا نبوده. برو بهشون بفهمون که توی این یه سال چی کم داشتن و حالا باید قدر چی رو بدونن.
̠ دیگه پیششون بر نمی گردم. آدم عاقل یه بار توی چاله می افته دفعه ی بعد حواسشو جمع میکنه تا تو چاله نیافته.
̠ مرجان- خانوم قهرمان پس اون بیرون چه جوری می خوای زندگی کنی؟
̠ واسه اون بیرون ،اون بیرون فکر میکنم. حالا باید به این شکم گرسنه برسم که صدای قار و قورش همه جارو برداشته.


در آهنی زندان با صدای ناهنجاری پشت سرش بسته شد برخلاف تصورش که فکر میکرد تنها به زندان آمده و تنها هم خواهد رفت صدایی غافلگیرش کرد:
̠ بالاخره تموم شد!
̠ صدای آشنایی بود که بارها و باهرها داخل زندان و از پشت تلفن ان را شنیده بود و حالا...
̠ آره تموم شد. اینم که چه جوری تموم شد مهم نیست . مهم اینه که تموم شد.
نگاهش از روی عینکش به ریش های سفید و دستمال گردن و کت شلوار اعیانی اش رسید.
̠ هنوزم خوش تیپین!
̠ آره. تو هنوزم اونجوری که دلت می خواد لباس میپوشی. یه سال پیش بود که این جمله رو بهم گفتی یادته؟
̠ آره. جلوی در دادگاه بود. خوب یادمه. همین لباسها تنم بود. (کمی مکث کرد و ادامه داد:) چه جوری فهمیدین کی آزاد میشم؟
̠ یه کاغذ روز شمار روی دیوار اتاقم بهم فهموند که امروز روز آزادی توئه. دلم واسه روزهایی که می اومدی و بهم کمک می کردی تنگ شده بود. گفتم بیام یه سری بهت بزنم.
̠ بازم با اون ماشین سیاه خوشگلتون اومدین؟
̠ تو هوز هم از ماشین مدل بالا یاد مرفه های بی درد می افتی؟
هر دو خندیدند و به سمت ماشین به راه افتادند. وقتی زندان از پنجره ی ماشین ناپدید شد رها آرام گفت:
̠ روزهای سختی بود. هنوزم تموم نشده. حالا باید با این مهر سنگین که من یه سابقه دارم زندگی کنم.
̠ مهم اینه که خودت می دونی بی گناه بودی بقیه رو بی خیال!
̠ این بقیه میشن اونهایی که باید بهم کار بدن خونه اجاره بدن یا خیلی چیزهای دیگه. نمیشه برم توی غار زندگی کنم. با این حال دلم نمی خواد کم بیارم.
̠ فکرشو نکن!
̠ چند دقیقه بعد ماشین جلوی ساختمان بلندی نگه داشت و هردو پیاده شدند.
̠ محل کارتون عوض شده؟
و با چشم دنبال تابلویی که اسم آقای شریف را نشان بدهد گشت اما تنها چیزی که بود یک تابلو با نام ( شرکت بازرگانی شریف) بود.
̠ یه پزشک هیچوقت نباید جای مطبشو عوض کنه چون مریض غریبه عین همسایه ی غریبه اس عادت کردن بهش سخته. بهت میگم اینجا کجاس دنبالم بیا!
و رها با خودش فکر کرد چقدر از زمانی که به جای ترسیدن از غافلگیر شدن ذوق میکرد گذشته است. آقای شریف چند قدمی جلو رفته بود که با صدای آرامی گفت:
̠ میشه اول بگین اینجا کجاس؟ دفعه ی آخری که نپرسیدم و وارد جایی شدم یه سال زندانی بودم.
سرش پایین بود ولی نگاه آقای شریف را احساس کرد و آقای شریف بعد از سکوت بلندی گفت:
̠ اینجا جائیه که می تونی توش کارکنی. شرکت خواهر زاده هامه.
̠ من میتونم کار پیدا کنم.
̠ حتی یه سال یپش هم که رفتی زندان به آدم سابقه دار کار نمی دادن الان که وضع بد تر هم شده. دفعه ی آخری که گذاشتم بی مزد و منّت کمکم کنی و ازت نخواستم پیش خودم و جایی که می خوام کار کنی مجبور شدم یک سال از پشت شیشه ملاقاتت کنم.
̠ اما...
̠ من به بابات قول دادم. نذار بد قول شم.
و دوباره به سمت ساختمان به راه افتاد. این بار رها هم دنبالش مطیعانه حرکت کرد.
حسابدار چنان شرکت بزرگی بودن برای رها که دانشگاهش را بعد از دو ترم به اجبار ول کرده بود، رویا بود. با این حال می دید که این رویا در جایی به واقعیت تبدیل شده. برای باور کردن این رویا بود که روی میز و لبه ی پنجره ی اتاقش دست کشید. انگار می خواست مطمئن شود که این یک خواب نیست و او از این به بعد در این اتاق کار خواهد کرد.
̠ خواهر زاده هام و پسر برادرم رفتن مسافرات. چند روز دیگه بر می گردن. لازم نیست تا اون موقع بیای سر کار ولی اگر خودت بخوای می تونی از همین فردا کارت رو شروع کنی.
رها در حالی که نگاهش را به زمین دوخته بود گفت:
̠ من هنوز حساب یک سال پیشم رو صاف نکردم حالا این ها هم اضافه شدن.
̠ قرار نبود از این حرفها بزنی. من به فکرت هستم و برای اینکه فکر نکنی به من بدهکاری در قبال این کاری که انجام دادم ازت دوتا چیز می خوام!
̠ دوتا چیز؟
̠ آقای شریف در حالی که از اتاق بیرون میرفت با خنده گفت:
̠ واسه اینکه بدهکارت بشم و تو انقدر با این حرفهای مزخرفت اعصابم رو خرد نکنی! اون دوتا کار رو هم تو ماشین واسه ات میگم.
رها هم لبخندی زد و دنبال او روان شد. ولی آقای شریف داخل ماشین هم سکوت کرده بود و این به رها می فهماند که برای گفتن حرفش دنبال جمله های مناسب می گردد.
̠ نمی خواد خیلی بالا پایینش کنین. هر جوری که به زبونتون میا د بگین.
̠ آقای شریف نگاهی به او انداخت و با لبخند گفت:
̠ اگه بهت بگم چقدر توی این یک سال فکر کردم و الان زبونم بند اومده بهم میخندی. چقدر دلم می خواست به جای امروز یکی دو روز زودتر آزاد میشدی و من با این رسم ناجوانمردانه حرفم رو نمیزدم. می تونستم یکم آماده ات کنم واسه شنیدنش هرچند شاید چیزی که می خوام خیلی سخت نباشه ولی واسه من خیلی مهمه که تو با رضایت دلت انجامش بدی..) خنده ای کرد و ادامه داد:( یادمه واسه ات از اختلاف خودمو پویا گفتم. یادمه اونروزی که واسه ات درد و دل کردم تو حق رو به من دادی و من کلی از اینکه مقصر نیستم و قضاوت تو به نفع من بوده خوشحال شدم. ولی یادم رفته بود که هرکی یه طرفه به قاضی بره راضی بر میگرده. ولی پویاچند ماه بعد از اینکه تو رفتی زندان مهر رو از دهانش برداشت و چیزهایی رو گفت که فهمیدم اشتباه کردم. نه تنها من که خواهر هام هم اشتباه کردن. تا قبل از اون فکر میکردم چون در حق پیام پدری کردم در حالی که پدرش نبودم میتونم هر ادعایی بکنم ولی....رفاه به نظر من و خواهرهام و حتی پدرم مهمترین چیز بود برای همین هم تا می تونستیم پول ریختیم به پای بچه ها در حالی که زندگی فقط پول نبود.....بچه ها چیزهای دیگه ای هم احتیاج داشتند که ما نمی تونستیم بهشون بدیم. چیزهایی که ما تونستیم بهشون بدیم محبوبیت بین مردم و رفاه و پست و مقام بود. چیزهایی که اونها همیشه ازش متنفر بودن و ما هیچ وقت نفهمیدیم. سرمون رو بالا گرفتیم و افتخار کردیم که همه جوره تأمینشون کردیم. حتی الان هم که اینجا نشستم نمی دونم چی باید بهشون بدم تا حسابم صاف شه و بچه ها دوباره به سمتم برگردن. از این فاصله ای که روز به روز داره ایجاد میشه متنفرم و کاری نمی تونم بکنم.) نگاه عمیقی به رها کرد و ادامه داد:( این کارو واسه ام میکنی؟

یکشنبه 05 شهریور 1391 - 13:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hannie آفلاین



ارسال‌ها : 4
عضویت: 5 /6 /1391
محل زندگی: تهران
سن: 20


رومنس| هانیه کاربر انجمن
چی؟ من؟
̠ آره. بچه هارو به من و خواهرهام برگردون. دیگه نمیتونم اینجا بمونم و به چشم خودم شاهد باشم که بچه ها روز به روز دارن ازمون دور میشن. از امروز تا روزی که دوباره اعتماد و محبت به رابطه ی بین ما و بچه ها برگرده میرم کانادا.
̠ رها با گیجی سعی در تجزیه و تحلیل حرفهای آقای شریف داشت ولی نه تنها چیزی نمی فهمید، بلکه لحظه به لحظه گیج تر میشد.
̠ واقعاً نمی فهمم چی از من میخواین!
̠ اینو خودت می فهمی. بهت گفتم که خودم هم نمی دونم چه طور میشه بچه ها رو به روز اول برگردونم. تو اما شک ندارم که بالاخره میفهمی چه طور میتونی این کار رو انجام بدی.
̠ آخه...
̠ اما کار دومی که ازش حرف زدم...
رها انقدر گیج بود که حتی متوجه توقف ماشین نشده بود. لحظه ای بعد به خودش آمد و به دنبال اقای شریف از ماشین پیاده شد.
قای شریف با کلید در خانه را باز کرد و خودش داخل رفت و رها هم به اجبار دنبالش به راه افتاد. همیشه خانه ی آقای شریف را چنان جایی تصورکرده بود ولی باز هم با دیدن عمارت قرمز رنگ انتهای باغ احساس کرد که خواب میبیند. آقای شریف بی توجّه به او و عمارت به سمت ساختمان قرمز رنگ کوچکی که در سمت چپ باغ قرار گرفته بود حرکت میکرد. در ساختمان کوچک هم با کلید باز شد و رها در مقابلش هال کوچکی به همراه یک اتاق خواب و و آشپزخانه و سرویس بهداشتی دید.
̠ وقتی جوون بودم و مهسا و مهدخت و مهران ازدواج کردند برای اینکه راحت باشم خواستم برم و خونه بگیرم اما پدرم که می خواست همه ی بچه هاش پیش خودش باشن و همیشه از حال و اوضاعشون خبر داشته باشه دستور ساخت اینجا رو داد و من شدم صاحب این خونه ی کوچولو. جاش رو هم خودم انتخاب کردم. اینجا تنها جائی از باغه که هم به عمارت و هم به محوطه ی باغ دید داره. این پله هایی که میبینی هم میرسه به پشت بوم و جایی که من دراز میکشیدم و ستاره هارو میشمردم. گاهی هم با تلسکوپ رصدشون میکردم و لذّت میبردم. حالا چند سالی میشه که دیگه اینجا زندگی نمیکنم. ازشون خوب مراقبت کن. منظورم خاطره هامه!
و از اتاق خارج شد. رها بی اختیار به دنبالش دوید:
̠ صبر کنید. آخه این که نمیشه که. من اصلاً نمی دونم باید چه کار کنم. من حتی خواهر زاده هاتون و برادر زاده تون رو یه بار هم ندیدم. اصلاً من نمی دونم با این بچه پولدارها چه جوری باید رفتارکنم. توروخدا من رو اینجوری نذارید تو برزخ!
تقریباً به در ماشین رسیده بودند و راننده با ساک رها کنار در ماشین ایستاده بود که اقای شریف برگشت و با نگاه مهربانی گفت:
̠ دلم میگه میتونی کمکمون کنی و من نمی دونم چرا برای اولین بار به دلم اعتماد کرده ام.
بعد دست داخل جیبش کرد و در حالی که کیف کوچکی شبیه به جا مدادی بیرون می کشید ادامه داد:
̠ اینا چیزهائیه که شاید لازمت بشن. پول های توی اون کارت بانکی هم واسه اینه که اگه نخواستی واسه ام کاری بکنی بری و یه خونه واسه خودت بگیری. اگه نه هر جوری خواستی خرجش کن. یه آلبوم هم روی تختت توی اتاق هست که توش چیزهایی که فکر میکردم لازم باشه بدونی رو گذاشتم.....رها....فقط خودت باش. این خود توئه که همه چیزو درست میکنه. خودتو عوض نکن! خداحافظ.
̠و لحظه ای بعد در میان بهت رها و در حالی که ساکش بلا تکلیف کنار پایش روی زمین نشسته بود، ماشین سیاه حرکت کرد و کمتر از چند ثانیه بعد آقای شریف رفته بود و اورا هم چنان سردر گم رها کرده بود!

یکشنبه 05 شهریور 1391 - 17:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group