نازچتclose
رمان عشق و انتقام.
رمان عشق و انتقام.

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 815
نویسنده پیام
setareh آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2832
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 22
تشکرها : 382
تشکر شده : 1111
رمان عشق و انتقام.
نوشته m.sheibaniکاربر انجمن نودهشتیا.
دوستای عزیز سلام . می خوام نوشتن رمان عشق و انتقام را شروع کنم . یه رمان با یه داستان پر فراز و نشیب . میدونم اگه بخوام داستان را به شکلی که تو ذهنمه به طور کامل بنویسم احتمالاً یه رمان طولانی است که مجبور میشم توی دو جلد تمومش کنم . برای همین به کمک و راهنمایی های شما احتیاج دارم . اگر از خوندنش لذت بردید و به نظرتون ارزش خوندن رو داشت معرفی و توصیه مطالعه این رمان به دوستانتون را فراموش نکنید . چون واقعاً توی این راه به انگیزه دادن دوستان احتیاج دارم . اگر هم داستان را نپسندیدید من را به بزرگی خودتون ببخشید. . . خلاصه : داستان عشق و انتقام داستان زندگي زهرا از گدشته دور تا زماني نزديک به حاله . دختري که در يک محيط سخت زندگي مي کنه با کلي سوال توي فکرش که با جستجويش براي فهميدن حقيقت زندگي خودش و خيلي هاي ديگه را تغيير ميده . داستان نشون خواهد داد که دنياي اطراف ما ميتونه خيلي متفاوت تر از اوني باشه که در نگاه اول بنظر ميرسه ..
.

تابستان سال 1355 .
گرمای هوا کلافم کرده بود . هیچوقت نتونستم حِکمت اصرار خانم جون برای شستن اونهمه لباس چرک ، اونم توی اون ساعت روز ، زیر آفتاب تابستون رو بفهمم . یه جورایی کِرم داشت!!!!
حالا که دقت می کنم می فهمم همیشه همینجوریه . وادارم می کرد کل لباسهای اهل خونه رو بعد از نهار زیر آفتاب تابستون ، توی حیاط ، کنار حوض بزرگ بشورم . البته اگر الان زمستون بود عمراً از این خبرا بود .مطمئناً یه بهونه داشت که شستن لباسها بیفته برای دم غروب که خوشی زیر دلم نزنه !!!!
صدای خانم جون دراومد که :
- ذلیل مُرده ، پس چی شده اون قلیون ؟
خانم جون توی ایون زیر سایه لم داده بود به پشتی و زل زده بود بهم
- اومدم خانم جون ، یه دقیقه امون بده . بذار غذات بره پایین بعد بیفت بجون منِ بدبخت.
صدای جیغ جیغوی مهوش ، یعنی همون ذلیل مُردهِه، رفت رو مغزم . عینهو همین آفتاب تابستون که حس می کنم تمام توانشو برا سوزوندن تنم داره بکار میبرد . عرق از کل بدنم سرازیر شده بود . حس می کردم خورشید هم باهام لجه . اصلاً اونم یه جورائی کِرم داشت!!!!
مهوش با همه غروفرش قلیون بدست اومد کنار خانم جون نشست .
اسمم زهراست دختر کوچیک 16 ساله خونه . خواهرم مهوش که یکسال ازم بزرگتره و هیچ جوره آبم باهاش تو یه جوب نمیره . مامان طلعت که بهش می گیم خانم جون . داداش بی عارمون جواد، که با 24 سال سن هنوز ازدواج نکرده و همین ازدواج نکردنش شده خوره جون خانم جون . سجاد کوچیک ترین عضو خانواده که فسقلی با 6 سال سنش ، صبح تا شب جز بهم ریختن خونه و ورجه وورجه کردن دور حیاط و درست کردن هزار تا کار اضافه برای منِ بدبخت کار دیگه ای نداره . آقا جون یا همون حسین آقای محل ، از کاسبهای بازار که توی این سالهای مردسالار، آقامون نیست ، خدای خونه است!!! خوب میشه گفت اگه اون خداست خانم جون هم میشه پیغمبرش!!! البته با اون قد کوتاه و هیکل چاق وخپلش ... اصلاً ولش کن . با تصورشم خندم می گیره .
یهو صدای خانم جون از عالم هپروت بیرونم آورد .
- چیه ذلیل مرده با اون چشای ورپریده زل زدی بمن .
زیر لب غرید : جونور نیشش هم تا بناگوش بازه. سرمو انداختم پایین و شروع کردم به چنگ زدن به لباسهای توی تشت که باز صدای فریادش بلند شد که :
- بجنب .هزار تا کار سرمون ریخته . اگه بهت هیچی نگن می خوای تا شب لفتش بدی .
مهوش هم یه چشم غره بهم رفت و برام پشت چشمی نازک کرد و با گفتن یه ایشششش بلند و کشیده روشو ازم برگردوند.
از وقتی یادم میاد همینجوری بوده . اولین و بزرگترین علامت سوال توی زندگیم اینه ، که چرا تقریباً کلفت و توسری خور همه اهل خونه منم .مهوش هم دختر همین خانوادس اما نمیدونم چرا بیشتر کار خونه رو دوش منه. از شستن لباسهای پنج تا آدم گنده و یه فسقلی زلزله تا آماده کردن صبحانه و درست کردن نهار و شام و رفت وروب یه خونه بزرگ و کلی کارای ریز و درشت دیگه . خیلی دلم می خواست از آقا جون بپرسم چرا شرایطم اینجوریه و چرا حس می کنم توی این خونه عینهو یه غده سرطانی !!! باهام رفتار می شه ، اما میتونم تصور کنم اگه یه روز همچین خَبطی انجام بدم احتمال داره دندون سالم توی دهنم باقی نمونه. خانم جون هم که اگه نافرمانی میدید مسلماً وظیفه گزارش جریانات به خداوندگار خونه رو در اسرع وقت به انجام می رسوند!!!
جواد هرروز صبح با آقا جون از خونه میزنه بیرون و تا وقت ناهار که با آقا جون برمیگردن توی حجره است. بعد از خوردن نهار و یه چرت یک ساعته بعد از نهار باز دوتایی میرن بازار.
آقاجون هر روز دم غروب مثل برج زهر مار بر میگرده خونه ، اما جواد بیشتر اوقات یا شب خونه نمیاد یا اگر هم میاد مست و پاتیل ، یه ساعتی میاد که دیگه هیچکس بیدار نیست . معمولاً بعد از کار با دوستاي علافش توی کاباره هاي لاله زاره... معلومه که آقاجون خیلی هم از عادت های جواد راضی نیست اما زیاد به پروپاش نمی پیچه . شایدم یه جورایی نمی خواد روشون تو روی هم باز بشه و خدایی نکرده ، زبونم لال ، یه موقع اقتدارش توی خونه زیر سوال بره!!!
وضع مالی آقا جون خیلی خوب بود . حداقلش این بود که میدونستم غیر از اینکه جواد براش کار میکنه سه تا شاگرد توی بازار داره . البته ماکه چیزی از ثروتمند بودن خانواده ندیدیم . حالا این پولها کجا می رفت نمیدونم.
بعد از نهار جواد گفته بود یه سری کار توی انبار داره و باید زود بره اما آقا جون طبق عادت همیشگیش رفت تا یه یک ساعتی توی اتاق بزرگه توی ایوون بخوابه .
کمتر پیش میاد بشه با آقا جون هم صحبت شد .صبح تا شب خونه نیست وقتی هم هست باید فقط جلوش خم و راست شد و خورده فرمایش هاشو اجرا کرد .خانم جون تنها کسیه که توخونه آقاجون رو حسین آقا صدا میزنه و صد البته مورد الطاف ویژه آقا جون قرارمی گیره و به اسم "طلعت" خونده میشه!!! البته شرایطش در مقابل حسین آقا با ما فرقی نداره ، تا آقا جون خونه هست جز ترو خشک کردن آقا کار دیگه ای نداره.
از بچگی به انجام کارای خونه عادت کرده بودم . اما نمیدونم چرا مهوش از بچگی اجازه پیدا کرده بود بره مدرسه !!! یه جورایی برای خانواده حسین آقا عجیب بود. چون زن ، اینجا یعنی بشور و بساب و زائیدن و البته تلاش در جهت جلب رضایت مردان خانواده . اما خب اجازه اینکارو آقا جون صادر کرده بود و خانم جان هم ناچاراً مجبور بود بقول خودش " ننگ بیرون بودن دخترش رو " بجون بخره و صداش در نیاد . البته رفت و آمد مهوش مطابق خواست آقاجون شدیداً کنترل می شد و مطمئناً هیچکدوم نمی تونستیم تصور کنیم اگه یه موقع خدای نکرده مهوش خانم دیر برسن خونه چه اتفاقی ممکنه بیفته!!! همیشه همین درس خوندن برا من یه آرزوی دست نیافتنی بود . از بچگی خیلی دلم می خواست بتونم بشینم کتابای مهوش رو ورق بزنم که صد البته اگر متوجه میشد یه کتک درست وحسابی از اهل خونه می خوردم.
نیم نگاهی به خانوم جون انداختم . قیافه اش موقع کشیدن اون قلیون شاه عباسی خیلی خنده دار می شد. مهوش از جاش بلند شد و درحالی که به سمت اتاقش می رفت برا اینکه حرص منو در بیاره گفت :
- خانوم جون با اجازه من برم به درس هام برسم که خیلی عقبم.
مهوش اونقدر خنگ بود که تابستون هم باید درس می خوند . هفده سالش بود اما اونجوری که از حرفهای خانم جون شنیده بودم اگه می خواست درسشو تمام کنه حداقل باید سه سال دیگه میرفت مدرسه.
خانم جون در حال که به سقف ایوون خیره شده بود زیر لب غرید : نمیدونم حسین آقا چه فکری میکنه این ورپریده رو میفرسته مدرسه .می ترسم پیر بشه رو دستم بمونه .
توی خونه کلاً خانم جون من و مهوش رو ورپریده یا ذلیل مرده صدا میزد . گاهی فکر میکنم اصلاً اسم بچه هاش رو نمیدونه!!!
جواد همیشه کت و شلوار می پوشید با یه کلاه شاپوی همرنگ کت و شلوارش . یه دستمال یزدی قرمز رنگ همیشه از جیب کتش میزد بیرون یا دور دستش بود و گاهی هم که توی خونه بیکار میشد دستمالشو از جیبش می کشید بیرون و باهاش برا خنده ، سجاد رو مورد نوازش های شلاقیش قرار میداد !!!
داشتم آخرین تشت لباس هارو میشستم که یهو در خونه باز شد و جواد پرید توی حیاط و با صدای کشیده و گوشخراشش داد زد :
- ننِه، نَنِننننننه ، کجاست این تخم سگ ؟؟؟
نیم ساعت از رفتن جواد نمی گذشت . تا حالا سابقه نداشت جواد این ساعت برگرده خونه .

خانم جون هراسون بلند شد و داد زد : یا ابوالفضل ، چی شده جواد؟؟؟؟
صورت جواد سرخِ سرخ شده بود . گُر گرفته بود. دستمال یزدی قرمزشو انگار که یه تیکه جواهر وسطشه و میترسه که بشکنه گلوله کرده بود و کف دو تا دستش با احتیاط نگه داشته بود .
سجاد که یه گوشه ایوون خوابیده بود از جا پرید و عین گلوله از پله های ایوون دوید پایین به سمت زیر زمین که درش روبروی من بغل پله ها بود . جواد تا چشمش به سجاد افتاد به سمتش دوید اما تا به من رسید سجاد توی زیر زمین بود و در رو از پشت بسته بود .
انگار خودش میدونست چیکار کرده . جواد دم درِ زیر زمین در حالی که هنوز دستمالش کف دوتا دستش بود ، با پا به در زیر زمین لگد می زد .
هاج و واج زل زده بودم به جواد که خانم جون اومد لب ایوون و جیغ زد : جواد چیکار کرده این ورپریده ؟؟؟
جواد در زیر زمین رو بیخیال شد و رفت سمت خانم جون . از همون پایین ایوون دستش رو دراز کرد و دستمال رو گرفت زیر دماغ خانم جان . صدای فریادش بلند شد که :
- ببین ننه ، این توله سگ ریده توی دستمالم و گُذشته توی جیبم !!!
چشمای خانم جون چهارتا شد یه نگاه به صورت جواد کرد و یه نگاه به دستمال ، هنوزگیج بود و مغزش داشت موقعیت رو تجزیه و تحلیل می کرد!!! و یهو سرشو کشید عقب .فکر کنم بوی . . . ی سجاد معادلاتو حل کرد!!!!
سجاد برای خودش یه زلزله تمام عیار بود . کارهایی ازش سر میزد که به عقل جن هم نمی رسید!!! یادم افتاد موقع نهار سجاد لب ایوون نشسته بود و پاهاشو تاب می داد . کنار کت داداش جواد که ظهر ها که از سر کار برمی گشت و می رفت سر حوض بزرگ تا دست و صورتش رو بشوره ، از همونجا پرتش می کرد لب ایوون.
اما نفهمیدم دستمال جواد رو کِی برده بود برای تطهیر باسن مبارک و گذاشته بود سرجاش که کسی نفهمید... کلاً وقتی دسته گلی توی خونه به آب داده می شد کاره سختی نبود که بفهمی کار کیه!!!
جواد شاکی ادامه داد :
- راه افتادم توی راه حجره میگم چرا محله رو بوی گ.. برداشته .نگو گ.. توی جیب کت خودمه!!!
یهو آقا جون شاکی از اتاق اومد بیرون که
-چه مرگتونه خونه رو گذاشتین رو سرتون؟؟؟
سجاد با چشمای گردش از پشت شیشه نورگیرهای کوچیک زیر زمین که معلوم بود چیزی زیر پاش گذاشته و سرک می کشه تا بفهمه نتیجه دسته گلش چی میشه ، بیرون رو می پائید.
از دیدن قیافش خندم گرفت . گاهی می رفت روی مغزت . اما کلاً زنگ تفریحی بود برای خودش .
داشتم دسته گلش رو توی فکرم تجسم می کردم که داداش جواد برگشت . تا لبخند رو لبم رو دید یه نیم نگاه به آقا جون کرد و کشید زیر گوشم !!!!
با غیض بهم نگاه کرد و دستمالش رو پرت کرد تو صورتم .
-بشورش!
ورفت .
آقا جون یه لااله الا الله گفت و برگشت تو اتاق ، دو دقیقه بعد در حالی که کتش دستش بود اومد بیرون و رفت . همینجوری مات و مبهوت مونده بودم .
خانم جون رو دیدم که زل زده بود تو صورتم . شایدم دلش برام سوخت .
چرخیدم و نشستم سر تشت . نمیخواستم اشکهام رو که داشت تو چشام جمع می شد ببینه . توی این خونه دیوار از دیوار من کوتاه تر پیدا نمی شد. انگار من گلاب گرفته بودم به دستمال ، نه سجاد!!!!
با آستینم اشکهام رو پاک کردم . لباسها تمام شد . تشت لباسها و دستمال جواد رو برداشتم که ببرم پهن کنم که سجاد از زیر زمین اومد بیرون . زل زد تو چشمام و سرشو تا میتونست کشید سمتم و زبونشو برام در آورد . خنده ام گرفت . واقعاً بچه سِرتقی بود .
پهن کردن لباسها که تموم شد رفتم توی آشپزخونه . از حالا باید میرفتم برای درست کردن شام . توی آشپزخونه تا چشمم به سبزیهای رو زمین افتاد یادم افتاد باید اول سبزیها رو پاک می کردم . کف آشپزخونه نشتم و داشتم کارم رو انجام میدادم که باز صدای خانم جون رو از پشت سرم شنیدم :
- کارت با اون سبزی ها که تموم شد ، پاشو برو یه سر خونه بی بی عصمت ، فرستاده دنبالت . بقیه کارها رو میگم خواهرت تموم کنه .
و در حالی که به سمت حیاط بر میگشت ادامه داد :
- میری اونجا کارهاشو انجام میدی ولی قبل از غروب خونه باشی ها . نمیخوام بعد از حسین آقا برسی که زیر کمربند سیاه و کبودت کنه .تنها چیزی که توی زندگی خوشحالم می کرد همین رفتن خونه بی بی عصمت بود . بی بی تنها فامیل خانواده ما بود که میشناختم . عصمت خاله بزرگ آقا جون بود ولی شاید به خاطر سن زیادش بود که همه بهش می گفتند بی بی . البته شنیده بودم بی بی عصمت یه خواهر هم داره به اسم زینت اما هیچوقت ندیده بودمش .
از وقتی بچه بودم حداقل یه روز درمیون می رفتم خونه بی بی عصمت . تنها لحظات شیرین زندگیم . هیچوقت نشد آقا جون یا خانم جون یا حتی مهوش و جواد بیان خونه بی بی . اصلاً رفت و آمدی بین خانواده ما و بی بی نبود . خانم جون هم مشخصاً از بی بی بدش میومد . تنفرش از توی حرفهاش معلوم بود . اما هیچوقت مانع رفتن من به خونه بی بی نمی شد . و واقعاً دومین سوال بزرگ زندگیم ، موضوع بی بی عصمت بود . این که چجوری دستور بی بی برای دیدن من اینقدر سریع اجرا میشه . انگار یه جورایی خانم جون و آقاجون از بی بی میترسند . در حالی که من جز عشق و محبت از بی بی چیزی نمیدم . و چرا فقط من؟؟ یک بار نشد که بی بی سراغی از جواد یا مهوش بگیره .
پاک کردن سبزی ها که تمام شد رفتم توی اطاقم . چادرم و برداشتم و زدم بیرون . توی حیاط مهوش و دیدم که در حالی که داره میره سمت آشپزخونه چپ چپ نگام می کنه . محلش نذاشتم و از خونه زدم بیرون .
خونه بی بی یه کوچه بالاتر از خونه خودمون بود . تو دلم خدا خدا میکردم که رضا سر کوچشون نباشه . یه پسره ی علاف که همیشه سرکوچه با چشای هیزش منودید می زد . باباش توی کوچه بی بی میوه فروشی داشت . تازگیها پررو تر شده بود . متلکی می پروند و قاه قاه می خندید .
تا رسیدم سر کوچه ی بی بی ، حالم گرفته شد . سر کوچه تکیه داده بود به تیر چراغ برق . تا منو دید صاف وایساد و نیشش تا بناگوش باز شد . قدمهام رو تند کردم تا از جلوش رد بشم . یه نگاه به چپ و راست خودش کرد . وقتی دید کوچه خالیه یه قدم اومد سمتم . درحالی که پوزخند میزد گفت :
- سلام خانوم خانوما ، یه نگاه به زیر پاتون هم بندازین بد نیستا !!
سرم و پایین انداختم و قدمهام رو تند تر کردم و ازش گذشتم . از پشت صداش و شنیدم که با لحن زننده ای گفت :
- می خوامتتتتتتتت ، جیگر. شماراضی باش ماهم رضائیما!!!!
خیلی دلم می خواست یه بار بر میگشتم و هرچی از دهنم در میومد بهش می گفتم اما میدونستم کسی منو تو اون حال ببینه و آقا جون بفهمه زنده ام نمیزاره . نفس زنون رسیدم دم خونه بی بی . زیر چشمی یه نگاه به سرکوچه انداختم . برگشته بود کنار دیوارو از همون جا هنوز نگاهش به من بود . چند بار در زدم تا صدای سکینه رو شنیدم
- کیه؟؟؟؟ صبر کن اومدم
بی بی عصمت هم وضع مالیش خیلی خوب بود . نمیدونستم درآمدش از کجاست ، اما همینکه این خونه بزرگ قدیمی رو داشت و سکینه خانم کارهای خونه و پرستاریش و انجام میداد برای من نشونه ثروتمند بودنش بود . البته اون النگوهای طلای توی هر دو دستش که نصف ساعدش و پر میکرد توی نتیجه گیری من بی تاثیر نبود!!!
سکینه خانم طبق معمول با اخمهای توی هم درو باز کرد یه سلام بهش کردم و یه ماچ گنده پرصدا کاشتم رو لُپ رنگ پریدش ، که باز شاکیش کرد . سکینه یه مشت پوست و استخون بود . نمیدونم با این جثه چجوری کار می کرد . یه چهل پنجاه سالی داشت . توی دیدار اول شاید فقط یه زن غُرغُرو به نظر میومد . اما از وقتی داستان زندگیشو از بی بی شنیدم تحسینش می کردم و فهمیدم پشت اون ظاهر سرد چه قلب مهربونی داره .
خیلی وقت پیش زمان جوونیش ، شوهرش که یه کارگر ساختمونی بوده توی یه حادثه می میره . با اینکه بی بی می گفت از همون موقع کلی خواستگار داشته به خاطر دو تا بچه خردسالش ازدواج نمی کنه و با کارکردن توی خونه های مردم با چنگ و دندون بچه ها رو بزرگ می کنه . دختر و پسرش ازدواج می کنن و پسرش الان توی شهربانی مشغول به کاره. هفت ، هشت سال پیش هم که برای کار پاش به خونه بی بی باز میشه با محبت های بی بی برای همیشه اینجا موندگار شده.
توی دالان بلند خونه بی بی ، راه افتادم سمت حیاط و سکینه خانم در حالی که با پشت دست روی لپش می کشید غُر میزد :
- کِی آخه دختر تو می خوای بزرگ شی . کل هیکلم رو خیس کردی .
توی محوطه بزرگ حیاط ، بی بی روی صندلی چوبی کنار حوض زیر سایه درخت لم داده بود و بهم لبخند می زد .
شیرجه رفتم برای آغوشی که از همونجا رو صندلی برام مثل همیشه باز بود و سرم و روی سینش گذاشتم و چشمام رو بستم .
بی بی برام دوست داشتنی ترین موجود زمین بود . یه دست نوازشگر برای کسی که نوازش ندیده بود . یه قلب پرمهر برای کسی که مزه دوست داشته شدن رو نچشیده بود . چقدر آرام بخش بود آغوش بی بی.




امضای کاربر : انکه میروند نمیفهمد اما انکه بدرقه میکند خوب میداند کاسه ی اب معجزه نمیکند.
یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:42
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
setareh آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2832
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 22
تشکرها : 382
تشکر شده : 1111
رمان عشق و انتقام.
--------------------------------------------------------------------------------

دلم نمیخواست این لحظه ها بگذرند . دوست داشتم تا ابد از آغوش بی بی بیرون نیام . سَرم رو که بلند کردم باز لبخند بی بی بود و چشمهای مهربونش. یهو خنده رو لب بی بی خشکید . بی بی درحالی که نگاهش رو از صورتم بر نمی داشت پرسید:
- زهرا جان صورتت چی شده ؟؟؟
بیشتر بهم خیره شد و گفت : کسی کتکت زده؟ چرا صورتت قرمز شده؟ میدونستم اگه بهش بگم ممکنه الم شنگه راه بندازه . خندیدم و گفتم :
- نه بابا بی بی . تو فکر کن کارِ سرخاب سفیدابه !!!!
اینقدر جوابای پرت و پلا بهش دادم تا دوباره خندش گرفت . خانم جون و آقام فکر می کردند ، بی بی منو برای انجام دادن کارهای توی خونه ش میخواد . اما خبر نداشتن بی بی نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم .
کلی با بی بی گفتیم و خندیدیم . اما مگه بی بی بیخیال صورتم می شد . آخرش وادارم کرد قضیه دستمال جواد رو با آب و تاب براش تعریف کنم . ولی قسم ش دادم که قضیه رو فراموش کنه . سکینه خانم که داشت حیاط رو آب پاشی می کرد ولی گوشش توی دهن ما بود وقتی داستان و شنید از خنده ریسه رفت . خودم هم از یادآوریش خنده ام گرفته بود . ولی بی بی زل زده بود به دیوار روبرو . یه لحظه ترسیدم کار دستم بِده . خودم رو لوس کردم و گفتم :
- بی بی ، بخدا چیزی نشده . نخندی میرم هااا!!
مهربون نگاهم کرد . داشت اثر می کرد !!! ادامه دادم :
- قول بده چیزی به آقام نگی . باشه؟؟؟ قول؟؟؟؟؟
خندید ولی یه دفعه خنده ش رو خورد و در حالی که انگشت اشاره ش رو برام تکون می داد گفت :
- به شرطی که قول بدی اگه یه بار دیگه کسی توی خونه اذیتت کرد صاف بیای به خودم بگی . باشه؟؟؟
بهش قول دادم . بیچاره خبرنداشت اگر قرار بود به قولم عمل کنم هرروز باید میومدم پیشش برای گِله کردن . تا به خودم بیام دم دمای غروب بود . کم کم باید برمی گشتم .
دوست داشتم امروز دیگه دلم رو بزنم به دریا و یکی از سوالهای بزرگ همیشگی توی ذهنم رو ازش بپرسم . نمیدونم چرا ولی حس می کردم اگر فقط یک نفر باشه که میتونه پاسخ معماهای من رو بهم بده اون یه نفر بی بیِ .
بی بی تکیه داده بود به پشتی صندلی و چشم هاش و بسته بود . کنارش رو زمین نشستم و پاهام رو دراز کردم .
پرسیدم :
- بی بی ؟؟
- جانِ بی بی
- میشه یه سوال بپرسم؟
بدون اینکه تکون بخوره یا حتی چشمها شو باز کنه گفت:
- بپرس خوشکلم .
زمزمه وار جوری که فکر کردم خودم هم صدای خودم رو نمیشنوم پرسیدم:
- بی بی . . . داستان شما با آقاجون و خانم جون چیه؟ . . . چرا هیچوقت خونه ما نمیاین؟ . . . چرا هیچوقت یادی از مهوش ، جواد ، یا حتی سجاد نمی کنین؟ . . . چرا حس می کنم من رو اینقدر دوست دارین . . . اصلاً چرا . . .
بی بی برای عوض کردن حرف ناشیانه پرید وسط حرفم :
- پاشو ، پاشو که دیرت شده . کم کم داره شب میشه .
حالا که تا اینجا پیش اومده بودم نمی خواست پا پس بکشم . با التماس گفتم :
- آخه بی بی . . . .
نذاشت حرفم رو تمام کنم عصاش رو از کنار صندلی برداشت و از جاش بلند شد و بدون اینکه نگاهم کنه ، خیلی آروم گفت :
- پاشو عزیزم ، پاشو که هزار تا کار دارم که باید بهش برسم .
بی بی درحالی که یه دستش به عصا بود و یه دستش و پشت کمرش گذاشته بود ، به سمت ایوون خونه راه افتاد. از پشت سرش دور شدنش رو نگاه می کردم . اشک توی چشمام جمع شد . نمیدونم چرا حس می کردم ناراحتش کردم . دوست داشتم داد بزنم بی بی نرو غلط کردم . بی بی داشت از پله های ایوون به سختی بالا می رفت که چادرم و رو سرم کشیدم و از خونه بی بی زدم بیرون .
--------------------------------------------------------------------------------

خوشبختانه توی کوچه از اون پسره ی سمج خبری نبود . وقتی رسیدم خونه ، سجاد تو حیاط می دوید و با یه تیکه چوب ، یه لاستیک کهنه دوچرخه رو دور حیاط می چرخوند . رفتم توی اطاقم ، تا چادرم رو گذاشتم و اومدم بیرون خانم جون عینهو عجل معلق جلوم سبز شد . سلام کردم ولی وسط سلامم جوابم رو گرفتم :
- بدو ، بسه هرچی رفتی ولگردی ، برو آشپزخونه یه نگا به غذا بنداز ببین این ورپریده چیزی یادش نرفته باشه ، الاناست که آقات اینا برسن .
توی آشپزخونه مهوش پای قابلمه قرمه سبزی وایساده بود . سلام کردم . یه نگاه ، کل قد و هیکلم رو از پایین تا بالا ورانداز کرد و درحالی که با غیض تو چشام نگاه می کرد گفت :
- علیک !!!! معلومه کدوم گوری رفتی ؟؟ نمی بینین من درس دارم ؟؟ یه چند روز بجای سرزدن به اون عجوزه بمونی خونه یه کمک به خانم جون بِدی میمیری؟؟
بعد هم کتابش رو از طاقچه آشپزخونه برداشت و رفت . یه لحظه اونقدر از توهینش به بی بی شاکی شدم که می خواستم بپرم با انگشت چشماشو از کاسه در بیارم ولی به سختی جلوی خودم رو گرفتم .
میدونستم اگه سرو صدامون در بیاد خانم جون یه ساعت دیگه گزارش کامل حوادث روزانه رو با آب و تاب برای آقاجون تعریف می کنه و آقا جونم دست به کمربند میشه . پس خفه خون گرفتم و صدام درنیومد .
رفتم سراغ قابلمه قرمه سبزی . واقعاً آشپزی مهوش افتضاح بود . سفره و ماست و سبزی و ظرف و ظروف لازم برای شام رو آماده کردم و رفتم بیرون . همون موقع صدای باز شدن در حیاط و شنیدم . سجاد بالای پله ها ، پشت ستون بزرگ سنگی ایوون قایم شده بود و به سمت در حیاط سرک می کشید . در حیاط که بسته شد از پشت ستون اومد بیرون و رفت دنبال بازیش . خیالش راحت شده بود که آقاجون تنها اومده خونه . با دسته گل امروزش میدونست اگه داداش جواد برسه هنوز احتمال داره یه کتک درست و حسابی نوش جان کنه!!!
رفتم سمت آقاجون ودستم رو برای گرفتن کتش دراز کردم . جواب سلامم رو مثل همیشه فقط با تکون دادن سرش داد و آستین هاشو بالا زد و رفت سرحوض بزرگ . کت آقا جون رو روی جالباسی توی ایوون آویزون کردم و رفتم توی آشپزخونه .
توی این خونه ، اومدن آقا جون یعنی موقعِ شامه . سفره رو بردم بالا پهن کنم که مهوش رسید . حداقل برای اینکه صدای آقاجون درنیاد همیشه توی پهن کردن سفره و آوردن شام کمک می کرد . خانم جون و آقا جون توی ایوون نشسته بودن . داشتم سفره رو پهن می کردم که خانم جون گفت:
- حسین آقا نمی خواین یه دست برای جواد بالا بزنین؟
آقا جون که معلوم بود اصلاً حوصله این بحث همیشگی رو نداشت آروم گفت:
- تا وقتی خودش نخواد ، نه ، چیکارش کنم ؟ به زور که نمیشه براش زن گرفت .
خانم جون که آرامش آقا جون رو دید سر ذوق اومد یه کم جابجا شد و گفت :
- آخرش که چی ؟ حسین آقا ، میترسم اگه براش کاری نکنیم دیر بشه . مردم برای پسرمون حرف در میارنا!!!
زن گرفتن جواد هم برام قابل تصور نبود . نه اخلاق درست و حسابی داشت نه قیافه دخترکُشی
توی دلم گفتم بیچاره اونی که قراره زن این پسره بی عار بشه . دوست داشتم بشینم ببینم این بحث مثل همیشه به داد و هوار آقاجون و اشک های خانم جون ختم میشه یا نه ، ولی ضایع بود .سفره پهن بود و دیگه اونجا کاری نداشتم . مهوش هم با بشقاب ها رسید . برگشتم توی آشپرخونه . سینی مسی بزرگی که کاسه های ماست و سبد سبزی رو توش چیده بودم برداشتم و هول هولکی راه افتادم سمت ایوون . فضولیم گل کرده بود ، میخواستم زود برسم تا ببینم نتیجه حرفای خانم جون به کجا میرسه .
داشتم پله ها رو یکی در میون می رفتم بالا که چون سینی بزرگ بود و جلوی پام رو نمیدیدم توی پله آخر پام رو اشتباه گذاشتم و نتونستم خودم رو نگه دارم و خوردم زمین . با صورت رفتم توی سینی و بعدش پهن شدم وسط سفره !!!!
صدای جیغ خانم جون توی گوشم بود که سرم رو بالا آوردم . خانم جون روبروم اونور سفره تکیه زده بود به پشتی و ماست صورت و سینه ش رو سفید کرده بود و !!! جیغ زد :
- ورپریده مگه کوری ؟؟؟نمیتونی یه کاری رو مثل آدم درست انجام بدی؟؟؟
صورت چاق و تپل خانوم جون که ماست از زیر گلوش می چکید روی پاهاش خیلی خنده دار بود . نمیدونم چرا توی بُهت اون لحظه ، همینجوری که هنوز نیم خیز بودم تا بلند شم و چشم تو چشم خانم جون بودم ، یهو خنده رو لبم نشست .
آقاجون که توی اون لحظه از جاش پریده بود فکر کنم لبخندم رو دید چون همونجوری که چهار دست و پا هنوز رو زمین بودم پرید سمتم و یه لحظه انگار که چاقو توی پهلوم فرو کرده باشن ، یه درد شدید و سوزنده رو حس کردم . ضربه لگد آقاجون که توی پهلوم خورده بود چنان شدید بود که پرت شدم اونور سفره!!! هنوز صدای جیغ مهوش و خانم جون توی گوشم بود که چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم .


امضای کاربر : انکه میروند نمیفهمد اما انکه بدرقه میکند خوب میداند کاسه ی اب معجزه نمیکند.
یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
setareh آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2832
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 22
تشکرها : 382
تشکر شده : 1111
رمان عشق و انتقام.
--------------------------------------------------------------------------------

خواستم چشمهام رو باز کنم که نور زرد و خیره کننده یه لامپ روی یه سقف سفید ، دقیقاً روبروی چشمهام ، وادارم کرد باز چشمهام رو ببندم . چند ثانیه بیشتر طول نکشید که یادم اومد چه اتفاقی افتاد . من کجام؟؟؟
یه صدای ناله از بغل دستم شنیدم . سرم رو چرخوندم سمت صدا و در کمال بی میلی چشمامو باز کردم . یه پیرزن روی یه تخت چند متر اونور تر از من ناله می کرد . سرش رو طوری باند پیچی کرده بودن که یه چشمش زیر باند بود و دیده نمی شد . خواستم از جام بلند شم که دوباره هموم درد شدید. نفسم بند اومد و دوباره ولو شدم سر جام .
همینجوری که خوابیده بودم دور و برم رو وارسی کردم یه اتاق بزرگ به رنگ سفید ، البته با در و دیوارهای کثیف که دوتا تخت سمت چپم که یکیش رو پیرزن اشغال کرده بود و یه تخت اونورتر از تخت پیرزن ، ته اتاق یه بچه کوچک ، همسن و سال سجاد روی تخت خوابیده بود . کنار تختش یه خانم جوون که حدث زدم باید مادرش باشه روی صندلی نشسته و زل زده بود به بچه و با موهاش بازی می کرد . کنارش هم یه آقای جوون شیک پوشی با کت و شلوارو کراوات وایساده بود .احتمالاً اونم باباش بود .
دو تا تخت هم سمت راست من بود . اولی خالی بود و دومی هم کنار در ورودی که یه مرد میانسال روش دراز کشیده بود . یه پنجره کوچیک روبروی تختم رو دیوار نزدیک سقف که با دیدن بیرون فهمیدم هوا روشنه . یعنی شب تا صبح بیهوش بودم؟؟؟؟ پهلوم تیر می کشید . اونقدر دندون هام رو بهم فشار دادم که فکم درد گرفته بود .
از درد اشک توی چشمام جمع شده بود . با صدای باز شدن در ، سرم رو به سمت صدا چرخوندم که یه خانم جوون اومد داخل .
خواستم صداش بزنم که رفت سمت تخت اول و با یه چراغ قوه کوچیک خم شد روی مرد میانسال . کارش که تمام شد برگشت سمت من . با دیدنم ، یه لبخند تحویلم داد و اومد سمتم .
- سلام به خانوم خوشکل خودمون . میبینم که بالاخره رضایت دادی و از خواب پاشدی .
نالیدم :
- درد دارم . تورو خدا کمکم کنین .
یه نگاهی بهم کرد و رفت بیرون . دلم می خواست داد بزنم کدوم گوری داری میری؟ .
دو دقیقه بعد دو باره برگشت . یه آمپول دستش بود . خیلی ترسیدم . چشمهام رو محکم بهم فشار دادم اما هرچی صبر کردم از درد آمپول خبری نبود. یواش یه چشمم رو باز کردم که دیدم دستاش رو زده به کمرش و داره بهم نگاه می کنه . معلوم بود از بس به خودش فشار آورده تا نخنده صورتش قرمز شده بود . با دیدن یک چشم بازم نتونست خودش رو نگه داره و زد زیر خنده . یه نگاه به دو تا دستاش که هنوز به کمرش بود انداختم که فکر کنم منظورم رو فهمید . در حالی که سعی می کرد خنده اش رو جمع کنه با چشم اشاره ای به سرُم بالای سَرم کرد . آمپول تا ته سوزنش توی سرُم فرو رفته بود . بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت . حرصم گرفت از رفتارش . سَرم رو برگردوندم که دیدم همون آقای جوون داره بهم لبخند می زنه . چشم رو بستم و جوری که نشنوه زیر لب گفتم : رو آب بخندی .
حس می کردم دردم کم شده . نیم ساعتی گذشت تا باز همون خانم برگشت . اول رفت سراغ کوچولوی هم اتاقیم . نگاهش کرد و گفت :
- محمد آقای ما چطورن؟؟ خوبی عزیزم . نمیخوای دیگه خوب شی بری خونتون؟
چند دقیقه که با مامان و بابای محمد پچ پچ کرد ، باز با یه لبخند مهربون اومد سمتم .
- فعلاً که نمیتونی تکون بخوری ولی فردا مرخص میشی میری خونه .
در حالی که باهام حرف می زد چسبی که روی دستم بود رو کند و سوزن سرم رو از دستم بیرون کشید .
- دختر ، واقعاً جون سختی . فقط موندم چجوری از ایوون افتادی پایین که دو تا دنده ی پایینت شکسته ولی دست و پات زخمی نشده . حتی یه کبودی تو دست و پات نبود .
فهمیدم که به دکتر گفتند از ایوون افتادم پایین . ادامه داد :
- بهت یه آرامبخش زدم . کم کم باید اثر کنه .
یه بند حرف می زد. حوصله ی گوش دادن به بقیه حرفهاشو نداشتم . دلم هوای بی بی رو کرده بود . حتماً الان اصلاً خبر نداشت من تو چه حالی هستم . امروز که باید اینجا می موندم . فردا هم بعید بود بتونم راه برم و بهش سربزنم . حتماً می فهمید . دلم بدجوری شور می زد . اونقدر فکرهای جورواجور به سرم هجوم آورده بود که حس کردم سرم درد گرفت . شایدم اصلاً بهتر بود بی بی می فهمید چه بلائی سرم اومده . ولی باز یه فکری توی ذهنم اومد که اگه بی بی بفهمه و با آقا جون و خانوم جون دعواش بشه چی؟؟ اگه دعوا باعث بشه دیگه آقا جون اجازه نده برم دیدن بی بی چیکار کنم ؟؟ دیگه اون موقع دلخوشیم توی زندگی چیه؟؟ اونقدر فکر کردم تا خوابم برد .

چشمام رو که باز کردم شب بود . مادر محمد ، همونجا روی صندلی کنار تخت بچه اش سرش و رو تختش گذاشته بود . فکر کنم خواب بود . اما از پدرش خبری نبود . سرم رو که برگردوندم ، کنارِ در ورودی ، جواد دست به سینه تکیه داده بود به دیوار . تا متوجه شد بیدار شدم و دارم نگاهش می کنم ، اومد سمتم . کنار تختم وایساد . درحالی که پوزخند می زد گفت :
- خوب امروز همه رو الاف خودت کردیا!! منو که کلاً از کار و زندگی انداختی.
خوبه بعد از 24 ساعت ، اولین نفری که از خانوادم می دیدم اون بود و اینجوری تیکه بارم می کرد . برای اولین بار پام رو از حدّم فراتر گذاشتم و با تمسخرگفتم :
- خب ، الان دیگه شب شده خان داداش . میتونی دیگه بری به کارهات برسی!!!
با لحنی باهاش حرف زدم که بخوبی منظورم رو گرفت .
یه دفعه مچم رو محکم گرفت و خم شد رو صورتم . فکر کنم زیاده روی کرده بودم . با حرص و با لحن کشیده و محکمی گفت :
- زیادی زِر می زنی . بپا ، یه موقع نوکت رو می چینم .
از فشار دستش ناله ام بلند شد که از صدام مادر محمد سرش رو بلند کرد . جواد نگاهش رو از صورتم گرفت و یه نیم نگاه بهش انداخت .دستم رو ول کرد و از اتاق رفت بیرون . جای چهارتا انگشتش روی مچ دستم مونده بود .
فردای اونروز از بیمارستان مرخص شدم و جواد و آقا جون منو بردن خونه . هنوز به طور کامل خوب نشده بودم پس توی اتاقم ، تشکم برام پهن بود!!! حداقل میدونستم تا خوب بشم از دست خانم جون و آقاجون و کارهای تموم نشدنی این خونه راحتم... منو تا داخل اتاقم بردند و بی هیچ حرفی رفتند. تنها چیزی که توی این خونه خوشحالم می کرد این بود که یه اتاق داشتم و مجبور نبودم با مهوش توی یک اتاق بخوابم . خوبی این خونه بزرگ ، اتاقهای زیادش بود . به غیر از انباری و آشپزخونه که پایین پله ها ، زیر ایوون بود ، هفت تا اتاق دیگه داشتیم . چهار تا اتاق که درشون به ایوون باز می شد . یه اتاق کوچیک مال من بود یکی مال جواد که در و دیوارش پر عکس های خواننده هایی بود که از توی مجله های مختلف دراومده بود . یه اتاق هم ، اتاق مشترک آقاجون و خانم جون و بزرگترین اتاق هم حُکم محلی برای پذیرایی از مهمون و دور هم جمع شدن رو داشت . البته توی بهار و تابستون کمتر می شد ازش استفاده بشه . و اون ور حیاط سه تا اتاق که دوتاش همیشه خالی و بلاستفاده بود . کاملاً خالی و بدون فرش با کف سیمانی . البته بماند که یه استفادش این بود که هر ازگاهی خانم جون منو وادار می کرد برم کف اوون اتاق ها رو جارو بزنم . و نمیدونم فایده این کار چی بود وقتی قرار نبود هیچوقت ازش استفاده بشه . فقط قرار بود من توی خونه بیکار نباشم !!! وآخرین اتاق مال مهوش بود . یه جورایی دوست داشت دم دست آقاجون و خانم جون نباشه . برای همین چهار تا اتاق توی ایوون خوشش نمیومد.سجاد هم که توی این خونه به حساب نمیومد . از وقتی که به سنی رسیده بود که بتونه خوب و از بد تشخیص بده دیگه توی اتاق اقاجون و خانم جون جایی نداشت!! شبها معمولاً گوشه اتاق من میخوابید .
سجاد از وقتی رسیدم خونه ، از همون دم حیاط ، پشت سرم راه افتاد . روی تشک دراز کشیدم . سجاد بی تفاوت همونجا توی چهارچوب درِ اتاق دوزانو نشست و در حالی که بهم زل زده بود ، تیکه نون بزرگی که تو دستش لوله کرده بود گاز میزد . خوش بحالش ، فارغ از تموم غم های دنیا بود . چقدر خوب بود دنیای پاک بچگی . نه کینه ای تو وجودش بود نه نگرانی .



امضای کاربر : انکه میروند نمیفهمد اما انکه بدرقه میکند خوب میداند کاسه ی اب معجزه نمیکند.
یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:46
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
setareh آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2832
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 22
تشکرها : 382
تشکر شده : 1111
رمان عشق و انتقام.
----------------------------------------------------------------------------
همونموقع مهوش رسید . مهوش تا من توی خونه بودم که کار مفیدی ازش سر نمیزد . از اول مهرها هم که مدرسه بود و به همین خاطر کمتر وقت می کرد به پروپام بپیچه ولی تابستونها فرصت بیشتری برای عذاب دادن من داشت . امسال هم که به خاطر درسهایی که توی خرداد رد شده بود همیشه کتاب دستش بود و بهونه کافی برای فرار از هر کاری رو داشت .
با پاش سجاد و هل داد کنار و اومد تو ، جوری که گریه سجاد دراومد. اینهو یه تیکه آشغال که از جلو پات کنار می زنی . درحالی که کتابش تو بغلش بود همونجا کنار در به دیوار تکیه زد ، با پوزخند بِروبِر نگاهم کرد و وسط وَنگ زدنای سجاد بی مقدمه گفت :
- خوب خودت و به موش مردگی می زنیا !!! شاید بتونی بقیه رو خر کنی ولی آبجی ، ما خودمون اینکاره ایم.
توی خانواده ما فکر کنم کلمه خواهر و برادر معنی نداشت . شایدم اصلاً توی این خونه ، چیزی به اسم خانواده نبود . مونده بودم چجوری جواب مهوش رو بدم که صدای خانوم جون رو از تو حیاط شنیدم .
- دختر ول کن اون کتابا رو ، بیا برو ناهارو بذار که ظهر شد . دیوونه شدم از دست شما ورپریده ها!!
مهوش هم با حرص نگاهم کرد و بیرون رفت .
نگاهی به سجاد انداختم . گریه اش تموم شده بود . همینجوری که دو زانو رو زمین بود با سرِ پایین هق هق می کرد .دلم براش سوخت . من حداقل بی بی رو داشتم که آرومم کنه یا گاهی میتونستم جواب مهوش رو بدم و از خودم دفاع کنم . اما سجاد بیچاره ، محبت از کسی نمیدید .
سرش رو بالا آورد . چشماش بهم افتاد . با لبخند و اشاره سر بهش فهموندم که جلو بیاد . بدون اینکه دمپایی ها پاشو در بیاره ، همونجوری دو زانو دوزانو در حالی که هنوز بقیه نون توی دستش بود طول اتاق رو طی کرد تا رسید پیشم . دراز کش ، آغوشم رو براش باز کردم که خودش کنارم دراز کشید و سرش رو روی سینه ام گذاشت . بی صدا و آروم . شیطونی زیاد می کرد ولی دوست داشتنی بود و قابل ترحم . بخاطر تمام نداشته هاش . با خانواده ای که داشتیم نمیشد ازش توقع بیشتری داشت و من اینو خوب درک می کردم . کمتر می شد که حرف بزنه . بیشتر عمل می کرد !!! که آخرینش نصیب داداش جواد شده بود !!! دلم می خواست یه کم براش وقت میذاشتم اما مگه توی این خونه از صبح خروس خون تا آخر شب که ظرف های شام رو هم میشستم و جمع می کردم وقتِ آزادی برام میموند که به فکر سجاد هم باشم .
سرش رو که روی سینه ام بود بوسیدم . یه دفعه سرش رو بالا آوردم که خورد زیر چونه ام. با چشمهای گرد نگاهم کرد . شاید براش عجیب بود . مگه از وقتی که به سنی رسیده بود که محبت دیگران رو درک کنه ، کِی شده بود کسی بغلش کنه یا ببوسدش ؟ با تجسم آقا جون با اون سبیلای بزرگ و آویزونش که سجاد رو بغل کرده و می بوسه خنده ام گرفت . لبخندی زدم و بهش گفتم :
- سجاد ، اون کیسه سفید توی طاقچه کوچیکه رو میدی؟
و در همون حال با انگشت اشاره کیسه رو بهش نشون دادم . یه نگاه به بالای طاقچه انداخت و بلند شد و رفت زیر طاقچه ، در حالی که رو نوک انگشتای پاش بلند شده بود دستش و دراز کرد اما قدش نمی رسید . درحالی که هنوز دستش بالا بود مستاصل سرش رو برگردوند و فقط نگام کرد .
دستم رو به دیوار گرفتم و بلند شدم که درد خفیفی توی پهلوم حس کردم . ولی به روم نیاوردم . آروم آروم از کنار دیوار رفتم تا رسیدم و دستم رو دراز کردم وکیسه رو دادم به سجاد . باز متعجب نگام کرد . با لبخند گفتم:
- زود باش ، بازش کن . مال توِ
یه کیسه سفید کوچیک نخی که درش با کشیدن نخی که دورش بود بسته می شد . درش رو که باز کرد داخلش رو نگاه کرد و بعد تو صورتم نگاه کرد . برق شادی رو تو چشم هاش دیدم .
خونه بی بی که میرفتم همیشه نگران ضعیف بودن من بود . اکثراً مغز بادوم ، مغز گردو ، میوه های خشک شده و کلاً هرچیزی دم دستش بود مُشت مُشت میریخت توی جیب هام . گاهی که تا میرسیدم خونه چیزی توی جیبم باقی میموند میریختمش توی این کیسه تا بعداً بخورم.
سجاد همینجوری که کیسه دستش بود لی لی کنان از اتاقم رفت بیرون . برگشتم و سر جام دراز کشیدم . حوصله ام سررفته بود اما به هرحال بهتر از کارکردن توی آشپزخونه بود .
ظهر ، ناهار رو خانم جون توی سینی بزرگ آورد توی اتاقم . معلوم بود آقا جون دلش نمی خواد جلو چشمش ظاهر بشم . خانم جون هم از وقتی اومده بودم یه کلمه باهام حرف نزده بود . بهتر ، امیدوار بودم حالاحالاها کاری به کارم نداشته باشن .
ناهار رو که خوردم خواستم بلند شم سینی ظرف ها رو ببرم بیرون . اما با خودم گفتم" اگه ببینن از جام پاشدم باز همون آشِ و همون کاسه . باید از همین امروز برگردم توی آشپزخونه . چرا همش من باید بپزم و بشورم ؟ بذار حداقل یه روزم که شده مهوش و خانوم جون کارها رو انجام بدن .
نیم ساعتی گذشت تا مهوش اومد با غرولند سینی رو برد . حتماً خانم جون فرستاده بودش . خودش از این خیرها نداشت .
اونروز بی دردسر گذشت . فقط خستگی کلافم کرده بود . دلم برای بی بی تنگ شده بود .اما چاره ای نداشتم . امروز روز دوم بود که دیدنش نمی تونستم برم . میدونستم بی بی امشب نگرانم میشه .
فردای اون روز ، آفتاب نزده با صدای خانوم جون بیدار شدم :
- پاشو دختر ، می خوای تا لنگ ظهر بگیری بخوابی ؟؟
چشمام رو بزور باز کردم و دیدم خانم جون توی چهارچوب در ، دستاش رو به کمرش زده و با اخم نگاهم میکنه .
- پاشو . پاشو که بسه هرچی خودت رو به موش مردگی زدی . پاشو سفره صبحونه رو پهن کن تا ظهر نشده .
با خودم فکر کردم " چقدر زود گذشت دوران راحتیم" !!!

با رفتن خانم جون از جام بلند شدم . اتاق رو مرتب کردم و از پله های ایوون اومدم پایین . آقا جون با زیر شلواری راه راهش داشت پای حوض دست و صورتش رو می شست . رفتم توی آشپزخونه که دیدم خانم جون سماور رو روشن کرده . تا بقیه صبحانه رو آماده کردم و توی سینی چیدم ، آب هم جوش اومد . چای رو دم کردم . هنوز دستم رو که دراز می کردم یا می خواستم چیزی رو بردارم پهلوم درد می گرفت . رفتم تو حیاط پای حوض ، دست و صورتم رو شستم و برگشتم سفره رو بردم توی ایوون پهن کردم . تا دوباره برگردم آشپزخونه و چای و سینی و بقیه صبحانه رو بیارم ، خانم جون آماده پای سفره نشسته بود و آقا جون پیراهنش و پوشیده بود و در حالی که کمربند شلوارش رو می بست اومد پای سفره . یکیشون به خودش زحمت نداد احوالم رو بپرسه یا حداقل نگاهی بهم بندازه . انگار که نامرئیم!!!
در حالی که داشتم براشون چایی می ریختم ، مهوش رو دیدم که اونور حیاط از اتاقش بیرون اومد و یه راست اومد سرسفره تا بشینه . هنوز رو زمین ننشسته بود که خانم جون یه نگاهی بهش انداخت و گفت :
- پاشو . آخه این چه ریخت و قیافه ایه که درست کردی ؟؟؟ خونه شوهرت ، صبح اینجوری پاشی و جلوش سبز شی ، دو روزه حالشو بد می کنی و برت می گردونه . پاشو برو یه آب به دست و صورتت بزن ، یا یه دستی به اون موهای واموندت بکش ، حالم رو بد کردی.
خانم جون راست می گفت موهای پریشون و شاخِش و سروصورت نشستش واقعاً توی ذوق می زد . مهوش کلاً دختر شلخته ای بود .
مهوش با کج خلقی از پله های ایوون پایین رفت تا دست و صورتش رو بشوره . خانم جون نگاهش رو از مهوش گرفت و در حالی که لقمه می گرفت ، بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت :
- حسین آقا ، جواد باز دیشب خونه نیومدا . . . من می ترسم اونقدر شبا بیرون دنبال این رفیقای نابابش راه بیفته که یه کاری دست خودش بده و آبروی هممون رو ببره .
مکثی کرد و ادامه داد:
- بهجت خانم دیروز می گفت نمیخواین برای آقا جواد دست بالا بزنین؟؟ می گفت اگه میخواین براش زن بگیرین ، من چند تا دختر با اصل و نسب و پدرمادر دار بهتون معرفی کنم .
خانم جون منتظر بود که آقا جون جوابی بهش بده اما آقا جون بی تفاوت ، انگار که چیزی نمی شنید ، مشغول خوردن بود . مهوش برگشت و سر سفره نشست .
چند دقیقه بعد ، خانم جون که معلوم بود حاضر نیست بی خیال این بحث داداش جواد بشه ، با التماس گفت :
- حسین آقا ، اگه شما بهش بگین . جواد هم پسری نیست که زبونم لال ، رو حرف آقا جونش حرفی بزنه. نگاهی به آقا جون انداخت و آخرین تیر ترکشش رو رها کرد :
- در دروازه رو میشه بست ولی دهن مردم رو نه . چهار روز دیگه همین بهجت خانم با بقیه همسایه ها دوره میوفتن و توی محل روی پسرمون عیب میذارن .
آقا جون که معلوم بود دیگه حوصلش سررفته ، استکان چاییش رو سر کشید و در حالی که از جاش بلند می شد گفت :
- اگه به شما زنا رو بدن تا فردا صبح تو گوش آدم وزوز می کنین . حالا بذار امروز ببینم چه فکری میشه براش کرد .
خانم جون انگار که توهین آقا جون رو نشنیده ، گل از گلش شکفت . پا شُد کت آقا جون رو از چوب لباسی برداشت و در حالی که دستش می داد گفت :
- دست شما درد نکنه حسین آقا . خیر ببینی .



امضای کاربر : انکه میروند نمیفهمد اما انکه بدرقه میکند خوب میداند کاسه ی اب معجزه نمیکند.
یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
setareh آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2832
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 22
تشکرها : 382
تشکر شده : 1111
رمان عشق و انتقام.

آقا جون که رفت مهوش طبق معمول غیبش زد . سفره رو جمع کردم و با ظرف ها بردم آشپزخونه . با اینکه اول صبح بود و هنوز کار زیادی نکرده بودم ، احساس خستگی می کردم . سینی رو توی آشپزخونه زمین گذاشتم که پهلوم تیر کشید . از درد نفسم بند اومد . به سختی صاف شدم و وایسادم که صدای خانم جون توی گوشم پیچید :
- چی شده ؟ حالت خوبه ؟
نگاهش کردم و لبخند زدم . ازش بعید بود . شاید اونقدر وضعیتم توی اون لحظه ناجور بود که از دیدنم فهمید . تا اومدم دهن باز کنم چیزی بگم ، یه نفر درب حیاط رو کوبید . خانم جون متعجب نگاهم کرد و آروم زیر لب گفت :
- یعنی کیه ، سر صبحی؟
و به سمت حیاط را افتاد . پشت سرش تا دم آشپزخونه رفتم و از همونجا سرک کشیدم . خانم جون رو دیدم که درو باز کرد . از لای در سکینه خانم رو توی کوچه دیدم که با خانم جون مشغول صحبت شد .
برگشتم توی آشپزخونه و سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم و با تمام دردم ظرف ها رو بشورم ، که خانم جون برگشت .
صداش و از پشت سرم شنیدم که :
- سکینه خانم بود ، بی بی فرستاده بودش که بپرسه چرا دیروز نرفتی اونجا .
وقتی که دید مشغول شستن ظرفها هستم و حرفی نزدم ، ادامه داد :
- گفتم بعداز ظهر یه سر میری یه سِری کاراش رو براش انجام میدی . به سکینه خانم گفتم دیروز سرماخورده بودی که نتونستی بری .
نا خودآگاه خنده ام گرفت . با خودم گفتم : چه دروغ ناشیانه ای . سرما خوردگی اونم توی تابستون ؟؟؟ سه روز پیش که بی بی منودیده ، حالم خوب بوده . یه دفعه ناغافل دیروز سرما خوردم !!! امروز هم که برم دیدن بی بی باید بگم یه روزه شفای عاجل نصیبم شد ؟؟؟
خانم جون وسط خیالبافی هام پرید که :
- حالاهم نمیخواد اینجا وایسی . بیا برو تو اتاقت یه کم استراحت کن . تا ظهر کارِت ندارم . نهار رو می خوام خودم درست کنم . در ضمن بعداً از گوشه کنار نفهمم بعداز ظهر که رفتی اونجا روده درازی کرده باشی . میدونی که آقا جونت خوش نداره کسی از خونه خبر بیرون ببره .
فکر کنم منظورش رو گرفتم . نمیخواست بی بی بفهمه کتک خوردم . از الطافش تعجب کردم!!! اگر نمی شناختمش می گفتم دلش برام سوخته یا نگرانمه که میگه برو استراحت کن .
از خدا خواسته برگشتم توی اتاقم . سجاد گوشه اتاق هنوز خواب بود . با مزه می خوابید !!! اونقدر توی خواب چرخیده بود که الان بالشش زیر پاهاش بود .!!! تشک رو پهن کردم و روش ولو شدم .
چشمام رو بستم و به بعداز ظهر فکر می کردم که به بی بی چی بگم و چی نباید بگم که یهو خوابم برد .
از صدای کوبیدن در حیاط از خواب بیدار شدم . با خودم گفتم نکنه بی بی خودش راه افتاده اومده باشه اینجا ببینه چه خبره . ای بمیری خانم جون با این دروغ گفتنت .
از جام پریدم و چادرم رو سرم کردم و راه افتادم برم پشت در . خانم جون رو دیدم که از آشپزخونه بیرون میومد که گفتم :
- خانم جون من باز می کنم .
منتظر جواب نموندم و یه راست رفتم و درو باز کردم . خانم جون همونجا دم آشپزخونه وایساده بود .
عباس ، یکی از شاگردای آقا جون پشت در بود . آقا جون خیلی بهش اعتماد داشت و معمولاً هروقت پیغام پسغامی داشت یا خریدی داشت که میخواست بفرسته خونه ، عباس می آورد .
عباس سلامی کرد و با لهجه ترکی شیرینش گفت :
- ببخشید مزاحم شدم . حاج آقا منو فرستادن بپرسم آقا جواد از صبح خونه نیومدن؟
وقتی دید دارم با تعجب نگاهش می کنم ادامه داد:
- آخه آقا جواد از صبح نرفتن مغازه .
- نه عباس آقا ، ما که از دیروز دیگه ندیدیمش .
عباس خداحافظی کرد و برگشت که بره . نمیدونم چرا دلشوره گرفتم . گفتم :
- عباس آقا اگه خبری ازش گرفتین به ما هم خبر بدین .
عباس چشمی گفت و رفت .

امضای کاربر : انکه میروند نمیفهمد اما انکه بدرقه میکند خوب میداند کاسه ی اب معجزه نمیکند.
یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
setareh آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2832
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 22
تشکرها : 382
تشکر شده : 1111
رمان عشق و انتقام.

جواد زیاد پیش میومد شب خونه نیاد ولی صبح همیشه سروقت میرفت مغازه تا صدای آقا جون در نیاد .
در حیاط رو بستم و اومدم از پله های ایوون برم بالا که دیدم خانم جون با چشمای پرسشگرش نگام می کنه . پرسید :
- عباس دم در چی می گفت ؟
- چیزی نبود خانم جوم ، میخواست بپرسه جواد از صبح خونه برنگشته .
نگرانی رو توی چشماش خوندم .
- مگه نرفته مغازه ؟
- عباس آقا که اینجوری می گفت . بهش گفتم اگر خبری از جواد شد به ما هم خبر بده .
خانم جون برگشت توی آشپزخونه و منم از پله های ایوون بالا رفتم . خواستم برم تو اتاقم که دیدم سجاد توی چهارچوب در اتاق وایساده و خمیازه می کشه . بهش لبخند زدم و گفتم :
- بدو برو آشپزخونه . خانم جون اونجاست . بگو یه چیز بهت بده بخوری
رفتم توی اتاق و تشک کوچیکش و جمع کردم . کیسه کوچیک سفیدم زیر بالشش بود . البته کاملاً خالی!!!
باز بدردم می خورد ، برداشتمش و تا کردم وگذاشتم توی طاقچه .
باز روی تشک ولو شدم . یعنی جواد کجا بود؟ درسته محبتی بینمون نبود ، اما دلشوره داشتم . با خودم گفتم حتماً دیشب تا سحر با رفیقاش توی لاله زار پلاس بوده و تا خرخره خورده و خونه یکی از رفیقای الافش خوابش برده .پس بعید نیست تا ظهر پا نشه . اگرچه تاحالا سابقه نداشت ولی داشتم برای خودم دلیل و برهان میاوردم تا نگران نباشم . نمیدونم چقدر توی فکر بودم که با صدای بازی سجاد بخودم اومدم . سجاد رو توی ایوون روبروی در اتاق دیدم که با توپ لاستیکیش به دیوار می کوبید و بازی می کرد . اینم اسباب بازیی بود که من براش درست کردم . یه تیوپ کهنه دوچرخه گوشه حیاط افتاده بود که برداشتم به شکل نوارهای بلند بریدمش و یه سری پارچه کهنه گلوله کردم و روش اونقدر از اون نوارهای لاستیک بستم تا کاملاً سفت و محکم شد .
صدای خانم جون رو از توی حیاط شنیدم که صدام می زد .
پاشدم و از اتاق بیرون رفتم .خانم جون پایین پله ها وایساده بود . درحالی که چادر مشکیش و روسرش جابجا می کرد گفت :
- خورشت و درست کردم ، رو اجاقِ . بهش سر بزن . برنجم دَم کن تا من برگردم . یه ساعت بیشتر تا ظهر نمونده ولی دیگه طاقت ندارم . دلم داره مثل سیر و سرکه میجوشه . برم یه سر دم مغازه آقات ببینم چه خاکی باید به سرمون کنیم .
رفتم توی آشپزخونه . خورشت قیمه !!! کمتر پیش میومد خانم جون خودش غذا درست کنه . ولی قیمه هاش حرف نداشت . سیب زمینی هم خلال شده و سرخ شده توی ماهیتابه آماده بود . برنج و که دَم کردم ، از آشپزخونه زدم بیرون که ، بوم .... یه چیزی خود توی سرم که دلم ضعف رفت !!!. توپ لاستیکی سجاد بود . توی پله های ایوون وایساده بود و نیشش تا بنا گوش باز بود .
دویدم سمتش که از پله ها پرید پایین و پا به فرار گذاشت . دو قدم برنداشته بودم که باز پهلوم تیر کشید . توپ و رو زمین دیدم . خم شدم و برداشتمش که دیدم اونور حیاط وایساده و زل زده بهم . خواستم توپش و ببرم و بهش ندم . دیدم بی صدا منتظره ببینه با توپش چیکار می کنم . دلم براش سوخت . توپ و براش پرت کردم که باز همون درد لعنتی ...
رفتم توی اتاقم و باز دراز کشیدم . نیم ساعت نشد که صدای باز شدن در حیاط و شنیدم . حتماًٌ خانم جون برگشته بود . سریع پا شدم و رفتم دم ایوون . آقا جون اول اومد تو و خانم جون پشت سرش . درو که بست صدای آقا جون بلند شد :
- آخه طلعت ، چند دفعه گفتم سرتو ننداز پایین راه بیفت بیا تو مغازه ؟؟ آخه زنُ چه به این فضولیا؟؟
خانم جون همونجوری که دنبال آقا جون میومد گفت :
- حالا آقا نمی شد خودتون برین ببینین چی شده ؟
پس خبری از جواد رسیده بود .
از پله ها رفتم پایین و سلام کردم و کت آقاجون و گرفتم . نمیدونم حکمت پوشیدن این کت برا آقایون ، اونم توی این گرمای تابستون چیه دیگه .
آقا جون در حالی که آستین هاش و بالا میزد گفت :
- نه . برم چی بگم ؟ گفتن دیشب دعوا راه انداختن . گرفتن بردنشون شهربانی . یه ساعت پیش هم عباس و فرستادم بره خبر بیاره . برگرده میاد اینجا .
خانم جون با التماس گفت :
- حسین آقا ، تورو خدا ، هرچی باشه بچتونه . کاش میرفتین ببینین کاری از دستتون براش بر میاد یا نه .
آقاجون بدون اینکه جوابی بده از پله ها بالا رفت و توی ایوون تکیه زد به پشتی .
خانم جون پشت سرش رفت بالا و جلوی آقا جون دو زانو نشست . از پله ها بالا رفتم و کت آقا جون رو آویزون کردم و برگشتم تکیه دادم به ستون ایوون .
خانم جون باز ملتمسانه گفت :
- حسین آقا ، محمد پسرِ سکینه خانم هم توی شهربانی کار می کنه . برم خونه بی بی عصمت ببینم کاری ازشون بر میاد یا نه ؟
آقا جون شاکی شد و داد زد :
- ببینم میتونی یه ساعت دندون رو جیگر بزاری . میخوای دوره بیفتی تو محل آبرومون رو ببری؟؟
وبا غیض ادامه داد :
- دیگه فقط همین مونده دست بدامن کلفتِ بی بی عصمت بشیم خانم جون دیگه نتونست جلو خودش رو بگیره و زد زیر گریه . سجاد از حیاط دل کند و به دو از پله ها اومد بالا و جلوی من نشست رو زمین . فکر کنم اونم اومده بود بفهمه اینجا چه خبره .
مهوش اونور حیاط از اتاقش اومد بیرون . سر ظهر بود و خانم خانما داشت کم کم پیداشون می شد!!! از پله ها اومد بالا و از دیدن خانم جون که جلو آقاجون دوزانو نشسته بود و گریه می کرد جا خورد .
آقاجون سرشو بالا آورد و تا چشمش به ما افتاد باز داد زد :
- تا شب میخواین اونجا وایسین بِروبِر منو نگاه کنین؟ حتماً ناهار و هم من باید برم بیارم ، نه؟؟؟
به سرعت از پله ها پایین رفتم و رفتم توی آشپزخونه . مهوش هم که دید هوا پسه پشت سرم اومد . داشتم قابلمه خورشت و خالی می کردم که مهوش پرسید :
- معلومه تو این خونه چه خبره ؟ خانم جون چش بود ؟ چرا گریه می کرد؟
با خودم گفتم : دنیا رو آب ببره اینو خواب میبره . انگار نه انگار تو این خونه زندگی میکنه .
- داداش جواد رو دیشب گرفتن و بردن شهربانی . خانم جون هم داره التماس می کنه بره سراغ محمد پسرِ سکینه خانم تا ببینه کاری از دستش بر میاد یا نه .
مهوش خندید و گفت :
- حالا چیکار کرده ؟ حتماً بالاخره برای یکی از اون هرزه های خیابونی توله درست کرده و نمیخواد گردن بگیره .
چشام چهارتا شد . از خجالت سرخ شدم . چقدر پررو شده بود این مهوش . چجوری میتونست اینقدر وقیح باشه؟؟
یه دفتر صدای نعره آقا جون رو شنیدیم که :
- پس چی شد این غذا ؟؟؟
سریع سفره و دیس برنج رو برداشتم و رفتم بالا . مهوش هم با ظرف و ظروف پشت سرم . دو دقیقه ای سفره رو چیدیم و خورشت و مخلفات غذا رو آوردیم و نشستیم .
آقا جون بی هیچ حرفی مشغول خوردن غذا شد و خانم جون هم که از داد و هوار آقاجون گریه اش بند اومده بود . با چشمای قرمز فقط با غذاش بازی می کرد . غذا که تمام شد سفره رو با مهوش جمع کردیم و بردیم پایین . با مهوش داشتیم از آشپزخونه میومدیم بیرون که صدای کلون در حیاط بلند شد . خانم جون تا وسط پله ها دویده بود پایین که صدای داد آقا جون دراومد :
- کجا بدون چادر پریدی داری میری پشت در . بتمرگ سرِجات تا خودم برم .
خانم جون سریع رفت تو اتاقو با چادر برگشت . آقا جون در رو که باز کرد . صدای یا الله ، یا الله بلند شد . یعنی اهل خونه مهمون می خواد بیاد تو . نامحرمه ، چادر یادتون نره !!! سریع از پله ها رفتم بالا توی اتاقم که مهوش هم پشت سرم پرید تو . فضولیش گل کرده بود ولی میدونست وقت نمیکنه برسه اونور حیاط تو اتاقش و از دم در حیاط دیده نشه . چادر مشکیم رو سرم کردم و مهوش چادر نمازم رو برداشت کشید سرش . البته اگه بشه به نمازی که چهار روزی یه بار بخونی بگی نماز !!! قیافش خیلی خنده دار شده بود . آخه چادر من حداقل یه وجب براش کوتاه بود و پاهای نازکش می زد توی چشم .
آقاجون از پله ها میومد بالا و عباس یه قدم پشت سرش .
با مهوش از اتاق زدیم بیرون و مهوش وسطِ سلام سریع همونجا دم در نشست رو زمین تا آقا جون ریخت مضحکش و نبینه .
منم کنارش نشستم . آقا جون نشست و با یه یا الله به عباس هم تعارف زد که بشینه . خانم جون چشم دوخته بود به دهن عباس . میدونستم اگه الان یه چایی جلو عباس نذاریم بعداً آقا جون یه قشقرق درست و حسابی راه میندازه که مهمونداری حالیتون نیست . پاشدم و سریع رفتم آشپزخونه و با دو تا استکان چایی برگشتم . میخواستم وقتی عباس قضیه رو تعریف می کنه اونجا باشم .
چایی رو که جلو عباس آقا و آقا جون گذاشتم . آقا جون رو به عباس گفت :
- خب ؟ چی شد ؟
- والا آقا ، اوضاعی بود توی شهربانی که بیا و ببین . مثل اینکه دیشب آقا جواد و سه تا از دوستاش توی خیابون لاله زار با چهار نفر دیگه دعواشون شده . البته هیچکی هنوز نمیدونه دعوا سر چی شروع شده. وسط دعوا دو نفر هم چاقو خوردن .
حرفهای عباس که به اینجا رسید . خانم جون دو دستی کوبید توی سرش و بلند گفت :
- یا ابوالفضل ، بچه ام از تو میخوام.
دوباره زد زیر گریه .
آقا جون با چشم هایی که از عصبانیت سرخ شده بود به خانم جون نگاه کرد . ولی شاید جلو عباس نخواست حرفی بزنه .
عباس که حال خانم جون رو دید سریع ادامه داد :
- آقا جواد حالشون خوبه . اون دو نفری که چاقو خوردن و بردن بیمارستان . هنوز وضعشون معلوم نیست . ولی بقیه رو هم پاسبان ها گرفتن . می گفتن هر شش نفر باید توی بازداشت بمونن تا وضع اون دو نفر معلوم بشه و بررسی کنن تا بفهمن کی بهشون چاقو زده و دعوا از کجا شروع شده .
آقا جون ساکت بود . به نظرم داشت فکر می کرد . عباس چای رو که خورد گفت :
- فقط باید خدا خدا کنیم اون دو نفر زنده بمونن وگرنه خدا میدونه چی میشه . آدرس بیمارستان رو هم گرفتم . اگه آقا اجازه می دین بعد از ظهر من برم بیمارستان یه سروگوشی آب بدم ببینم اون دو نفر تو چه وضعی هستن .
آقا جون به عباس تعارف کرد بمونه و ناهار رو خونه ما بخوره . ولی عباس تشکر کرد و گفت که خانم بچه ها منتظرم هستن . وقتی داشت می رفت آقاجون گفت :
- ناهارتو که خوردی ، اول برو بیمارستان بعد بیا مغازه .
عباس چشمی گفت و رفت .

امضای کاربر : انکه میروند نمیفهمد اما انکه بدرقه میکند خوب میداند کاسه ی اب معجزه نمیکند.
یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
setareh آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2832
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 22
تشکرها : 382
تشکر شده : 1111
رمان عشق و انتقام.
عباس که رفت ، خانم جون ول کنِ گریه نبود!!!. دلم براش سوخت . برای اینکه صدای آقا جون درنیاد پاشُد و رفت توی آشپزخونه . مهوش هم انگار نه انگار اتفاقی افتاده راه افتاد سمت اتاقش و توی راه ، وسط حیاط محض خنده یه توسری هم به سجاد زد که صدای گریه سجاد هم بلند شد .
آقا جون هم اگرچه حرفی نمیزد ولی نگرانی توی چشماش موج می زد . سجاد گریه کنون از پله ها اومد بالا و یه راست اومد سرش رو گذاشت روی پای من . در حالی که داشتم موهاش و نوازش می کردم ، با خودم فکر کردم : اگه اون دو نفر زنده نمونن چی؟؟ اگه ثابت بشه داداش جواد بهشون چاقو زده چی میشه؟؟ اون موقع جواد میشه یه قاتل ؟؟ از فکرش هم مو به تنم سیخ شد.
آقا جون یه نگاه شاکی به سجاد کرد و داد زد :
- تو یکی نمیخوای خفه شی و انقدر زِرزِر نکنی؟؟
سجاد از ترس گریه اش بند اومد و آقاجون پاشد رفت تو اتاق . معلوم بود اعصابش از این همه آه و ناله و گریه به هم ریخته!!!.
دو دقیقه نشد که سجاد خوابش برد . آروم پام رو از زیر سرش بیرون آوردم و رفتم از اتاقم بالشش رو آوردم گذاشتم زیر سرش .
خونه چه سوت و کور شده بود . همیشه این موقع آقاجون توی چرت بعد از ناهارش بود . خانم جون توی ایوون دستور میداد قلیونش رو برسونیم . سجاد توی حیاط ورجه وورجه می کرد و . . .
گاهی وقتا اونقدر از دستِ عذاب دادن های خانم جون شاکی می شدم که نفرینش می کردم یا دلم میخواست یه روزی بتونم تلافی کارهاش رو سرش در بیارم . اما الان دلم براش می سوخت . نمیدونم چرا ... اما دلم می خواست این بلائی که داشت سر خانواده میومد ، ختمِ به خیر بشه .
پا شدم و رفتم آشپزخونه . دم در خانم جون رو دیدم که روی آخرین پله آشپزخونه نشسته . سرش و تو دستاش گرفته . از پله های آشپزخونه پایین رفتم و از بغلش رد شدم . اما اصلاً متوجه من نشد . برگشتم و جلوش نشستم . هنوز سرش و با دستاش نگه داشته بود و با چشمایی که از گریه قرمز شده بود زل زده بود بهم . اما . . . اما انگار نگاهش به من نبود . منو نمیدید . شاید بازم براش یه موجود نامرئی بودم . سرم رو به صورتش نزدیک کردم و آروم گفتم :
- خانم جون ؟؟ خانم جون ؟؟ چیزی میخواین براتون بیارم ؟؟
و باز سکوت و نگاه خیره اش .
- آب می خورین ؟؟
اما خانم جون اونجا نبود .!!! با نگاهی که انگار چیزی رو توی دوردستها میدید ، لب هاش تکون خود و به سختی تونستم صدای پر از ناله اش رو بشنوم :
- چقدر گفتم حسین آقا توروخدا برای بچت بزرگی کن . دستشو بگیر و از میون این رفیقای ناباب درش بیار . چقدر گفتم حسین آقا مرد یه زن میخواد . یکی که شب بهش انگیزه بده برگرده خونه . یکی که تر و خشکش کنه ، یکی که همدمش باشه . یکی که جای خالی برای رفیقای ناجورش براش باقی نذاره
دستاش رو برداشت و گذاشت روی پاهاش . سرش عین یه وزنه سنگین افتاد پایین . سرم رو آوردم پایین و صورتش رو دیدم . باز همون نگاه خیره . اینبار به زمین !!! انگار که چیزی رو کیلومترها زیر زمین می بینه . و باز با خودش گفت :
- اونقدر ازش غافل شد تا بچم رو ازم گرفت . اگه . . . اگه بچم قاتل باشه چی ؟؟؟ اگه دیگه هیچوقت قرار نباشه بچم رو ببینم چیکار کنم .
نگاهش رو از زمین گرفت و سرش و بالا آورد . انگار از یه دنیای دیگه بر می گشت . نگاهم کرد و باز اشکاش جاری شد . تا حالا اینقدر ضعیف ندیده بودمش . تا حالا هیچوقت اینقدر قابل ترحم نبود .
نمیدونم چرا . اما زانوهام و رو زمین گذاشتم و همونجور نشسته سرش و کشیدم توی بغلم . سرش روی سینه من بود و باز گریه می کرد . کاری کردم که تا حالا هیچوقت توی این خونه کسی برام نکرده بود . من کسی رو دلداری می دادم .!!! اونم کی ؟؟؟ خانم جون؟؟؟ . من که محبت رو اینجا ، توی این خونه پیدا نکرده بودم که بخوام یاد بگیرم . پس این دلسوزی از کجا میومد ؟؟؟ بی اختیار دلم پَرکشید پیش بی بی . . .
اشک توی چشمام جمع شد . خانم جون سرش و برداشت و نگاهش به صورت افتاد . بهت و حیرت رو توی صورتش دیدم . بلند شد و چرخید و از پله های آشپزخونه رفت بالا .
پشت سرش رفتم توی حیاط . خانم جون از پله های ایوون هم بالا رفت که آقا جون از اتاق بیرون اومد . انگار اونم نتونسته بود بخوابه . خودش کتش رو از روی چوب لباسی دیواری توی ایوون برداشت و بی صدا از کنار خانم جون رد شد و بدون اینکه نگاهش کنه از پله ها پایین رفت .
داشت میرفت سمت در حیاط . نمیدونم چی شد که دنبالش دویدم و پشت در حیاط بهش رسیدم . با شنیدن صدای پام بدون اینکه برگرده وایساد . گفتم :
- آقا جون ؟؟
دستاش و کرد توی جیبای شلوارش و برگشت . زل زد بهم . تمام جراتم رو جمع کردم تا تونستم ملتمسانه و آروم بگم :
- آقا جون ؟؟ نمیتونید کاری کنید ؟؟ مکثی کردم و ادامه دادم :
- اگر خبری از داداش جواد گرفتین ، بهمون خبر بدین . خانم جون حالش خیلی خرابه .
فقط سرش رو تکون داد و برگشت و رفت .
برگشتم توی ایوون . باز خانم جون نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار . خواستم برم توی اتاقم که صدای خانم جون رو شنیدم :
- زری ، نمیخواد اینجا بمونی . برو خونه بی بی عصمت . منتظرته .
تعجب کردم . نمیدونم چند وقت بود من رو به اسم صدا نکرده بود . رفتم چادرم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون . نمیدونم چرا چشمم که دوباره به خانم جون افتاد احساس گناه کردم . مونده بودم چیکارکنم .
- خانم جون می خواین نرم؟؟؟ شاید چیزی لازمتون بشه . شام چی ؟؟؟ شب آقا جون میاد شاکی میشه .
نگاهم کرد و گفت :
- مهوش هست . برو .
و بدون اینکه منتظر حرفی از من باشه پاشد و رفت توی اتاقش .
--------------------------------------------------------------------------------

نگران خانم جون بودم اما سه روز بود بی بی رو هم ندیده بودم . با خودم گفتم : تا عصر نمی مونم یه ساعت میرم و زود برمیگردم .
از خونه زدم بیرون . پیچیدم توی کوچه بی بی که باز رضا رو توی سایه دیوار دیدم . مونده بودم که آخه توی گرمای هوای تابستون ، ساعت 2 و 3 بعدازظهر که یه دونه آدم تو کوچه نمیبینی این بشر کار دیگه ای جز توی کوچه وایسادن نداره که بره بهش برسه ؟؟؟
از بغلش رد شدم که باز صداش و شنیدم :
- خانم خوشکله . بازم که تحویل نمیگیری مارو . . .
بدون توجه بهش قدمهام و تند تر کردم . صدای پاش رو از پشت سرم شنیدم . ترس بَرم داشت . صد متری بیشتر با خونه بی بی فاصله نداشتم .
- بابا وایسا اینقدر خودت و برا ما لوس نکن .
کوچه خلوت بود و هرچی تو دلم خدا خدا کردم از ته کوچه یه نفر پیداش بشه فایده نداشت . شروع کردم به دویدن که یهو حس کردم چادرم کشیده شد . چادر رو دو دستی چسبیدم که یهو نفهمیدم چی شد با صورت خوردم زمین . چنان دردی توی پهلوم حس کردم که نزدیک بود جیغ بزنم . خواستم سرم رو بلند کنم که روی زمین خون دیدم . یه لحظه حس کردم پشت سرمه . دستم روی یه تیکه سنگ بزرگ بود . گرفتمش تو دستم . هنوز رو زمین نشسته بودم . سرم رو چرخوندم که دیدم خم شده سمتم و صورتش با یه پوزخند جلوی صورتمه .
نفهمیدم چی شد و چه جوری اتفاق افتاد . فقط در حین بلند شدن با تمام توانم دستم رو چرخوندم و دستم درحالی که سنگ رو محکم گرفته بودم خورد توی صورتش . و با تمام توان دویدم . صدای نعره اش هنوز توی گوشم بود که رسیده بودم جلوی در خونه بی بی . لای در باز بود . توی آخرین لحظه ، ابتدای کوچه ، همونجایی که زمین خوردم ، رضا رو دیدم که زانو زده بود رو زمین و دو تا دستش جلو صورتش بود . در حالی که نفس نفس میزدم پریدم تو و در رو محکم بستم .
دست خودم نبود . عین دیوونه ها تمام دالان رو دویدم تا رسیدم به حیاط . سکینه خانم وسط حیاط در حالی که جارو دستش بود خشکش زد . و بی بی که روی اولین پله جلوی ایوون نشسته بود از جاش پرید .
بی بی دو دستی زد تو سرش و راه افتاد سمتم ودر حالی که جیغ می زد گفت :
- خاک بر سرم . چت شده زهرا؟؟؟
نگاهم به چشمای سکینه خانم افتاد که زل زده بود به دستم
نالید :
- چیکار کردی زری ؟
رد نگاهش رو دنبال کردم که چشمم افتاد به سنگی که هنوز محکم تو دستم گرفته بودمش . سنگ خونی شده بود . اونقدر توی شوک بودم که تازه متوجه شدم تا اینجا توی دستم بوده . سریع پرتش کردم زمین و پریدم توی بغل بی بی . نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم و بغضم ترکید .
بی بی به زور منو از خودش جدا کرد و با حرص گفت :
- بزار ببینم صورت رو . چه به روزت آوردن .
در حالی که با گوشه چارقد سفیدش توی صورتم می کشید و خون رو از تو صورتم پاک می کرد . داد زد :
- کی اینکارو باهات کرده ؟؟؟
منتظر جوابم نموند و خودش جواب خودش رو زیر لب با حرص مضاعفی داد
- معلومه دیگه اون حسین گور به گور شده . اگه دستم بهت نرسه ... بلائی سرت بیارم که ...
با گریه وسط حرفش پریدم که :
- نه بی بی ، کار آقام اینا نیست .
هنوز از دماغم خون میومد . بی بی دستم رو گرفت و کشیدم سمت صندلی چوبی کنار حوض که دوباره درد پهلوم نفسم رو گرفت و در همون حال گفت :
- بیا اینجا بشین ، سرتو بگیر بالا داره از دماغت خون میاد .
نگاهی به سکینه خانم که هنوز هاج و واج مونده بود انداخت و با عصبانیتی که تا حالا ازش ندیده بودم داد زد:
- تو هم اونجا واینسا بِروبِر منو نگاه کن . بدو یه لیوان آبی ، آب قندی ، چیزی ... بردار بیار .
سکینه خانم به خودش اومد و سریع رفت .
بی بی از توی جیبش یه دستمال سفید بیرون آورد و داد دستم
- با این بگیر دماغتو . محکم فشارش بده .
یه دقیقه بعد سکینه خانم درحالی که یه لیوان تو دستش بود برگشت .
خونریزی دماغم بند اومده بود . تازه فهمیدم آرنج هر دو دستم میسوزه . حتماً موقع زمین خوردن زخمی شده بود . چادرم بدجوری گل وخاکی شده بود . نگاهم به لباس بی بی افتاد که چارقدش و جلو لباسش خونی بود . حتماً موقعی که پریدم تو بغلش خونیش کرده بودم .
لیوان رو که سکینه خانم جلوم گرفته بود از دستش گرفتم و یه نفس سر کشیدم و بعدش چهار تا چشم منتظر رو دیدم که زل زده بودن بهم . بی بی آروم گفت :
- خب . حالا حرف بزن ببینم چه خاکی به سرمون شده .
دلیلی نداشت به بی بی نگم . اگه خانم جون و آقا جون بودن شاید حرفم رو باور نمی کردن ولی بی بی با بقیه فرق داشت . بی مقدمه گفتم :
- یه پسره تو کوچه پرید بهم .
بی بی با تعجب پرسید :
- کی ؟
- یه پسره الاف که همیشه سر کوچتون وایساده
سکینه خانم هم با تعجب پرسید :
- پسر کاظم آقا میوه فروش ؟؟؟
نا نداشتم . با پوزخند گفتم :
- آره . آقا رضا . قبلاً افتخار آشناییشون رو داشتم!!!
چشمای بی بی واقعاً اونقدر از تعجب گرد شده بود که فکر کردم هر آن ممکنه از حدقه دربیاد و بیفته تو بغلم !!! باز پرسید :
- تو اونو از کجا میشناسی ؟؟؟
توضیح دادم که یکی دوبار که با خانم جون رفتیم مغازه باباش دیدمش . اسمش و اونجا شنیده بودم .
بی بی کمی فکر کرد و یهو پرسید :
- اون سنگ که تو دستت بود ...
پریدم وسط حرفش و گفتم :
- بی شعور هروقت میومدم اینجا سر راهم سبز می شد . متلک می گفت . منم جوابش و نمیدادم . اما امروز بهم حمله کرد . منم فکر کنم با اون سنگ زدم تو سرش .
سکینه خانم با دو دست زد تو صورتش و نالید :
- خاک بر سرم . اگه بلایی سر بچه مردم آورده باشی چی ؟؟؟
بی بی نگاهی به سکینه خانم انداخت وگفت :
- دم در یه نگاه بنداز ببین تو کوچه خبری نیست ؟؟
نمیدونم توی کوچه قرار بود چه خبری باشه . اما تا سکینه خانم رفت بی بی که انگار سکینه خانم رو دنبال نخود سیاه فرستاده بود گفت :
- خب . کل قضیه همین بود دیگه . نه ؟؟ چیزی نبوده که بهم نگفته باشی . درسته ؟؟
- آره بی بی . چی دارم که از شما پنهون کنم؟؟
بی بی در حالی که از جاش بلند می شد گفت :
- پاشو . پاشو بیا بریم تو اتاق . نمیشه عصر اینجوری برگردی خونه .
همون موقع سکینه خانم برگشت . بی بی که مطمئناً میدونست توی کوچه خبری نبوده که سکینه خانم بخواد بگه تا چشمش بهش افتاد گفت :
- سکینه خانم ، داری یه دست لباس که زهرا بتونه یکی دو ساعت بپوشه ؟
سکینه خانم سریع رفت و با یه پیرهن بلند گل گلی و یه شلوار توخونه ای برگشت .
بی بی لباس و گرفت و چادرم که رو زمین افتاده بود رو برداشت و داد دست سکینه خانم و با هم رفتیم توی اتاق . بهم گفت :
- لباست و عوض کن . میدم سکینه خانم بشوره . هوا گرمه یه ساعته خشک میشه .
لباسها رو ازش گرفتم و بی بی از اتاق بیرون رفت .
لباسام و عوض کردم و رفتم بیرون . سکینه خانم کنار حوض چادرم رو توی تشت می شست . لباسهام رو بهش دادم و ازش تشکر کردم . یاد خانم جون افتادم . اما میدونستم با این وضع چاره ای ندارم تا عصر صبر کنم تا لباس هام خشک بشه .


امضای کاربر : انکه میروند نمیفهمد اما انکه بدرقه میکند خوب میداند کاسه ی اب معجزه نمیکند.
یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:56
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
setareh آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2832
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 22
تشکرها : 382
تشکر شده : 1111
رمان عشق و انتقام.
بی بی خودشم لباس هاش رو عوض کرده بود و توی ایوون نشسته بود . رفتم و کنارش نشستم . در حالی که نگاهش به سکینه خانم بود ازم پرسید :
- دیروز چرا نیومدی بهم سر بزنی؟؟ حتماً طلعت نذاشت بیای. درسته ؟؟
نمیدونستم چی بگم . مطمئناً سرماخوردگی احمقانه ترین دلیلی بود که میتونستم براش بیارم . نمیدونم جوابش از کجا به ذهنم اومد که گفتم :
- دیروز عصرخانم جون میخواست بره شاه عبدالعظیم زیارت . مجبور شدم باهاش برم .
بی بی متعجب نگاهم کرد .
- طلعت ؟؟؟ شاه عبدالعظیم ؟؟؟ تا حالا نشنیده بودم از این کارا بکنه . همینجوری یه دفعه ای هوس کرد بره اونجا؟؟
نمیدونم چرا پشت سر هم دروغ میومد توی ذهنم !!! انگار یکی داشت توی مغزم جوابها رو می نوشت و منم بلغورشون می کردم .
- یه چند وقتیه نگران داداش جوادِ . فکر کنم می خواست دعا و نظر و نیاز کنه بختش وا شه!!!
بی بی خندید . از خندش منم خنده ام گرفت .
- مگه جواد دختره که بختش وا شه ؟؟ خب بِرَن براش خواستگاری دیگه .
- مسئله اینه که خودش میگه زن نمی خوام .
خوشبختانه بحث عوض شده بود . برای اینکه دوباره گیر نده به اینکه دیروز کجا بودم ، داشتم قضیه جواد رو از سیر تا پیاز براش تعریف کردم که سکینه خانم هم اومد و نشست پیشمون . لباس ها و چادرم توی آفتاب روی طناب پهن شده بود .
بی بی آهی کشید و گفت :
- آخر و عاقبت شب گردی و ولگردی توی خیابونا همینه دیگه . میخواستی نتیجش چی بشه ؟
نیم خیز شد که از جاش بلند شه که سکینه خانم پرسید :
- بی بی اگه چیزی می خواین بگین من براتون بیارم .
بی بی با آرامش گفت :
- نه . فقط چادرم رو بیار یه سر برم دم خونه کاظم آقا اینا ببینم چه بلائی سر پسرشون آوردیم . امیدوارم ختم به خیر بشه . خونشون هم ته کوچه اس . تو عالم همسایگی درست نیست . باید یه دو کلمه حرف حساب هم با کاظم آقا بزنم .
بی بی آروم آروم از پله ها پایین رفت و از خونه زد بیرون . سکینه خانم رفت توی آشپزخونه تا به کاراش برسه. هزار تا فکر به مغزم هجوم آورده بود . خدا خدا می کردم بی بی زود برگرده . یک ساعتی گذشت . دلشوره گرفته بودم .
صدای کلون در رو شنیدم . پله ها رو دوتا در میون پریدم و با دو خودم رو رسوندم پشت در!!! بی بی بود . درو که باز کردم بدون اینکه چیزی بگه اومد داخل و از کنارم رد شد . پشت سرش با یه قدم فاصله را افتادم . منم نمی تونستم حرف بزنم . میترسیدم چیزی بپرسم و یه خبر بد بشنوم . منتظر بودم بی بی حرف بزنه . ولی بی بی ، بی صدا با همون قدمهای آروم و شمرده از توی دالان بلند ، داشت می رفت سمت حیاط . بی بی با نفس نفس داشت از پله های ایوون بالا میرفت که سکینه خانم هم از آشپزخونه اومد بیرون . درحالی که پایین دامنش رو کشیده بود بالا و دستش رو باهاش خشک می کرد ، نگاه پرسشگری به من کرد . اونم فضولیش گل کرده بود و نرسیده میخواست بدونه نتیجه چی شده . شونه هام رو براش بالا انداختم . یعنی منم نمیدونم .
بی بی تکیه زد به پشتی توی ایوون و نشست . رفتم سمتش که سکینه خانم زودتر از من کنار بی بی نشسته بود . منم رفتم و کنارش نشستم . تا حالا دقت نکرده بودم اما امروز فهمیده بودم سکینه خانم هم بدش نمیاد سر از کار همه دربیاره!!!


تا نشستم ، سکینه خانم رو به بی بی گفت :
- خب ؟؟ چی شد ؟؟
بی بی یه نیم نگاه به سکینه خانم کرد و بعد زل زدم بهم و گفت :
- دختر ،آخه چه فکری کردی تو ؟ زدی بچه مردم رو آش و لاش کردی .
چشمام سیاهی رفت . چه بلائی سرش اومده بود؟
نگاهش رو ازم گرفت و در حالی به روبرو ش نگاه می کرد ادامه داد :
- بیچاره مادرش . سنکوب کرده بود . باباش می گفت تو خونه نشسته بودیم دیدیم رضا دوید اومد توی حیاط . از دهن و دماغش خون میومده . مادرش که با دیدن سرو صورت و لباسهای خونیش از حال رفته . با سنگ زده بودی زیر گوشش . خدا بهش رحم کرده سالم مونده
نفس راحتی کشیدم . پس حداقل اونجوری که فکر می کردم ضربه ام کاری نبوده !!!
بی بی دوباره نگام کرد و گفت:
- باباش رو کشیدم کنار و قضیه رو یه جورایی بهش گفتم . گفتم ما و شما تو محل آبرو داریم . درست نیست پسرتون سر کوچه مزاحم ناموس مردم بشه . بهش گفتم من چیزی به حسین آقا نگفتم چون یه موقع خون به پا میشه . بنده خدا کلی هم عذر خواهی کرد .
یهو خندش گرفت . با خنده ادامه داد .
- بیچاره رضا. تازه از بیمارستان برگشته بود ولی باباش تو حیاط گرفته بودش زیر مشت و لگد . نزدیک بود کار ناتموم تورو تموم کنه .!!! نمیدونی با چه فلاکتی با مادرش از زیر دست و پای کاظم آقا کشیدیمش بیرون .
دیگه متوجه بقیه حرفای بی بی نبودم . ذهنم رفت سمت خونه . با خودم فکر کردم اگر خبر به گوش آقا جون برسه چی میشه ؟؟ اگر آقا جون بفهمه حتماً میگه این آبروی ریخته فقط با خون جمع میشه . با داداش جواد میریزن سر رضا و تیکه پارش می کنن . سرم منم میزارن لب باغچه و گوش تا گوش میبرن .!!! مطمئناً توی خونمون هم کسی نیست که بخواد جلوشون رو بگیره .
از فکرش هم عرق سرد رو تنم نشست . فکر کنم بی بی متوجه تغییر حالم شد . با نگرانی پرسید :
- زهرا جان چی شده ؟؟ چرا رنگت پریده ؟؟
تمام تلاشم رو کردم که لبخند بزنم اما نمیدونم چرا نمی شد . انگار قطره های اشکم ، پشت چشمم توی صف وایساده بودن و همه با هم فشار میاوردن تا بریزن بیرون !!!
زدم زیر گریه که بی بی بغلم کرد . آروم بغل گوشم زمزمه کرد :
- چی شدم عزیزم ؟ چرا گریه می کنی ؟
بازم آغوش بی بی و باز یه دنیا آرامش . . .
سرم رو گذاشتم رو شونه اش . دلم نمیخواست حرف بزنم . میخواستم توی همون حال بمونم . نمیدونم چند دقیقه تو بغل بی بی بودم که من و از خودش جدا کند با لبخند گفت :
- بسه دیگه . عین بچه ها میچسبی بهم . زشته دیگه برای شازده خانمی مثل شما . مثلاً بزرگ شدیا !!! همین روزاست که خواستگارا صف بکشن و شوهرت بدیم .!!!
شاکی گفتم:
- اِ. بی بی . اذیت نکن .شوهر میخوام چیکار؟؟ اصلاً ازدواج کنم که چی بشه ؟؟
بی بی آهی کشید وگفت :
- آرزومه یه نفر بیاد خواستگاریت که لیاقت این قلب مهربونت و داشته باشه . یه نفر که وقتی سرمو گذاشتم زمین و بلند نشدم ، خیالم راحت باشه که به زهرای من بد نمیگذره.
سکینه خانم حرف بی بی رو قطع کرد و شاکی گفت :
- بسه عصمت خانم . دور از جونتون . این حرفا چیه میزنین ؟؟ بس کنین ، شگون نداره .
- زندگی همینه . راهِ رفتنی رو باید رفت . دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره . بالاخره نوبت منم میشه . فقط دلم میخواد قبل از اون روز خوشبختی زهرا رو ببینم .
گفتم :
- بی بی من الانشم خوشبختم . همینکه کنار شمام برام آخر خوشبختیه . کجا باشم از اینجا بهتر؟؟
با قدردانی نگام کرد .

امضای کاربر : انکه میروند نمیفهمد اما انکه بدرقه میکند خوب میداند کاسه ی اب معجزه نمیکند.
یکشنبه 05 شهریور 1391 - 13:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
setareh آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2832
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 22
تشکرها : 382
تشکر شده : 1111
رمان عشق و انتقام.
آروم شده بودم . یه دفعه نمیدونم چی شد که چیزی که ذهنم مشغول کرده بود از دهنم پرید بیرون :
- بی بی اگه آقا جونم بفهمه امروز چه اتفاقی افتاده چیکار کنم ؟؟ اگه کسی توی محل بفهمه و بهش بگه چی ؟؟ خونه خرابم میکنه . میشناسینش که .
- مگه چیکار کردی که بخوای بترسی ؟؟ تو که تقصیری نداری . یه نفر مزاحمت شده ، تو هم از خجالتش دراومدی!!! کسی جز ما و خانواده اونا هم نمیدونه که بخواد به گوش آقاجونت برسونه . تازه اونا مطمئناً بیشتر از من و تو نگرانن که نکنه کسی بفهمه .
دوباره زد زیر خنده :
- پرو نشیا ، ولی خوب حقشو کف دستش گذاشتی . فکر کن خانواده کاظم آقا بخوان برای کسی تعریف کنن . چی باید بگن ؟؟ بگن پسرمون مزاحم دختر مردم شده اونم وسط کوچه زده بچمون رو ناکار کرده ؟؟ اینجوری که مضحکه عام و خاص می شن .
سکینه خانم هم خندش گرفته بود
دلم میخواست ولی نمیتونستم مثل بی بی خوش بین باشم . اگه آقا جون می فهمید چی میشد ؟؟ اگر می تونستم تصور کنم آقا جون بتونه اونقدر روشن فکر باشه که بفهمه و بلائی سرم نیاره ، مطمئناً دیگه اجازه نمیداد یه قدم از خونه بیرون بذارم . ... یعنی خانم جون رو دیگه نمی دیدم؟؟؟ ...
پاشدم و رفتم لباسام رو بردارم چادرم خشک شده بود و لباسام هنوز نمدار بود . ولی دیگه وقت نبود اونجا بمونم . نزدیک غروب بود ، باید برمی گشتم .
رفتم بالا توی اتاق بی بی لباسم رو عوض کنم . چشمم به عکسای رو دیوار افتاد . چند تا عکس که توی یکیش شوهر بی بی عصمت روی یه صندلی چوبی نشسته بود و یه دستش روی دسته صندلی بود و یه دستش به عصا . خدا بیامرزدش . من خودش رو ندیده بودم ولی بی بی همیشه ازش به نیکی یاد می کرد .
خواستم لباسم و عوض کنم . داشتم لباسم رو در میاوردم که یهو بی بی اومد تو .
خواست چیزی بگه که دیدم خشکش زد . سریع لباسم و پوشیدم که بی بی خودش و جمع و جور کرد و صداش در اومد :
- لباست و بزن بالا ببینم . پهلوت چی شده ؟؟؟؟
اصلاً حواسم نبود . بی بی کبودی پهلو و بغلم رو دیده بود .
نتونستم چیزی بگم . اومد جلو و خودش لباسم رو گرفت و کشید بالا
- پرسیدم چرا بدنت اینقدر کبودِ ؟؟
چی می گفتم ؟؟ فکر می کردم دیگه این بحث تمومه . اما باز داشت دستم رو می شد . بازم انگار یکی جواب رو گذاشت توی دهنم :
- نمیدونم بی بی . خودمم متوجه نشده بودم . شاید تو کوچه که زمین خوردم پهلوم گرفته به سنگی ، چیزی ، اینجوری شده.
خودمم میدونستم جوابم یه جورایی منطقی و شاید شدنی نیست . اما دیگه از دهنم پریده بود !!!
بی بی با شک نگاهم کرد .
- و توی دو ساعت هم اینجوری کبود شد؟
منتظر جوابم نموند و بی هیچ حرفی برگشت و از اتاق رفت بیرون . از سکوت بی بی ترسیدم !!!
از خودم بدم اومد . احساس خیلی بدی داشتم . امروز بار اولم نبود به بی بی دروغ می گفتم . حس می کردم با تمام خوبی هایی که بی بی در حقم کرده ، دروغ گفتن بهش یه جور خیانته .
لباسای سکینه خانم رو برداشتم و زدم بیرون . توی حیاط لباساش رو بهش پس دادم و ازش تشکر کردم .
بی بی پشت بهم روی صندلی کنار حوض نشسته بود . رفتم و از پشت دستم و حلقه کردم دورشو خم شدم و صورتش رو بوسیدم .
- بی بی با اجازه من برم دیگه ، دیر شده .
بهم لبخند زد و گفت :
- برو به سلامت . سپردمت به خدا . مواظب خودت باش .
با سکینه خانم هم خداحافظی کردم و رفتم دم در . در و که باز کردم اول یه نگاه به سر و ته کوچه انداختم . مطمئناً رضا در وضعیتی نبود که بیاد تو کوچه وایسه . ولی خب ، کارهم از محکم کاری عیب نمیکنه !!!
از خونه بی بی زدم بیرون و راه افتادم . مغازه کاظم آقا هم بسته بود . بدجوری دلشوره داشتم . انگار که هر لحظه ممکنه از چهار طرف بهم حمله کنن .!!! با هزار ترس و لرز تا خونه رسیدم . در زدم و فوری سجاد در و برام باز کرد .
چادرم رو جمع کردم و گذاشتم لب ایوون و یه راست رفتم توی آشپزخونه .
مهوش ملاقه دستش بود و داشت غذا رو هم می زد .
تا منو دید برگشت و با پوزخند گفت :
- به به ، خانم خانما ، قدم رنجه فرمودین . قدم رو چشم ما گذاشتین !!!
بی توجه به ادا و اطواراش پرسیدم :
- خانم جون کجاست ؟ خبری از داداش جواد نشد ؟
مهوش که انگار نمیخواست مثل آدم جوابم رو بده گفت :
- جنابعالی رفتین دنبال زندگیتون . خانم جون هم غر هاشونو به من زدن و یه دو ساعت پیش هم تشریف بردن بیرون .
بعد یهو دستم رو گرفت و کشید و ملاقه ای که تو دستش بود رو گذاشت کف دستم .
- اینم دادن . فرمودن شما اومدین بدم خدمت شما و برم به کارهام برسم!!!
تا اومدم حرفی بزنم درحالی که می خندید از آشپزخونه بیرون رفت
دلم میخواست بفهمم اینجا چه خبره و داداش جواد چی شده ولی خب ، از این دختره ی جلف نمی تونستم چیزی بیرون بکشم .
چاره ای نبود باید تا شب صبر می کردم ببینم چی میشه . کارای آشپزخونه رو که تمام کردم رفتم تو حیاط . صدای اذان میومد . لامپ اتاق مهوش روشن بود . رفتم و روی پله های ایوون نشستم . سجاد رو نگاه می کردم که لب حوض بزرگ نشسته بود و با یه تیکه چوب ،دو تا کاغذی رو که روی آب انداخته بود جابجا می کرد .
در اتاق مهوش باز شد و با عصبانیت پرید بیرون . داد زد :
- زری تو کتاب منو پاره کردی؟؟؟
جلد کتاب تو دستش بود و برگه هاش تو دست دیگه ش . اومد سمتم که چشمش به سجاد و دو تا برگه کتابش که روی آب بود افتاد .
سجاد که خودش خوب میدونست چیکارکرده پا شد و دوید به سمت در حیاط . مهوش که تازه از شُک دیدن برگه های کتابش روی آب ، در اومده بود پشت سرش شروع کرد به دویدن و نزدیک در حیاط از پشت سرِ سجاد چنگ انداخت و موهاشو گرفت و کشید . هول کردم و از جام بلند شدم که سجاد با فشار دست مهوش که می کشیدش عقب خورد زمین . جیغ سجاد بلند شد . همون لحظه در حیاط باز شد و آقا جون رو دم در دیدم .
آقا جون که یه لحظه از دیدن این صحنه که سجاد روی زمین افتاده و مهوش خم شده و موهای سجاد توی دستشه ، جا خورده بود ، داد زد :
- چه مرگتونه . دو دقیقه پاسبون بالا سرتون نباشه باید مثل حیوون بپرید به هم ؟؟؟
سجاد در حالی که گریه می کرد پاشد و مهوش هم با ترس صاف وایساد و سلام کرد . سجاد هم از موقعیت استفاده کرد و با پاش کوبید روی انگشتای پای مهوش و دررفت سمت اتاق من .
مهوش از درد خم شد ولی جلو آقا جون جرات نکرد برگرده . آقا جون در حالی که سرشو به نشونه تاسف تکون میداد راه افتاد و پشت سرش خانم جون هم اومد تو .
با خودم گفتم : پس خانم جون باز رفته بوده مغازه .
آقا جون که رسید مثل همیشه کتش رو از دستش گرفتم و آویزون کردم . پای حوض نشست تا دستاشو بشوره که خانم جون از جلوم رد شد و بی هیچ حرفی رفت توی آشپزخونه . صورتش باز گرفته و در هم بود .
پشت سر خانم جون سریع رفتم توی آشپزخونه . چادرش و همونجا توی آشپزخونه در آورد و داشت تا می کرد که پرسیدم:
- خانم جون ، داداش جواد چی شد ؟
نمیدونم چرا اونقدر راحت تونستم باهاش حرف بزنم . همین جمله ساده و بدون ترس بین من و خانم جون برام تازگی داشت . شاید این درد و غصه است که قلب آدم ها رو به هم نزدیک می کنه . چون اون موقع کسی رو میخوایم که باهامون همدردی کنه . شاید فقط اشکای خانم جون که ظهر جلوی چشمم و توی بغلم جاری شده بود باعثش بود . اما هرچی که بود ، باهاش راحت بودم .


امضای کاربر : انکه میروند نمیفهمد اما انکه بدرقه میکند خوب میداند کاسه ی اب معجزه نمیکند.
یکشنبه 05 شهریور 1391 - 13:16
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
setareh آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2832
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 22
تشکرها : 382
تشکر شده : 1111
رمان عشق و انتقام.

خانم جون جواب داد :
- بعد از ظهر رفتم مغازه بابات . اونم طاقت نیاورده بود و رفته بود دنبال کارای جواد . یک ساعتی تو مغازه آقات منتظر بودم تا با عباس برگشت . مثل اینکه عباس رفته بوده بیمارستان . آقاتم دنبال کارهای شهربانی بوده . بابات که درست حرف نمیزنه ولی تا اونجا که از حرفاش تو مغازه فهمیدم معلوم شده کی به اون دونفر چاقو زده . مثل اینکه خودش صبح توی شهربانی اعتراف کرده . عباس هم می گفت وضع یکی از اون دونفر بدِ ولی دکترا گفتن زنده میمونه . اون یکی هم تا یکی دو روز دیگه از بیمارستان مرخص میشه .
خب مثل اینکه خطر یه جورایی از بیخ گوش داداش جواد رد شده بود . ولی حالا که جواد چاقو بدستِ داستان نبود چی می شد ؟؟ الان کجاست؟؟
با صدای خانم جون بخودم اومدم :
- بسه دیگه . اینقدر اینجا واینسا منو سوال پیچ کن . الانه که صدای آقات در بیاد . سفره رو ببر بالا پهن کن . تا من ظرف ها رو آماده کنم .
سفره رو پهن کردم که مهوش هم رسید و با خانم جون شام رو بردیم بالا توی ایوون .
شاید خیالاتی شده بودم ولی بنظرم کلاً اخلاق خانم جون از این رو به اون رو شده بود . آقا جون هم ساکت بود . شام رو بدون اینکه صدا از کسی در بیاد خوردیم . سفره که جمع شد رفتم آشپزخونه و برای همه چایی ریختم .
مهوش هم نشسته بود تا بفهمه چی شده . حتی سجاد هم ساکت بود . انگار فهمیده بود اینجا خبریه .
خانم جون بالاخره سکوت رو شکست :
- حسین آقا .. حالا جواد چی میشه ؟ کی برمی گرده خونه ؟
آقا جون دستی به پیشونیش کشید و گفت :
- فردا باید سند ببریم تا بیاد بیرون . البته به خاطر شرکت توی درگیری منجر به ضرب و جرح یه چند وقت دیگه باید بره دادگاه .
اون شب هم گذشت . خانم جون حالا دیگه خیالش راحت بود . آخر شب هم بعد از اینکه کارهای آشپزخونه تموم شد رفتم توی اتاقم که بخوابم .
تا روی تشک دراز کشیدم یاد اتفاقای بعد از ظهر افتادم . تا حالا که به خیر گذشته بود . قضیه داداش جواد هم باعث شده بود امروز از وقتی برگشتم خونه اصلاً اون اتفاق رو فراموش کنم . نباید از کاه ، برای خودم کوه می ساختم . شاید به قول بی بی اتفاق خاصی نیفتاده بود و باید فراموشش می کردم .
صبح که از خواب پا شدم باز یه روز مثل روزای دیگه بود . آماده کردن صبحانه و بشور و بساب و . . .
خانم جون موقع صبحانه باز بحث ازدواج نکردن جواد رو پیش کشید که آقا جون غرید :
- ازدواج می کنه . زود هم ازدواج می کنه . دیگه بسه هرچی چیزی به این توله ات نگفتم . فقط باید یه دختر از یه خانواده با اصل و نسب براش پیدا کنیم . سر سه ماه ازدواج نکنه اون مغازه رو ازش می گیرم و با لگد از خونه میندازمش بیرون . بره بیرون یه کم رو پای خودش وایسه بفهمه یه من ماست چقدر کَره داره .
خانم جون بهت زده بود . شاید توقع نداشت آقا جون یه دفعه اینقدر تغییر موضع بده!!! مطمئناً نمی خواست کار به اونجاها بکشه . برای اینکه آقا جون رو آروم کنه گفت :
- نه حسین آقا . من قبلاٌ هم گفتم . من پسرم رو می شناسم . محاله روی حرف آقاش حرفی بزنه .

آقا جون بعد از صبحانه رفت . مهوش هم طبق معمول چپید توی اتاقش . موقع شستن ظرفها داشتم با خودم فکر می کردم آخه تا کی قراره زندگی من این باشه ؟؟ مهوش حداقل توی زندگیش یه تنوعی هم بود . حالا به بهونه درس و مدرسه هم که شده با آدمای جور و واجور در ارتباط بود . حداقل همکلاسی داشت . بهونه برای دو ساعت بیرون از این خونه بودن داشت . اما من چی ؟؟ قرار بود تا زنده ام توی این خونه کلفتی کنم ؟؟ تنها دل خوشیم چند ساعت خونه بی بی رفتن باشه ؟؟ اگه زبونم لال یه روز بی بی ما رو تنها میذاشت بعدش چی می شد ؟؟
امروز خیلی پَکر بودم . شاید بخاطر این همه فکرو خیال بود . خانم جون هم حال خوشی نداشت . دل تو دلش نبود یه جا بند نمی شد . یه کم توی ایوون نشست . یه نیم ساعتی فقط دور حیاط راه می رفت . روی پله های ایوون نشسته بودم و نگاش می کردم . سجاد هم یه گوشه حیاط توپ لاستیکیش رو شوت می کرد تو دیوار . توپ می خورد به دیوار و برمی گشت و باز یه ضربه دیگه . مونده بودم آخه این کار چه لذتی براش داره که یک ساعت اونجا وایسه و کارش رو تکرار کنه . خانم جون راه افتاد و اومد سمتم و گفت :
- پاشو یه دست به سر و گوش خونه بکش ، نشستی که چی بشه ؟؟ اتاقا و ایوون رو یه جارو بزن .
داشت کم کم می شد همون خانم جون همیشگی !!!
از کنارم رد شد و رفت توی اتاق . دو دقیقه بعد ، در حالی که چادرش دستش بود برگشت . توی حیاط چادرش رو سرش کرد و راه افتاد سمت کوچه . در حالی که داشتم ایوون رو جارو میزدم نگاهش کردم . کجا داشت میرفت؟ حتماً دلش طاقت نیاورده بود و می خواست بره مغازه آقا جون .
پشت در حیاط که رسید وایساد . نمیدونم چی شد که برگشت . مثل اینکه پشیمون شد . شاید دیگه جرات نداشت بره مغازه آقا جون . آخه آقا جون خوشش نمیومد .
چادرش رو از سرش برداشت و باز رفت توی اتاق . ایوون رو که جارو زدم ، رفتم اتاق خودم و اتاق جواد رو هم جارو زدم.
رفتم توی اتاق خانم جون . یه آلبوم بزرگ روی پاهاش باز بود . تا منو دید آلبوم رو بست و پاشد. گذاشتش توی کمد چوبی گوشه اتاق . کلیدش رو هم در آورد و از اتاق بیرون رفت . توی خونه بی بی البوم عکس دیده بودم . اما خونه خودمون ؟؟؟؟ اصلاً نمیدونستم البومی هست .
داشتم اتاق آقا جون و خانم جون رو جارو میزدم که صدای باز شدن در حیاط رو شنیدم . از اتاق اومدم بیرون که آقا جون رو دیدم . این وقت روز؟ هنوز دو ساعتی تا ظهر مونده بود . پشت سر آقا جون ، داداش جواد اومد تو. جوابم رو گرفتم . پس آقا جون امروز هم رفته بود دنبال کارهای داداش جواد !!! از پله ها پایین رفتم و سلام کردم .
شاخم در اومد . جواد کلاه شاپو سرش بود ولی کاملاً توی چشم می زد . موهای بلندشو تراشیده بود!!! هنوز تو شُک قیافه جواد بودم که خانم جون هم از آشپزخونه اومد بیرون . تا چشمش به جواد افتاد دوید و بغلش کرد . داشت گریه می کرد . با خودم گفتم : یعنی اگه من هم نباشم توی این خونه کسی هست که اینجوری دلتنگم بشه ؟؟؟
صدای شاکی جواد دراومد که :
- اِ ... نَنِه . بس کن دیگه . انگار چارصد ساله منو ندیدی .
آقا جون با همون قیافه خشک و بی احساسش گفت :
- عباس رو فرستادم تو مغازه پایینی جای تو . با اون دو تا شاگرد بی عرضه کار پیش نمیره . عباس رو لازمش دارم . تا ظهر هرکاری دلت میخواد بکن . بعد از ظهر برو مغازه .
را افتاد به سمت درب حیاط .
هنوز دو قدم فاصله نگرفته بود که سرجاش وایساد . بدون اینکه برگرده با لحن محکمی گفت :
- ضمناً . . . همه برگشتن سمت آقا جون . درحالی که یه دستش توی جیب شلوارش بود و اون یکی دستش رو بالا آورده بود و انگشت اشاره اش و به نشونه تهدید تو هوا تکون میداد ، به طور شمرده ، با همون لحن محکم ، جوری که انگار تک تک کلمه هاشو مثل میخ با چکش تو سرت فرو می کنن ادامه داد :
- ضمناً یه حرفایی هست که طلعت بهت می گه . دو تا گوشِت رو خوب باز میکنی و میشنفی . میشنفی و فقط میگی چشم . نمیخوام کاری کنی که اون روی سگ حسین آقا رو ببینی .
منتظر شنیدن جواب نبود . حرفش رو که زد راه افتاد و رفت . جواد با قیافه ای نگران و گیج به خانم جون نگاه کرد :
خانم جون خودش رو جمع و جور کرد و گفت :
- چیزی نیست . ولش کن . بیا بریم بالا . بیا بشین یه چایی تازه دم بهت بدم تا خستگی رو از تنت بیرون کنه .




امضای کاربر : انکه میروند نمیفهمد اما انکه بدرقه میکند خوب میداند کاسه ی اب معجزه نمیکند.
یکشنبه 05 شهریور 1391 - 13:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
setareh آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2832
عضویت: 17 /5 /1391
سن: 22
تشکرها : 382
تشکر شده : 1111
رمان عشق و انتقام.

خانم جون و جواد رفتن رو ایوون . مهوش داشت بر می گشت تو اتاقش که صدای خانم جون در اومد :
- کجا سرتو انداختی پایین داری میری ؟؟؟ مهوش متعجب برگشت و خانم جون ادامه داد :
- بقیه زحمت ناهار امروز رو شما می کشی . بجنب که دو ساعت بیشتر تا برگشتن آقا جونت وقت نداری .
مهوش نالید :
- اِ . خانم جون . من درس دارم ، نمیتونم . اصلاً چرا من ؟؟ زری بی کاره .
یه دفعه لحنش رو عوض کرد و با پوزخند ادامه داد :
- دست پختش هم خیلی بهتره !!!
خانم جون داد زد :
- پررو ، حالا شما درست می کنی تا دست پختت هم خوب بشه . اینقدر هم با من یکه بدو نکن . پا میشم چشاتو از کاسه در میارما !!!
دلم خنک شد . یه بارم خانم جون جوابش رو اونجوری که دلم می خواست داد . مهوش چشم غره ای بهم رفت و راه افتاد سمت آشپزخونه .
هنوز تو کِیف برخورد خانم جون بودم که بهم گفت :
- چیه تو هم اونجا مثل مجسمه ابوالهول وایسادی ؟؟؟ اگه چیزی بهتون نگن کل خونه رو کثافت برمیداره . برو اون جارو رو بردار ، حیاط رو آب و جارو کن . یه هفته اس یه جارو به این حیاط نزدین . حتماً من باید بهتون بگم ؟؟
دلخور رفتم و مشغول شدم . خانم جون توی ایوون با جواد حرف می زد . صداشون رو نمیشنیدم . ولی معلوم بود دیگه !!! خانم جون باید یه جوری قضیه ازدواج جواد رو حالیش می کرد .
نصف حیاط و جارو کرده بودم . نزدیک در حیاط بودم . کل بدنم عرق کرده بود . سجاد دور حیاط بازی می کرد . دنبال توپ لاستیکیش می رفت توی باغچه و با کفش گِلی میومد بیرون . واقعاً شاکیم کرده بود .
صدای بازی بچه ها از توی کوچه میومد . سجاد دوید سمت در که جلوش رو گرفتم
- کجا با این عجله ؟؟ با چشمای پر از التماس نگام کرد با لحن بچه گونه اش گفت :
- برم بازی؟؟ تعجب کردم ، کمتر می شد حرف از دهن این نیم وجبی در بیاد . همیشه با ادا و اطوار واشاره دست چیزایی رو که میخواست بهمون می فهموند . سجاد گاهی وقتا توی کوچه با بچه های هم سن و سالش بازی می کرد . از همون جا داد زدم :
- خانم جون ، سجاد کل حیاط و پر از گِل می کنه . بفرستمش تو کوچه با بچه ها بازی کنه ؟؟
خانم جون از همونجا سری تکون داد و منم از خدا خواسته گفتم :
- برو . از کوچه بیرون نریا . آقا جون بفهمه می کشتت .
نیشش تا بنا گوش باز شد و پرید تو کوچه و در رو محکم به هم کوبید .
اومدم دو باره شروع کنم به جارو زدن که در زد .
با خودم گفتم : حتماً یادش رفته می خواد توپش رو هم ببره .
در رو باز کردم . اما پشت در یه مرد میانسال چهارشونه و بلند قد هم تیپ داداش جواد ، صاف وایساده بودو زل زده بود بهم . یه دفعه به خودم اومدم . بدون چادر ، با لباس توخونه . . .
جیغ خفیفی زدم و سریع خودم رو کشیدم پشت در . با صدایی که می لرزید گفتم :
- بفرمائید؟؟؟
و یه صدای زمخت شنیدم که :
- ببخشید خانوم . مثل اینکه ترسوندمتون . این رفیق ما آقا جواد ، خونه اس ؟؟؟
- یه لحظه لطفاًٌ منتظر باشین .
در رو بستم و تکیه دادم به در . نفسم و با صدا بیرون دادم . سعی کردم آروم باشم . این غول بیابونی کی بود دیگه ؟؟
سریع خودم رو رسوندم به ایوون . خانم جون و داداش جواد داشتن نگام می کردن که گفتم :
- داداش جواد ، دم در با شما کار دارن .
جواد رفت و چند دقیقه بعد برگشت . نگاه غضب آلودی بهم انداخت . سرم داد زد :
- با این ریخت و قیافه پشت در چه غلطی می کردی ؟؟؟ تو مگه نامحرم حالیت نمیشه ؟؟؟
غیرتش رو برای من نگه داشته بود .
هنوز دهن باز نکرده بودم که با پشت دست کوبید توی صورتم . زبونم بند اومده بود . مزه شور خون رو توی دهنم حس کردم . تا بخوام بفهمم چی شده . یه ضریه خورد توی پهلوم که چشمام سیاهی رفت . دیگه چیزی نمی دیدم . فقط حس درد بود . . . حس یه ضربه دیگه توی صورت . . . حس یه ضربه توی شکم . . . دیگه حس هم نبود . . . انگار توی یه خواب بودم . . . توی یه دشت . . . فقط صدا . . . یه صدا که انگار باد توی دشت از کیلومترها اونورتر با خودش میاورد .!!! َنزن ، بَسِشه ، کشتیش .!!! و باز یه صدای ضعیف جیغ . . . یه صدای شکستن شیشه . . . و یه سقوط . . . انگار دارم میوفتم توی یه چاه . . . دیگه هیچی نبود ، فقط سکوت .
--------------------------------------------------------------------------------

فکر کردم صدای بی بی رو شنیدم . آره ؟؟؟ . . . مفهوم نبود ، نه ، صدای بی بی نیست . یه صدای ناله زنونه ، شاید خانم جون . . . احساس سبکی کردم عین یه پر کاه . . . من کجام ؟؟؟ . . . حس درد . . . یه درد که از پشت گردن شروع شد و راه افتاد تا پایین کمرم . . . و باز تاریکی و سکوت . . .
چقدر گذشت ؟؟؟ باز یه صدای گریه و ناله های زنونه . . . انگار نمیتونم تشخیص بدم . . . ولی . . . ولی این صدای بی بیِ . . . خواستم داد بزنم . صداش کنم . بی بی کجایی؟؟؟ اما باز سکوت بود . اینبار یه نور شدید توی چشمم . به زور چشمم رو بستم . صدای پچ پچ میشنوم ؟؟؟ انگار دو نفر داشتن توی مغزم با هم پچ پچ می کردن . . . باز همون نور شدید . . . ول کن نبود .
دوباره صدای زمزمه
- شانس آورده زنده اس و ضربه مغزی نشده .
خوابه یا بیداری . . . خیاله یا واقعیت . . . نمیتونم تشخیص بدم .
- مرتب بهش سر میزنم . جابجاش نکنین . تغییری توی وضعیتش حس کردین سریع خبرم کنین .
یه چیز گرم صورتم رو نوازش کرد . شاید یه دست . گرماش رو تا اعماق وجودم حس کردم . باز یه زمزمه :
- آقا تقی شرمنده ام . . . مریم منو ببخش که رو سیاهم . . . و سکوت .
چقدر صداش شبیه بی بی ِ .
آقا تقی ؟؟؟. مریم؟؟؟ آقا تقی کیه ؟؟؟ . حتماً خیالاتی شدم . و باز همون زمزمه :
- علی خدا بگم چیکارت کنه که این بچه رو به این بلا گرفتار کردی ؟ خونه خرابمون کردی .
علی ؟؟؟ اینا کین ؟؟؟ من علی رو نمی شناسم که بخواد بلائی هم سر من بیاره . آخرین چیزی که یادمه جواده . ضربه های جواد . . . شاید مغزم از کار افتاده . چرا این آدما رو یادم نمیاد ؟؟؟
نمیدونم چقدر گذشت . باز احساس سبکی کردم . و بعد قرار گرفتن روی یه جای نرم . چند بار احساس سوزش توی دستم .
صدای تکراری یه بوق کوتاه . . . انگار توی قفسم . میخواستم فریاد بزنم : یکی کمکم کنه . . . اما صدایی از گلوم بیرون نمیومد . باز نوازش های گرم . . .
چشمام رو باز کردم . باز یه سقف سفید . خواستم اطرافم رو ببینم . اما دیدم نمی تونم سر رو بچرخونم . دور گردنم یه حلقه پهن سفت بود . شایدم فلزی . احساس راحتی نداشتم . انگار کمرم هم با همچین چیزی بسته شده بود . دستم رو از آرنج خم کردم و به سختی بالا آوردم ، بازم یه سرُم بهم وصل بود . دو تا دست ، دستم رو که بالا نگه داشته بودم گرفت . سرم رو نمی تونستم بچرخونم اما از بغل چشم . . . . بی بی بود . دستم توی دو تا دستش بود . دستم رو جلو صورتش برد و بوسید . خواستم توی آخرین لحظه دستم رو عقب بکشم اما نتونستم . هنوز دستم تو دستش بود . بی صدا دونه های اشک از روی گونه هاش می غلتید و پایین میومد . به صورتم لبخند می زد اما با اشک های جاریش !!! . لبخند از صورتش محو شد . چونه اش لرزید . با ناله گفت :
- زهرا جان حلالم کن . تو رو خدا حلالم کن . صدای گریه بی بی بالا رفت . با صدا ضجه می زد .
دلم می خواست حرف بزنم . دلداریش بدم . اما صدام در نمیومد . سکینه خانم هم پشت سر بی بی پیداش شد . نمیدونم کجا بود چون همه اتاق رو نمیتونستم ببینم . دستش و گذاشت رو شونه بی بی . آروم حرف دل من رو با التماس زد :
- عصمت خانم ، نکن اینکارو با خودت . طاقت داشته باش . حالا هم که بخیر گذشته .
ادامه داد :
- پاشو . پاشو دیگه خوب نیست . میدونی چند روزه درست نخوابیدی ؟
پس چند روز گذشته بود ؟؟ چشمام رو دوختم به سقف . چرا بی بی عذاب می کشید ؟؟؟ فقط به خاطر اینکه دوستم داشت؟؟؟. تمام توانم رو جمع کردم تا چیزی بگم . فقط یه کلمه ضعیف از دهنم در اومد :
- بی بی . . .
حس کردم تمام انرژی بدنم با همون یه کلمه از دهنم خارج شد .
بی بی سریع خم شد رو صورتم . گفت :
- جان بی بی . . . ؟
دیگه چیزی نفهمیدم . باز از هوش رفتم . . .
چشمام رو که باز کردم . دور و برم تقریباً تاریک بود یه نور کمی از یه گوشه اتاق میومد ولی نمیتونستم ببینم از کجاست.
بی بی کنارم بود . نشسته بود و سرش رو کنارم روی تخت گذاشته بود . شاید خواب بود . حس کردم زیر پاهام خیسه !!! . حالم بد شد . چیکار کرده بودم ؟؟؟ سعی کردم حرف بزنم .
- بی بی . . .
بی بی سریع سرش رو برداشت . چند بار چشم هاشو به هم زد :
- جان بی بی . . . نمیدونستم چی بگم . . . چجوری بگم ؟؟؟
باز نگاهم رو دوختم به سقف . بی بی بلند شد و رفت . چند دقیقه بعد برگشت . دو تا مرد سفید پوش هم همراهش اومدن . پس بی بی خودش فهمیده بود !!! چشمام رو بستم . خجالت کشیدم . حس کردم از جا بلندم کردن . فکر کنم گذاشتنم روی یه تخت دیگه . پهلوم باز یکم درد گرفت . چشمام رو باز کردم . صورت بی بی رو دیدم . با یه لبخند . . . پر از عشق . . .
بی بی لباسهام رو عوض کرد . و باز رفت و با همون دو نفر برگشت . فکر کنم اول ملافه های تخت رو عوض کردن . و باز بلندم کردن و برگردوندند روی تخت قبلی و رفتن بیرون.
کلافه شده بودم از این بی حرکتی . نمیتونستم راحت نگاه کنم ببینم دور و برم چه خبره

امضای کاربر : انکه میروند نمیفهمد اما انکه بدرقه میکند خوب میداند کاسه ی اب معجزه نمیکند.
یکشنبه 05 شهریور 1391 - 13:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group