تبلیغات در اینترنتclose
آن سوی خیال | زهرا اسدی
آن سوی خیال | زهرا اسدی

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1466
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
آن سوی خیال | زهرا اسدی
ديگر خواب نبودم ولي حيفم ميامد از جا بلند شوم.خماري خواب هم دست بردار نبود.سر و صداي اطرافم را نشنيده گرفتم امروز حق داشتم كه بيشتر از بقيه استراحت كنم ناسلامتي يك سال بزرگتر شده بودم ولي انگار بقيه متوجه نبودند.بيست و چهارم اسفند رسيده و من هفده ساله شده بودم.
از ضربه اي كه مادر به پشتم زد جا خوردم هرچند تازگي نداشت.صدايش را شنيدم كه گفت: مينا پاشو ديگه لنگ ظهره نميخواي بلند شي؟
غرغركنان از اين پهلو به ان پهلو مي غلتيدم كه ضربه بعدي نثارم شد.به محض كنار زدن پتو چشمم به ساعت ديواري كهنه و قديميمان افتاد. هنوز چند دقيقه به هشت مانده بوده فكر كردم بد نيست كمي خودم را لوس كنم اما به محض اينكه گفتم:"كي گفته لنگه ظهره؟هنوز ساعت هشت نشده..."مادر با يك حركت پتو را از رويم كشيد.از سردي هوا خودم را جمع كردم.
_پاشو دختر چقدر مي خوابي؟
از اينكه حق نداشتم در روز تولدم كمي بيشتر بخوابم حرصم گرفت ولي مي دانستم مادر دست بردار نيست.با بي ميلي از جا بلند شدم و بي حال همانجا نشستم.نگاه خمارم دوري در اتاق زد وضعيت غير عادي به نظر مي امد.اولين فكري كه به نظرم رسيد اين بود كه چه طور مادر هنوز به هتل نرفته؟!هرچند از كار كردن او در هتل عذاب مي كشيدم ولي له غيبت هايش عادت داشتممشغول تا زدن رختخواب بودم كه دوباره صدايش بلند شد.
_قبل از اينكه جمعش كني رويه شو درار ميخوايم ملافه ها رو بشوريم.
خود او هم مشغول همين كار بود.پس بگو چرا به هتل نرفته بودم انگار خيال خانه تكاني داشت.پس بالاخره دست به كار شد؟چند روز بشتر به تحويل نمانده بود ولي ما هنوز هيچ اقدامي نكرده بوديم.گيجي خواب از سرم پريد و با خوشحالي مشغول كشيدن نخ هاي ملافه شدم.اي كاش ميشد امروز مدرسه را تعطيل كنم در ان صورت لذت بيشتري ميبردم.خانه تكاني قبل از عيد را دوست داشتم.به نظرم وقتي همه جاي منزل از زير و رو تميز ميشد نماي خانه با همين اثاثيه كهنه و قديمي هم قشنگ و ديدني بود.
در حين جمع اوري رختخواب ها چشمم به معصومه افتاد.او مثل مادر سحرخيز و كاري بود.از زماني كه درس و مدرسه را كنار گذاشت و خانه نشين شد,
مسئوليت هاي مادر خود به خود به گردن او افتاد.بعد از جواب سلامم با لحن گله مندي گفت:
_از شانس بد ما همين امروز كه مي خواستيم قالي رو بشوريم مادر مجيد پنبه زن اورده.معلوم نيست كارش كي تموم مي شه.
مادر اخرين ملافه را روي بقيه پرت كرد و گفت:عيب نداره.اگه امروز نشد ميذاريم واسه بعد از عيد كه هوا گرم تر مي شه اين جوري بهتره چون ميترسم تا
پس فردا خشك نشه ابرومون جلو مردم بره!حالا اين ملافه هارو بردار ببر تو تشت خيس كن مينا تو هم بعد از اينكه ناشتايي خوردي برو كمك معصوم.
خيال داشتم قضيه ي تولدم را عنوان كنم ولي ديدم حالا كه هيچ كس يادش نيست همان بهتر كه به روي خودم نياورم.براي همين بدون هيچ حرفي از اتاق بيرون رفتم.
توي هال قبل از هر چيز نگاهم به عليرظا و مرضيه افتاد كه لقمه هاي نان و پنير را همراه با چايي شيرين با ولع مي جويدند.هردو با دهان پر سلام كردند.همانطور كه جواب سلامشان را ميدادم نگاهم به استكان هاي چاييكه با خرده هاي پنير بد رنگ شده بود افتاد ودلم اشوب شد. بيرون هوا سردتر بود هرچند اين روزها هواي اين نواحي از هر زمان ديگر لطيف تر و دلچسبتر به نظر ميرسيد.در بين راهرو ي روبازي كه به پله ها ختم ميشد مقابل دستشويي ايستادم ولي قبل از اينكه اولين مشت اب را به صورتم بزنم صداي موزون و خوش اهنگ كمان حلاجي كنجكاوم كرد.از ان بالا سركي به حياط كشيدم.مرد ميانسالي كه پيژامه ي راهراه به پا داشت با خيال راحت سرگرم زدن پنبه هاي مچاله شده بود.چه كار جالبي!پنبه ها بعد از زدن چقدر پفكي و خوشرنگ ميشدند!نگاه مشتاقم از روي پنبه ها به مجيد و برادرش مصطفي,بچه هاي اقا رضا ژاندارم,و بچه هاي قدو نيم قد ننه غلام همسايه هاي طبقه پايين افتاد كه با خوشحالي مشغول تماشاي پنبه زن بودند.دوباره متوجه توده ابر مانند پنبه ها شدم و همانطور كه از ديدن ان ها لذت مي بردم به ياد
تشك هاي قلنبه سلنبه ي خودمان افتادم كه سالها ميشد روي كمان حلاجي را به خود نديده بودند.
"خوب مي شد ما هم ميتونستيم رختخوابا رو نونوار كنيم ولي با كدوم پول..."
هجوم اين فكر مرا دوباره به ياد وضعيت خانواده ام انداخت و غم تنگدستي مثل بختك روي سينه ام نشست.نفسم شبيه به اهي داغ بيرون امد و بخاري مانند دود در هوا پخش شد.بهطرف دستشويي برگشتم و بعد از نگاهي به ائينه ترك دار دستشويي اولين مشت اب سرد را به صورتم پاشيدم.
اين بار به شخصي كه در ايينه بود اهسته گفتم"فقط دو سال ديگه مونده چشم به هم بزني اين دو سال ميگذره و اون وقت به خواست خدا همه چيز درست ميشه...همه چي"و مشت بعدي اب را با عزمي جزم به صورت زدم.
معصومه سرگرم لگد كردن كردن ملافه ها بود ولي انگار فكرش جاي ديگري سير ميكرد.معلوم بود كه حواسش ان جا نيست.لبه هاي دامنم را بالا گرفتم
و به كمكش رفتم.
_معصوم مگه پس فردا چه خبره ...؟منظور مامان چي بود ابرومون جلو مردم ميره؟!
_تو ناشتا خوردي؟
_الان ميل ندارم بعد يه چيز ميخورم... جوابمو ندادي نگفتي پس فردا چه خبره؟
_هيچي....مامان قضيه رو بزرگ كرده. فكر نكنم خبري باشه.
_در مورد چي؟
_همون خانواده رحيمي كه مامان چند روز پيش حرفشو زد ديگه.... مگه يادت نيست؟
_هان...چرا يه چيزايي يادمه همون كه مامان مي گفت تعميرگاه ماشين داره...؟ قراره بيان خواستگاري؟
_اره ديشب مامان داشت درموردشون با اقا حرف ميزد مي گفت وقت گرفتن بيان صحبت كنن.
_اسم پسره چي بود؟
_نبي يا به قول مامان اقا نبي.
_ايناقلا!اسمش خوب يادت مونده تو پسره رو تا حالا ديدي...؟
_نه ولي مامانخيلي تعريفشو ميكنه ميگه اقا نبي خودساخته س پدرشون خيلي وقت پيش مرده نبي از 12 13 سالگي توي تميرگاه برادرش كار ميكرده حالا واسه خدش يه تعميرگاه جمعو جور زده و خودش صاحب كاره.مامان از مادرش شنيده كه درامدش بد نيست!مي تونه يه زندگي رو بچرخ.نه.
_يعني تو موافقي؟ اگه بيان قبول ميكني؟
_هنوز نميدونم!نديده كه نميشه نظر داد.
_ولي از حرفات پيداست همچين بي ميلم نيستي!فكر كنم اين بار ديگه كار تمومه.
_حالا تو چرا ناراحتي....؟خوشت نمياد با خانوده رحيمي فاميل بشيم؟
_نه بابا چه چه فرقي ميكنه خانوده رحيمي باشه يا كس ديگه ناراحتي من از چيز ديگه س
_چيه؟ميترسي بعد از من كاراي خونه گردن تو بيوفته؟
_جوري حرف ميزني انگار من مهنازم!خودت ميدوني من ادم از كار در رويي نيستم چه تو باشي چه نباشي وظيفه خودمو انجام ميدمولي ميترسم بعد از رفتن تو مامان نذاره درسمو تموم كنم.ميترسم حالا كه فقط دو سال به ديپلم گرفتنم مونده سرو كله يه نفر پيدا بشه و تموم زحمتام به هدر بره.
_خب بالاخره كه چي؟يعني تو هيچ وقت نميخواي شوهر كني؟
_چرا ولي نه حالا الان خيلي زوده.
_شايد واسه ي تو زود باشه ولي واسه من داره دير ميشه. دو ماه ديگه21 سالم ميشه!خودت ميدوني كه تو شهر ما رسم نيست دختر تا اين سن تو خونه باباش بمونه .مردم براش حرف در ميارن.اصلا همه به يه چشم ديگه نگاش ميكنن.راستشو بخواي تازگي شنيدم تازگيا پشت سر منم حرف دراوردن!
واسه همينمي خوام بد وخوب نكنم هر چي هس قبول كنم!
_جريان چيه؟!كي پشت سرت حرف دراورده؟!چرا زودتر نگفتي حقشو كف دستش بذارم؟
_ولش كن هرچي بود گذشت نخواستم مامان بفهمه قشقرق به پا كنه...اصلا نميخوامدوباره يادش بيوفتم!فقط خواستم بدوني من مجبورم تكليفمو روشن كنم.
_به خودت مربوطه ولي من اگه جاي تو بودم خودمو به خاطر حرف مردم اسير يه زندگي ناخواسته نميكردم....بدبختي اينجاست كه ما توي بد محلي زندگي ميكنيم با اين حال نبايد به حرف مردم اهميت بديم
_بالاخره كه چي؟ما داريم بين همين مردم زندگي ميكنيم. مجبوريم يا مثل خودشون زنگي كنيم يا پي اين حرفا رو به تنمون بماليم.
_من ميمالم بذار مردم هرچي دلشون ميخواد بگن.ترس من از حرف مردم نيست از اينه كه مامان پاپي ام بشه.ميدوني اگه مجبور بشم ازدواج كنم چي ميشه؟ تمام ارزوهام به باد ميره.
_كدوم ارزو؟ منظورت چيه؟
_از حالا نميخوام درباره ش صحبت كنم ميترسم قضيه ي حرف پيش بشه.با خودم قرار گذاشتم مثلا هيچ حرفي درباره ي اينده نزنم ولي تو بايد يه قولي بهم بدي
_چه قولي؟!
_قول بده اگه شوهر كردي نذاري مامان اينا مانع درس خوندن من بشن من بايد هر طوري هست درسمو تموم كنم. قول ميدي؟
_ولي اگه بخت خوب برات پيدا شد چي؟
_فرقي نميكنه چهبد چه خوب من حالا حالا ها خيال ندارم شوهر كنم.تو هم بايد كمكم كني.
_حالا كه خودت ميخواي باشه ولي من تا اونجا كه زورم برسه دخالت ميكنم فقط خدا كنه بعدها پشيمون نشي.

با معصوم سرگرم صحبت بوديم كه صداي مادر خلوتمان را بهم زد:
_تمام وقتو به حرف زدن گذرونديد چي ميگيد كه تمومي نداره؟ديگه نيخواد پا بزنيد چركش حسابي دراومده بيايد بيرون چندتا مشت بزنيد ابشو عوض كنيد.

بعد از شست و شوي ملا فه ها اب و جارو كردن فرش و دستمال كشيدن در و ديوار و پنجره ها و اسباب و اثاثيه همگي نفس راحتي كشيديم.تنها من قبل از اينكه فرصت استراحت پيدا كنم بايد
براي رفتن به دبيرستان حاضر ميشدم.باز جاي شكرش باقي بود تمام فضاي منزل ما كه در طبقه بالاي يك ساختمان كهنه سازي در جنوب شهر قرار داشت به يك اتاق چهارده متري هال ده متري يك پستو در زير پله هايي كه به پشت بام ميرفت اشپزخانه بي قواره و دراز و باريك و يك حمام تنگ و تاريك خلاصه ميشد والا حتما تميز كردنش خيلي بيشتر از اين وقت ميگرفت.
مشغول بستن دكمه اونيفرم مدرسه بودم كه معصوم پرسيد:ناهارتو بكشم؟
_چي داريم؟
_دال عدس.
معده ام از گرسنگي مالش ميرفت با اين حال گفتم:نه نميخورم. ميخواي بوي سيرش همه رو بيهوش كنه؟
_پس چي مي خوري؟گرسنه كه نميشه بري مدرسه ناشتايي هم نخوردي!
_لقمه ي نون و روغن درست ميكنم ميخورم خوشم نمياد سركلاس دهنم بو سير بده.
قسمت دوم
از مزه نصفه نان لوله شده اي كه به روغن و شكر اغشته بود چيزي نفهميدم چون در
تمام مدتي كه ان را گاز ميزدم چشمم به راهرو بود و انتظار رسيدن مهناز را مي كشيدم.كفش مشتركمان پاي او بود و تا برگشتن او نميتوانستم راه بيفتم.از بدشانسي
مهناز سر به هوا تر از ان بود كه به موقع به منزل برگردد و معمولا براي رسيدن به خانه هيچ عجله اي نداشت و هر بار ده تا پانزده دقيقه ديرتر از وقت معمول به خانه ميرسيد.
وقتي بالاخره بعد از ده دقيقه تاخير سرو كله ش پيدا شد با نگاهي به كفش هاي خاك الود نتوانستم ساكت بنشينم.در جواب سلا نيم بندش گفتم:نميتوني مثل ادم راه بري؟من اين كفشارو تازه شسته بودم.
_باز از راه نرسيده شروع كردي؟اول اين كه خودت ادم نيستي دوم اينكه كفش خودمه هرطور كه دلم بخواد باهاشون راه ميرم.
_چه غلطا!چه طور موقع شستن يادت نيست كفش خودته؟
_به من چه مربوط تو وسواس داري كدوم ادم عاقلي مياد هفته اي يه بار كفششو ميشوره؟اين قدر اينا رو شستي رنگ و روش رفته!
_اگه نشورم كه گند از سرو روشون بالا ميره!
_همينه كه هست خيلي ناراحتي بگو برات كفش بخرن.سلام مامان.
_باز چي شده مثل سگ و گربه به جون هم افتادين؟
_تقصير ميناست هنوز از راه نرسيده مثل سگ پاچه مو ميگيره كه چرا كفشو كثيف كردي.
با بهم زدن دو لنگه كفش خاكش را گرفتم و با عجله ان ها را به پا كردم.سرگرم بستن بندهايش بودم كه صداي زنگ ساعت ديواري بلند شد.دوباره همان دلشوره هر روز به سراغم امد:مامان ساعت چنده؟
_يه ربع به يك زود باش راه بيفت ديرت شده.
دسته كتاب و دفترم را برداشتم و همان طور كه با عجله راه مي افتادم نگاهي به سمت مهناز انداختم:"حيف كه وقت ندارم والا يه سگي نشونت ميدادم حظ كني."وبا خداحافظي كه بلندتر از مواقع عادي ادا شد به راه افتدم هنوز از سرازيري پله ها پايين نرفته بودم كه متوجه كلام مادر شدم:"ديگه نبينم به خواهر بزرگترت بي احترامي كني ها بار اخرت باشه."
_چي چي رو بزرگتر دو سال كه هيچي اگه ده سالم بزرگتر باشه وقتي سربه سرم ميذاره جوابشو مي دم.
_تو بيخود ميكني يه عمر شما زحمت نكشيدم كه هرچي دلتون خواست بار بيايد يه بار ديگه ببينمبهم بدو بيراه گفتيد واي به حالتون.
ديگر فرصت گوش دادن نبود در اخرين لحظه فقط شنيدم كه مهناز غرغر كنان گفت
_هميشه من بايد سركوفت بشنوم به مينا خانوم كه نميگي بالا چشت ابرو.
پله ها را دوتا يكي پايين رفتم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
آن سوی خیال | زهرا اسدی
مرد پنبه زن سرگرم جكع و جور كردن وسايل كارش بود. تشك هاي نونواري كه روكشي از جنس چيت گلدار داشتند در گوشه حياط تا خورده روي هم چيده شده بودند.ديدن انها خوابي راحت را به يادم مي اورد.مرد پنبه زن سلام مرا به گرمي جواب داد عجيب اينكه از سروصداي بچه ها خبري نبود.در سايه ي دالاني كه به كوچه ميرسيد غلام به حالت چمباتمه به ديوار تكيه داده بود و مثل هميشه اهسته با خودش حرف ميزد:"افتاب پايين نمياد سنگ بهش ميخوره بيسكوييت بهتر از بادمجونه مورچه ها گوشت ادمو ميخورن ديوار ترك داره."اول متوجه او نشدم ولي تا چشمم به صورت رنگ پريده و مسخ شده اش افتاد تنم لرزيد و تپش قلبم بالا رفت.دلم نميخواست اينطور بترسم چون تا به حال هيچ ازاري از اين پسر نديده بودم ولي همينكه مردم ميگفتند:"غلام عقل درستي نداره.ديوونه ها بعضي وقتا دست به كاراي خطرناكي ميزنن."مرا به وحشت مي انداخت.درعوض ننه غلام را چون همسايه بي دردسر و مهربان بود دوست داشتم و دلم به حالش ميسوخت.به خصوص مواقعي كه از ترس اقاي توكلي-صاحب اصلي خانه-غلام را در هفت سوراخ قايم ميكرد.اويل كه به اين خانه اسباب كشي كرده بودند بين همسايه ها چو انداخت كه پسر بزرگش به زودي از خدمت سربازي برمي گردد ولي بهد از اينكه امد همه فهميدند كه اورا براي بي خطر بودنش از تيمارستان مرخص كرده اند.غلام بيست ساله واقعا خطري نداشت او تمام روز در گوشه اي مينشست و با خودش حرف ميزد.تنها اشكال بزرگ او اين بود كه به شدت وسواس داشت و هر وقت به دستشويي ميرفت سروصداي ديگران را درمي اورد.بخصوص ما كه طبقه بالا بوديم چون تمام مدت شير اب را باز مي گذاشت و دست كم ده بيست افتابه اب به خودش ميريخت
سرم را پايين انداختم و بي صدا از كنار غلام گذشتم.با اينحال متوجه شد وبعد از نگاهي زير چشمي دوباره چرت و پرت گويي هايش را از سر گرفت.به محض بيرون رفتن از حياط تپش قلبم ارام گرفت.اسمان ابي يكدست بود و افتب با سخاوت به پهنه زمين مي تابيد.گرمايش برخلاف مواقع ديگر دلچسب و مغتنم بود.بخصوص كه امسال زمستاني سرد و پر باران داشتيم.ريه هايم را از هواي تازه پر و خالي كردم و با روحيه ي خوبي كه داشتم خيلي زود خاطره ي ترس از غلام و بگومگويم با مهناز را از ياد بردم فقط اگر نگراني دير رسيدن به كلاس نبود همه چيز عالي ميشد.داشتم فكر ميكردم زنگ اول چه درسي داريم به ياد اقاي سحرخيز و درس شيرين فيزيك افتادم.چهره اقاي سحرخيز با آن عينك ته استكاني موهاي جو گندمي لب هاي برجسته و دندان هاي فاصله داري كه بر اثر دود سيگار بدرنگ شده بود در ذهنم نقش بست و خيالم آسوده شد:او دبير سختگيري نبود به خصوص در رابطه با من چون مرا به خاطر نمرات خوبي كه ميگرفتم تحسين مي كرد و احترام زيادي برايم قائل بود.
گرچه از سرعت قدم هايم كم نشد ولي نگرانيم از بين رفت حالا ميتوانستم مدتي كه در راه هستم مرغ خيالم را به هر جا كه بخواهم پر بدهم.قبل از هر فكري به ياد اولين روز 17 سالگيم افتادم و با لبخندي از روي رضايت غرق خيالاتي شدم كه بايد در اينده آنها را عملي ميكردم.دور نماي يك زندگي راحت در خانه اي نقلي در محلي آبرومند را تصور ميكردم كه اسباب اثاثيه اي جديد و لوكس داشت. لذتي كه از اين روياي شيرين تمام وجودم را پر كرد زياد طول نكشيد.فكر آزاردهنده دو روز بعد و مراسم خواستگاري معصومه خيالت مرا بهم زد:"از كجا معلوم كه بعد از معصوم منو به زور شوهر ندن؟"هرچند معصومه قول داده بود كه حمايتم كند ولي هم من و هم او خوب مي دانستيم كه تصميم در مورد اين مسائل فقط به عهده ي پدر مادرم بود.هجوم اين فكر تازه آثار لبخند را از چهره ام پاك كرد و به جاي ان سگرمه هايم در هم رفت.
_سلام ابجي مينا.
صداي محمد نگاهم را به سوي او كشيد:سلام چرا الان داري برميگردي؟مگه مدرسه ساعت دوازده تعطيل نميشه؟
_چرا ولي امروز امتحان ثلث داشتيم واسه همين طول كشيد.
_امتحان چي بود؟
_حاب و هندسه!
_خوب دادي؟
_آره خيلي خوب دادم.دوتا از اون مسئله هايي كه تو برام حل كرده بودي اومد همه رو بلد بودم.
_آفرين پسر خوب حالا بدو برو خونه مامان اينا دلواپس نشن.
_باشه خداحافظ.
جواب خداحافظي اش را در حالي كه با خوشحالي نگاهش ميكردم دادم و پس از تكان دست به سمت خيابان اصلي پيچيدم.چقدر دلم ميخواست محمد را با هديه كوچكي تشويق كنم ولي متاسفانه چيزي براي هديه كردن نداشتم.با اينحال خوشحال بودم كه لااقل او بچه زرنگ و درس خواني از اب درامده بود و به تنبلي و بي بندوباري مهناز كه هر سال به هزار زور و زحمت در شهريور ماه قبول ميشد,نبود.
جاي تاسف اينجا بود كه مهناز برخلاف انچه نشان مي داد خنگ و كم هوش نبود و ولي آن قدر سربه هوا و بي خيال بود كه اهميت چنداني به درس و تحصيل نمي داد.
خيابان پانزده مثل هميشه شلوغ و پر رفت و امد به نظر ميرسيد.اين روز ها كه مردم خود را براي استقبال از سال نو حاضر ميكردند اين شلوغي و هياهو بيشتر به چشم ميخورد.تازگي ها مغازه دار ها هم به ذوق امده بودند و با گذاشتن ظرف گندم سبز شده در كنار تنگ ماهي قرمز مي خواستند به مشتري ها ياداوري كنند كه مدت زيادي به آمدن عيد نمانده است و اگر قصد خريد دارند بايد عجله كنند.حال و هواي خوش خيابان افكار غم انگيز را از ذهنم دور كرد.در حال گذر از كنار يكي از همين مغازه ها بود كه چشمم به ماهي كوچولو و زيبايي افتاد كه در تنگ حركت ميكرد.اگر انقدر پول داشتم كه مي شد موقع بازگشت آن را بخرم حتما بچه ها از ديدنش حسابي ذوق ميكردند ولي دريغ از يك پول سياه.از وقتي كه خود را شناخته بودم هيچ وقت انقدر پول تو جيبي نداشتم نداشتم كه بشود با ان ابتكار عملي از خود نشان بدهم.بيچاره پدرم با تمام زحمتي كه ميكشيد هميشه هشتمان گرو نهمان بود تازه اگر حقوق ماهيانه مادر نبود خدا ميدانست وضع چقدر بدتر از مي شد.
صداي بوق ازاردهنده تاكسي كه با سرعت از از كنارم گذشت تكانم داد.تازه فهميدم به جاي پياده رو راه خيابان را در پيش گرفته ام هنوز تپش قلبم ارام نگرفته بود كه خود را به سمت پياده رو كنار كشيدم در همان حال با خود فكر ميكردم.
فقط دو سال ديگه بايد صبر كنم!
قسمت سوم
از بين روزهاي هفته به يكشنبه علاقه داشتم.دومين روز از هفته معمولا برايم شانس مياورد.خوشحاليم اينبار از اين بود كه امتحان انگليسي به يكشنبه افتاده بود و شادي بيشترم از اينكه از روز بعد تعطيلات نوروز شروع ميشد.راضي و سرحال از امتحاني كه داده بودم در راه برگشت به ياد صحبت بچه ها درباره ايام تعطيلات افتادم.همه آنها برا خود برنامه خاصي داشتند.با چه حسرتي به حرف هاي فريده و شهلا كه مي خواستند به سفر بروند گوش داده بودم.شايد اگر مي فهميدند من در تمام عمرم يك بار هم به سفر نرفته ام از تعجب شاخ در مي اوردند.در عوض من از برگذاري مراسم عقد معصومه
كه در همين دوران تعطيلات انجام ميشد تعريف كردم.گرچه هنوز هم باورم نمي شد كه همه چيز به همين سادگي روبراه شده باشد.به ياد شب خواستگاري افتادم كه هردو خانواده به سادگي شرايط يكديگر را پذيرفته بودند.داماد با خوشحالي امادگيش را براي راه اندازي جشن عروسي در نيمه هاي ارديبهشت اعلام كرد.اما مراسم عقد را ان هم به صورتي ساده به دو هفته بعد موكول كردند.
لحظه اي كه مادر نبي به معصومه گفت:"حالا عروس خانومپاشو به مباركي اين ظرف شيزيني رو دور بگردون."در تاريكي آشپزخانه ايستاده بودم و اين صحنه را از دور مي پاييدم.با شنيدن صداي "مباركه مباركه!"ديگران خودم را باختم و از فكرم گذشت :"يعني ممكنه منم به اين سادگي شوهر كنم؟!"



امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:24
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
آن سوی خیال | زهرا اسدی
قسمت چهارم
صداي ساعت ديواري كهنه و قديمي مان كه هيكل بلند بالا و چهار گوش داشت در فضاي اتاق پيچيد.پاندول جيوه اي رنگ ان كه بي شباهت به اينه گرد و كوچكي نبود مدام به چپ و راست حركت ميكرد.انگار صداي زنگ پدرم را به ياد مطلبي انداخت,با تاني به ان نزديك شد درش را با احتياط باز كرد,كليد مخصوص كوك را در سوراخ هاي روي صفحه ي فلزي فرو برد و در هر كدام چند بار چرخاند.وقتي از كوك كامل ساعت خاطر جمع شد درش را دوباره بست.مادر سرگرم ريختن چاي بود و احتياط ميكرد تفاله هاي چاي در ان سرازير نشود.
_مي خوام با معصومه برم بازار يه مقدار وسايل براش بخرم درسته كه اونا گفتن جهاز نميخوان ولي نميشه كه دختر دست خالي فرستاد.ديروز رفتم براش سفارش دو دست رختخواب دادم.
پدر روي تشكچه سفت پنبه اي كوچكي كه مخصوص خودش بود نشست و به پشتي ابري تكيه داد.او اغلب از درد بواسير رنج ميبرد اين درد از عئارض سالها رانندگي در اتوبوس هاي شهرداري ناشي ميشد.استكان چاي را از دست او گرفت.
_دستت درد نكنه كار به جايي كردي امروز كه با خودش ميري بپرس ديگه چه چيزايي احتياج داره.با همين هزار تومن پول شيربها تا اونجايي كه ميشه وسايل مورد نيازشون رو بخره.
_خودمم تو همين فكر بودم.اتفاقا امروز با مش كيا صحبت كردم ميخواستم دو سه روز مرخصي بگيرم به كاراي معصومه برسم ولي هيچ جوري زيربار نرفت.بنده خدا حق داره اين روزا هتل غلغله ست.تمام اتاقا پر شده از مسافر هنوز يكي نرفته يكي ديگه پيداش ميشه.مردم عجب حوصله اي دارن گو اخه اين جا چي داره كه اينجوري هجوم مياريد؟
_خب ايام عيده ديگه زن مردم دلشون به همين مسافرتا خوشه ديگه.به مش كيا ميگفتي عروسي در پيش داريم ميگفتي كار داريم.
_مگه نگفتم؟ولي اونم راس ميگه دست تنها موندن.چند روز پيش رقيه خانوم از پله ها افتاد دستش شكست.اگه منم نباشم كارشون لنگ مي مونه!
_من شرمنده م زن از اولشم نبايد ميذاشتم تو خودتو به زحمت بندازي.مي گم بيا ديگه نرو خودم ميگردم يه كار دوم پيدا ميكنم.
_با اين كمر دردت؟تو اگه بخواي بيشتر از اين به خودت فشار بياري از پا ميفتي!نمخواد نگران كار كردن من باشي خودت ميدوني كه كار كردن منو خسته نميكنه....به قول مش كيا تو مملكت خارجه زنا پا به پاي مرداشون كار ميكنن كسي هم نيست منعشون كنه.فقط ماييم كه همه چي برامون عيب و عاره!
_كي گفته عيب و عاره؟من ميترسم اين همه زحمت مريضت كنه.
_منظورم تو نبودي.از دست همسايه هاي فضولمون حرص ميخورم
_چه طور مگه؟كسي حرفي زده؟
_طبق معمول بازم ننه علي مينا رو ناراحت كرده!امروز سر راهشو گرفته شروع كرده به سوال پيچ كردن كه مادرت اين روزا كم پيدا شده!انگار صبح تا عصر خونه نيست هر روز كجا ميره؟لاصه انقدر مينا رو سوال پيچ ميكنه كه برميگرده در جوابش ميگه:"مامان من مثل بعضيا بي كار نيست كه از صبح تا شب بشينه تو كوچه پشت سر مردم غيبت كنه!"من نميدونم اين زن كار و زندگي نداره كه مدام ميشينه كشيك مردمو ميكشه؟به معصوم ميگم مينا نبايد حساسيت نشون بده بي خود خودشو ناراحت كرده...از قديم گفتن جلوي اب دريا رو ميشه گرفت ولي جلوي زبون مردمو نه!به خصوص اين ننه علي كه كارش همينه.چند روز پيش در مياد ميگه :"زبون دختر وسطيت مثل مار نيش داره."خب اخه ادم بهش چي بگه؟
نگاه مهربان پدرم به سوي من كه ظاهرا به خواب رفته بودم افتاد.شمد حفاظ خوبي بود انها نميدانستند مدتي است بيدارم.

پرسيد:پس واسه همين خوابيده؟
_آره.معصوم ميگفت ناهارم نخورده!
عليرضا كه كنار مادر لم داده بود و با هر قلپ چاي يك قند به دهان مي گذاشت در حالي كه حبه اخري را با سروصدا مي جويد گفت:"ابجي معصوم بهش گفت بيا ناهار بخور ولي ابجي مينا داشت گريه ميكرد.گفت اگه زهرمار بخورم بهتره!مگه زهرمار خوردنيه مامان؟"
مادر بي حوصله جواب داد:تو فعلا چاييتو بخور نريزه اينقدرم قند نخور تموم دندونات كرمو شده.من نميدونم چرا فقط مينا اينجوري شده!كي معصوم انقدر حساس بود؟مهنازم كه انگار نه انگار دنيا رو اب ببره اونو خواب ميبره.
_همه كه مثل هم نميشن.مينا از همون بچگي اخلاقش با بقيه فرق داشت.حالا برو بيدارش كن غذا بخوره از صبح چيزي نخورده ضعف ميكنه.
مادر استكان او را دوباره از چاي پر كرد و گفت:ولي با اين اخلاق نميتونه بين مردم زندگي كنه.خودت ميدوني كه روزگار هزار بازي داره اگه بخواد هميشه همينطور حساس باشه لطمه ميبينه.بعضي وقتا ميشينم از گذشته براش تعريف ميكنم.از اون موقعي كه ما صاحب كلي زمين كشاورزي و گاو و گوسفندبوديم.از اون روزگاري كه اطراف بروجرد توي ده قله شمسا واسه ي خودمون بروبيايي داشتيم.يادش بخير چه زمونه ي خوبي بود.كي ميفهميد نداشتن و تنگدستي چيه!جوون بوديم و بي خيال.با نون تيريو ماست و كره حيواني و روغن محلي بزرگ شديم.چقدر نعمت زياد بود...!مينا باورش نميشه ما يه روزي همچين زندگي داشتيم!بهش ميگم ما هم اون روزا باورمون نميشد كه يه روزي كارمون به اينجا بكشه.اونقدر خوش و بي خيال بوديم كه متوجه اومدن زوال و بدبختي نشديم.كي فكرشو ميكرد چند سال پشت سرهم خشكسالي بشه و همه چي رو از بين ببره!
_از حرفات معلومه دلت حسابي تنگ شده.بهت گفتم چند روزي عليرضا و مرضيه رو وردار برو به خواهرت يه سري بزن و برگرد گوش نكردي.
مادر استكان هاي خالي را با احتياط در لگن ورشو گذاشت:حالا كي حرف رفتنو زد؟تو اين اوضاع وقت اين كاراست؟حرف من سر مينا بودداشتم ميگفتم با اين اخلاقي كه داره از عاقبتش ميترسم. به خصوص با حرفايي كه تازگي ميزنه.
_مگه چي ميگه؟
_چه ميدونم!از همين شعارايي كه جووناي اين دور و زمونه ميدن. هر وقت نصيحتش ميكنم ميگه من با تو خيلي فرق ميكنم.من نميشينم دست رو دست بذارم كه زنگي هر بلايي خواست سرم بياره...ميگه من زندگيمو خوم ميسازم.اينقدر تلاش ميكنم تا بالاخره چيزي رو كه ميخوام به دست بيارم.
_اينكه حرف بدي نيست.مگه بده ادم باري درست كردن زندگيش تلاش كنه؟
_نه بد نيست.ولي يادت نره مينا دختره اگه بخواد استين سرخود باشه و به حرف بزرگترا گوش نكنه از دست ميره و بدبخت ميشه.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
آن سوی خیال | زهرا اسدی
ادامه قسمت چهارم
_مينا از دست ميره؟!معلومه دختر خودتو خوب نشناختي!
_مامان نمي خواي راه بيفتي؟داره شب ميشه.
مادر از ادامه صحبت منصرف شد،انگار فراموش كرده بود كه بايد براي خريد مي رفت.با عجله سيني استكانها و قوري را برداشت و به سمت معصومه رفت:بگير،اينا رو بذار تو اشپزخونه.غذاي بچه ها رو داغ كردي؟
_آره داغه.
_برو براشون بكش تا من مينا رو بيدار كنم.
مادر ميديدم كه به سمت من مي امد:مينا،نمي خواي پاشي؟افتاب داره غروب ميكنه تو هنوز خوابي؟
با تكان دست او،شمد را از روي صورتم كنار زدم و خود را خواب الود نشان دادم.به نظرم هوا سردتر از ظهر شده بود.دسته موها را از پس گردنم كنار زدم و انرا مالش دادم.گردنم براثر بد خوابيدن خشك شده بود
_سلام مامان.
_سلام مادر جون،پاشو مواظب اين بچه ها باش،منو معصوم ميخوايم بريم بيرون كار داريم.
در جايم نشستم و همانطور كه خميازه ميكشيدم گفتم سلام اقا.
_سلام بابا،چقدر مي خوابي بابا جون،شب ديگه نميتوني بخوابي ها.
_امروز خيلي خسته خسته شدم،بچه ها رو برده بودم حموم ،اومدم يه دقه دراز بكشم ،نفهميدم كي خوابم برد.
بي حال از جا بلند شدم،همان طور كه شمد را تا ميزدم پرسيدم:مهنازم با شما مياد؟
مادر چادر سياهش را سر انداخت و گفت:نه،مهناز رفته منزل هاجر با هم درس بخونن.
گيجي خواب از سرم پريد.اين اواخر مهناز به هر بهانه اي به منزل دوستش هاجر مي رفت.دنبال مادر وارد هال شدم،او و معصوم امده حرك بودند.اهسته گفتم:
_مامان من نمي خوام تو كار مهناز دخالت كنم ولي درست نيست اين قدر بره خونه مردم.اگه واقعا قصد درس خوندن داره چرا به هاجر نميگه بياد منزل ما،هر چي باشه ما پسر بزرگ تو خونه نداريم.
نگاه مادر حالت مشكوكي پيدا كرد:مگه هاجر برادر بزرگ داره؟!
از اينكه مادر از همه جا بي خبر بود بيشتر ناراحت شدم:يه برادر علاف و بيكار داره كه بيشتر وقتا رو پشت بوم كفتر بازي ميكنه.مي گن همسايه از دستش به امان اومدن.
_تو اينارو از كجا ميدوني؟
_همسايه بغليشون همكلاسه منه ،اون برام تعريف كرد.
_پس چرا اينارو زودتر نگفتي؟چي بگم؟زندگي مردم به ما ربطي نداره،من فقط ميگم حواستون به مهناز باشه،ما بايد دست بذاريم رو كلاه خودمون باد نبرتش.
متوجه نگراني مادر شدم و براي فرا از سؤالات بعدي،از هال بيرون رفتم.صداي خداحافظي مادر و معصومه را با پدر مي شنيدم،كمي بعد همان طور كه مقابل دستشويي اولين مشت اب را به صورت مي زدم،وجود مادر را پشت سر احساس كردم.
_به محض اينكه محمد از نونوايي برگشت،بهش بگو بره دنبال مهناز،يادت نره ها.
_باشه،بهش مي گم.
چهره معصومه شاداب به نظر ميرسيد:مينا غذا رو داغ كردم برو بكش بخور،كاري نداري؟
_نه برو به سلامت،حواست باشه چيزاي خوب بخري،ات و اشغال نخري ها.
همراه مادر به راه افتاد و با نگاهي به پشت سر گفت:باشه حواسم هست.
بعد از رفتن انها،نگاهي به اينه روبرو انداختم،تصوير صورتم از وسط شكسته بود.از اينجا صداي حال و احوال كردن مادر و معصوم با ننه غلام راحت به گوش مي رسيد.بعد از نگاهي دوباره به تصوير شكسته،برگشتم كه به حال بروم ولي چشمم بي اختيار به حياط افتاد.غلام در گوشه حياط كز كرده و به ديوار تكيه داشت.دوباره همان ترس بي دليل تنم را لرزاند.با عجله به هال برگشتم:اَه!اينم كه مدام نشسته يه گوشه و چشم از اين بالا برنميداره.داشتم با خودم غرغر مي كردم كه متوجه بچه ها شدم.دور ظرف غذايي كه معصومه كشيده بود سرگرم ليس زدن استخوان هاي مرغ بودند.با ديدن انها احساس بدي تمام وجودم را پر كرد.از اينكه خواهر و برادرم اينطور با ولع پس مانده غذاهاي هتل را مي خورنددلم رنجيد و از فكرم گذشت:
اگه بميرم حاضر نيستم ته مونده غذاي مردمو بخورم!

آن شب شام ديرتر از هميشه خورده شد.سرشب مادر نبي همراه عروس بزرگش به ديدن معصومه آمدند.از ديدن انها كمي دستپاچه شدم.پدر براي خواندن نماز مغرب و عشا،به مسجد رفته بود و جز من،مهناز و محمد،بزرگتري در منزل نبود تا همزبان انها باشد.تنها لم به اين خوش بود كه منزل از هر لحاظ تميز به نظر مي رسيد.فرش نخ نماي قسمت پذيرائي چنان خوب اب و جارو شده بود كه رنگ نقشش بهتر از هميشه ديده ميشد.از ساعت ديواري گرفته تا طاقچه و قاب هاي روي ديوار،همه را با دقت گردگيري كرده بوده بودم.راديو ي دو موج پدر و گل ميز زير آن به صورتي قرار داشت كه كاملا در معرض ديد باشد.در بالاي اتاق پتوي ملحفه داري كه به صورت تا شده دراز به دراز افتاده بود،جايگاه مهمانان را نشان ميداد.با گذاشتن چند پشتي ابري كنار ديوار سعي داشتيم پوسته پوسته شدن رنگ ديوار را از نگاه مهمانان احتمالي پنهان نگه داريم.بچه ها بعد از كلي بازي و شيطنت،عاقبت به خواب رفته بودند و ديگر سروصدايشان مزاحمتي توليد نمي كرد.
در حال پذيرايي چاي به سوال مادر نبي كه پرسيد:"مادر و معصومه خيلي وقته رفتن خريد؟"
گفتم:بله الان ديگه برمي گردن.شما بفرماييد دهنتون رو شيرين كنيد.
ظرف شيريني را در محلي نزديك عروس و مادر شوهر گذاشتم و خدا رو شكر كردم كه كمي از شيريني و آجيل عيد باقي مانده بود والا هيچ چيز براي پذيرايي نداشتيم.مهناز در يك سمت انها و من در سوي ديگر نشسته بودم.عروس خانوم رحيمي از مهناز كه به او نزديك تر بود پرسيد:شما دبيرستان درس مي خونيد؟
صورت مهناز كمي گل انداخت:نه،راستش من الان بيايد اول نظري باشم ولي يه سال مريض شدم،الان سوم راهنمايي هستم.
_ماشاالله به ظاهرتون نمياد كه راهنمايي باشيد،مينا خانوم شما چي؟شما هم راهنمايي درس مي خونيد؟
لبخندم از روي شرم بود:نه،من دوم دبيرستان هستم.البته نظام قديم ،ميدونين كه چند سالي ميشه اين نظام جديد اومده.
_چه جالب...!يعني شما بزرگتر از مهناز خانوم هستيد؟
_بله...،تقريبا دو سال با هم تفاوت سن داريم.
عجيبه!به شما هم اصلا نمياد!تا به حال فكر مي كردم شما خواهر كوچيكه هستيد!
_آره درشتي اندام مهناز همه رو به اشتباه مي ندازه.
_پس به سلامتي بعد از معصومه جون نوبت شماست.
_براي چي؟
_خب ديگه،نوبتي هم كه باشه نوبت شماست كه بله رو بگي.فكر كنم شما رو نمي ذارن زياد بمونيد.
بي اختيار از حرفش رنجيدم.انگار منظورش اين بود كه معصومه زيادي در منزل مانده است.احساس رنجش در صدايم هم پيدا بود:واسه من هنوز اين حرفا زوده،به اميد خدا اول ميخوام درسمو تموم كنم.
_اي بابا درس زيادي هم به درد نميخوره،آخرش بايد بري رخت بشوري و جارو كني و خوراك بپزي و بچه داري كني،غير از اينه؟
كلامم هنوز رنجيده به نظر مي رسيد،حالا بيشتر از اين كه چرا بايد از زن فقط اين توقع اين كارها را داشته باشند ناراحت بودم!گويا اسم زن مساوي بود با آشپز،رختشور و جاروكش و نه بيشتر از اين ها،در ذهنم جواب دندان شكني اماده داشتم ولي انها مهمان بودند و احترامشان واجب بود.در عوض گفتم:خب طرز فكر آدما با هم فرق ميكنه،من مي خوام به هر قيمتي شده درسمو بخونم. براي همين فعلا خيال ازدواج ندارم.
انگار جوابم زياد خوشايند طبعش نبود،يك ابرويش بالا رفت و نگاهش حالت يك عاقل اندر سفيه پيدا كرد و گوشه لبش پوزخند كمرنگي كج شد ولي ديگر چيزي نگفت.صداي قدم هاي اشخاصي كه از پله ها بالا آمده بودند به روي موزائيك هاي راهرو طنين انداخت،خوشحال از خاتمه اين گفتگو از جا برخاستم و به استقبال انها رفتم.
پايان قسمت پنجم

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
آن سوی خیال | زهرا اسدی
قسمت ششم
بعد از رفتن مهمانها نفس راحتي كشيديم و به سراغ وسايلي كه براي معصومه خريده بودند رفتيم.از ديدن اينه بيضي شكلي كه اطرافش فلز كاري شده بود خوشحال شدم،به نظرم اين بار مادر خوش سليقگي به خرج داده بود.سماور برقي،پتوي پلنگي،سري وسايل اشپزخانه،وسايل حمام و غيره بين ما دست به دست مي شد.دربين همه،ضروريات عقد از همه ديدني تر بود.من و مهناز از ديدن شيريني و شمع و بقيه وسايل سفره ب شوق امده بوديم،بعد از فكري كه به سرم زد گفتم:مامان پول ميدي فردا برم روبان و پولك و منجوق بگيرم سفره عقدو درست كنم؟يه كم كاغذ رنگي هم واسه در و ديوار ميگيرم كه اتاقو تزيين كنيم.
سرگرم نشان دادن وسايلي بود كه مادر نبي براي معصوم آورده بود.پدرم مي دانست او چقدر انتظار چنين لحظه هايي را كشيده،براي همين با خوشرويي تمام حواسش به او بود:خانوم ببين مينا چي ميگه.
مادر به سوي من برگشت:حالا حتما اين چيزا لازمه؟
_خب اتاق عقد بايد قشنگ باشه.
_چقدر پول ميخواي؟
_با هفت هشت تومن همشو ميشه خريد.
_باشه،يادم بنداز بعدا بهت بدم.ولي ول خرجي نكني ها!حالا پاشيد بريد شامو بياريد كه دارم از خستگي ميميرم.
زنگ پر سروصداي ساعت ديواري دوازده بار در تاريكي طنين انداخت.براي چندمينبار از اين پهلو به آن پهلو غلتيدم.خوابم نمي برد.فكر و خيال راحتم نميگذاشت.صداي دندان هاي عليرضا كه در خواب به هم ساييده ميشد،دلم را ريش ميكرد.مادر مثل هميشه در بي خبري ناله سر داده بود و پدر به صورت عذاب آوري خرناس ميكشيد.نگاهم از پنجره به فضاي بيرون افتاد،مي دانستم دلخوريم از كجاست.نزديك شدن تاريخ عقد و عروسي،كابوس به هم ريختن روياهايم را به همراه داشت.در حقيقت به خاطر معصوم خوشحال بودم،سن خواهرم زيادي بالا رفته بود و هر سال كه مي گذشت شانس ازدواج برايش كمتر ميشد.مسلما نبايد اين فرصت را از دست ميداد اما وجود او براي من حكم سپر را دشت،سپري را كه مي توانستم خود را در پناه ان از اسيب ازدواج مصون نگه دارم ولي حالا با رفتن او،موقعيت من به خطر مي افتاد و هر لحظه امكان داشت نوبت من فرا برسد،در اين صورت نتيجه ده سال تلاش و زحمتم چه ميشد؟نبايد يأس را به خود راه ميدادم،هنوز آن نيروي مبارزه جويي در وجودم خاموش نشده بود و مي توانستم در مقابل خواسته ديگران بايستم.با اين فكر آرامش جاي نگراني را گرفت،پتو را تا بالاي سر كشيدم و با اطمينان به آينده به خواب رفتم.

صبح بيست و يكمين روز از فروردين هوا هنوز دلچسب و متعادل به نظر ميرسيد.
مدتي ميشد كه بيدار بودم ولي دلم نميخواست رختخواب را ترك كنم.پتو را با لذت بيشتري به دور خود پيچيدم،بوي تميزي ميداد.اين پتوي مخصوص خودم بود و به كسي اجازه استفاده از آن را نمي دادم.
_بلندشو مينا،مگه نمي خواي بري مدرسه؟
چشم هايم از خواب خمار بود.معصوم خلوتم را به هم زد،كش و قوسي به خود دادمو گفتم:امروز كلاس نداريم،قراره انجمن تشكيل بشه.
از بيدار كردنم پشيمان شد و پتو را دوباره به رويم انداخت:پس تا هر وقت دوست داري بخواب.
ديگر فايده اي نداشت،گيجي خواب از بين رفته بود.روشنايي خورشيد هم كه شعاعش نيمي از پهنه اتاق را روشن ميكرد مانع از ادامه خواب ميشد.اين بار با مالش چشم پتو را كنار زدم و نگاهم به معصومه افتاد،قيافه اش اين اواخر شاداب به نظر ميرسيد،برق زنجير طلايي كه شب عقد به گردنش انداخته بودند نگاهم را به سوي خود كشيد.بي اختيار آن را با انگشت لمس كردم:معصوم،واقعا از اين وصلت خوشحالي؟
_نبي پسر خوبيه،مگه آدم از زندگي چي ميخواد؟اگه شوهر آدم مرد خوبي باشه زندگي حتي تو يه كلبه هم شيرين و باصفا ميشه ولي اگه يه مرد بد نصيب ادم بشه حتي تو يه قصرم باهاش خوشبخت نيستي.
گوشه لبم پوزخند جمع شد:چه جالب!هنوز زن نشدي داري مثل مامان حرف مي زني،ميدونم اين درسا رو اون بهت داده!ولي ان شاالله كه درست بگي و بعدها پشيمون نشي.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:25
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
آن سوی خیال | زهرا اسدی
ادامه قسمت هفتم
با يك حركت پتو را از ميان تا زد و با خنده گفت:هيچ كس از آينده خبر نداره پس بهتره درموردش صحبت نكنيم،تو هم ديگه زود تر برو ناشتايي بخور ميخوام سفره رو جمع كنم.
ديگر در موردش حرفي نزدم اما فكرم مشغول بود.به نظر من،خوب خوشبختي زن با خوب بودن مرد تضمين نمي شد،مگر نه اين كه پدرم مرد خوب و شريفي بود؟پس چرا مادر هيچوقت روي خوشي را نميديد و هميشه در رنج و زحمت به سر ميبرد؟چرا مجبور بود مدام با سيلي را سرخ نگه دارد و با كمبودها و قناعت و تنگدستي بسازد؟زندگي در ساختمانهاي جنوب شهر و در جوار مردمي كه حتي سيلي آبرو هم زردي چهرههايشان را سرخ نميكرد،نه تنها خوشايند نبود بلكه نيشتر دمل زير پوست بود.تازه درد نظافتچي بودن در هتل و پنهانكاري جلوي همه مردم به كنار.
پس چرا بايد يك يوسف و عصمت ديگر از نو پا ميگرفت؟
"بذار هركسي راه خودش رو بره.مگه نه اينكه معصوم خيال ميكنه بهترين مرد دنيا نصيبش شده؟مامانم كه بالاخره به آرزوش رسيد و تكليف اولي رو مشخص كرد.پس من ديگه چرا مته به خشخاش بذارم؟" اين تنها فكري بود كه ميتوانست مرا التيام دهد.

عاقبت شبي كه معصومه و همهي ما اين همه منتظرش بوديم و او لباس سپيد عروسي را به تن كرد.در اولين نگاه از ديدن او حظ كردم.خواهرم واقعا عوض شده بود!پوست گندمگون و رنگ پريدهاش با قشر ضخيمي از كرم،يكدست و خوشرنگ شده بود.چشمهاي قهوهاي رنگ و باداميش با خط،بزرگتر از اندازه عادي خود به نظر ميرسيد و لبهاي نازكش گلگون و خوشحالت شده بود.در بين حاضرين فقط مادر بود كه با ديدن او نتوانست جلوي ريزش اشكش را بگيرد.مشخص نبود خوشحال است يا غمگين!ظاهرا اين اولين تجربه برايش سخت بود.يكي از خانواده داشت كم ميشد،آن هم صبورترين و كم توقع ترين آنها.دختري ساكت و آرام كه در هر شرايطي به داد مادر ميرسيد و در همه كارها يار خستگيناپذير او بود.انصافا معصوم بعد از مادر تنها كسي بود كه بار مسئوليت منزل را به تنهايي به دوش ميكشيد و حالا با رفتن او،نه من به قول ديگران متكبر از خودراضي . نه مهناز سربه هوا،هيچكدام نميتوانستيم جاي خالي او را باي ديگران پر كنيم.
همه چيز براي برگذاري يك جشن كوچك و صميمي فراهم شده بود.حياط چهارگوش خانه پدري آقا نبي باب راهاندازي چنين مراسمي به نظر ميرسيد.
دورتادور حياط با دو رديف صندلي پر شده بود و روبروي هرچند نفر،يك ميز قرار داشت.لامپهاي رنگي بهد از چند پيچ و تاب به دور بدنه نخل خرمايي كه درست وسط حياط كاشته شده بود به چند طرف انشعاب داشت و فضاي حياط و سر در خانه،از پرتوهاي نورهاي رنگوارنگ جلوه قشنگي پيدا كرده بود.عطر قيمه و قورمه سبزي الياس خان آشپز باشي،از حياط خانه بغلي به مشام ميرسيد و شكمهاي گرسنه را مالش ميداد.از همان ابتداي مراسم،صداي موزيك محلي(نيانبان)مدام شنيده ميشد و تنها وقتي گروه موزيك دست ميكشيدند كه سرگرم خورن شيريني و شربت بودند.

{ان كه به غير خدا اميد ببندد خداوند او را به همان كسي وا مي گذارد و انكه بدون علم و اطلاع كاري انجام دهد پيش از انكه اباد كند خراب مي سازد}


امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
آن سوی خیال | زهرا اسدی
ادامه قسمت هشتم
از مهمانان مرد در حياط و از زنها در اتاق بزرگي كه عروس در گوشهاي از آن روي صندلي نشسته بود،پذيرايي ميكردند.بچه هاي محل از خوشحالي روي پاي خود بند نبودند و همينطور از سر و كول هم بالا ميرفتند.ممد سياه سنگ تمام گذاشته بود و بهترين تصنيف هاي روز را با رعايت زيروبمشان با همان نيانبان پرباد و سه رديف نيلبك كه به دهنه آن متصل بود مينواخت.ناصر فكلي هم ضرب ميزد و سعي داشت بين اعضاي گروه كم نياورد.به تازگي پيرك خوش چشم و ابرويي هم به اين گروه اضافه شده بود كه با دايره زنگي كوچكي،شور و نشاط موسيقي را بيشتر ميكرد.در بين آنها قيافه بزك كرده امير،كه بي شباهت با زنها نبودبا آن پيراهن قرمز مكش مرگ ما كه در وسط مجلس آروم و قرار نداشت،ديدنيتر از همه به نظر ميرسيد.آقاي لطفي پاسبان آشناي محل،جلوي در حياط مواظب بود بچه ها مواظبي توليد نكنند ولي چندتا از آن وروجك هاي شيطانوقتي او را غرق تماشاي رقص امير ديدند،يواشكي از زير دستش به داخل خزيدند.ن و مهناز،ليوان هاي شربت را بين حاضرين پخش ميكرديم.آقا رضا ژاندارم به كمك يكي از پسرعموهاي داماد،تكه هاي خرد شده يخ و آب و شكر را در بشكه بزرگي هم ميزدند و با اضافه كردن مواد شيشه هاي ويتو،شربت گوارايي درست ميكردند.از زمان ورود مهمان ها آنقدر ليوان شربت بين انها تقسيم شده بود كه ديگر احساس سرگيجه ميكردم.
در اواخر فصل بهار ، بادهای گرمی که شن و ماسه های مناطق خشک بیابانی اطراف شهر را به هوا بلند می کرد خبر از رسیدن تابستانی گرم می داد. مردم باید خود را برای تحمل ماه های گرم و طاقت فرسای تابستان آماده می کردند، گرمایی که برای طبقه محروم جنوب شهر ، ارمغانی جز رنج و بیماری نداشت.
خسته از یک روز پرکار خود را به گوشه خلوت پله ها رساندم . باید برای امتحان روز بعد آماده می شدم . این یکی آخری بود و بعد از آن نفس راحتی می کشیدم . این اواخر فشار کارهای منزل ، مسئولیت نگهداری بچه ها و سنگینی درس ها ، خسته و رنگ پریده ام کرده بود. از طرفی فشارهای عصبی که از درگیریهایم با مادر ناشی می شد مزید بر علت شده بود. اگر مرا به حال خود می گذاشتند دیگر غمی نداشتم . دوسال دیگر تمام این دردسرها به پایان می رسید و زحمات چندین ساله ام نتیجه می داد. با داشتن مدرک دیپلم ، پیدا کردن شغلی مانند پرستاری ، معلمی ، کارمندی بانک یا ادارات دیگر کار سختی نبود و آن وقت دیگر زندگی روی خوشش را به ما نشان می داد ، ولی با وجود مادر با آن طرز فکر قدیمی که معتقد بود سن دیپلم یعنی مرز ترشیدگی ، کار برایم سخت می شد. بیشتر مردم این دور و حوالی طرز فکری مثل مادر داشتند و باورشان این بود که دختر تا زمانی که مثل میوه نارسی است باید چیده شود إ برای همین بود که با رفتن معصومه به بهانه های مختلف سر حرف را با مادر باز می کردند و مرا برای پسرها یا برادرهایشان لقمه می گرفتند . از وقتی سرو کله خواستگارها پیدا شد بگومگو و جر و بحث هم ضمیمه اش بود ، به خصوص که من در هیچ موردی کوتاه نمی آمدم و روی هر کدام از آنها عیب و ایراد خاصی می گذاشتم . با همه اینها می دانستم که مادر دست بردار نیست و اگر تا به حال کوتاه آمده بود و زیاد پافشاری نمی کرد دلیلی نداشت جز آنکه هنوز در میان خواستگار ها کسی که سرش به تنش بیارزد و به قول خودش لیاقت مرا داشته باشد پیدا نکرده بود.
محیط خلوت و خنک پله ها مرا چنان به عالم فکر و خیال برده بود که متوجه گذشت لحظه ها نبودم ، داشتم به هاجر فکر می کردم . موضوع ازدواج او این اواخر نقل محفل همسایه هایی بود که عصرها دور هم می نشستند و از هر دری صحبت می کردند . یک بار در تعریف ماجرایی از مادر شنیده بودم که بعضی ها به اسم دلال برای دخترهای مردم شوهر پیدا می کنند و یا برعکس ، ولی تا قبل از شنیدن ماجرای هاجر این را باور نمی کردم . اصل ماجرا را از زبان مهناز شنیدم ، گویا خواستگار کویتی هاجر را همین دلال ها پیدا کرده بودند ، خانواده او هم از اینکه شخصی پیدا شده بود که در عوض دخترشان شیربهای کلانی می داد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند . مهناز فقط یک نگاه داماد را دیده بود اکا طوری از هیکل بدقواره و قیافه سبزه و آبله روی او حرف می زد که انگار مخلوق عجیبی دیده است ! واکنش مهناز برایم عجیب بود !تا به حال ندیده بودم موضوعی او را این همه غصه دار کند. شدت ناراحتی او به حدی بود که بر خلاف انتظار ما به جشن عروسی هاجر نرفت و در حالی که همه ما می دانستیم عاشق شرکت در چنین مراسمی است. آن شب صدای ساز و آواز جشن عروسی راحت به گوش ما که روی پشت بام در رختخواب هایمان دراز کشیده بودیم می رسید. مهناز بی صدا اشک می ریخت. دستم به سمت او رفت و موهایش را نوازش کردم . سرش به سویم برگشت . با صدای بغض آلودی پرسید : فکر می کنی الان هاجر چه حالی داره؟
- غصه نخور شاید اون به اون بدی که تو فکر می کنی نباشه.
- حق داری اینو بگی ، آخه هنوز اون غول بیابونی رو ندیدی ، اگه دیده بودی این جوری حرف نمی زدی.
- آخه همه مثل تو روی ظاهر آدما قضاوت نمی کنن . هر چند می دونم هاجرم مثل تو فکر می کنه ولی شاید بعد از یه مدت زندگی با همین به قول تو غول بیابونی بهش عادت کنه. البته به شرط اینکه ازش محبت ببینه و در رفاه باشه.
از حرفم ناراحت شد ، شاید برای اینکه او را ظاهر بین خطاب کرده بودم.
- اومدیم محبت ندید . اومدیم اخلاقشم مثل صورتش زشت و نچسب بود اون وقت چی ؟
- اینو دیگه باید به حساب بدشانسی هاجر گذاشت. آخه معمولا این طور آدما دل مهربونی دارن.
- اِه ! مگه تو تا حالا چند بار شوهر زشت کردی که با اخلاق شون آشنایی؟
خنده ام را به روی خود نیاوردم گفتم : به قول معروف گرچه نخوردم نون گندم ولی دیدم تو دست مردم.
خودش را بی اعتنا نشان داد و سرش را برگرداند ، اما طولی نکشید که دوباره به سویم برگشت و با لحن خاصی پرسید : یعنی اگه یه خواستگار زشت و مهربون واسه تو بیاد قبولش می کنی؟
با تردید نگاهش کردم ، مطمئن نبودم ولی در جواب گفتم : راستشو بخوای تا به حال به این جور چیزا فکر نکردم ولی شاید اگه خیلی پولدار باشه و هر چی بهش بگم گوش کنه قبولش کنم.
ظاهرا انتظار این جواب را نداشت. چون ناباورانه سرش را از روی متکا بلند کرد و هاج و واج به من خیره شد.
با یادآوری صحبت های آن شب ، احساس کردم کلامم شبیه به آدم های پول پرست شده است. هر چند دلم نمی خواست در ذهن مهناز چنین شخصیتی پیدا کنم اما تحمل شرایط سخت زندگی به قدری عذابم می داد که برای تغییر این وضع بعید نبود تن به این کار بدهم.
سوزش نیش مورچه ای مرا از عالم خیال بیرون کشید. با نگاهی به کتاب طبیعی ، در حالی که کمی از آب دهان را به جای نیش خورده می زدم با خودم فکر کردم : اصلا حالا چه وقت این فکراست ؟ فعلا که هنوز هیچ مورد بخصوص پیش نیومده ، هر وقت اومد بهش فکر می کنم. با این فکر ماجرای هاجر از ذهنم دور شد و سرگرم مرور درس ها شدم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
آن سوی خیال | زهرا اسدی
انگار تابستان میخواست از راه نرسیده قدرت واقعی خود را به رخ بکشد و مردم بیچاره را زیر فشار سخت خود به امان بیاورد.با این حال تیغه های آفتاب و هرمی که از زمین بلند میشد و مثل بازدم تنوره داغ و نفس گیر بود ، نمی توانست وقفه ای در زندگی روزمره مردم به وجود بیاورد.در این میان باد هم در حق اهالی شهر خساست میکرد و حتی وزش کم جان نسیمی را در این گرمای طاقت فرسا دریغ میکرد.سقف آسمان درست شبیه به سرپوشی بود که مانع از خروج این دَم کردگی میشد و تن در تب سوخته زمین را گرم تر نگه میداشت.
در یکی از همین روزها مادر عرق ریزان از راه رسید ، زنبیل را از روی شانه اش پایین گذاشت و کنار درگاه روی موزاییک هایی که تازه دستمال کشیده بودم ولو شد.گونه هایش گل انداخته و لب هایش به خشکی میزد.لیوان آب یخ را یک نفس سرکشید و بعد نفس خسته اش را بیرون داد.
-عجب گرمایی!تا به حال سابقه نداشت اول تابستون هوا اینقدر گرم بشه!
دانه های درشت عرق را با لبه چادر پاک کرد.او حق داشت از تغییر آب و هوا گله کند بعد از گذشت تمام این سال ها هنوز به گرمای جنوب عادت نکرده بود.فقط بومی های این منطقه تاب تحمل این شرجی و دم کردگی را داشتند.همانطور که محتویات زنبیل را خارج میکردم به یاد صحبت های او از گذشته افتادم و اینکه چطور بازی سرنوشت او را به دیار غربت آورده بود ، عجیب اینکه پدر و مادرم هیچ کدام بومی نبودند و هر دو به دلیل خشکسالی مجبور به ترک زادگاه خود شده بودند.پدرم به ندرت از دوران جوانیش یاد میکرد و اگر مطلبی پیش می آمد و به یاد آن زمان می افتاد چنان حالی به او دست میداد که انگار همین دیروز تمام آن حوادث رخ داده بود.همیشه از کازرون شهری که سال ها آبا و اجدادش با سربلندی در آن زندگی کرده بودند ، از دشت ها و کوه های سر سبز و پر برکتش و صفا و صمیمیت مردمش چنان میگفت که گویی تمام ایام خوش زندگی او به همان جا ختم میشد.در بین خاطرات گذشته ماجرای اخراج او از شرکت نفت را بیشتر از بقیه می پسندیدم.شاید این علاقه از درگیری با آن مردک انگلیسی که مثل ارباب های طلبکار با کارگران ایرانی برخورد میکرده و انگار ارث پدرش را میخواسته و فقط امر و نهی کردن را بلد بوده اس ، نشات میگرفت.در آن درگیر مشت جانانه پدرم به موقع و با قدرت در زیر چانه زورگوی این اجنبی نشسته بود و همزمان با آن حکم اخراجش نیز بعد از ده سال خدمت صادقانه صادر شده بود.هر وقت این خاطره بازگو میشد مادر به یاد دوران نازایی خودش می افتد و میگفت:انگار شرکت نفت طلسم بچه دار نشدن ما بود چون به محض اینکه یوسف رو اخراج کردن بعد از ده سال ما بچه دار شدیم.
با جابجا کردن دسته گشنیز تازه فهمیدم بویی که به مشامم میرسید از کجا بود!
-ماهی خریدی؟
-آره دیدم صبور خیلی ارزونه سه کیلو گرفتم همش شد پنج تومن.
با این حساب همه ما فهمیدیم که در دو سه روز آینده جز ماهی صبور که تیغ های زیادی داشت برای نهار از چیز دیگری خبری نیست.با خستگی از جا بلند شدم.خوردن این ماهی به زحمت درست کردنش نمی ارزید.روبراه کردن آتش تنور ، فراهم آوردن موادی که باید در دل ماهی جا میگرفت و پاک کردن ماهی ها وقت میبرد.
-مهناز تو پاشو تنور رو روشن کن منم این ماهیا رو پاک میکنم.
قیافه مهناز این روزها گرفته به نظر میرسید و اوقاتش را کمتر کنار نرده آهنی مشرف به کوچه که محل رفت و امد مردم بود می گذراند.حس ناخودآگاهی به من میگفت گرفتگی خواهرم با خبری که این اواخر شنیده بود بی ربط نیست.خبر داغی که بین همسایه ها دهان به دهان میگشت این بود که برادر هاجر به پشتوانه شوهر خواهرش برای همیشه به کویت رفته بود.در حالیکه ماهی ها را به سمت آشپزخانه میبردم با خود گفتم:"شاید حالا که اون رفته مهناز عاقل بشه و بیشتر به درسش توجه کنه...امسال که افتضاح بود.پنج تا تجدید توی سوم راهنمایی!پس سال بعد رو میخواد چه کار کنه؟"
*******************************
سال بعد اوضاع درسی مهناز به مراتب سفناک تر شد.انگار برایش فرقی نمیکرد که نمره ای بالاتر از یازده در دفتر کلاسی نداشت.این را فقط من میدانستم و دلم نمی آمد پدر مریض احوالم را که با شروع پاییز بیماریش عود کرده بود و بیشتر مواقع درد می کشید و مادر را که خسته تر از همیشه به نظر میرسید با گفتن حقایق بیش از این نگران کنم.وقتی چشمم به اونیفورم نونوار او می افتاد که مادر با صرفه جویی در خرج ها برایش تهیه کرده بود بیشتر از دست مهناز لجم میگرفت به خصوص که خودم ناچار همان اونیفورم کهنه دو سال قبل را که تمام درزهایش را باز کرده و از روی دیگر پارچه دوخته بودم می پوشیدم چون میدانستم تهیه یک اونیفورم دیگر برای مادر کار ساده ای نیست.طرفند برگرداندن لباس را به کمک معصوم زده بودم.او محرم اسرار من بود.هر وقت فرصتی دست میداد به دیدنش میرفتم و سر درددلم باز میشد.در یکی از همین دیدارها موضوع مهناز را میان کشیدم و گفتم:
-معصوم یه کم با مهناز صحبت کن.نمیدونم چی شده اصلا درس نمیخونه ، فقط بلده تو این موقعیت خرج تراشی کنه.
-تو باهاش حرف نزدی؟
-چرا ولی انگار نه انگار ، گوشش بدهکار نصیحتای من نیست.هر چی میگم پوزخند تحویلم میده!
-چه مرگش شده؟نکنه دوباره زیر سرش بلند شده؟
-نمیدونم ، راستش منم از همین میترسم.تا به حال از جهت برادر هاجر ناراحت بود حالا که دیگه اون نیست نمیدونم این بار جریان چیه!
-ای کاش مامان بجای اینکه اینقدر به پروپای تو بپیچه اول تکلیف مهنازو روشن کنه.اون اهل درس و مدرسه نیست.
-چند وقت پیش منم همینو به مامان گفتم اگه بدونی چه قشقرقی به پا کرد.
میگه میخوای مردم پشت سرمون هزار حرف در بیارن؟من نمیدونم آخه زندگی ما به مردم چه ربطی داره.
-همچین بی ربطم نیست.کافیه مهناز زودتر از تو عروسی کنه اونوقت هزار و یک عیب به ناف تو میبندن.مامان از این میترسه.
-من که واسه حرف دیگرون یک ذره هم ارزش قائل نیستم ، بذار هر چی دلشون میخواد بگن.وقتی به جایی که دلم میخواد رسیدم اونوقت به ریش همه شون میخندم.
-فردا عصر بگو مهناز بیاد اینجا خودم باهاش صحبت میکنم.اگه دیم حرف به گوشش نمیره به مامان پیشنهاد میکنم بجای مدرسه بذاره بره خیاطی یاد بگیره.راستی علیرضا چیکار میکنه؟درسش بهتر شده؟
-بد نیست ، باید خیلی باهاش سرو کله بزنیم.در کل به باهوشی محمد نیست.نمیدونی چقدر دردسر کشیدم که دست خطش یکم بهتر شد.
-خوب میشه ، تازه سال اول ِ ، دیگه از مدرسه نیمترسه؟
-نه ترسش ریخته.هفته ای صبح هستم خودم میبرمش مدرسه ، تازگی واسه خودش دوستم پیدا کرده.
-خب پس راه افتاده...
-خودت چطور؟توی زندگی جدیدت جا افتادی؟مشکلی با اقا نبی نداری؟
-نه الحمدالله ، نبی مرد مهربونیه ، تا الان که خوشبختانه مشکلی نداشتیم.
-پس چرا رنگ و روت اینقدر پریده؟!دیروز جلوی مامان اینا و اقا نبی حرفی نزدم ولی راستش دلم شور میزد ، واسه همین امروز اومدم گفتم یه وقت بیام که تنها باشی بتونیم راحت با هم صحبت کنیم.
-پس تو هم متوجه حالم شدی؟فکر میکردم حالا حالاها کسی نمی فهمه!
-چیزی شده معصوم؟
-نه ، خبر بدی نیست ، میدونی؟هنوز به هیچکس نگفتم ، راستش خجالت میکشم.
-چرا خجالت!؟مگه چی شده؟!
-هیچی.راستی مینا دوست داری خاله بشی؟
-وای.الهی فدات بشم معصوم.تو داری مادر میشی؟چرا اینو زودتر نگفتی؟هنوز اقا نبی نمیدونه؟
انگار انتظار این همه خوشحالی را نداشت.او هم تازه جرات کرد شادی اش را به روی خودش بیاورد و با خنده سرخوشی گفت:نه تازه امروز صبح نتیجه آزمایشو گرفتم ، هنوز هیچکس خبر نداره.
-ولی من همین الان میرم این خبر خوشو به مامان میدم.اگه بشنوه از خوشحالی بال در میاره.تو هم مواظب خودت باش یه وقت بار سنگین بلند نکنی ها.
-حالا کجا با این عجله؟تو تازه اومدی!
-طاقت ندارم صبر کنم ، می خوام برم از اقا اینا مزدگونی بگیرم.راستش دلم میخواست اینجا بودم و قیافه اقا نبی رو وقتی این خبرو میشنوه میدیم ولی تا اون موقع طاقت نمیارم تو چیزی احتیاج نداری واست بیارم؟
معصوم داشت تا کنار در بدرقه ام میکرد گفت:
-نه دستت درد نکنه ، فقط به مامان اینا سلام برسون ، هوا سرد شده مواظب باش سرما نخوری ، لباسات زیاد گرم نیست.
-من به لباس کم عادت دارم به این سادگی سرما نمیخورم تو مراقب خودت باش سرما نخوری.حالا دیگه باید مواظب دو نفر باشی.خداحافظ.
اقا نبی خانه جمع و جوری در محله کارون اجاره کرده بود و با معصوم زندگی راحتی را می گذراند.با نگاهی به پشت سر دستی برای خواهرم تکان دادم و به راه افتادم.هوای ابان ماه متغیر بود ولی به هر حال رو به خنکی میرفت.روزهایی که لکه های درشت ابر آسمان شهر را می پوشاند و نسیم خنکی زویدن میگرفت چهره اهالی شاداب به نظر میرسید.گویا همه انتظار باریدن ابرها را می کشیدند.به خصوص گل ها و گیاهان پزمرده از هرم گرما که فقط با باریدن ابرها جان دوباره ای میگرفتند.معمولا این انتظار طولانی با یک بارش ناگهانی به پایان میرسید و هوا پس از یک دوره گرمای طولانی در اواخر دومین ماه پاییز به سرعت رو به سردی میرفت.فصل سرما نیز با تمام مزیت هایش مشکلات خاص خود را داشت به خصوص وقتی وسیله رم کننده جز یک منقل آتش نبود.وای به حال روزی که زغال ها از جنس بدی بود ، چنان دودی در اتاق میپیچید که به سختی میشد نفس کشید.تحمل سرما برای پدر با آن بیماری خاص به مراتب سخت تر بود.خدا میدانست او با این درد جانکاه چطور دوام می آورد و به خاطر ما دم نمیزد!با شروع بارندگی وضع بدتر شد چرا که همه ما مجبور بودیم در هوای بارانی بدون چتر و کلاه و دستکش یا لباس مناسب به مدرسه برویم.بیچاره پدرم روزی که با هزرا دردسر توانست برای محمد و علیرضا از بازار کهنه فروش ها کاپشن های دست دوم گیر بیارود در مقابل من و مهناز نگاه شرمنده اش پایین افتاد و گفت:ان شاالله مساعده بعدی رو که بدن از خجالت شما هم در میام.
دست در بازویش انداختم و گفتم:من که چیزی نمیخوام هر وقت خیلی لباس میپوشم قلبم می گیره.
ظاهرا مهناز منظورم را فهمید چون بی درنگ گفت:منم همینطور ، به خصوص امسال که روپوشم نو شده نمیخوام زیر یه کاپشن کت و کلفت پیدا نباشه.
از قیافه پدر پیدا بود که فریب این ظاهر سازی را نخورده است ، او دنیا دیده بود و خوب میدانست هیچ چیز لذت بخش تر از یک لباس گرم در هوای سرد نبود ، آنهم سرمای این نواحی که تا مغز استخوان اثر میکرد.
صبح یکی از همان روزها بعد از سفارشات لازم به مهناز با عجله از منزل بیرون آمدم.شب قبل صدای بهم خوردن ابرها چنید باز ما را از خواب پراند.با نگاهی به آسمان آه از نهادم بلند شد.ابر تیره ای تمام پهنه آسمان را پوشانده بود و سوزسردی بند بند بدن را می لرزاند.از ترس اینکه مبادا در بین راه گرفتار بارندگی بشوم تندتر قدم برمیداشتم اما به محض اینکه از کوچه فرعی وارد خیابان شدم اولین قطره های درشت باران به صورتم برخورد کرد.بی هیچ فکری شتاب قدم هایم بیشتر شد.حالا شبیه به کسی بودم که آهسته میدوید.در یک چشم بهم زدن ریزش باران چنان شدتی گرفت که من و بقیه عابران برای فرار از خیس شدن به زیر سر در مغازه ها پناه بردیم.داشتم با ناراحتی غرغر میکردم."اَه نمیشد حالا نباری؟"ولی گوش آسمان بدهکار نبود انگار حسابی دست و دلباز شده بود و میخواست همه رحمتش را یکجا بر سر بندگان خدا فرو بریزد.نفهمیدم چقدر آنجا معطل شدم ، طولی نکشید که آب در خیابان بالا آمد و عبور و مرور را مشکل کرد.همراه با باران باد تندی وزیدن گرفت که دانه های باران را شلاقی به در و دیوار و زمین میزد و همه را دستپاچه کرده بود.نگاه مستأصلم به فروشنده لبنیاتی افتاد.پرسیدم:ببخشید آقا ساعت چنده؟
موهای تاب دارش کمی چرب به نظر میرسید، دستی به سبیل پر پشت و سیاه رنگش کشید و با ته لهجه دزفولی پس از نگاهی به ساعت مچی اش جواب داد:
-دقیقش:هشت و پنج دقیقه.
تازه فهمیدم که چقدر دیر شده بود!هر چند سه شنبه ها دو زنگ اول ریاضی داشتیم و از زمانی که خانم رادمهر به خاطر بیماری به تهران منتقل شده بود برای این درس دبیر نداشتیم ولی این دلیل نمیشد که مقررات را نقض کنیم و دیرتر از ساعت مقرر وارد دبیرستان بشویم.یادآوری قیافه غضبناک خانم طالبان مدیر مدرسه دلشوره ام را بیشتر کرد.عاقبت تصمیمم را گرفتم ، هر چه باداباد.دیگر نه ریزش باران و نه ترس از خیس شدن هیچکدام نمی توانست مانعم بشود.تا رسیدن به مدرسه ظاهر مضحکی بهم زدم.درست مثل موش آب کشیده شده بودم.بعد از اینکه با ترس و لرز طول حیاط را طی کردم چشمم به در بسته کلاس افتاد.هیچ صدایی از داخل به گوش نمیرسید ، حتماً بچه ها مثل دفعات قبل سرگرم حل تمرین های ریاضی بودند.خوشحال از اینکه در ابتدای ورود به خانم طالبان بر نخوردم با فشاری به دستگیره با عجله وارد شدم اما به محض داخل شدن سلامی که خطاب به بچه ها بود در دهانم ماسید.نگاه تند مردی که کنار تخته سیاه مشغول نوشتن اعداد بود در جا خشکم کرد.رنگ از رویم پرید.وقتی چشم او به ظاهر شلخته ام افتاد دوباره از خجالت سرخ شدم و دستپاخته گفتم:ب...بخشید ، آقا اجازه هست؟
دست از نوشتن کشید و قدمی جلو آمد و متعجب پرسید:شما شاگرد این کلاس هستید؟!
به جای من چند صدا همزمان از گوشه و کنار کلاس گفتند:بله آقا...بله.
نگاه تند دبیر تازه وارد به طور گذرا به سوی آنها چرخید و دوباره به سمت من برگشت:این چه وقت کلاس اومدنه؟مگه نمی بینید نیم ساعت از وقت کلاس گذشته؟
منتظر این برخورد نبودم.تمام راه با خودم فکر میکردم در مقابل برخورد شماتت بار خانم طالبان چطور مظلومانه از خودم دفاع کنم ، حالا این ناشناس از گرد راه نرسیده مرا مقابل همکلاسی ها سکه یک پول کرده بود ، اینطور که به نظر میرسید امروز روز بدبیاری من بود.سوزش اشک نگاهم را تار کرد فورا به خود نهیب زدم نباید مقابل این غریبه از خود ضعف نشان بدهم.سرم به پایین خم شد لحنم آهسته اما محکم بود:می بخشید آقا!میدونم دیر شده ولی مسیر من خیلی دوره ، وسیله نقلیه هم گیرم نیومد ، برای همین دیر رسیدم.
چشمم به قطره های آبی افتاد که از لبه اونیفورم به کف کلاس می چکید.وضع کفش و جورابم بیشتر مایه آبروریزی بود.
این بار با صدای آرامتری گفت:با این وضع هم که نمیشه سر کلاس بشینید بهتره اول برید دفتر اونجا میتونید خودتون رو خشک کنید ، زنگ بعد تمرین های این ساعت رو از بچه ها بگیرید.
ای کاش اجازه میداد با همین سر و وضع خیس در کلاس بنشینم.چون حوصله رویارویی با خانم طالبان را نداشتم ولی ظاهرا چاره دیگری نبود.آماده برگشتن بودم که گفت:ضمنا یادتون نره دفعه بعد با خودتون چتر بیارید که به این روز نیفتید.
کلمه چشم را با حرص خاصی ادا کردم.در همان حال از فکرم گذشت:"اینقدر شعورش نمیرسه که بفهمه اگه چتر داشتم توی این هوا بدون اون بیرون نمی اومدم."
چه شانس بزرگی که امروز خانم طالبان غیبت داشت.با رضایت از این موضوع کنار بخاری لم دادم ، تازه حالا بود که می فهمیدم تمام تنم یخ کرده!کمی بعد رخوت عجیبی ذهنم را از کار انداخت کم کم تمام تنم بی حس شد و پلک هایم سنگین روی هم افتاد.
-امینی ، امینی خوابیدی؟
صدای خانم ناظم مرا از خواب پراند.با نگاهی به دورم و برم مثل فنر از جا پریدم.اکثر دبیرها آنجا بودند.فکر اینکه در حضور آنها مست خواب بودم مایه خجالتم شد.
-ببخشید خانم ، اصلا نفهمیدم کی...
-اشکال نداره ، میتونی بری ، چرا صورتت اینطور قرمز شده؟!
دستم بی اختیار بالا رفت.گونه ام واقعا داغ بود!
-نمیدونم ، عجیبه صورتم خیلی داغ شده!
-عیب نداره ، شاید از حرارت بخاری گرم شدی ، تا چند دقیقه دیگه زنگ کلاست میخوره ، بهتره زودتر راه بیفتی.
به راه افتادم ولی قدم هایم سنگین و بی حال بود.پاهایم قدرت تحمل وزنم را نداشت.سنگینی نگاه چند نفر را احساس کردم از عمد سرم را پایین انداختم که مجبور نباشم سلام کنم.بیرون از دفتر موجی از هوای سرد تمام تنم را لرزاند.در آن لحظه فقط دلم می خواست کنار منقل پر از آتش بودم و خودم را محکم لای پتو می پیچیدم.با ورود به کلاس احوالپرسی دوستان را با بی حوصلگی جواب دادم و بی حال خود را تا پشت نیمکت کشاندم.چشم هایم میسوخت ، دست ها را زیر سرم تکیه گاه کردم و پلک هایم دوباره روی هم افتاد.نیمکت های چوبی و رنگ و رو رفته کلاس محل مناسبی برای استراحت نبود اما این موضوع برایم اهمیتی نداشت.حتی نفهمیدم کی خوابم برد.با تکان دست دوست کناری ام صراف از خواب پریدم.گویا در بی خبری متوجه آمدن دبیر ریاضی نشده بودم!حالا او مقابل نیمکت ما ایستاده بود و با نگاه متغیری براندازم میکرد.-خانوم امینی ، یک ساعت استراحت توی دفتر کافی نبود که سر کلاس هم به جای گوش دادن به درس خوابیدید؟
انگار وزنه ای به مژه هایم بسته بودند ، پلک هایم به سختی باز میشد ، سرم سنگینی میکرد و ستون مهره هایم تیر میکشید.وقتی شروع به صحبت کردم صدایی شبیه به ناله از گلویم خارج شد.
-ببخشید آقا ، نفهمیدم کی خوابم برد.حقیقتش حالم هیچ خوب نیست ، سرم خیلی درد میکنه.
از چهره اش پیدا بود که حرفم را باور کرد.خشمش برطرف شد و بعد از یک مکث کوتاه بی هیچ کلامی به سمت نیمکت اول رفت و موضوعی را با مبصر در میان گذاشت و پس از خروج او از کلاس مشغول درس دادن شد.
سوسن مهبد چند دقیقه بعد همراه با قرص مسکن و لیوان آب به کلاس برگشت.اثر قرص مسکن چند ساعت بیشتر طول نکشید.آن شب تبم به شدت بالا رفت و سه روز تمام در منزل بستری شدم.
در این مدت ناگوارتر از ملاقات های وقت و بی وقت همسایه ها که با کلی پرچانگی همراه میشد خوردن جوشانده های مادر بود که زجر آورتر از آن چیزی وجود نداشت.جمعه معصومه و شوهرش برای دومین بار به دیدنم آمدند.معصوم با نگاهی به من که دوران نقاهت را می گذراندم گفت:کاش مامان بجای اینهمه جوشونده یه کم با غذاهای مقوی تقویتت میکرد ، توی این چند روز خیلی لاغر شدی!
مهناز بساط سینی چای را آورد ، پشت سرش مامان با یک دیس شلغم پخته وارد شد.بخاری که از شاغم ها بلند میشد آدم را به هوس می انداخت.
مهناز گفت:تقصیر خودشه ، لب به هیچی نمیزنه ، حالا مریض شدنش به کنار فکر من بدبختو نمیکنه که دست تنها پدرم در اومده.
گویا مادر هم از این وضع خسته شده بود چون گفت:خیلی بد مریضه.حاضره یک هفته تو جا بخوابه ولی دوا نخوره.
معصوم داشت نوازشم میکرد با لبخندی نیم بند جوری که شبیه به ناله گفتم:راستش مامان از ترس خوردن همین دواهای شماست که دارم خوب میشم والا این مریضی حالاحالاها دست بردار نبود.
همراه با خنده حاضرین مادر پیشدستی شلغم را به طرف معصوم گرفت و گفت:
-ای چشم سفید حالا که خوب شدی زبون درآوردی؟
پدر به جای شلغم استکان چای را گرفت و گفت:عصمت خانوم سر به سر دخترم نذار ، این چند روز خیلی سختی کشید.
لحن او همیشه همینطور نرم و با محبت بود.مهناز سر و گردنی جنباند و گفت:
-خدا شانس بده یکی نیست بگه ما این چند روز چقدر سختی کشیدیم.
اقا نبی گفت:دستت درد نکنه مهناز خانوم ، واسه غریبه که نکردی خدای نکرده اگه تو هم یه روز بدحال بشی مینا خانوم جورتون رو میکشه ، خواهر به درد همچین روزایی میخوره دیگه.
سر درددل مهناز باز شد و گفت:خودتون میگید خواهر ، همین مینا رو میبینید که حالا مثل موش توی جا خوابیده و صداش درنمیاد ، هر وقت ازش یه موضوع درسی رو میپرسم جونمو به لبم میرسونه تا یادم بده.تازه کلی هم منت سرم میذاره.
گفتم:آقا نبی ازش بپرسید چه موقع میاد ازم سوال میکنه؟درست وقتی خودم یک عالمه درس دارم خب معلومه فرصت نمیشه باهاش کار کنم بخصوص که با یه با و دو بار گفتن چیزی حالیش نمیشه.
-دست شما درد نکنه یه دفعه بگو خنگی دیگه...
-ناراحت نشو ، اتفاقا تو اصلا خنگ نیستی ، فقط یه کم سر به هوایی!یعنی حواست رو به درس نمیدی.برای همینه که یه موضوع رو باید هفت ، هشت بار برات توضیح داد تا بفهمی.
-تو فکر میکنی من سر به هوام مشکل من فقط اینه که نمیتونم مثل بعضیا خرخونی کنم.
توهین مستقیم او صورتم را داغ کرد ولی در جواب چیزی نگفتم.نباید در حضور شوهر معصومه با او یکی به دو میکردم.بهر حال آن روز با حضور معصومه و آقا نبی خوش گذشت و تا شب حال من به مراتب بهتر شد.تنها نگرانیم این بود که در مدت بیماری فرصت نشد حتی لای یکی از کتابهای درسی را باز کنم و این عقب ماندگی نیار به جبران داشت.
اولین روز هفت با رنگی پریده و اندامی تکیده وارد مدرسه شدم.خوشبختانه شیفت بعداز ظهر بود.در این ساعت تابش مستقیم آفتاب از سردی هوا کم میکرد.بعد از چند روز بستری بودن با خروج از منزل و تماشای حال و هوای مردم روحیه ام عوض شد.با این حال برخلاف همیشه نمی توانستم تند قدم بردارم.در طول مسیرم همه نوع مغازه و فروشگاهی وجود داشت و همین بیشتر مایه شلوغی میشد.هنوز چند قدمی با کتابفروشی فاصله داشتم که متوجه نگاه شخصی شدم که چهره ای آشنا داشت.به محض دیدن من با خوشحالی و شتابان به درون کتابفروشی رفت.بلافاصله شخص دیگری با عجله از ورودی کتابفروشی بیرون امد و کنجکاو نگران نگاهم کرد.این یکی همان ابراهیم دوست نبی و سوگلی دخترهای محله بود.قبل از اینکه سرم را پایین بیندازم و از نگاه به او پرهیز کنم متوجه تغییر رنگ چهره اش شدم.فقط قدمی با او و دوستش فاصله داشتم که دیدم سقلمه دوستش به پهلوی او نشست و آهسته گفت:"یاالله یه چیزی بگو دیگه!"
و او آهسته تر جواب داد:"آخه چی بگم؟"از حرکت بچه گانه آنها خنده ام گرفت.با تمام ضعفی که داشتم از کنار آنها سریعتر رد شدم و تا رسیدن به مدرسه در این فکر بودم که اگر او جرات میکرد حرفی بزند من چه عکس العملی نشان میدادم.اولین بار بود که بعد از یک غیبت طولانی به مدرسه میرفتم و انتظار نداشتم همکلاسی ها از دیدنم اینطور ابراز خوشحالی کنند.هنوز زنگ کلاس نخورده بود و بچه ها در حال و هوای خود بودند.صراف مثل همیشه در جایش نشسته بود و یکی از کتابهای درسی را ورق میزد با دیدن من ، خوشحال از جا بلند شد و به گرمی احوالم را پرسید.میدانستم زنگ اول ادبیات داریم ولی خبر نداشتم خانم بهبانی درس جدید داده یا نه ، بعد از خوش و بشی با او از پیشرفت درسها پرسیدم و گفتم:
-خدا کنه بتونم خودمو به شما برسونم والا واسه ثلث دوم کم میارم.
داشت لبخند میزد:تو که دیگه نباید ناراحت باشی خانوم ، زرنگ نیستی؟که هستی!خوش شانس نیستی؟که واقعا هستی!دیگه چی میخوای؟
-اول اینکه تو به من لطف داری وگرنه من زیادم زرنگ نیستم ، دوما خوش شانسی من از کجا به تو ثابت شده؟
-نه تنها به من به همه ثابت شد.توی این چند روز دبیری نبود که وارد کلاس بشه و احوال تو رو نپرسه.حالا خانوم و ناظم و بقیه بماند.
-تو به این میگی خوش شانسی؟خودت میدونی که دبیرا به شاگرداشون لطف دارن.اگه تو هم خدای نکرده به جای من بودی همینقدر مورد توجه واقع می شدی.
زیر نیمکت جایی که مخصوص گذاشتن کتاب بود دست برد و ورق های لوله شده ای را بیرون اورد و گفت:شاید حالمو می پرسیدن ولی دیگه واسم سفارش مخصوص نمیدادن.بیا اینا رو واسه تو نوشتیم.
-اینا چیه؟!
-خلاصه شده تمام درسایی که تو این چند روز گرفتیم ، به خصوص درس ریاضی!
باورم نیمشد که او تا این اندازه فداکار باشد!بعد از باز کردن ورق های لوله شده و نگاهی به جزوه ها با خوشحالی او را بغل گرفتم و همراه با بوسه از او تشکر کردم.دوباره خندید:از من تشکر نکن ، هر چند خیلی نگران حالت بودم ولی راستش به عقلم نمیرسید که برات خلاصه برداری کنم.منو و چند تا از بچه ها به سفارش آقای آرام این جزوه ها رو برات جمع کردیم.
-آقای آرام؟!آرام دیگه کیه؟!
-ای بابا!چطور نمی شناسیش؟!هان یادم اومد حق داری اونو نشناسی آخه اولین روز تو دیر اومدی سر کلاس بعدشم غایب بودی به جای خانوم رادمهر اومده.طفلک خانوم رادمهر اینطور که شنیدم حالش هیچ خوب نیست میگن شکمش آب آورده ظاهرا پزشکا ازش ناامید شدن.
-خدا نکنه.این چه حرفیه؟!اون که چیزیش نبود.
-منم دلم نمیخواد باور کنم ولی انگار حقیقت داره.به خصوص که قبلا دکترای بیمارستان شرکت نفت گفته بودن این بیماری علاج نداره ولی خانواده اش می خواستن همه تلاش شون رو بکنن.
-باورم نیمشه!خانوم رادمهر هنوز خیلی جوونه ، طفلک فقط چند ساله که ازدواج کرده.بعد از اون همه درس خوندن و تلاش حالا که میخواست نتیجه کارشو ببینه اینطوری شد!آخه این انصافه؟
تمام شوقم از گرفتن آن جزوه ها فروکش کرد و بی حال و غمگین در جایم نشستم.فشار دست صراف را روی بازویم احساس کردم.
-نباید با این خبر ناراحتت میکردم.غصه نخور ، همینه دیگه یه روزم نوبت ما میشه.خب حالا از خودت بگو این چند روز چه خبر؟
-هیچی ، فقط مریضی و بدحالی.دلم واسه درس و مدرسه حسابی تنگ شده بود.
-ای بی معرفت فقط واسه مدرسه و درس؟پس ما اینجا برگ چغندریم؟
با تمام غمی که روی سینه ام سنگینی میکرد لبخند زدم:تو که جای خود داری ناهید جان!بخصوص با این زحمتی که کشیدی واقعا دستت درد کنه.
-منکه کاری نکردم که قابل این حرفا باشه ولی حالا که میخوای تشکر کنی از قربانی و فلاح هم تشکر کن چون اونا هم زحمت کشیدن و همینطور از اقای ارام چون مسبب اصلیش اون بود.
-پس اقای ارام همون دبیر بداخلاق ست که نمیشه با صد من عسل بخوریش؟
-دیگه بی انصاف نباش.میدونم اون روز برخوردش باهات خوب نبود ولی از وقتی فهمید مریض شدی به فکرت بود و به منو یکی دو تا از بچه ها که داوطلب شدیم سفارش کرد برات از روی درسا جزوه برداریم.
از فکرم گذشت"حتما خواسته با این کار اولین برخوردش را تلافی کنه."گفتم:
-نمیدونی چقدر خوشحالم کردین.حقیقتش توی این چند روز دل توی دلم نبود که خودمو چه جوری به شما برسونم اگه میدونستم دوستای به این خوبی دارم چند روز دیگه تو رختخواب می موندم.
خنده کنان ضربه آهسته ای به بازویم زد و گفت:ای تنبل!
با نگاه دوباره ای به چزوه ها پرسیدم:راستی ندریسش چطوره؟به خوبی خانوم رادمهر هست؟
-آره.اتفاقا دبیر خیلی خوبیه.کاملا به درس ریاضی تسلط داره.البته بچه ها میگن رشته اش حسابداریه ولی به نظر من هر چی هست درس دادنش حرف نداره متأسفانه مین بطور موقت اومده.
نگاهم به او زیرکانه بود:پیداست هنوز نیومده تو دل بچه ها خیلی جا کرده!
-تا منظورت از بچه ها کی باشه؟اگه منظورت شاگردای درس خونه همه ازش راضی هستن اما اونای دیگه دل پری از دستش دارن اخه اقا با رفتارش روی همه اونا رو کم کرده.
-به نظر من بچه ها حق دارن ازش حساب ببرن.یادته اون روز چه برخوردی باهام کرد؟
-قبول کن که تقصیری نداشت چون اولین جلسه بود و میخواست حساب کار دست بچه ها بیاد تو هم با دیر اومدنت این فرصت رو بهش دادی.
انقدر با ناهید سرگرم صحبت بودیم که متوجه زنگ کلاس نشدیم.وقتی مبصر برپا داد تازه حواسمان جمع شد.من با اشتیاق منتظر ورود خانم بهبهانی دبیر مورد علاقه ام بودم اما در کمال تعجب اقای ارام را دیدم که وارد کلاس شد و با قیافه ای خشک و رسمی اجازه نشستن داد.به طرف صراف برگشتم و اهسته پرسیدم:مگه این ساعت ادبیات نداشتیم؟
اهسته تر از من جواب داد:بعضی از زنگا تغییر کرده ، خانوم احمدی گفت ساعت های ریاضی رو برامون بیشتر کردن که از کلاس های دیگه عقب نمونیم.
از رفتار ناهید و بقیه بچه ها پیدا بود که دبیر تازه وارد پیرو مقررات خشکی است که ان را در کلاس به اجرا گذاشته و همه می باید از ان اطاعت می کردند.تحت تاثیر این جو من هم ساکت و سر به زیر نشسته و متظر شروع درس بودم که صدایش را شنیدم:
-خانم مهبد حاضر و غایب کردید؟
-از روی دفتر نه اقا ولی میدونم همه بچه ها هستن.
-اون شاگردی که چند روز غیبت داشت چطور؟خانوم...؟
-امینی اقا ، بله ایشون هم امروز اومدن.
جرات کردم کمی راست بنشینم که یکهو صدایم کرد:خانوم امینی.
اهسته از جا بلند شدم و بدون فکر قبلی گفتم:سلام اقا.
-سلام خانوم ، ان شاالله که حالتون بهتر شده؟
-خیلی ممنون بهترم.راستش دلم نمیخواست این همه غیبت کنم ولی حالم خیلی بد بود.
-اشکال نداره حالا که بهتر شدید میتونید تلافی کنید.با سابقه خوبی که شما دارید فکر نمیکنم کار دشواری باشه.
-نه اقا ، قول میدم خیلی زود به بچه های دیگه برسم بخصوص با این جزوه هایی که بچه ها واسم برداشتن کاری نداره.راستی بابت سفارشی که کردید ممنونم.
-نیازی به تشکر نیست دوستاتون زحمت کشیدند.میتونید بشینید.خب درس امروز رو شروع میکنیم.
دوباره در جایم نشستم.برخورد اقا اگر چه احوالم را پرسید اما تاثیر خوبی بر ذهنم نگذاشت.به نظرم آدم بداخلاقی امد که انگار از دماغ فیل افتاده بود ولی وقتی شروع به درس دادن کرد به ناهید حق دادم که از نحوه تدریس او تعریف کند.
زنگ های بعد با احوالپرسی گرم اقای نظارتی ، اقای سحرخیز و خانم باقری مواجه شدم و از اینکه اینطور مورد توجه بودم احساس خوشی داشتم.



امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:27
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
آن سوی خیال | زهرا اسدی
در جلسه ي بعد اولين كسي بودم كه براي حل تمرين فراخوانده شدم. گويا آقاي آرام كنجكاو بود ببيند چند مرده حلاجم. منهم كه از خوش شانسي شب قبل
چند ساعت را فقط به رياضي اختصاص داده بودم ، بدون مكث هر چه مي گفت يا مي پرسيد فوري روي تخته سياه انجام مي دادم .بعد از پايان كار وقتي از
سكوي مقابل تخته سياه پايين مي آمدم نگاه گذرايم به او افتاد ، احساس رضايت در چهره اش پيدا بود شنيدم كه گفت : خوشحالم كه مي بينم از كلاس عقب
نمونديد . پيداست در طول اين يكي دو روز درس هاي گذشته رو خوب مرور كرديد. اميدوارم ديگه موردي پيش نيايد كه از كلاس غيبت كنيد.
نگاهم پايين بود به گفتن خيلي ممنون اكتفا كردم . انگار فهميد معذب هستم بلافاصله گفت : خوب شما مي تونيد بنشينيد ، خانم رياحي شما بيا پاي تخته.
بعد از آشنايي با خلق و خوي دبير رياضي ، تمركز و تلاشم روي اين درس بيشتر از سابق شد. اين كوشش نه براي خوشايند او ، كه بيشتر به خاطر
ارضاي حس خودخواهيم بود ، چون او عادت داشت شاگردان كم كار را نكوهش كند و من نمي خواستم چنين فرصتي به او بدهم .
هنوز بيش از دو هفته از ورور آقاي آرام به دبيرستان ما نمي گذشت كه پچ پچ هاي در گوشي بعضي از بچه ها و كندوكاو درباره ي زندگي خصوصي او
شروع شد . اين جستو حكم يك نوع سرگرمي را داشت ، براي بچه ها مطلع بودن از خصوصيات زندگي تك تك دبيران نوعي تفريح محسوب مي شد و در اين
تفريح به قدري پيش رفته بودند كه مي دانستند همه ي آنها چند سال دارند ، اهل كجا هستند ، متاهلند يا مجرد ، بچه دارند يا خير و الي آخر.
آقاي آرام هم با تمام سرسختي و خشك مزاجي اش از اين غائله مستثنا نبود و بچه ها خيلي زود پي بردند كه او ليسانس حسابداري دارد ، از دوستان
خانوادگي خانم مدير است و هنوز ازدواج نكرده و با پدر و مادرش زندگي مي كند . كم حرف و دير جوش است و در يكي از محل هاي خوب شهر سكونت دارد. در بين اين اطلاعات ، موضوع مجرد بودنش سوژه ي داغي به دست بچه ها داده بود و اغلب صحبت ها حول و حوش اين قضيه دور مي زد حتي روي رفتار تعدادي از آنها اثر سوء گذاشته بود.
گرچه قبلا بارها شاهد بودم كه دخترها زنگ آقاي كلهر و آقاي نظارتي ، خيلي به سرو وضع ظاهرشان مي رسيدند ولي در رابطه با آقاي آرام كار از
آراستگي ظاهري گذشته بودو بچه ها كمي بي پروا شده بودند.
ماجراي روز شنبه و نقاشي روي تخته ، يكي از همان لودگي ها بود كه براي همه كلاس گران تمام شد . به خصوص وقتي چشم آقاي آرام به آن افتاد .
متاسفانه بعضي از بچه ها با سوت و خنده نقاش را تشويق به ادامه كار مي كردند. موضوع نقاشي يك قلب بزرگ بود كه تقريبا دوسوم تخته را به خود
اختصاص داده بود و در ميان اين قلب ، نقشي از آقاي آرام در حال حل فرمول رياضي ، اين اولين بار نبود كه بچه ها از اين نوع هنر ها به خرج مي دادند
اما معمولا قبل از اينكه كار بيخ پيدا كند با پاك شدن تخته به پايان مي رسيد ، اما اين بار نقاش قصد پاك كردن اثرش رانداشت. زنگ كلاس خورده بود و
امكان داشت آقا هر لحظه از راه برسد ، از آنجايي كه از ادامه اين بچه بازي هاخسته شده بودم با صداي بلند گفتم : علي پور ، بهتر تخته رو پاك كني ممكنه
الان بياد خوب نيست اينو ببينه.
طبق معمول لبخند روي لب داشت گفت : چي چيرو پاكش كنم؟ من كشيدم كه اون ببينه.
- شوخي نكن ، مي دوني اگه چشمش به اين نقاشي بيفته چه فكري درباره كلاس ما مي كنه؟
هنوز هم لبخندش را داشت : نكنه تو نگران خودت هستي ؟ فعلا كه مي بيني هيچ كس جز تو معترض نيست.
وقاحت او بيشتر اعصابم را به هم ريخت ، گفتم : حالا تو فكر كن به خاطر خودم مي گم ، پاشو لطفا پاكش كن والا خودم مي رم پاكش مي كنم.
همزمان با برخاستن من از جا بلند شد و از نيمكت بيرون آمد و گفت : به خدا اگه دست بهش بزني نه من نه تو.
با قدمهاي سريع خود را به جلوي كلاس رساندم و با برداشتن تخته پاك كن گفتم : اگه از دستم دلخور بشي بازم پاكش مي كنم.
متاسفانه مبصر كلاس براي آوردن دفتر كلاس بيرون رفته بود و ديگران هم دخالتي نمي كردند . در يك چشم بهم زدن خودش را به من رساند و تخته پاك كن
را به زور از دستم كشيد . صدايم بي اراده بلند شد : بس كن علي پور ديگه از دست خل بازي هاي تو دارم ...
هنوز جمله ام تمام نشده بود كه صداي محكم آقاي آرام از پشت سر شنيده شد و مرا وادار به سكوت كرد.
- اينجا چه خبره ؟ چرا داريد فرياد مي كشيد؟
رنگم در جا پريد . آقاي آرام درست روبروي تخته ايستاده بود و مهبد با دفتر كلاسي پشت سرش قرار داشت.
گفتم : آقا ما داشتيم...
چشم او ناگهان به نقاشي روي تخته افتاد و در حالي كه قيافه اش تغيير رنگ مي داد با غيظ پرسيد : اين مزخرفات رو كي كشيده ؟
اين بار علي پور گفت : والا آقا ما هم نمي دونيم كي كشيده همين الان مي خواستيم پاكش كنيم كه با اميني بحث مون شد.
با چشم هايي كه از تعجب گرد شده بود به علي پور نگاه كردم ، اصلا باورم نمي شد كه بتواند به اين راحتي دروغ بگويد!
گويا آقاي آرام متوجه من شد ، پرسيد : خانوم اميني شما مي تونيد بگيد كي اين نقاشي رو كشيده ؟
متوجه صورت مظلوم نماي علي پور شدم و در حالي كه سرم به پايين خم مي شد گفتم : نه آقا ... ، من نمي دونم.
به طرف علي پور برگشت و پرسيد شما چي ؟
علي پور گفت : نه ! منم نمي دونم چون حواسم اينجا نبود.
قدمي به عقب رفت و گفت : پس اين زنگ هر دوي شما از كلاس اخراج مي شيد تا حافظه تون رو به دست بياريد . بيرون !
از (بيرون ) گفتنش قلبم فرو ريخت . تا به حال در تمام طول دوران تحصيل هيچ وقت اين طور سرشكسته نشده بودم . هنوز از درگاه كلاس بيرون نرفته
بودم كه سوزش و هجوم اشك را حس كردم. نفهميدم علي پور به كدام سمت رفت ولي من بدون فكر به سمت دستشويي دويدم و آنجا به شدت گريه كردم. در
تمام مدتي كه اشك مي ريختم هر چه توهين و ناسزا سراغ داشتم اول نثار علي پور و بعد حواله آقاي آرام كردم كه مرا بي گناه تنبيه كرده بود . با خوردن
زنگ و سر و صداي بچه ها فهميدم يك ساعت تمام گريه كرده ام ! براي فرار از نگاه كنجكاو بچه ها ، اين بار راه زمين ورزش كه درست پشت ساختمان
مدرسه قرار داشت را در پيش گرفتم . كنار درخت تنومند گل ابريشمي گوشه ي دنجي گير آوردم ، دلم نمي خواست كسي خلوتم را بهم بزند . داشتم به خاطر
اتفاقي كه افتاده بود خودم را سرزنش مي كردم ! ( اصلا به من چه مربوط كه دخالت كنم ؟ گور پدر آقاي آرام و تمام كلاس . اگه نرفته بودم تخته رو پاك كنم
اين موضوع پيش نمي اومد. حالا خوب شد آبروم جلوي همه رفت ؟ بعد از اين ديگه با چه رويي سر كلاس رياضي بشينم. اگه آقا لج كنه منو از رياضي
بندازه چي ؟ همه زحمتام به هدر مي ره. مرده شورشو ببرن! اين ديگه از كجا پيداش شد.)
همين طور يك ريز با خودم حرف مي زدم و حرص مي خوردم . انگار بچه ها دوباره به كلاس رفته بودند. سر و صدايي از حياط مدرسه شنيده نمي شد . اين
زنگ هم نمي توانستم به كلاس بروم چون رياضي داشتم. نمي دانستم عاقبت اين ماجرا به كجا كشيده مي شود. در فكر بودم كه دستي از پشت شانه ام را
لمس كرد. مهبد گفت : تو اينجايي ؟ من تمام مدرسه رو دنبالت گشتم ! چشمات چرا اينقدر قرمز شده ؟!
با صداي گرفته اي پرسيدم : چي مي خواي ؟
از دستش دلخور بودم او از حقيقت خبر داشت و به عنوان نماينده كلاس بايد آن را به آقا مي گفت .
گفت : پاشو بيا سر كلاس ! آقا مي خواد درس جديد بده.
- من نمي يام تا بي گناهيم پابت نشه پامو توي كلاس رياضي نمي زارم.
- آقا فهميد كه تو مقصر نبودي . زنگ تفريح رفتم همه چيز رو بهش گفتم . معلومه از رفتاري كه با تو كرده خيلي پشيمونه . گفت بيام صدات كنم كه از درس عقب نيفتي.
خيالم راحت شد ولي خورده هاي غرورم هنوز بند نخورده بود . گفتم : مهم نيست عقب بيفتم ، با اتفاقي كه افتاد امروز نمي تونم بيام سر كلاس برو بگو حالم خوب نيست.
انگار عجله داشت كه زودتر برگردد پرسيد : مطمئني نمي خواي بيايي ؟
- آره ، فعلا حالم خوب نيست و هيچي از درس نمي فهمم.
- باشه من رفتم .
دوباره تنها شدم . آن همه گريه و بيقراري رمقم را گرفته بود . پاهايم را به حالتي راحت دراز كردم و به درخت تكيه دادم . شبيه به علافهايي كه براي
گذراندن وقت به زير سايه درخت ها پناه مي برند شده بودم . براي فرار از هجوم فكرهاي عذاب آور پلك هايم را بستم .
هنوز چيزي نگذشته بود كه صداي پايي كه با عجله قدم بر مي داشت كنجكاوم كرد . بي اختيار پلكم باز شد ، ناهيد بالاي سرم بود.
- بلند شو بريم سر كلاس همه منتظر تو هستن.
يه با گفتم كه نمي يام . امروز اعصابم بهم ريخته چيزي از درس حاليم نمي شه از جلسه بعد مي يام.
- آقا مي گه همين الان بايد بيايي وگرنه ديگه هيچ وقت اجازه نمي ده سر كلاس رياضي بشيني.
بدون فكر و با حالت پرخاش گفتم : غلط كرده اجازه نده . بي خود و بي جهت جلوي بچه ها آبرومو برده حالا يه چيزيم طلب كاره ؟ چرا نسنجيده منو از كلاس بيرون كرد ؟
فهميد حال درستي ندارم كنارم نشست و با نرمي گفت : انصاف داشته باش ! اگه تو هم در وضعيت اون بودي بدون فكر تصميم مي گرفتي . كف دستشو كه
بو نكرده بود بفهمه كي گناه كاره كي بي گناه . راستشو بخواي بعد از رفتن شما به قدري عصباني بود كه هيچ كس جرات نمي كرد حقيقتو بهش بگه ولي
زنگ بعد به محض اينكه وارد كلاس شد جلوي همه بچه ها غيابي از تو عذر خواهي كرد و گفت من امروز مرتكب اشتباه بزرگي شدم . من نبايد با دانش
آموز خوبي مثل خانوم اميني اين طور برخورد مي كردم ولي در اون لحظه كنترل رفتارم رو نداشتم مثل اينكه زنگ تفريح مهبد همه چيزو بهش گفته بود .
حالا تو هم از خر شيطون بيا پايين بلند شو بريم داره دير مي شه.
دودل بودم و با خود در جدال كه رفتنم به صلاح است يا نرفتنم. دست ناهيد زير بازويم رفت و همان طور كه براي برخاستن كمكم مي كرد گفت : پاشو ديگه
اين قدر نار نكن ، به قدر كافي به عذر خواهي وادارش كردي.
با چهره اي ناراحت گفتم : خودت مي دوني كه من به هيچ قيمتي زير بار تجديدي نمي رم ولي اتفاق امروز خيلي برتم گرون تمام شد . راستشو بخواي ديگه
هيچ وقت دلم با آقاي آرام صاف نمي شه.
دستم را كشيد هر دو به راه افتاديم گفت : مي دونم حق داري ازش دلگير باشي اگه منم جاي تو بودم همين قدر ناراحت مي شدم. ولي سعي كن به روي
خودت نياري كافيه نسبت بهش بي تفاوت باشي چند روز ديگه تمام اين ماجرا رو فراموش مي كني .
اما تا مدت ها اين خاطره ي تلخ از ذهنم پاك نشد و كينه آن بر روي رفتارم نيز اثر گذاشت. علي رغم پوزش مجدد آقاي آرام در حضور بچه ها و رفتار احترام
آميزش بعد از آن ماجرا نمي توانستم به سادگي او را ببخشم و كينه او را همچنان در دل داشتم.
قسمت دوازدهم

عاقبت سال تحصیلی هم با تمام حوادث تلخ و شیرینش به پایان رسید.شروع تابستان با تمام گرما و رطوبتش برای من که خیالم از جهت امتحانات آخر سال راحت شده بود خالی از لطف نبود.تنها موضوعی که این روزها فکرم را پریشان و اعصابم را بهم میریخت پیدا شدن سر و کله چند خواستگار سمج بود که به هیچ وسیله ای شرشان از سرم کم نمیشد.در بین اینها مساله پسر دختر عموی مامان از همه نگران کننده تر به نظر میرسید.هر چند آنها ساکن اهواز بودند اما از بخت بد ایام عید چند روزی برای دید و بازدید به آبادان آمدند و همان یک برخورد بعد از سال ها برای من مایه دردسر شد.
روزی که به بهانه گرفتن گواهی آخر سال از منزل بیرون زدم سینه ام به سنگینی یک کوه بود.شب قبل به دنبال یک جروبحث مفصل مادر اتمام حجت کرده بود که یا علی یا هیچکس.هر چه عذر و بهانه آوردم و دلیل تراشیدم از حرفش برنگشت.میگفت:"تو خیر و صلاح خودتو نمیدونی همچین شانسی گیر هر کسی نمیاد.بخت فقط یه بار در خونه ادمو میزنه.فکر کردی بچه ای که بازم میخوای صبر کنی؟دیگه داره دیر میشه.ماشالله هفده سالت تمام شده ، اگه نجنبی فردا بهت میگن دختر ترشیده"
در جوابش گفتم:"هر کس هر چی دلش میخواد بگه.مگه من واسه مردم زندگی میکنم؟من دلم نمیخواد ازدواج کنم ، آخه اینو به چه زبونی بگم؟اصلا میخوام دختر ترشیده بشم ، مگه زوره؟
از عکس العملم عصبانی شد با غیظ گفت:"تو غلط کردی مگه اجازه ت دست خودته؟هنوز منو و بابات نمردیم ، هر وقت بی کس و کار شدی هر کاری دلت خواست بکن."
پدر ساکت نشسته بود و دخالت نمیکرد.انگار منتظر پایان ماجرا بود.ظاهرا او هم بدش نمی آمد من هم مثل معصومه به قول خودشان سر و سامان پیدا کنم.شاید برای اینکه علی امتیازات زیادی داشت.کارمند رسمی نبرد بود و حقوق قابل توجهی میگرفت ، جوان نجیب و سربراهی نشان میداد و اهل هیچ سرگرمی اعتیاد آوری نبود.چنین خواستگاری برای خانواده من یعنی بهترین شانس ممکن.یعنی اینکه بدون چون و چرا باید بله را میگفتم.آن شب هر چه التماس کردم حرفم به جایی نرسید صبح با سینه ای سنگین و بغضی گره خورده در گلو از منزل بیرون زدم.هیچ شوقی برای گرفتن مدرک تحصیلی نداشتم.دیگر چه فایده؟حالا که قرار بود ازدواج کنم ای کاش خودم را این همه به زحمت نینداخته بودم.بعد از یازده سال تلاش و زحمت حالا باید تن به یک ازدواج اجباری میدادم و بعد از این سرگرمی ام این میشد که کلفت دست به سینه شوهرم باشم.
از تصور زندگی که در انتظارم بود به گریه افتادم.نگاه کنجکاو مردمی که از کنارم می گذشتند مرا متوجه موقعیتم کرد.رطوبت صورتم را گرفتم و شتاب بیشتری به قدم هایم دادم.با ورود به حیاط مدرسه چشمم به محوطه روبروی دفتر که همه آنجا جمع بودند اقتاد.بعضی ها خوشحال ، بعضی غمگین و خیلی ها بی تفاوت.با دیدن قیافه های بی تفاوت به یاد مهناز افتادم ، دو روز پیش کارنامه اش را گرفته بود.با ان همه رسیدگی و فشاری که شبهای امتحان به او می آوردم باورم نیمشد که از شش درس تجدید بشود!من واقعا متاسف بودم ولی خود او انگار نه انگار...!
خانم احمدی لبخند زنان سلامم را به گرمی جواب داد.برخورد خانم الوند هم به همان اندازه صمیمی بود.از غیبت خانم مدیر متاسف شدم ، میخواستم بخاطر زحمات این چند سال از همه آنها تشکر کنم.شاید دیگر هیچوقت آنها را دوباره نمی دیدم.دوباره نگاهم از تراوش اشک تار شد.همان طور که گواهی قبولی را از دست خانم احمدی میگرفتم با صدای رسایی ، جوری که تمام بچه های حاضر بشنوند گفت:آفرین مینا جان مدرسه ما به وجود دانش آموزای خوبی مثل تو افتخار میکنه.
بغضم بیشتر از قبل شد.به سختی گفتم:خیلی ممنونم خانوم ، منم به نوبه خودم از شما ، خانم الوند و بقیه مسئولین دبیرستان تشکر میکنم.همه شما واقعا زحمت کشیدید.
نمی توانستم ادامه بدهم.گویا ریزش اشک مرا به حساب گریه شوق گذاشتند.در حالیکه سفارش میکردم به خانم مدیر سلام مرا برسانند از دفتر بیرون امدم و با قدمهای خسته به راه افتادم.صدای سر حال مهبد نگاه مرا به پشت سر کشاند.
خودش را به من رساند و با حیرت پرسید:چرا داری گریه میکنی؟!نکنه این عکس العمل شاگرد اول شدنه؟!
بغض آلود گفتم:تو فکر کن بخاطر اینه.
گویا از غم کلامم بویی برد که با لحن جدی تری گفت:نه بابا ، انگار موضوع مهم تر از این حرفاست.نمیخوای بگی چی شده؟
همه تلاشم این بود که به هق هق نیفتم.گفتم:فعلا نمیتونم درباره ش حرف بزنم.اگه دیگه ندیدمت خداحافظ!
با فشاری بر بازویش آهسته خداحافظی کردم و به راه افتادم نگاه هاج و واجش بدرقه راهم بود.هنوز از حیاط مدرسه بیرون نرفته بودم که دوباره اسمم را شنیدم.
-خانوم امینی ...امینی.
این بار آقای سحر خیز بود کنار در بسته بایگانی استاده بود ، انگار خیال داشت به آنجا برود.او علاوه بر تدریس درس فیزیک در امور دفتری هم به مسئولین کمک میکرد.هر چند حوصله رویارویی با او را نداشتم اما ناچار به سویش رفتم.در این فاصله با عجله صورتم را پاک کردم اما او ظاهرا به حالم پی برده بود و بعداز سلام و احوالپرسی کنجکاوانه پرسید:چی شده امینی؟اتفاقی افتاده؟
-نه آقا چیزی نشده.
-پس چرا اینقدر غمگینی؟شکل و قیافه کسی رو پیدا کردی که کشتی هاش غرق شده!فکر کردم شاید تو کارنامه ت مشکلی پیش اومده؟
-نه آقا از نظر کارنامه مشکلی ندارم ، خودتون میتونید ببینید.
با نگاهی به ریز نمرات و معدل کل چهره اش به لبخندی از هم باز شد:
-آفرین دخترم اینکه عالیه...!پس دیگه از چی ناراحتی؟نکنه از اینکه مارو نمیبینی غمگینی؟
این قسمت جمله اش حالت مزاح داشت ولی من برعکس به گریه افتادم.
"اَه ، این اشکم که امروز به هر بهانه ای سرازیر میشه"از دست خودم عصبی بودم.از دیدن حال و احوال من بیشتر حیرت کرد و در حالیکه در اتاق را میگشود مرا به آن سمت هدایت کرد و گفت:بیا بریم تو بایگانی ببینم چی شده دختر ، چرا داری گریه میکنی!؟
خوشبختانه فضای اتاق از تاثیر کولر گازی خیلی خنک تر از بیرون بود و من فرصت کردم نفسی تازه کنم.آقای سحرخیز صندلی کنار میز را تعارف کرد و بعد جعبه دستمال کاغذی را به سویم گرفت.در حالیکه رطوبت چشمها و بینی ام را میگرفتم گفتم:کاش موضوع به همین سادگی بود آقا...
دوباره هق هقم شروع شد.زمانی که توانستم سرم را بالا بیاورم هاله ای از غم قیافه دبیر فیزیکم را درهم برده بود.منتظر شد تا کمی آرام بگیرم و بعد گفت:حالا دیگه مطمئنم اتفاق مهمی افتاده.دلت نمیخواد یه کم با این دبیر پیرت دردل کنی؟حرف زدن آدمو تسکین میده.
صدایم گرفته به گوش رسید:چی بگم آقا ، مشکل من گفتنی نیست.تازه شنیدنش جز اینکه شما رو کسل و خسته کنه چه فایده ای داره؟
زبانم این را گفت ولی دلم میخواست باز هم اصرار کند.به دلم افتاده بود مشکلم را با او در میان بذارم ، شاید امید داشتم بتواند راه حلی نشانم بدهد.
-مطمئن باش من یکی از شنیدن مشکلات دیگران نه خسته میشم و نه کسل ، پس با خیال راحت هر چی توی دلت میگذره بریز بیرون.
از نو نفسی تازه کردم این همان فرصتی بود که دنبالش میگشتم.اما تا خواستم سر حرف را باز کنم مردد شدم:"اگه اقای سحرخیز مثل پدر و مادرم فکر کنه چطور؟اگه بعد از شنیدن حرفام لبخند بزنه و بگه ای بابا تو برای این ناراحتی؟اینکه غصه نداره بالاخره هر دختری باید یه روز بره سراغ بخت و زندگیش خب حالا که شانس خوبی به سراغت اومده چرا داری به بختت پشت پا میزنی؟میدونی دخترم تو اگه مدرک دکترا هم بگیری عاقب یه روز باید شوهر کنی پس چه فرقی میکنه که یک سال زودتر باشه یا دیرتر؟اون وقت چیکار کنم؟اگه اینم بخواد حرفای دیگرونو تحویلم بده از غصه میمیرم."همین تردید وادارم کرد اول کمی زمینه چینی کنم.
-حقیقتش اقا گرفتاری که واسه من پیش اومده شاید به نظر خیلی ها یه شاسنبزرگ باشه.میدونم که بیشتر دخترای همسن و سال من انتظار همچین موقعیتی رو میکشن ولی وضعیت من با بقیه فرق میکنه.میدونید اقا من دنبال هدفی هستم که بقیه نیستم برای همینه که دارم از غصه دیونه میشم.
-خدا نکنه دیوونه بشی ، این چه حرفیه.هیچ مشکلی نیست که نشه با تدبیر حلش کرد.حالا تعریف کن ببینم موضوع دقیقا چیه؟
کمی خیالم راحت شد و با جرات بیشتری گفتم:موضوع درباره یه خواستگاره...
دوباره این اشک لعنتی سرازیر شد.متاسفانه همانطور که انتظار میرفت اقای سحرخیز خنده کنان گفت:ای بابا اینکه گریه نداره.تازه باید خیلی هم خوشحال باشی که مورد توجه واقع شدی!
بدون رودربایستی گفتم:آقا تو رو خدا شما دیگه شروع نکنید راستش از همین میترسیدم که شما هم مثل پدر و مادر فکر کنید.
لبخندش زود محو شد و گفت:شوخی کردم میخواستم دیگه گریه نکنی حالا بگو ببینم این ادم کم شانس کی هست که تو از خواستگاریش اینقدر ناراحتی؟
-موضوع کم شانسی یه شخص بخصوص نیست اقا ، مسأله این جاست که من اصلا خیال ازدواج ندارم.شما خودتون توی این چند سال شاهد بودید که من چقدر تلاش میکردم فکر میکنید تمام این زحمتا فقط واسه این بوده که به دیگران ثابت کنم شاگرد زرنگی هستم؟نه اقا من میخوام هر طور شده دبیرستان رو تمام کنم که به اونچه ارزوشو دارم برسم.ولی اگه پدر و مادرم منو مجبور به ترک تحصیل کنن همه نقشه هام نقش بر آب میشه.
-یعنی خانواده ت نمیخوان بذارن یکسال دیگه رو بخونی؟
-نه اقا نمیذارن.مامانم پاشو کرده توی یه کفش که باید تو همین یکی دو ماه آینده کارو تموم کنن.به خدا اگه منو به زور شوهر بدن از غصه دق میکنم.
-بجای این همه گریه و زاری اینو بهشون بگو.
-فکر مکینید نگفتم؟خوبه توی این چند روز گذشته چند بار این حرفو زده باشم؟چه فایده حرف به گوششون نیمره.همین دیشب تا نصف شب با مادرم سر و کله میزدم.گریه میکردم التماس کردم ولی به خرجش نرفت که نرفت.
به فکر فرو رفت و گفت:"عجب!"و پس از یک مکث کوتاه پرسید:ببینم غیر از تو دختر دیگه اس هم توی منزل هست؟
-بله اقا خواهرم مهنار دوره نظری درس میخونه.امسال اول بود.
-خواهرتم به خوبی خودت درس میخونه؟
-والا چی بگم ، مهناز کم هوش نیست ولی زیاد دل به درس نمیده.همین امسال شش تا تجدید اورده.
-غیر از اون چی؟
-مرضیه خیلی کوچیکه هنوز مدرسه نمیره ، یه خواهر بزرگترم دارم که پارسال ازدواج کرد.
-همین چهار تا بچه هستید؟
-نه دو تا برادر کوچکتر از خودم دارم.روی هم شش تا بچه هستیم.
-میتونم یه سوال خصوصی درباره خانواده ان بپرسم؟
-اشکال نداره هر چی دلتون میخواد بپرسید ، فعلا که من به شما اعتماد کردم تا ببینم چی میشه.
-خیلی ممنون که منو امین و محرم دونستی.راستش میخواستم درباره وضعیت مالی پدرت بپرسم.
تردید داشتم که همه چیز را بگویم یا نه.انگار متوجه دودلی ام شد ، گفت:اگه دوست نداری لزومی نداره چیزی بی.
-راستش پدرم وضع مالی خوبی نداره.شغلش رانندگیه توی شهرداری کار میکنه ولی حقوق زیادی نمیگیره.زندگی ما به سختی میگذره.میدونید؟توی این دوره زمونه نگهداری شش هفت سر عایله کار اسونی نیست.
نفس راحتی کشیدم.انگار راستگویی هر چقدر ه حقیقت تلخ باشه به مراتب بهتر از دروغ گفتن بود.
-خب پس معلوم شد چرا پدر و مادر اصرار دارن که تو زودتر ازدواج کنی.راستشو بخوای به نظر من اونا تقصیر ندارن.
-ولی اقا من واسه شون هیچ دردسری ندارم.خدا شاهده من به کمترین چیزا قانعم و تا به حال هیچوقت توقع زیادی ازشون نداشتم.شاید درست نباشه اینو بگم ولی همین روپوش منو میبینید؟امسال سوین ساله که دارم ازش استفاده میکنم.واسه من بی رنگ و رو بودن لباسم عیب و عار نیست.من فقط میخوام بذارن درسمو بخونم.اصلا بخاطر همین وضعیت فعلیه که میخوام هر طور شده مدرک پایان دبیرستانو بگیرم.میخوام واسه خودم یه کار پیدا کنم بلکه بشه زندگی رو از این وضع فلاکت بار نجات داد.میدونید اقا...
صدای عطسه ای که از پشت قفسه ها ی پر از پرونده میانی اتاق شنیده شد نطقم را به طور ناگهانی کور کرد.از شنیدن صدا چنان تکانی خوردم که اقای سحرخیز هم متوجه شد!ظاهرا خود او هم انتظار حضور شخص دیگری را نداشت.پرسید:کسی اونجاست؟
همزمان یکی از پشت دیوار پرونده ها بیرون امد.
-خیلی عذر میخوام که قبلا حضورمو اعلام نکردم.راستش وقتی شما و خانوم امینی وارد شدید من مدتی بود که اون پشت داشتم ساعت کلاس های تقویتی رو برای ایام تعطیلات تنظیم میکردم چون قراره به زودی برم مرخصی امروز ناچار باید به این کار میرسیدم.
با مشاهده اقای ارام رنگ از رویم پرید و همه وجودم یخ کرد.این ابروریزی به هیچ وجه قابل جبران نبود.هر چند من با رضای خاطر مسایل خصوصی زندگیم را برای اقای سحرخیز تعریف کرده بودم ولی او با سن و سالی که داشت بجای پدرم محسوب میشد در حالیکه اقای ارام این امتیاز را نداشت و من هرگز او را شایست محرم بودن نمی دانستم.انگار فهمید چقدر ناراحتم.به سمت من برگشت و گفت:
-خانوم امینی امیدوارم براتون سوءتفاهم بوجود نیاد و از من دلگیر نشده باشید.باور کنید اگه حدس میزدم صحبتهایی اینجا مطرح میشه که من نباید بشنوم به محض ورود شما از اتاق خارج میشدم ولی من به قدری مشغول کار بودم که تا مدتی حتی درست نمی فهمیدم موضوع از چه قراره.اما زمانیکه دیدم درست نیست از صحبتهای شما باخبر بشم دیگه برای رفتن دیر شده بود.
هیچ جوابی ندادم ، حتی سرم را بلند نکردم.من فقط این را درک میکردم که او یواشکی به حرفهای ما گوش کرده بود هر چه بیشتر توضیح میداد معذب تر میشدم.پس او همه چیز را شنیده بود؟در مورد خواستگار ، درباره پدر و مادرم ، درباره فقیر بودنمان.حالا چه فکری پیش خودش میکرد؟حتما به خودش میگفت پس بگو چرا همیشه اینقدر سر و وضعش نامرتب بود!طفلک خانواده اش بضاعت نداشتن! از این تصور صورتم گر گرفت.صدای اقای سحرخیز در بدترین حال به گوشم رسید.
-اشکالی نداره ، شما که از عمد این کارو نکردید شاید این حس تصادف به نفع خانوم امینی باشه.آخه قراره ما به کمک هم مشکل ایشون رو حل کنیم.حالا که شما ناخواسته همه چیزو شنیدید شاید بتونید به ما کمک فکری کنید.به قول معروف همیشه چند فر بهتر از یک فکر کار میکنه.
-برای جبران خطایی که ندونسته مرتکب شدم اگه خانوم امینی منو شایسته دخالت در مسایل خصوصی شون بدونن خوشحال میشم کمک کنم.
اولین بار بود که میشنیدم کلام او حالت نرم و مهربانی به خود گرفته است!نرمش او عذاب مرا کمتر کرد ، در جواب گفتم:اگه هم فکری شما بتونه کمکی به حل مشکل من بکنه بهانه ای میشه که بعد از این خودمو بخاطر اتفاق امروز سرزنش نکنم.
-در این صورت باید به هر قیمتی شده این مشکل رو حل کنیم...نظر شما چیه جناب سحرخیز ، راه حل خاصی به فکرتون نمیرسه؟
-راستش من فقط یه راه میتونم پیشنهاد کنم میگم چطوره با پدر و مادر خانوم امینی یه نشستی داشته باشیم؟شاید بتونیم اونارو قانع کنیم که متوقف کردن شاگرد ممتازی مثل مینا خانوم اصلا کار درستی نیست.
-نه اقا اصلا فکرشم نکنید ، اگه خانواده م بفهمن درباره این مسایل با شما مشورت کردم الم شنگه ای به پا میشه که اون سرش نا پیداست!راستش من دیگه بیشتر از این حوصله آبروریزی ندارم.
آرام گفت:در این صورت باید فکر دیگه ای بکنیم.ببینم شما در مورد این شخص اطلاعات کافی دارید؟مثلا نمیشه با پرس و جو و کند و کاو در زندگی گذشته ش به نقاط ضعفی پی برد و از همون علیه ش استفاده کرد؟
گفتم:نه متاسفانه اون هیچ نقطه ضعفی نداره.شغل آبرومندی داره و حقوق خوبی میگیره.نجیب و سربراهه و از نظر ظاهر کاملا برازنده ست.از همه اینا بدتر اینکه از بستگان مامانم ایناست.اینه که نمیتونم هیچ ایرادی روش بذارم.
-با این خصوصیات خوبی که گفتی مطمئنی که نمیخوای تغییر عقیده بدی؟
با لحن گله مندی گفتم:اقای سحرخیز من این همه براتون توضیح دادم...
خندید و گفت:شوخی کردم!دلگیر نشو.
اقای ارام از میان فاصله نمیه باز پرده کرکره به نقطه ای بیرون از پنجره یخره مانده بود.پس از مکث نسبتا طولانی به سمت ما برگشت و گفت:راستی شما تا به حال با اقا داماد صحبت کردید؟
از بکار بردن کلمه داماد عصبی شدم و نگاه تندم به او افتاد.در قیافه اش زیرکی و شیطنت خاصی موج میزد که به راحتی قابل تشخیص نبود.
-من تا به حال با اقای بهرامی هیچ خرفی نزدم.
-خب پس میتونید این کار بکنید.در یک کلاقات خصوصی حالا یا در منزل و یا بیرون از منزل جایی که کسی مزاحم گفتگوتون نشه.
-خب که چی بشه!؟
-که شما فرصت کنید در بین صحبت احساس وقاعی خودتون رو باهاش در میون بذارید.همه حقیقت رو بهش بگید.مطمئن باشید هیچ مردی مایل نیست با دختری که بهش علاقه نداره ازدواج کنه.بعد از اینکه تمام حرفارو با ایشون در میون گذاشتید ازش بخواید به نحوی که کسی بویی نبره پاشو از این ماجرا بیرون بکشه و مثلا بگه فعلا از ازدواج منصرف شده.
داشتم با تردید به اقای سحرخیز نگاه میکردم ، پریدم:یعنی ممکنه به نتیجه برسه؟
لبخندزنان گفت:به نظر من پیشنهاد جالبیه ، میتونی امتحانش کنی.
-اخه بدبختی اینجاست که مامانش دختر عموی مامانمه اگه بین اونا شکراب شد چی؟
-مگه تو نیخوای خواستگاری بهم بخوره؟پس اگه میخوای به مقصودت برسی باید پی همه چیز رو به تنت بمالی.
-حق با شماست ، مهم نیست که بعدش چه اتفاقی می افته ...اتفاقا علی پسر مغروریه!مطمئنم اگه عقیده منو بدونه همه چیزو بهم میزنه.
از نور امیدی که به دلم تابید چنان خوشحال شدم که فوری از جا برخاستم.باید هر چه زودتر به منزل برمیگشتم تا درباره این راه حل بیشتر فکر کنم.
-خیلی ممنون اقای سحرخیز امروز خیلی وقت شمارو گرفتم واقعا شرمنده ام.
از پشت میز بیرون امد و کنارم قرار گرفت:امیدوارم سال اینده شاهد موفقیتت در این دبیرستان باشم.از بابت پیدا کردن شغل هم نگران نباش تو دختر خوبی هستی و هدف خیری داری مطمئن باش خداوند در همه موارد کمکت میکنه.
-خیلی ممنون اقا.از شما هم ممنونم اقای ارام حالا می فهمم این کار خدا بود که شما همه حرفای ما رو شنیدید.اما لطفا این مسایل برای همیشه پیش خودتون بمونه.البته فکر نکنید من از کم بضاعتی خانواده ام احساس سرشکستگی میکنم!نه ولی درباره مسایل دیگه دوست ندارم کسی چیزی بدونه.
در جواب گفت:مگه توی این اتاق حرفی زده شده؟
نگاه تشکرآمیزم به او افتاد.متوجه برق چشمهایش بودم.صدای اقای سحرخیز نگاهم را به سمت او کشید.
-در ضمن یادت باشه امینی جان موضوع بی علاقگی خودت رو جوری با اقای بهرامی در میون بذار که غروری در این بین جریحه دار نشه.
انقدر خوشحال بودم که گفتم:بله اقا میدونم که اول کلی زمینه چینی کنم.از این گذشته وقتی اون بفهمه من چه منظوری دارم این جواب رد رو به خودش نمی گیر.صلا شاید خواهرمو بهش پیشنهاد کردم این جوری سرش بی کلاه نمی مونه.
طرز گفتارم انها را به خنده انداخت.اقای سحرخیز گفت:خب خدا رو شکر انگار دوباره روحیه ت رو به دست اوردی.
-واقعا خدا رو شکر.باور نمیکنید ااق این مدت از غصه نه خواب داشتم نه اسایش ولی الان انگار یه وزنه سنگینو از روی سینه م برداشتن.فقط خدا کنه مساله تازه ای یپش نیاد.
اقای ارام گفت:شما تازه اول راه هستید زندگی پر از حوادث تلخ و شیرینه باید بعد از این یاد بگیرید بجای غصه خوردن با مشکلات به صورت منطقی برخورد کنید و دنبال راه حل بگردید.
-حق با شماست ، البته ادم زمانی میتونه منطقی فکر کنه که دور و بری هاش چیزی از منطق بدونن نه اینکه هر چی بگید اونا حرف خودشون رو بزنن.
-اشتباه نکنید ، این دلیل بی منطقی اونا نیست.فقط طرز فکر و عقیده شون با شما فرق میکنه.برای مثال همین پدر و مادر شما منطق خاص خودشون رو دارن و معتقد هستن که دختر هر چه زودتر باید سر و سامون پیدا کنه البته فکر میکنن این به صلاح شماست.فراموش نکنید شما در شهرستانی زندگی میکنید که دخترها رو از سن دوازده سیزده سالگی به خونه بخت می فرستن.به این ترتیب پدر و مادر شما تا به حال خیلی هم به شما فرصت دادن پس باید از اونها ممنون باشید.
-میدونم که حق با شماسا!ولی این میون حق انتخاب من چی میشه؟مشکل اینه که طرز فکر من و پدر و مادرم با هم خیلی فرق میکنه.اگه من بخوام به عقاید اونا احترام بذارم و طبق خواسته شون عمل کنم باید تمام ارزوهامو زیر پا بذارم و کاری که در حال حاضر به هیچ وجه دوست ندارم انجام بدم.ولی اگه بخوام به میل خودم رفتار کنم ناچارم باهاشون مخالفت کنم چون اگه تا به حال کوتاه اومده بودم مدت ها میشد که شر منو از سر خودشون کم کرده بودن.
سرش را پایین انداخت و دستها را در پشت به هم قلاب کرد و شمرده تر از قبل گفت:این دیگه از خوش شانسی شماست که خداوند در دادن ظاهری برازنده به شما دست و دلبازی کرده.
دبیر فیزیکم لبخندزنان و همراه با تکان سر تایید کرد و گفت:واقعا ، واقعا!
احساس گرما میکردم با شرم و دستپاچگی گفتم:این نظر لطف شماست ولی من فکر میکنم دلیل اصلی اش اینه که مردم خیال میکنن از خانواده های طبقه پایین میشه راحت تر زن گرفت بهر حال من اجازه نمیدم کسی با این طرز فکر بیاد سراغم.اجازه مرخصی میدید؟
هر دو تا کنار در اتاق بدرقه ام کردند.به محض باز شدن در موجی از هوای گرم همراه با چند نفر از دانش آموزان که دنبال اقای سحرخیز می گشتند به داخل هجوم اوردند.سر و صدای دخترها به قدری زیاد بود که صدای خداحافظی من به گوش او نرسید.ناچار از اقای ارام خواستم که از طرف من از او خداحافظی کند ف قبل از اینکه به راه بیفتم گفت:راستی من پاک فراموش کردم موفقیت تون رو بهتون تبریک بگم.امیدوارم در بقیه مراحل زندگی هم همین قدر موفق باشید.
در کلامش صمیمیتی بود که دلگرمم میکرد.گفتم:ممنونم اقا اگه بتونم مشکل فعلی رو از سر راه بردارم این موفقیت رو مدیون شما هستم و اینو هیچوقت فراموش نمیکنم...فعلا خداحافظی.
خدانگهدارش را آهسته شنیدم.قدم هایم سبک برداشته میشد.انگار بال در آورده بودم!تازه الان طعم شیرین شاگرد اول شدن را حس میکردم.هنگام چرخش به سمت راست بی اختیار نگاهم به پشت سر افتاد.آقای آرام هنوز همانجا در درگاه اتاق بایگانی ایستاده بود و بی توجه به گرمی هوا مسیر مرا با نگاه دنبال میکرد.بیرون از مدرسه یادم آمد که امروز یک شنبه است و همین آگاهی مرا بیشتر امیدوار کرد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
آن سوی خیال | زهرا اسدی
گفت این دیگه از خوش شانسی شماست که خداوند در دادن ظاهری برازنده به شما دستو دل بازی کرده است.دبیر فیزیکم لبخند زنان و همراه با تکان سر تاکیید کرد و گفت:واقعا واقعا احساس گرما می کردم با شرم و دستپاچگی گفتم:این نظر لطف شماست ولی من فکر می کنم دلیل اصلیشان اینه که مردم خیال می کنند ازخانواده طبقه پایین میشه راحت زن گرفت به حرحال من اجازه نمی دم کسی با این طرز فکر بیاد سراغم اجازه مرخصی میدید؟هردو تا کنار در بدرقه ام کردند به محض باز شدن در موج از هوای گرم همراه با چندی از دانش اموزان که دنبال اقای سحرخیز می گشتند به داخل هجوم اوردند سرو صدای دانش اموزان به قدری زیاد بود که صدای خداحافظی من به گوش او نرسید ناچار از اقای ارام خواستم از طرف من از او خداحافظی کند قبل از اینکه به راه بیفتم گفت: راستی من فراموش کردم این موقعیتتون رو بهتون تبریک بگم امیدوارم در مراحل زندگی هم همینطور موفق باشید درکلامش صمیمیتی بود که باعث دلگرمی من میشد گفتم ممنونم اقا اگه بتونم این مشکل فعلی رو از سر راه بردارم این موقعیت رو مدیون شما هستم و اینو هیچ وقت فراموش نمی کنم ..... خداحافظخداحافظش را اهسته شنیدم. قدم هایم را سبک بر می داشتم انگار بال در اورده بودم تازه الان طعم شیرین شاگرد اول شدن را حس می کردم هنگام چرخش به سمت راست بی اختیار نگاهم به پشت سر افتاد اقای ارام هنوز همان جا در درگاه اتاق بایگانی ایستاده بود و بی توجه به گرمی هوا مسیر مرا با نگاه دنبال می کرد بیرون مدرسه یادم امد که امروز یکشنبه است و همین اگاهی مرا بیشتر امیدوار می کرد اواخر شهریور همه خوشحال بودند که دیگر چیزی از عمر گرما باقی نمانده است.هرچند این روزها رطوبت و گرمی هوا به حدی رسیده بود که ته مانده شکیبایی مردم را می گرفت.با این حال این دوران از بهترین روزهای من به حساب می امد.تا یک هفته دیگر میتوانستم با جدییت اخرین سال تحصیلی را شروع کنم.این موفقیت بزرگی بود.امسال به نظرم از اولش خوش یمن امد به خصوص با مالک شدن روپوش نونوار مهناز که دیگر احتیاجی به ان نداشت.چرا که تا یکی دو ماه دیگر برای همیشه به اهواز میرفت.با وسواس اتوی زغالی را روی یقه و استین بلوز فورمم می کشیدم که مادر دوباره سر خوب مینا فکراتو کردی؟مردم منتظرن. اتو را با حرص روی سه پایه اهنی کوبیدم و گفتم:اه.مامان شما بازم شروع کردی؟من که دیروز بهتون گفتم جوابم چیه صدبار که نظر ادمو نمی پرسن. داشت درز پیزاهن پدرم را می دوخت یکهو از کوره در رفت.-این چه طرز صحبت کردنه؟هنوز حرف نزدم مثل سگ پاچه ادمو می گیری.-خیلی ممنون دست شما درد نکنه هرچی دلت می خواد توهین کن ناسزا بگو ولی من یکی زیر بار ازدواج زورکی نمی رم.این حرف اول و اخرمه.این دردسر جدید تقصیر اقا نبی بود.اگر موضوع خواستگاری دوستش را مطرح نمی کرد دوباره این قشقرق به پا نمیشدومرده شور این شانس را ببرن تازه از گرفتاری علی خلاص شد سروکله این یکی پیدا شد. قیافه مادر رنگ به رنگ شد همانطور که با حرص نخ را با دندان پاره میکرد گفت:: -تو بیخود میکنی.مگه همه چی دست خودته؟اصلآ این چه بازی که سر ما دراوردی؟ازدواج زورکی ازدواج زورکی!دیگه میخوای چی پشت سرت بگن؟ از وقتی علی مهناز رو به تو ترجیح داد حرفی نبوده که پشت سرت نگفته باشن.یکی میگه بختشو بستن!یکی میگه شاید واسش جادو کردن!این خل و چل: پایینی مثلآ از روی خیر خواهی برگشته میگه نکنه مینا مریضی خاصی داره.همینو کم داشتیم که بشیم حرف تو دهن مردم.میبینی با زندگیت چیکار: کردی؟اینقدر واسه خواستگارات ناز کردی حالا بکش.اخه دخبر چرا حرف حساب توی گوشت نمیره؟ تمام وجودم از حرفهای او به لرزه افتاد بغض مثل گلوله ای راه گلئیم را بست . با صدایی که خفه به گوش میرسید گفتم:ذار همسایه ها هر چی دلشون میخواد بگن.منکه واسه اونا زندگی نمی کنم.متاسفانه تومحله ای مثل اینجا ادم چه بخواد چه نخواد مردم دربارش حرف میزنن چون سرگرمی دیگه ای ندارن. ولی مامان شما چرا به چرت و پرتای مردم گوش میکنی؟شما که میبینی من دارم چه تلاشی میکنم که درسم تموم بشه .میخوام اگه خدا بخواد واسه خودم یه شغلی دست وپا کنم. -چشمم روشن دیگه چی؟یعنی تو انقدر سرخود شدی که هرکاری دلت بخواد بکنی؟-چرا فکربد میکنی مامان منکه واسه خودم نمیخوام کار کنم.تنها ارزوم همینه که یه جوری وضع زندگی رو عوض کنم.تا حالا بهتون نگفتم ولی من اصلآ دوست ندارم شما تو هتل کار کنید.وقتی همسایه ها با لحن به خصوصی میگن مادرت بازم رفته بیرون؟از خجالت آب میشم .میدونم که همشون خبر دارن که شما سر کار میرید.همچین مواقعی دلم میخواد زمین دهن باز کنه برم توش.این طور موقع ها دلم میخواست پسر بودم تا از همون بچگی پا به پای اقا کار میکردم و نمیذاشتم شما برید...-گریه نکن من اگه میرم کار میکنم به خاطر اسایش شماست.فکر میکنی خودم از این وضع راضی ام؟

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
آن سوی خیال | زهرا اسدی
اهواز می رفت. با وسواس اطوی ذغالی را روی یقه و آستین بلوز فورمم می کشیدم که مادر دوباره سر حرف را باز کرد: خوب مینا بالاخره فکراتو کردی؟ مردم منتظرن.
اطو را با حرص روی سه پایۀ آهنی کوبیدم و گفتم: اَه مامان شما بازم شروع کردی؟ من که دیروز بهتون گفتم جوابم چیه، صد بار که نظر آدمو نمی پرسن. داشت درز پیراهن پدرم را می دوخت، یکهو از کوره در رفت.
- این چه طرز صحبت کردنه؟ هنوز حرف نزدم مثل سگ پاچه آدمو می گیری.
- خیلی ممنون، دست شما درد نکنه. هر چی دلت می خواد توهین کن، ناسزا بگو، ولی من یکی زیر بار ازدواج زورکی نمی رم. این حرف اول و آخرمه.
این دردسر جدید، تقصیر آقانبی بود. اگر موضوع خواستگاری دوستش را مطرح نمی کرد دوباره این قشقرق به پا نمی شد. مرده شور این شانس را ببرن، تازه از گرفتاری علی خلاص شده بودم سر و کلۀ این یکی پیدا شد.
قیافۀ مادر رنگ به رنگ شد، همان طور که نخ را با حرص با دندان پاره می کرد گفت:
- تو بیخود می کنی. مگه همه چی دست خودته؟ اصلاً این چه بازیه که سر ما در آوردی؟ ازدواج زورکی، ازواج زورکی! دیگه می خوای چی پشت سرت بگن؟ از وقتی عل مهناز رو به تو ترجیح داد، حرفی نبوده که پشت سرت نگفته باشن. یکی می گه بختشو بستن! یکی دیگه می گه، شاید واسش جادو کردن! این خل و چل پایینی، مثلاً از روی خیرخواهی برگشته می گه، نکنه مینا مریضی خاصی داره. همینو کم داشتیم که بشیم حرف تو دهن مردم. می بینی با زندگیت چی کار کردی؟ این قدر واسه خواستگارات ناز کردی، حالا بکش. آخه دختر چرا حرف حساب توی گوشت نمی ره؟
تمام وجودم از حرف های او به لرزه افتاد. بغض مثل گلوله ای راه گلویم را بست. با صدایی که خفه به گوش می رسید گفتم: بذار همسایه ها هر چی دلشون می خواد بگن. من که واسه اونا زندگی نمی کنم. متأسفانه تو محله ای مثل اینجا، آدم چه بخواد چه نخواد مردم درباره ش حرف می زنن، چون سرگرمی دیگه ای ندارن. ولی مامان شما چرا به چرت و پرتای مردم گوش می کنی؟ شما که می بینی من دارم چه تلاشی می کنم که درسم تموم بشه. می خوام اگه خدا بخواد واسه خودم یه شغلی دست و پا کنم.
- چشمم روشن. دیگه چی؟ یعنی تو این قدر سرخود شدی که هر کاری دلت بخواد بکنی؟
- چرا فکر بد می کنی مامان، من که واسه خودم نمی خوام کار کنم، تنها آرزوم اینه ک8ه یه جوری وضع زندگی رو عوض کنم. تا حالا بهتون نگفتم، ولی من اصلاً دوست ندارم شما برید تو هتل کار کنید. وقتی همسایه ها با لحن به خصوصی می گن مادرت بازم رفته بیرون؟ از خجالت می میرم. می دونم که همه شون خبر دارن که شما کار می کنید. همچین مواقعی دلم می خواد زمین دهن باز کنه برم توش. این طور موقع ها دلم می خواست پسر بودم تا از همون بچگی پا به پای آقا کار می کردم و نمی ذاشتم شما برید ...
- گریه نکن، من اگه می رم کار می کنم به خاطر آسایش شماست. فکر می کنی خودم از این وضع راضیم؟
- خوب همین منو ناراحت می کنه. معلومه آقا هم غصه می خوره. ولی از روی ناچاری چیزی نمی گه. عیب کار اینجاست که خدا، اولِ کاری به جای پسر به شما سه تا دختر داد. اگه منو و معصوم پسر بودیم وضع خیلی فرق می کرد. مامان تو رو به خدا این قدر هی نگین درسو ول کنم. فقط یک سال دیگه مونده. بعد از دیپلم، مطمئنم یه کار خوب و آبرومند برام پیدا می شه، اون وقت همۀ زحمتای شمارو تلافی می کنم.
خوشبختانه پدر منزل نبود که شاهد این صحنه باشد. والا همه غرورش پایمال می شد. مهناز و علی هم بچه ها را به پارک برده بودند. من و مادر در منزل تنها بودیم و این فرصت خوبی بود که کمی با هم درد دل کنیم. همان طور که اشک هایم را پاک می کردم نگاهم به خندۀ تلخ او افتاد. این بار با لحن نرم تری گفت:
- فکر کردی همه چی به همین سادگیه؟ درستو تموم کنی و بعدش یه کار گیر بیاری و بعدم وضع ما رو سر و سامون بدی؟ می دونی تا اون موقع نصف موهات سفید شده؟ اینایی که تو گفتی شاید یه روزی به دست بیاد ولی به قیمت جوونیت تموم می شه. پس فردا که به خودت بیایی، می بینی ای داد و بیداد، دیگه هیچی از اون قشنگی قبل برات نمونده و همۀ سالای خوب جوونیت به هدر رفته. اون موقع به حرفای الان من می رسی ولی دیگه پشیمونی سودی نداره. اون وقت دیگه خواستگارا مثل حالا برات سر و دست نمی شکنن. آخه برای چی دختر؟
بغض آلود به رویش لبخند زدم. مامان من می دونم دارم چی کار می کنم. اجازه بدید من به اون طریقی که دوست دارم زندگی کنم. قول می دم اگه به ضررم تموم شد از چشم شما نبینم.
- یعنی بذارم دستی دستی خودتو سیاه بخت کنی؟ اینو بدون که نه من، نه پدرت هیچ کدوم راضی نمی شیم که تو خودتو به خاطر ما بدبخت کنی، حالا پاشو دست و روتو آب بزن، الان سر و کلۀ مهناز و بچه ها پیدا می شه. نمی خوام فکر کنن اتفاقی افتاده.
احساسم به من می گفت این آرامش موقتی است و با آمدن خواستگار بعدی باز باید منتظر طوفان دیگری باشم. شاید تحت تأثیر همین احساس بود که آن روز مقابل ویترین بدل فروشی، فکر تازه ای به مغزم خطور کرد. درست نفهمیدم این نقشه از کجا به ذهنم رسید!
یکی از انگشترها درست عین یک حلقۀ ظریف بود. این حقه ضرر چندانی نداشت. دست کم برای مدتی از مزاحمت خواستگارها راحت می شدم. با پس انداز مختصری که از مدت ها قبل جمع کرده بودم نقشه ام عملی شد. گمان نمی کردم وجود این انگشتر بدل، چنین سر و صدایی به راه بیندازد!
مادر در همان نگاه اول به منظورم پی برد و مرا به باد سرزنش گرفت اما پدرم مخالفتی نشان نداد. این غائله پس از دو روز بحث و جدل عاقبت به نفع من تمام شد.

* * *

بعد از رفتن مهناز، تازه فهمیدم چه کمک بزرگی را از دست دادم. حالا باید بار مسئولیت منزل و بچه ها را تنها به دوش می کشیدم. در حالی که حجم درس ها سنگین تر و مشگل تر از سال های قبل شده بود و برای انجام آنها باید از وقت خواب و استراحت می گذشتم. خستگی ناشی از درس، فشار کارهای منزل و بی خوابی های شبانه، در ظاهرم به خوبی پیدا بود و مرا رنگ پریده و بدخلق نشان می داد.
بچه هایی که از سال قبل مرا می شناختند از این تغییر به اشتباه افتادند و این بی حوصلگی را به حساب همان انگشتر بدل گذاشتن. مهبد که از قضا امسال نیز به عنوان مبصر کلاس انتخاب شده بود، در یکی از برخوردهایمان با حالتی بین شوخی و جدی گفت: ای بابا! مینا جون چته؟ این روزا نمی شه با یه شیشه روغن کرچکم قورتت داد، نامزد کردن که این همه پز نداره.
بی حال تر از آن بودم که حوصلۀ سر به سر گذاشتن با او را داشته باشم. گرچه نمی خواستم او را برنجانم ولی بدون فکر گفتم: از کجا می دونی نداره؟ مگه تا به ال چند بار نامزد کردی؟
جریان بدل بودن انگشتر را هیچ کس جز صراف نمی دانست. اصرارها و سماجت او باعث شد حقیقت را پیشش اعتراف کنم. زمانی که قول می داد این راز را برای همیشه پیش خودش نگه دارد با کلامی دلسوزانه گفت: ولی مینا با این کار مرتکب اشتباه بزرگی شدی، چون بالاخره روزی که تصمیم بگیری اینو از انگشتت دربیاری اسم یه نامزدی برای همیشه روت می مونه.
متأسفانه حق با او بود، من فکر اینجاش را دیگر نکرده بودم. به هر حال از تصمیمم برنگشتم و باز هم جلوی دیگران نقش سابق را بازی می کردم. در تمام این مدت تنها یک بار دچار تردید شدم و آن روزی بود که به پیشنهاد آقای آرام، آزمون ریاضی بین نخبه های مدرسه به راه افتاد.
اتفاقاً آن روز از خستگی نا نداغشتم و به خاطر بی خوابی شب قبل، منگ و خواب آلود به نظر می آمدم. به محض پخش اوراق، همۀ بچه ها به سرعت شروع به حل مسائل کردند. تعداد شرکت کنندگان از ده نفر تجاوز نمی کرد. فضای وسیع سالن اجتماعات خودبخود مایۀ رعب می شد و حالا این سکوت سنگین هم انسان را بیشتر به هراس می انداخت.
خوشبختانه در اولین قسمت دچار مشکلی نشدم و سوالات اولین صفحه را با کمی دقت به راحتی جواب دادم. این طور به نظر می رسید، مقصود اصلی از طرح سوالات بیشتر سنجش هوش و ذکاوت ما بود نه دانستن سطح ریاضی مان. دومین صفحه هم به نظر آسمان می آمد. سرگرم پیدا کردن راه حلی برای دومین مسئله بودم که متوجه بچه هایی شدم که سالن را ترک می کردند. تعجبم از این بود که چطور به این سرعت همۀ سوالات را جواب گفته بودند. شاید من کُند عمل می کردم؟
همین فکر دستپاچه ام کرد. معادله ای که ابتدا به نظر آسان می آمد حالا برایم گنگ و نامفهوم شده بود. بعد از گذشت دقایقی چون به راه حل درستی نرسیدم به سراغ مسائل بعدی رفتم. خالی شدن سالن و خروج بچه ها، تمرکزم را بهم می زد. با حرص خاصی به خودم گفتم به جهنم
! بذار همه برن، چه اشکالی داره که من آخرین نفر باشم؟
باغ حل آخرین سوال نگاهی به دور و برم انداختم. تقریباً همه رفته بودند ولی من هنوز یک معادلۀ حل نشده داشتم. با شنیدن صدای پایی که به سمت من می آمد با ترس و هیجان نگاهی به پشتِ سر انداختم. آقای آرام بود. گویا انتظار پایان کار مرا می کشید. با دلواپسی گفتم: آقا وقت تموم شده؟
داشت ورقه ها را لوله می کرد، گفت: نه نگران نباش، هنوز ده دقیقه دیگه فرصت داری.
خیالم راحت شد، صورت معادله را یک بار دیگر مرور کردم. انگار سال قبل شبیه این را حل کرده بودیم. راهی را که به نظرم رسید امتحان کردم و به سرعت انجام دادم. باورم نمی شد اما جواب درست بود! نگاه دوباره ای به راه حل انداختم که چیزی را فراموش نکرده باشم.
- خانوم امینی دیگه فرصتی نمونده.
به سرعت نگاهی به دو صفحه انداختم. در حال بلند شدن ورقها را به سویش گرفتم.
- می بخشید این قدر طول کشید، راستش پاک فراموش کرده بودم که این هفته آزمون برگزار می شه و اصلاً آمادگی نداشتم. به هر حال هر چی به فکرم رسید انجام داد.
سرگرم مرور ورقه های من بود.
- هرچند مهم نیست، چون نمرۀ این آزمون در امتحانات شما تأثیری نداره! این فقط یک نوع سنجش هوش بود. با این حال می بینم شما همه رو خوب جواب دادید.
- در کل زیاد سخت نبود فقط سوال هفتم منو گیج کرده بود.
در حال صحبت نگاهی به اطراف انداختم، امیدوار بودم لااقل یکی دو نفر را ببینم که هنوز ورقه اش را نداده باشد ولی هیچ کس آنجا نبود. با شرمندگی گفتم:
- پیداست شما به خاطر من معطلب شدید، عذر می خوام که طول کشید.
- لزومی نداره عذر بخواید، شما از وقت قانونی استفاده کردید. ولی ظاهراً من یه عذرخواهی به شما بدهکارم.
- برای چی؟!
- برای اینکه نتونستم به شما کمک کنم، این طور که به نظر می رسه راه حل من موثر نبوده!
نگاه او به انگشتر بدلم بود. کمی طول کشید تا منظورش را فهمیدم. از برداشت او خنده ام گرفت اما به روی خودم نیاوردم.
- اتفاقاً پیشنهادتون عالی بود و من به مقصودم رسیدم. اینم یه انگشتر بدلیه و ارزش خاصی نداره. فقط می خوام مردم رو به اشتباه بندازه.
اولین بار بود که لبخند او را می دیدم. گفت: منو که واقعاً به اشتباه انداخت.
- راستش چارۀ دیگه ای نداشتم، دیگه از ستیز با مادرم خسته شده بودم. این فکر یهو به سرم زد، خوشبختانه تأثیرش هم بد نبوده، الان مدتیه که خیالم راحته. در حالی که از سالن بیرون می رفتیم گفت: به هر حال امیدوارم دیگه دچار مشکل نشید و با خیال راحت به هدفی که دارید برسید.
با ورود به حیاط مدرسه، چشمم به آسمان افتاد و آهسته و زیر لب گفتم:
- ان شاالله!
زنگ بعدی خورده بود باید زودتر به کلاس می رفتم ولی قبل از حرکت متوجه سوال او شدم.
- راستی خانوم امینی، شما واقعاً خیال دارید مشغول کار بشید؟
- بله آقا، این تنها آرزویی که دارم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 12:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group