رزرو هتلclose
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 2647
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی
فصل اول

در مطب را که باز کردم لحظه ای ایستادم. در سالن انتظار دو زن و سه مرد به انتظار نوبت نشسته بودند.
قدم پیش گذاشته و بدون توجه به نگاه بیماران تا نزدیک میز منشی پیش رفتم و با نگاهی سطحی به ساعت روی دیوار گفتم:
-من برای ساعت هفت وقت گرفته ام.
خانم منشی لبخندی بر لب آورد و گفت :
-درست است ، اما دکتر تاخیر ورود داشته اند و باید به انتظار بنشینید یا اینکه وقت دیگری بگیرید.
پرسیدم:
-آخرین نفر هستم؟
سر فرو آورد و من با نگاهی به بیماران میان ماندن و رفتن مردد ماندم. صندلی نزدیک میز منشی خالی بود و شاید همین خالی بودن صندلی موجب شد تا بنشینم و رفتن را فراموش کنم. صدای دستگاه چرخ دندان از داخل مطب شنیده میشد. نگاهم بیماران را کاوید. ازطرز نشستن بیماران حدس زدم که دو خانم همراه همسران خود آمده اند و یکی از مردان تنها ست.
برای یقین از حدس بار دیگر از منشی پرسیدم :
-من نفر چندم هستم؟
گفت:
-چهارمی هستید.
صدای دستگاه خاموش شد و لحظاتی بعد مردی میانسال خارج شد و روبروی میز ایستاد و با گرفتن نوبتی دیگر از در خارج شد.
یک مرد و یک زن بلند شدند و با هم وارد مطب شدند.از گفتگوی آرام و نجوا گونه ای که میان مرد و زن نشسته انجام گرفت با خود فکر کردم ، تنها من و آن مرد آخر به تنهایی آمده ایم و همراهی نداریم. نگاه اجمالی به او انداختم و گمان دارم که هیبت ظاهری اش موجب شد تا با دقت به او نگاه کنم.
موهای نسبتا بلند و محاسن درویش مسلک و پیراهنی گلدار با دستمال گردنی که به سبک پیشاهنگان گره خورده بود و شلوار مشکی که با کفشهای کتانی آدیداسش همگونی نداشت. عینکی ذره بینی بر چشم داشت و روزنامه عصر را مطالعه میکرد ، پلاکی از جنس پلاتین به دست داشت اما



در انگشتش انگشتری دیده نمی شد. حدس زدم سنی میان چهل و یکی و دو سال داشته باشد. شاید اگر محاسن خود را می تراشید جوان تر نیز به نظر میرسید.
نمی دانم از سنگینی نگاهم بود یا اینکه ناخوداگاه موجب شد که دست از مطالعه بردارد و به من نگاه کند. از کندو کاو سریع دست کشیدم و نگاهم را به سوی منشی که او هم کتابی را مطالعه می کرد برگرداندم و بی اختیار نفس بلندی کشیدم.
صدای دستگاه بلند شد و سکوت محیط را شکست و همزمان با آن صدای غرش آسمان و رعد و برق که لحظه ای تاثیر بر نور آبا ژور گذاشت به گوش رسید ، مرد بلند شد وزنامه را روی میز شیشهای وسط سالن گذاشت و کنار پنجره ایستاد و به خیابان نگاه کرد. من از فرصت سود جستم و بلند شدم روزنامه را برداشتم تا انتظار را با مطالعه به پایان ببرم. نه سر مقاله برایم جالب بود و نه اخبار اقتصادی. شاید در صفحه نیازمندیها خبر قابل توجهی پیدا میکردم دعوت به همکاری ستونی بود که از بالا تا به آخر خواندم و واجد شرایط دو شرکت بودم. با خط کشیدن دور ستون و یادداشت کردن شماره تلفن دست از مطالعه کشیدم.
زن و مرد رفته و از اینکه متوجه خروج و ورود آنها نشده بودم لحظه ای دچار تردید شدم و از منشی پرسیدم:
-رفتند؟
با دست به صندلیهای آنها اشاره کردم و خانم منشی که سوالاتم باعث قطع مطالعه اش شده بود با نا خرسندی گفت:
-رفته اند داخل مطب!
مرد که گفتگوی ما را شنیده بود لب به سخن باز کرد و گفت:
-اگر درد آزارتان می دهد از نوبت من استفاده کنید!
لبخند زدم و گفتم:
-نه ممنونم!
او از پنجره دور شد و روی صندلی دیگری نشست و بار دیگر روزنامه را برداشت و در همان حال گفت:
-خدا کند برق قطع نشود و کارمان انجام شود.
به خانم منشی نگاه کردم که مطالعه را از سر گرفته بود و فهمیدم که مخاطب مرد من هستم. پس به جای پاسخ با تبسم حرفش را تایید کردم و برای آنکه کاری انجام داده باشم در کیفم را باز کردم و بداخل آن نگاه کردم. دقایق انتظار خواب آلودم کرده بود و خمیازهای ناخواسته کسالتم را بروز داد، مرد جایگاه پاهایش را با یکدیگر عوض کرد و گفت:
-اگر دکتر تاخیر نکرده بود همه به موقع به کارهایمان رسیده بودیم.
خانم منشی سر از کتاب برداشت و گفت:
-در بیمارستان عمل داشتند ، مجروحی بود که باید فکش عمل می شد.
مرد پرسید:
-تصادفی؟
منشی با لحن رنجیده زیر لبی گفت: بله!
فکر کردم که مرد کنجکاوی کرده و سوالات دیگری می پرسد اما او به همین سوال بسنده کرد و بار دیگر سکوت حاکم شد. از سنگینی نگاه او دچار ترس شدم و برای جدا شدن ار آن به خود حرکت دادم و به ساعت چشم دوختم. یک ساعت گذشته بود و گویی ساعتهای متوالی را گذرانده ام.
با خروج زن و مرد و تنظیفی که گوشه ای از آن از میان سیمای زن پیدا بود به خود گفتم،« کشیدن دندان که انقدر وقت لازم نداشت.»
مرد بلند شد و هنگام وارد شدن به مطب لحظه ای ایستاد و رو به من گفت:
-شما بفرمایید.
سر تکان دادم و گفتم:
-متشکرم.
او داخل مطب شد و من نفس آسوده ای کشیدم. خانم منشی به صدای شنیده شدن تیک تیک گوشی تلفن را برداشت و با گفتن چشم دکتر، رو به من کرد و گفت: بفرمایید تو. دکتر منتظر شماست.
بلند شدم کیفم را برداشتم و متحیر از این کار به در مطب زدم و داخل شدم. مرد روی تخت معاینه دراز کشیده بود و چراغ نورش مستقیم به صورت او می تابید. با ورودم دکتر به صندلی اشاره کرد و گفت:
-از این که زیاد انتظار کشیدید متاسفم. ببینم به درد افتاده؟
سر تکان دادم و گفتم:
-نه.
دکتر رو به مرد کرد و گفت:
-تو که گفتی بیمار طاقتش از درد طاق شده و تحمل صبر کردن ندارد، حالا حق دارم به خاطر دروغت دندانت را بکشم و دور بیندازم؟!
لحن دکتر در عین حال که توبیخ کننده بود اما مشخص بود که با مرد دوستی و قرابتی دارد. مرد سر بلند کرد و گفت:
-آن وقت ماهیگیری را باید در خواب ببینی!
دکتر به مرد نزدیک شد و گفت: بسیار خب پس بلند شو تا کار دندان خانم را تمام کنم و بعد حساب تورا برسم.
مرد با خوشرویی بلند شد و دکتر به من اشاره کرد و جایمان با یکدیگر تغییر کرد.دندان عصب کشیده ام بار دیگر معاینه شد و کار پر کردن آن آغاز شد. دکتر ضمن کار با مرد شروع به صحبت کرد و گفت:
-(حکمت) شنیده ام که خیالاتی به سر درای درسته؟
صدای خنده مرد را شنیدم و پس از آن آوایش که گفت:
-من همیشه خیالاتی به سر دارم. منظورت کدوم یکیه؟
-اینکه میخواهی سور عروسی بدهی و دست از گریز برداری و ماندگار شوی.
-اشتباه به عرضتون رسوندن. من و تاهل؟
این بار صدای خنده دکتر درست بیخ گوشم پیچید و پس از آن صدایش که گفت:
-من هم باور نکردم. وقتی جوان بودی و ریخت و قیافه داشتی کسی حاضر نشد با تو سر سفره عقد بشینه چه برسه به حالا که پیر شدی و تا دقایقی دیگر هم بی دندان می شوی و آن وقت...
مرد حرف دکتر را قطع کرد و گفت:
-آدم با داشتن دوست حاذقی چون تو باید هم دندان به دهان نداشته باشد.
کمی سکوت حاکم شد و دکتر به معاینه دیگر دندانهایم پر داخت و با گفتن تمام شد ، چراغ را از صورتم دور کرد و توانستم چشمانم را باز کنمو بلند شوم. دکتر پشت میزش نشسته بود ، وقتی کیفم را برمی داشتم گفت: تا چند ساعت چیزی نخورید.
تشکر کردم و قصد خارج شدن داشتم که مرد مرا مورد خطاب قرار داد وگفت:
-من اگر جای شما بودم به کار این دکتر اطمینان نمی کردم و تا دندانم فاسد نشده به دکتر دیگری نشان میدادم.
لحن شوخ او مرا از تایید یا تکذیب سخنش بازداشت و از مطب خارج شدم. بوی دارو دهان و سرم را پر کرده بود و با بوییدن بوی باران خود را در فضای بارانی قرار دادم و شادی کودکانه ای در خود احساس کردم که از منشا آن بی خبر بودم.
کوچه نیمه تاریک مطب دیدگانم را ضعیف کرده بود و متوجه گودالی که برای آب یا گاز کنده شده بود نشدم و درون آن سقوط کردم. دقایقی بر اثر افتادن مشاعرم را از دست داده بودم و نمی دانستم که در کجا و چه موقعیتی هستم.وقتی باران شدت گرفت به خود آمدم و دیدم در گودال افتاده ام. سعی کردم بلند شوم اما دستهایم در خاک گل شده فرو رفت و مرا تا سر حد مرگ ترساند، جیغ کشیدم و کمک خواستم اما صدای فریادم را کسی نمی شنید،فکرم پیرامون گور و زنده بگور شدن دور میزد و مرا درمانده تر می کرد. اشکهایم را باران می شست و صدای کمک را نا رسا تر می کرد. با آخرین توانی که در وجودم باقی بود سعی کردم با تکیه بر دیوار گودال بایستم شاید بتوانم خود را از آنجا بیرون بکشم. نمی دانم چند بار امتحان کردمو نا موفق بودم وقتی برای آخرین بار فریاد کشیدم و کمک خواستم صدای هراسانی بگوشم رسید که پرسید :
-کسی اینجاست؟
گفتم: خواهش میکنم کمکم کنید.
مرد خم شد و دست خود را پیش آورد و گفت: دست مرا بگیرید شما را بیرون می کشم.
پایم در گل فرو رفته بود و هنگامی که توانستم با کمک مرد از گودال خارج شوم کیف و کفشم جا مانده بود. با خروجم از گودال دنیا پیش چشمم تیره و تار شد و دیگر چیزی نفهمیدم.وقتی چشم باز کردم بروی تخت بودم و قیافه ای آشنا وبرویم بود. چهره دکتر را بخاطر آوردم ولبخند او قلبم را قوت بخشیدوقتی که گفت : خوشبختانه صدمه ای ندیده اید ولی حسابی ترسیده اید .
به سختی گفتم : متاسفم ، شرمنده ام که شما را به زحمت انداختم.
صدای دیگری آمد که گفت: شما چرا باید شرمنده باشید؟ شرمنده کسانی باید باشند ک به فکر مردم نیستند و جان آدمها برایشان پشیزی ارزش ندارد.
سر برگرداندم و دوست دکتر را دیدم که سرا پا گل آلود بود. پیش آمد و گفت: خوشبختانه به خیر گذشت . اما این حادثه میتوانست به مصیبتی ختم شود اگر به جای شما کهن سالی در گودال سقوط میکرد.
دکتر مداخله کرد : حالا که بخیر گذشته. بعد رو به من گفت: سعی کنید آرام بنشینید.
منشی دکتر کمکم کرد و من نشستم . پرسید: درد که ندارید؟
سر تکان دادم و نا مطمئن از تخت پایین آمدم. دکتر گفت: متاسفانه اینجا لباسی نداریم که بپوشید فقط...
مرد سخن اورا قطع کرد و گفت: دستهایتان را بشویید من شما را به خانه میرسانم.نگران کیف و کفش نباشید من آنها را آورده ام .
گفتم : شما جان مرا نجات دادید ممنونم.
خندید و گفت: زودتر دست و صورتتان را بشویید تا به صورت عروسک گلی در نیامده اید.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:09
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin &
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی
منشی دکتر زیر بازویم را گرفت و مرا به سوی دستشویی برد. از دیدن چهره خود در آیینه متوجه منظور مرد شدم.تمام موهای سر و صورتم غرق در گل بود و تنها دور لب و چشمهایم عاری از گل بود . وقتی دست و صورتم را شستم نگاهی به لباسهایم انداختم. جورابم پاره و تا نزدیک زانویم غرق گل بود . به منشی گفتم :
-همه جا را کثیف کردم.
با لبخند گفت : ایرادی ندارد ، خوشحالم که آسیبی ندیدید.
-روسری؟
خندید و گفت: دیگر قابل استفاده نیست.
-پس چطوری من خارج شوم؟
-آنقدر گلی هستید که کسی متوجه بی حجابی شما نشود ، نگران نباشید.

با سرافکندگی از دستشویی بیرون آمدم و بار دیگر هم از دکتر و هم از ناجی خود تشکر کردم و خواستم مطب را ترک کنم که مرد پیش آمد و گفت: من شما را میرسانم با این هیبت صلاح نیست به تنهایی بروید.
مخالفت نکردم و این بار هر دو از مطب خارج شدیم. کیف و کفشم را منشی دکتر در نایلونی گذاشته بودکه بدست مرد بود.وقتی از کنار گودال گذشتیم او گفت:
-از فکر پیرامون این که ممکن بود تا صبح در گودال بمانید پشتم می لرزد. هیچ کجای دنیا اینطور با جان مردم بازی نمی شود که اینجا میشود. آن وقت به من ایراد می گیرند که چرا شهر را رها کرده و خود را آواره جاده ها کرده ام.
او مقابل اتومبیلی ایستاد و در را باز کرد با گشودن در دیگر من سوار شدم.وقتی حرکت کرد دقایقی هر دو سکوت کرده بودیم و او بی هدف پیش میرفت. آسمان هرجه در دیده داشت فرو می بارید و هرازگاهی صیحه ای می کشید. وقتی سر چهار راه پشت چراغ راهنمایی ایستادیم او رو به من کرد و گفت:
-خانم...
گفتم : « تارا »
-خانم تارا مقصد شما کجاست؟
به خودم آمدم و گفتم: آه ببخشید فکر میکنم هنوز در حال شوک هستم.
خندیدو گفت: حق دارید. حق دارید.
نشانی را دادم و او مجبور شد میدان را دور بزند و راه آمده را پیش بگیرد.پرسید: شما شاغل هستید؟
-نه ! اما جویای کار هستم.
زیر لب گفت: موفق باشید.
تحت تاثیر نجوای او من هم صدایم آهسته شد و گفتم: متشکرم.
در سکوتی که بوجود آمد به خود فکر کردم و به هیبتی که یافته بودم و از خودم پرسیدم چطور آن حادثه پیش آمد و اگر این مرد به هنگام نرسیده بود هنوز در آن گودال بودم و شاید هم تا صبحاز راه میرسید در گل و لای زنده بگور میشدم. از تجسم این فکر بر خود لرزیدم و بی اختیار گفتم : نه!
مرد متوحش شد و از سرعت خودکاست و پرسید: چی شد؟
سر تکان دادم و با شرمندگی گفتم: من... من..
اشک پنهان شده خود را نشان دادم و بی پروا از رسوا شدن گریستم. او اتومبیل را کنار خیابان راند و توقف کرد و گفت :
-بدون خجالت گریه کنید تا آرام شوید.
-خواهش می کنم حرکت کنید این وضعیت آزارم می دهد.
قبول کرد و ما بار دیگر حرکت کردیم.این بار با سرعت بیشتری حرکت کرد .به گمان این که آسیب دیده ام و از او کتمان می کنم پرسید:
-مطمئنید سالمید و درد ندارید؟
-بله. اما از خودم عصبی ام که چطور گودالی به آن بزرگی را ندیدم.
-شاید جای نگاه کردن به زمین به آسمان نظر داشتید و چاله را ندیدید. به این فکر کنید که همیشه ستاره بر زمین غالب بوده یکبار هم زمین ستاره را مغلوب کرده است.
نزدیک خانه رسیده بودیم با دست به کوچه اشاره کردم و گفتم: همین جاست رسیدیم.
داخل کوچه شد و به اشاره من مقابل در ایستاد و از اتومبیل خارج شد به کمکم آمدو گفت:
-من در کنار تاسفم برای این حادثه، آن را به فال نیک می گیرم که با شما آشنا شدم، آیا اجازه میدین گاهی که به شهر میام ملاقاتی با شما داشته باشم؟
گفتم : با اینکه جونم مدیون شما هستم اما...
حرفم را قطع کرد و گفت: می فهمم. به خاطر جسارتم مرا ببخشید.
وقتی که سوار شد و حرکت کردو رفت من هنوز ایستاده بودم و دور شدنش را نگاه می کردم.برای ورود به خانه بود که یادم افتاد نایلون حاوی کیف و کفشم را در اتومبیلش جا گذاشتم.به امید بودن مادر در خانه زنگ را فشردم و ایستادم . وقتی صدای مادر را از آیفون شنیدم در آنی آرامش یافتم. مادر با دیدن ظاهرم دست بر سر کوبید و پریشان شد.برای آنکه خیالش را آسوده کنم با صدای بلند خندیدم و چرخی زدم تا از سالم بودنم مطمئن شود و همانطور که به سوی حمام مرفتم بطور خلاصه از حادثه ای که اتفاق افتاده بود برایش گفتم. او که همچنان نگران بود مرا رها نکرد و از پشت در حمام هم می خواست بداند که آیا جراحتی دیده ام یا نه.
از او جراحت دست و پایم را کتمان کردم و با گفتن سالم و تندرست هستم خیالش را آسوده کردم.اما موقع صرف شام وقتی برای بردن قاشق به دهان مچ دستم تیر کشید و صدای آخم درآمد ف مادر بلند شد و به معاینه ام مشغول شد . خراشهایم سطحی بود.
به وقت خواب با خوردن قرص مسکن به بستر رفتم اما فکرم گویی از اتومبیل خارج تشده و به همراه او رفته بود. اویی که بسیار فکر کردم تا بیاد بیاورم دکتر چه خطابش کرده بود و در نهایت با تردید روی اسم حکمت توقف کرده بودم . دکتر او را گریز پا خطاب کرده و خود او تاهل را به سخره گرفته بود. گفتگوهای دیگرشان را به یاد نمی آوردم.
سوالات کوتاه و جوابهای نه یا آری.خواستم توصیفش کنم و با یاداوری تک تک اعضا صورتش هیچ امتیاز مثبتی نصیبش نشد. نه چشمهای گیرایی داشت نه بینی و دهانی خاص.چیزی که در صورتش شاخص بود محاسن بلند او بود که چشم آمده بود. سعی کردم او را آراسته تجسم کنم و بار دیگر نیز امتیازی بدست نیاورد.
در اوج نا امیدی به این اندیشیدم که او مردی بود فداکار ، مهربان، رئوف و از خود گذشته.با این اندیشه دیگر یک موجود بی امتیاز نبود بلکه انسانی بود به حقیقت در خور نام انسان.
پشت میز صبحانه بودیم که تلفن زنگ زد و مادر متحیر نگاهم کرد و پرسید: کیه این وقت صبح؟
بلند شدم و گوشی را برداشتم
-بله بفرمایید.
صدای آرام او در گوشم نشست که پرسید: منزل تارا خانم؟
-بله! شما؟
- من حکمت هستم . صبح بخیر!
- صبح شما هم بخیر.
- امیدوارم مرا بجا اورده با شید و مزاحمتم را ببخشید. تماس گرفتم که یاد اوری کنم کیف شما در اتومبیلم جا مانده و برای برگرداندنش به شما کسب تکلیف کنم.
مردد ماندم که چه باید بگویم و او به گمان اینکه تماس قطع شده گفت: الو... الو... تارا خانم؟
گفتم: بله؟
خندید و گفت: گمان کردم که اشتباه گرفته ام. آیا بی موقع مزاحم شدم؟ نکند شما را از خواب بیدار کرده ام؟
گفتم: نه خواب نبودم اما...
حرفم را قطع کرد و گفت: صلاح میدانید بیاورم در منزل تحویلتان بدهم؟
-باعث زحمت می شوم و ...
بار دیگر حرفم را قطع کرد و گفت: زحمتی نیست من برای امروز وقت دندان دارم و می توانم پیش از رفتن به داندنپزشکی امانت شما را تحویل بدهم. در ضمن جسارت کردم و در کیف شما را باز کردم تا بتوانم از شما آدرسی بدست بیاورم که خوشبختانه دفتر تلفن در کیف بود و سعادت پیدا کردم با شما صحبت کنم. از بابت کفشهایتان هم آسوده خاطر باشید. تمیز و واکس زده به شما بر میگردد.
گفتم: شرمنده ام کردیدو من نمی دانم چطوری سپاسگزار شما باشم.
- دوستانم به من می گویند حکمت رک گو. پس رک گویی ام را ببخشید.من ذاتا مرد تعارفی و پایبند به آداب اجتماعی آنطور که به تملق و چاپلوسی بیانجامد نیستم و به همین خاطر هم میگویم اگر کفش شما را تمیز کردم نه به این خاطر که خدای ناکرده شما را شرمنده کنم بلکه از این جهت بود که ده برابر وزن خود سنگین شده و به حالت رقت انگیزی در آمده بودند.
-به هر حال ممنونم.
- من ساعت چهار بعد از ظهر آنجا خواهم بود.
- بسیار خوب.
- پس به امید دیدار تا چهار بعد از ظهر.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:09
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی
گوشی را گذاشتم. مادر پرسید : کی بود؟
- کسی که مرا از گور بیرون کشید و نجاتم داد.
- خب چکار داشت؟
- کیف و کفشم را می آورد تحویل دهد.
- من باید از کمکش تشکر کنم، وقتی آمد من در را باز می کنم.
تلفن حکمت تمام هوش و حواسم را به خود معطوف کرده بودو نمی دانستم مادر با دیدن شکل ظاهر او چگونه با او برخورد خواهد کرد. برای آنکه مادر از دیدن حکمت تعجب نکند تصمیم گرفتم که خود از حکمت تصویری ارائه دهم تا از برخورد ناهنجار جلوگیری کرده باشم.حین جمع آوری میز شروع به صحبت کردم و از دوستی اش با دکتر گفتم و این که هیچ کس را نمی شود از شکل ظاهرش شناخت.مادر پرسید:
- مگر چه شکلی است؟
گفتم: در نگاه اول آدم را به یاد دراویش می اندازد.اما نظمی در آشفتگی دارد که گمان می کنم مختص اوست.با شلوار پارچه ای کفش کتانی پوشیده بود و دستمال گردنش را مدل پیشاهنگان گره زده بود و پیراهنش برای سن او جوان می نمود منظورم اینه که هیچکدام با هم تناسب نداشتند اما اتو زده و تمیز بودند.
مادر به شوخی گفت: حتی کتانی هایش؟
گفتم: در مطب وقتی پایش را روی هم انداخته بود نگاهم به کف کتانی هایش افتاد که تمیز بود گویی تازه خریده و به پا کرده بود اما بنده ی خدا وقتی مرا از گودال بیرون آورد قیافه اش دیدنی بود. درست شکل گورکن ها را پیداکرده بودو من هم شکل مرده از گور در آمده.وقتی فکر میکنم که اگر او به دادم نرسیده بود تا صبح دیگر زنده نمی ماندم می خواهم دیوانه شوم.
مادر گفت: خدا دوستت داشت که جوانمردی را برای یاریت فرستاد. واجب شد دعوتش کنیم!
بی اختیار به نظافت خانه پرداختم و با یقین این که دعوت مادر را برای داخل شدن می پذیرد میز پذیرایی را آماده کردم و چون نزدیک آمدن مهمان شد لباسی ساده اما آراسته پوشیدم.ضربان قلبم با ضرب آهنگ تندی شروع به نواختن کرده بود و هیجان درونی ام گونه هایم را گلگون ساخته بود.
وقتی ساعت دیواری چهار ضربه نواخت همزمان صدای زنگ خانه هم بگوش رسید. مادر برای رویارویی با او به سمت در رفت و من در آشپز خانه سنگر گرفتم . صدای گفتگو ضعیف به گوشم رسید و دقایقی نگذشته صدای بسته شدن در آمد. گوش تیز کردم تا صدای دیگری بشنوم که مادر در آشپزخانه را باز کرد و بسته ای را که به دست داشت روی میز گذاشت و گفت :
- بسته را یک نفر آورد و گفت این بسته امانتی خانم تهامی است . داد و رفت.
-یعنی چه مادر ؟
مادر روی صندلی نشست و گفت : همین که گفتم وقتی در را باز کردم او هم بسته را بدستم داد و گفت این امانتی خانم تهامی است . من گرفتم و او خدا حافظی کرد و رفت.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:09
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی
1-4

پرسیدم: شما نپرسیدید کی هستین؟
مادر شانه بالا انداخت و گفت: او باید خودش را معرفی میکرد من چرا باید سوال کنم.
- چه شکلی بود؟
- جوانی سی ، سی ویک ساله. قد بلند با ریشو سبیلی مث پروفسورها. موهای کوتاه مث همه.
-عینک؟ عینک هم داشت؟
-آره.
- او خودش بود و شما او را نشناختید.
- تارا باور کن کسی که من پشت در دیدم نه درویش بود و نه اجق وجق پوش. یک مرد متین و با شخصیت بود. به گمانم خودش خجالت کشیده بیاید و بسته را داده به آدم دیگری که بیاورد.
- خوب بود خودم در را باز میکردم . اگر آقای حکمت بوده باشد در مورد من چه فکری می کند؟ حتمی به خودش می گویداین دختر آنقدر شعور نداشت تا خودش برای گرفتن اثاثش بیاید و حق هم با اوست.
- اگر خودش نیامده باشد حتمی تلفن و عذرخواهی می کند. اما اگر خودش بوده تلفن نخواهد کرد.
بسته را برداشتم و به اتاقم رفتم. از خودم، از مادر و از او عصبانی بودم . با خشم بسته را روی تخت پرتاب کردمو به تغییر دادن لباس مشغول شدم.آنقدر رنجیده خاطر بودم که لباس را بدون اینکه آویزان کنم داخل کمد پرتاب کردم و روی تخت نشستم. هرگز تصور نمی کردم که این گونه بسته به من برگردانده شود.نگاهم به بسته افتاد و با خشم مهار نشده روکش کاغذ کادویی را پاره کردم و از دیدن شاخه گل رزی روی کیفم که با چسب چسبانده شده بود صدای آهم بلند شد.
گل را از کیف جدا کردم و به امید نشانی دیگر در جعبه کفش را باز کردم. همانطور که گفته بود کفشهایم تمیز و واکس خورده درون جعبه جا خوش کرده بودند.هر دو لنگه را بازرسی کردم و چون چیزی نیافتم به گوشه اتاق پرتاب کردم. به سراغ کیفم رفتم.تمام محتویات کیفم را روی تخت ریختم و در میان اشیا جستجو کردم. جستجوی بی حاصل و عبث. آشفتگی اتاق بیش از آنکه خشمگینم کند، آرامشم بخشید.زرورق پاره در کنار کیف سیاه دهان گشودهو دفتر یادداشتم در کنار شاخه گل رز هدیه حکمت. گل را برداشتم و درون لیوان آب روی میز توالت گذاشتم و به تماشایش نشستم. صدای زنگ تلفن آمد اما جرات حرکت نداشتم. صدای مادر را شنیدم که محتاطانه الو گفت.لحظه ای بعد شجاعت یافت و با آوایی بلند صحبت کرد.مکالمه اش بر خلاف همیشه کوتاه بود . وقتی در اتاقم را باز کرد شادی محسوسی در صورتش دیده می شد. نگاهی اجمالی به وضع نابسامان اتاق کرد و بی هیچ سرزنشی از آن گذشت و کنارن ایستاد. دستش را روی شانه ام گذاشت و از درون آیینه مخاطبم قرار داد:
- فکرش را از سرت بیرون کن . حدس بزن چه کسی بود که تلفن کرد و چند دقیقه دیگر مآید اینجا؟
به صورت بی روحم اخم کرد و پرسید : تو چت شده تارا؟ نکنه این مرد جادوگره ترا جادو کرده.چرا قیافه آدمهای ماتمزده را به خودت گرفتی. بلند شو و لباست را عوض کن . دوست ندارم وقتی عزیزه خانم می آید اینجا ترو نا مرتب ببینه. خودت خوب میدانی اون قاصد خوش خبره و همیشه وقتی جایی میره که بخواد وصلت خیری انجام بده. جان مادر بلند شو و برای خودت غمبرک نساز.
مادر سکوتم را دید خود به جمع آوری و نظم بخشیدن به اتاق پرداخت و لباس پرت شده در کمد را بار دیگر بدستم داد و گفت:
- زود آماده شو که الان می رسد. از تلفن عمومی سر کوچه تماس می کرفت. خواهش می کنم تارا به خاطر من هم که شده آبرو داری کن.
مادر از اتاق خارج شد . بلند شدم و با اکراه تغییر لباس دادم و به انتظار مهمان نشستم. مادر راست گفته بود که عزیزه خانم به هر کجا که پای بگذارد حامل خبر خوش برای آن خانواده است و این بار او به خانه ما می آمد تا قاصد خبر خوشی برای ما باشد. حدس لازم نبود و هر دو میدانستیم که خبر عزیزه خانم در چه مورد است. بی شک او خواستگاری خوب و مناسب برایم یافته بود و می آمد تا از داماد برایمان بگوید.
صدای زنگ در خانه که بلند شد مادر با شتاب به سوی در رفت و تعجیلش موجب شد که پایش به مبل اصابت کند و صدای آخش بلند شود . نگاه غضب آلود مادر که در آن توبیخ و شماتت به خوبی دیده میشد مرا مجبور کرد بلند شوم و بدنبالش برای استقبال از عزیزه خانم راهی شوم . بوسه گرم آن دو بروی یکدیگر مرا در نوبت قرار داد وهنگامی که نوبت من رسید عزیزه خانم ضمن بوسیدنم گفت:
- چطوری عروس خانم؟
کلام عروس او به جای اینکه گونه های مرا گلگون کند صورت مادر را سرخ کرد و عزیزه خانم بالای اتاق نشست و ما هر دو در مبلهای پایینتر از او نشستیم.
مادر دستور چای داد و عزیزه خانم با گفتن اینکه وقت تنگ است و زودتر باید برود مرا بر جای نشاند. عزیزه خانم رو به مادر گفت:
-خودت به اخلاق من واردی و میدانی که اهل حاشیه رفتن نیستم و یکسر میروم سر اصل مطلب. به من بگو آیا حاضری تارا را به خانه بخت بفرستی ؟
مادر گفت: این آرزوی هر مادری است اما تا داماد که باشد و از چه خانوادهای باشد.
- غریبه نیست و هر دو خوب او را می شناسید. داماد جلال است.
مادر آه بلندی کشید و ناباورانه پرسید:
- منظورت جلال آهنچی است؟
عزیزه خانم خندید و گفت: مگر چند تا جلال داریم ؟ بله منظورم اوست.
مادر دست روی سینه گذاشت تا نفسش آرام بگیرد و پس از آن گفت:
-اما ... اما ما کجا و آنها کجا؟ تو حتم داری که اشتباه نیامدی؟
- حق داری باور نکنی. اما همین امروز بود که حشمت زمان زنگ زد و از من خواست تا بیایم و نظر شما را بپرسم.
- همه می دونن که جلال یکپارچه آقاست و هیچ عیب و ایرادی نداره اما اینکه چراهمه جا رو ول کرده و در خونه مارو زده تعجب داره.
- مرغ اقبال روی بام شما نشسته.پس تا پر نزده و نرفته بگین حاضرین یا نه؟
مادر به خنده گفت: نیکی و پرسش؟
عزیزه خانم با گفتن مبارکه رو به من کردو گفت: خدارو شکر من برای هر کسی قدم برداشتم خیر بود و تا اینجا همه راضی بودن. امیدوارم شما دو تا هم به خوبی و خوشی با هم زندگی کنین. حالا دختر جون بگو خواسته هات چیه تا من پیش از خواستگاری به گوش حشمت زمان برسونم.
من به مادر نگاه کردم و او به جای من گفت: از طزف من به حشمت زمان سلام برسونو بگو هر گلی زدین به سر خودتون زدین و ما توقع زیادی نداریم.
عزیزه خانم با گفتن بسیار خوب اینطور بهتر شد ، از جا بلند شد و ضمن سر کردن چادرش گفت :
-حتم داشته باشید که میرزا عماد برای تنها پسرش سنگ تموم میذاره.
وقتی عزیزه خانم رفت مادر دست به آسمان بند کرد و گفت:
- الهی شکرت که نمردم و دارم خوشبختی دخترم رو به چشم می بینم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی
فصل دوم-1

در تنهایی اتاقم نشسته بودم ومیان رویا و واقعیت پرسه میزدم. شاید ترس از آینده ای مبهم یارای گامهایم را با خود برده بود و چون مستان در باغ رویا و واقعیت جولان میدادم. با خود می اندیشیدم که ممکن بود زندگی ام با گشودن یک در تغییر کند و پای عزیزه خانم هرگز به خانه ما باز نشود .
مهلتی از سر پائیز تا ته پائیز.این تنها خواسته ای بود که به عنوان شرط مطرح کردم و در میان بهت و تعجب اطرافیان با اکراه پذیرفته شد.
مادر پرسید: چرا سه ماه مهلت؟
شرمم آمد بگویم منتظر یک معجزه ام.پس گفتم : نمی خواهم خیال کنند از شوق خواب از چشممان پریده.
از خانه بیرون آمدن به قصد خرید روزنامه بهانه ای بیش نبودچه خوب می دانستم که با شروع زندگی جدید هرگز نیازی به کار کردن ندارم.ستون نیازمندیهارا با بی دقتی خواندم و گاهی هم برای گمراه کردن خود زیر ستونی خط می کشیدم.
دو هفته پاورچین پاورچین آمدند و دور شدند. اما در این گذران تنها ساعت چهار بود که بر ضربان قلبم می افزود و گوشهایم شنواتر از پیش میشدند.چرخه زندگی ام را گویی دستی معلق نگهداشته بود میان زمین و آسمان. می خواستم پیش بروم اما در جا میزدم. روزها گذشتند بون هیچ اتفاقی.
صبح به قصد خرید روزنامه از خانه خارج شدم. باران نم نم شروع به بارش کرده بود.دکه را پشت سر گذاشتم و پیش رفتم.حس می کردم روزنه ای یافته ام برای رهایی،برای پیش رفتن و نه در جا زدن. تمام مسیر را تا رسیدن به مطب دکتر پیاده طی کرده بودم و دل به هر کوی و خیابانی بسته بودم تا شاید در میان رهگذران مردی که ظاهرش با دگران تفاوت دارد به پیش آید و بگوید سلام صبح بارانیتان به خیر. حتی تخیل و تجسم این اتفاق نای راه رفتن را از من گرفت و بر جای ایستادم. رهگذران تند و پر شتاب از کنارم گذشتند و مرد جوان موتوری با گفتن « خوشگله خوابت برده» متلکی نثارم کرد و گذشت.
مقابل پله های مطب رسیدم ظاهر خود را آراسته کردم و از پله ها بالا رفتم. به هنگام باز کردن در مطب دستم می لرزید اما آن را گشودم و وارد شدم. منشی شت میز نشسته بود و سه بیمار مرد به انتظار نشسته بودند وقتی نزدیک میز شدم او سزش را بلند کرد و به من نگریست خوشبختانه چهره ام را به یاد داشت از روی صندلی برخاست و گرم و صمیمی حالم را پرسید و گفت:
-اگر با دکتر مرادی کار دارین صبحها بیمارستان هستن.
مایوس روی صندلی نشستم و برای آمدن خود بهانه ای تراشیدم:
- دیشب احساس کردم که تمام دندانهایم درد میکند این بود که آمدم تا دکتر نگاهی کند.
- آب نمک را امتحان کردید؟
سرتکان دادم و او با لبخند گفت:
-اگر هنوز هم درد دارید دکتر نوروزی هم کارش عالیست.
-نه . دیگر درد ندارم و می توانم تا بعد از ظهر صبر کنم. برای امروز عصر وقت خالی دارید؟
او دفتر دیگری را ورق زد و با نگاهی به ساعت مراجعین گفت:
- نه متاسفانه اما می توانم شما را در فاصله یکی روانه کنم. عصر ساعت شش اینجا باشید.
- ممنونم.
بلند شدم و از مطب خارج شدم . وقتی از پله ها پایین آمدم با خود گفتم « کاری احمقانه تر از این نبود که انجام دادی.»
گدایی مقابل راهم را گرفت و سکه ای طلبید. از التماسش بی اعتنا گذشتم. چند گامی نرفته بودم که پشیمان شدم و برگشتم تا درخواستش را اجابت کنم که چشمم افتاد به دکتر مرادی که با عجله از اتومبیلش پیاده شد و از پله های مطب بالا رفت. راه رفته را برگشتم تا بتوانم پیش از داخل شدن به مطب او را ملاقات کنم . امابا تمام تعجیلی که به خرج دادم او زودتر از من پله ها را طی کرده و وارد مطب شده بود.
تصمیم گرفتم که همان جا صبر کنم . امیدوار بودم که برگردد خانم منشی گفته بود صبحها در مطب کار نمی کند.با خود گفتم «شاید برای کاری آمده و اگر صبر کنم می توانم او را ببینم.»
پس در پایین پله ها ایستادم تا موقع پایین آمدنش طوری وانمود کنم که تازه رسیده ام. ربع ساعتی گذشت و چون نیامد مایوس شدم و قصد برگشت کردم که دیدم از پله ها سرازیر شد.بر خود نهیب زدم و دو پله بالاتر رفتم و ایستادم. وقتی به من رسید با گفتن « سلام دکتر ، دارید تشریف می برید؟» توجهش را جلب کردم.
جواب سلامم را با خوشرویی داد و سپس پرسید :
-خانم تهامی مشکلی برای دندانهایتان بوجود آمده؟اگر یادم مانده باشد انها دیگر موردی نداشتند.
- من برای کار دیگری می خواستم مزاحمتان شوم. راستش آن شب، آن شب اگر یادتان باشد.
دکتر خندید و گفت: بله خوب به خاطر دارم.
-همان شب دوست شما زحمت کشید و مرا به خانه رساند.
دکتر سر فرود آورد و گفت: بله اماآیا برای شما مزاحمتی بوجود آورده؟
سر تکان دادم و گفتم: نخیر. ابدا . دوست شما جان مرا نجات داد و من از این بابت مدیون ایشان هستم.
دکتر پرسید : پس مشکل چیست؟
- مشکلی نیست ،راستش من درآن شب در موقعیتی نبودم که از ایشان تشکر کنم ضمن اینکه مسافرتی هم پیش آمد که قدرشنای ام را به تاخیر انداخت.خواستم از شما خواهش کنم که پوزش و عذر خواهی مرا به دوستتان ابلاغ کنید و ..
دکتر با صدا خندید و گفت:
- من از جانب حکمت تشکر میکنم اما به شما اطمینان میدهم که او تا حالا همه چیز را فراموش کرده.اما برایم جالب شد که پیغام شما را برایش ببرم. من دو سه روز آخر هفته را خیال دارم بروم گرگان مهمانش شوم حتما پیغام شما را می رسانم.
تشکر کردم و در خیابان وقتی از یکدیگر جدا شدیم گفتم:
-راستی از آقا حکمت برای رساندن کیف و کفش هم تشکر کنید.
- مرا دعوت کرده، اما معلوم نیست که موفق به دیدنش شوم . شما دعا کنید ببینمش و او در گرگان باشد که اگر چنین شود تشکر دو قبضه شما را می رسانم. بارها شده قرار ملاقات گذاشته و من به محل ملاقات رفته ام اما دیده ام که بار سفر بسته و یا سر از جنوب ایران درآورده یا شرق یا غرب ایران. گریزپایی او زبانزد همه دوستان و آشنایان است.
حرفهای دکتر بیشتر از بارانی که می بارید در جسم و روحم اثر گذاشته و از گرمای وجودم می کاست.وقتی از او جدا شدم به خود گفتم « حماقت پشت حماقت»

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی
فصل دوم-2

فاصله زمانی که تا رسیدن به خانه طی کردم گویی تصمیم نهایی ام رااتخاذ کرده وراه زندگی آینده ام را انتخاب کرده بودم.
وارد خانه شدم به اتاقم رفتم و شاخه گل پژمرده را از درون لیوان درآورده و دور انداختم. به خود گفتم:« دل به مجهول بستن دور از عقل است.»
با همین اندیشه وارد آشپز خانه شدم تا از تصمیم خود مادر را با خبر کنم. او را غمگین و در همان حال خشمگین دیدم. به سلامم نگاه شرر باری افکند و جواب سلامم را رنجیده خاطر پاسخ داد. به روی خود نیاوردم و خوشحال روبرویش نشستم و گفتم:
- می دانم اخم شما از کجا سرچشمه می گیرد اگر بگویم که می توانند همین فردا برای خواستگاری بیایند خوشحال و راضی
می شوی؟
مادر آه بلندی کشید که نگرانم کرد و سر تکان دادنش از روی تاسف موجب شد بپرسم :
- آیا خبری شده؟
مادر اینبار نگاه دلسوزانه اش را به چهره ام دوخت و گفت:
- خواستگاری دیگر بی خواستگاری. حشمت زمان از پرند خواستگاری کرده و آنها هم قبول کرده اند. یکساعت پیش بود که عزیزه خانم تماس گرفت و این خبر را داد. تو با دستهای خودت آینده ات را خراب کردی.
از شنیدن این خبر دچار بهت شدم و باور کردن آن چه شنیده بودم غیر باور.
مادر وقتی تعجبم را دید گفت : من می دانستم که آنها تحمل نمی کنند و جای دیگری می روند و خواستگاری کردن از تو بزرگترین شانس زندگیت بود که از دست دادی.
بلند شدم و تتمه غرور باقی مانده ام را گلوله ای آتشین کردم و به سوی مادر پرتاب کردم و گفتم:
- به جهنم . چمن مال و ثروت دارند به خود اجازه می دهند که مال را بنا به میل خود خریداری کنند. همان بهتر که نشد، چون این ...
مادر سپری از خونسردی در مقابل خود گرفت و گفت:
-بس کن دختر! خودت خوب می دانی که اشتباه کردی و این حرفها از سر خشم و حرص است. به قول عزیزه خانم شاید بخت شما دو نفر با هم نبوده. این طور بگویی راحت تر قبول می کنم تا این که بخواهی شعار تحویلم بدهی. فراموش نکن وقتی از در آشپز خانه وارد شدی چهره دختر خوشحال و مصممی داشتی که خود را برای شروع زندگی با جلال آماده کرده بود. روزنامه نخریدنت هم گواه دیگری است که نشان می دهد دیگر در پی یافتن کار نیستی.
- علی رغم احساس درونم می خواستم بپذیرم و دلم میخواهد باور کنید از بهم خوردن خواستگاری پشیمان و اندوهگین نیستم.
به طرف در رفتم که مادر گفت:
- عزیزه خانم پیشنهاد دیگر هم مطرح کرد که کم از اولی نیست.
به طرف مادر چرخیدم و او که مرا منتظر شنیدن دید گفت:
-آقا عماد ، عموی جلال الدین هم هست.
مدانی که او از همسر خارجی اش جدا شده و برگشته ایران. می خواهد همین جا ازدواج کند . نظر عزیزه خانم این بود که عماد شایسته تر از جلال است و اگر تو راضی باشی با حشمت زمان صحبت کند.
با خنده ای عصبی گفتم : این چه رسم ناخوشایندی است در این طایفه که وقتی دختر به بیست و چهار سالکی رسید همه نگران می شوند و هر طور شده می خواهند شوهرش دهند؟
مادر با خشم گفت: چون هیچ دختر نجیبی خودش برای خودش شوهر پیدا نمی کند.
کلام مادر چون پتکی بر سرم فرود آمد و صدای شکسته شدن تمام استخوانهایم را شنیدم. وقتی از آشپزخانه گریختم وبه اتاقم پناه بردم ، سیلاب اشکم روان بود.انگیزه گریستن بسیار داشتم و کلام مادر که آشکارا مرا نا نجیب نامیده بود از همه بیشتر مرا سوزانده و دلم را به درد آورده بود. وقتی مادر در را باز کرد و داخل شد با لحنی پوزش خواه گفت:
-تارا باور کن منظورم تو نبودی. نجابت تو زبانزد دوست و آشنا و فامیل است چه غیر از این بود هرگز حشمت زمان تورا برای پسرش در نظر نمی گرفت. من سی سال با پدرت زندگی کردم و به یاد نمی آورم از او عذر خواهی کرده باشم اما حلا از تو عذر خواهی میکنم و اقرار می کنم حرف نسنجیده ای زدم . ترا به روح پدرت قسم می دهم که گریه نکنی و بیشتر از این عذابم ندهی. من به قدر کافی بدبخت و سیاه بخت هستم. او از برادرت که قول داد هر هفت زنگ بزند و از حال و روزش ما را با خبر کند که نکرد و ماهی یکبار آن هم کوتاه و مختصر تلفن می کند و می گوید که من خوبم شما خوبید وسلام. دلم را به تو خوش کردم که تو هم معلوم نیست چی به سر داری و هر خواستگاری را به بهانه ای رد میکنی.تنها در مورد جلال بود که چون ایرادی پیدا نکردی به بهانه فکر کردن مهلت خواستی که آخرش اینطوری شد.بروند به جهنم. مهم نیست که تحمل نکردند و رفتند سراغ دختر عمویت. فقط دلم از این می سوزد که من نمیدانم تو به دنبال چه هستی و می خواهی با زندگیت چه کار کنی . خودم زندگیم را باختم به درک. تنها دلخوشی من این است که تو و برادرت خوشبخت شوید.
گفتم: من نم خواهم زندگیم را ببازم. دلم می خواهد همسرم را دوست داشته باشم و در کنارش خود را کامل ببینم. عشق سرکوب شده شما نسبت به پسر عمویتان موجب شد که یک عمر یک زندگی تحمیلی با پدرم را تحمل کنید و هم پدرم همیشه در خوف باشد که دوستش ندارید و هم پسر عمویتان تا لحظه مرگ مجرد زندگی کند و نا کام از دنیا برود.انتخاب پدرم برای شما را همین طایفه به انجام رساندند و به قول خودتان برای جلوگیری از اختلافات میان دو طایفه مادری و پدری تصمیم گرفتند شما را به عقد مردی درآورند که نه این وری باشد نه آن وری. حاصلش چه شد؟ پسر خاله اتان ازدواج کرد و شما را فراموش کرد اما پسر عموی بیچاره اتان به پای عشقش نشست و تا آخر عمر تاهل اختیار نکرد. شما که خود زخم خورده هستید چطور راضی می شوید که من هم اشتباه شما را تکرار کنم؟
مادر پرسید:
- به کسی علاقمندی؟نکند به مردی که صحبتش را می کردی دل بسته ای؟ همان که گفتی عجیب غریب است و با همه فرق داره؟

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی
فصل دوم -3

گفتم من به هیچ کس دل نبستم اما آرزو دارم که پیش از ازدواج با اخلاق و روحیه همسرم آشنا باشم و بعد ازدواج کنم.
مادر به ظاهر متقاعد شده بود و وقتی که از اتاق میرفت بیرون برگشت و پرسید:
- تو وقت دندانپزشکی داشتی؟
- چطور مگه؟
- منشی دکتر مرادی تماس گرفت تا اطلاع بده دکتر برای چند روز رفته سفر و قراراش لغو شده. مگه تو نگفتی که دیگه کار دندونات تموم شده؟
-شاید منو با مریض دیگه ای اشتباه گرفته.گ
مادر که رفت بلند شدم و به طرف سطل زباله رفتم و شاخه گل دور انداخته رو درآوردم. گلبرگاش ریخته بود و مجبور شدم تک تکشون رو از سطل زباله در بیارم و روی میز بچینم. دنبال جای مناسبی واسه گذاشتن گلبرگای خشک بودم.
دیوان فریدون مشیری رو که تارخ برادرم توی جشن تولد نوزده سالگیم بهم هدیه داده بود آوردم و هر گلبرگ رو توی صفحه ای گذاشتم خیالم راحت شد. احساس سبکی می کردم. نمی دونستم به خاطر گریه کردن بود که خودم رو تخلیه کرده بودم و یا به این خاطر بود که حرف دلم رو به مادر گفته و از مکنونات قلبی ام آگاهش کرده بودم و یا شاید هم امیدی دور و ضعیف قلبم رو روشن کرده بود و درد انتظار رو به کامم شیرین کرده بود. به خودم گفتم: « امروز سه شنبه است، چهار شنبه و پنجشنبه و جمعه دکتر گرگان
می مونه و او اگه بخواد تماس بگیره روز شنبه این کار رو میکنه و اگه تماس نگیره یعنی من تو بیراهه قدم گذاشتم.»
بوی سوختگی غذا حاکی از این بود که مادر هم با افکار خودش خلوت کرده و از حال بی خبره. گاز رو که خاموش کردم مادر اومد تو و پرسید: غذا سوخت؟
خندیدم و گفتم : کار از سوختن گذشته و جز غاله شده. لباس بپوشید می ریم بیرون غذا می خوریم.بارون هم بند اومده و هوا پاکه.
- قبض تلفن رو هنوز پرداخت نکردم و پول برای ولخرجی ندارم.
- خساست رو کنار بذارید میریم بیرون ساندویچ میخوریم و بر میگردیم. هوس کردم که چند ساعتی از این خونه که از در و دیوارش بوی غم میاد بیرون برم.
مادر زیر لبی گفت: تو اخلاقت درست مثه پدرته اون هم وقتی کلافه بود از در میزد بیرون و دو سه ساعتی میرفت قدم میزد و بر میگشت.
- پدرم عاشق بود. عاشق شما، عاشق من و تارخ و عاشق زندگیش.
- منهم دوستش داشتم و ای کاش هرگز نمی دونست که قبل از او مهری به دیگری داشتم. من بعد از ازدواج با پدرت هرگز لباسی به رنگ بنفش نپوشیدم و حساسیت پدرت رو بر نیانگیختم. هر جا او بود من حضور نداشتم و بر عکس هر جا من بودم او نمی اومد مبادا که دیدارمون کانون رندگی منو از هم بپاشه و نابود کنه. فقط یک کار به خاطر او کردم و آن هم اسم تو بود که می دونستم اسم تارا رو دوست داره و از اسم کوکب خوشش نمیاد.
خندیدم و گفتم: حالا فهمیدم چرا پسر عموی شما وصیت کرد هرچه داره به من برسه نه به بچه های برادرش. این کار اون چقدر باعث تعجب همه شد و حتی قهر فامیلتون رو برامون خرید. بیچاره پدر که فکر می کرد اگر از ترس او نبود پسر عموتون ارثش رو به شما می بخشید نه من.
- شاید هم حق با پدرت بود و اگر واقعا ترس از او نبود پسر عموم این کار رو میکرد.
- مادر شما چرا دارید اشتباه پدرم رو تکرار می کنین؟ بعد از فوت پسر عموتون پدر چطور می خواست با مرده در بیفته و اون رو سر جاش بنشونه؟
- با خود او نه ! اما چه بسا ممکن بود زندگی من ویرون بشه و این خواست او نبود به همین خاطر بخشید به تو که با یه تیر دو نشون زده باشه. ارث او به دختری رسید که اسمش تارا اسم محبوبش بود و هم به من که نشون دادم این اسم برای من هم عزیزه.
با مادر ساندویچ گرفتیم و به پارک رفتیم .پارک خلوت بود .روی نیمکت نموری نشستیم و من به یاد دوران دانشجوییم افتادم که با
بچه هاگاهی از دانشکاه بیرون میزدیم و به قول معروف سر استادمون شیره می مالیدیم. چقدر از با هم بودن لذت می بردیم و چطور پول تو جیبیامون رو رو هم میذاشتیم تا بتوونیم یکی یه ساندویچ بخریم و بخوریم.حالا به جای بچه ها مادر کنارم بود با سالها
تجربه های تخ و شیرین . یه لحظه یادم رفت او مادره و به جای شبنم بهترین دوست زمان تحصیلم گرفتمش و گفتم:
- خودمو گول میزنم و بی خود تلاش میکنم ک باور کنم که هیچ مهری ازش به دل نگرفتم. در صورتی که اینطور نیست و من دو هفته است که مدام به یه نفر فکر میکنم. به مردی که هیچ شناختی ازش و از خصوصیات اخلاقیش ندارم و حتی نمی دونم چه شغلی داره و یا متاهله یا مجرد. حتی نمی دونم پولداره یا فقیر. نه زیباست و نه ظاهر برازنده ای داره. فقط می دونم مهربونه و آوای کلامش آرامش بخش. خنده دار اینه که کلام مهرآمیزیم ازش نشنیدم که انگیزهای واسه مهرم پیدا کنم. دکتر مرادی عقیده داره که او آهویی گریزپاست و تو یه جا بند نمیشه و فرار می کنه. از خودم میپرسم آیا قفس میتونه آهو رو رام و دست آموز کنه یا اینکه اگه ببینه در قفس بازه فرار میکنه و در میره؟ اونوقت من شوریده سر چیکار باید بکنم؟ باید همیشه نگران فردا و فرداهای نیومده باشم و خوابای پریشون ببینم یا مثه اون باشم و پا به پاش کوچ کنم؟که اگه اینکا رو هم بکنم مهربونترین موجود زندگیم رو تنها میذارم و میرم و هم کاری بر خلاف میل باطنیم انجام دادم و چشم بر آرامش وسکون که خواسته همیشگیم بوده بستم. یکی باید این بند و پاره کنه و منو از معلق بودن نجات بده.
مادر زیر لب گفت : بیچاره تارا!
او به نتیجه رسیده بود که با پذیرفتن مسولیت در بیرون خانه کم کم فکر و یاد حکمت رو فراموش میکنم و حتی در مورد خواستگار جدید هم دیگه اصرار نکرد و منو به حال خودم گذاشت.صفحه آگهی ها رو بعد از آن روز هر دو نگاه میکردیم و مادر بعضی وقتا روی پیدا کردن شغل انتخابیش اصرار می کرد. مدرک حسابداریم بعضی وقتا فراموش میشد و شغل منشی و تلفنچی رو واسم انتخاب میکرد. یه روز وقتی واسه مصاحبه از در خونه بیرون میاومدم گفت:
- به دستمزدش زیاد فکر نکن. همین که با مدرکت جوره کافیه.
وقتی با جعبه شیرینی وارد خونه شدم مادر از شوق دستاشو بهم کوبید وگفت: استخدام شدی؟
- بله چون نسبت به دیگران دستمزد کمتری خواسته بودم.
- مهم نیست با کم شروع کن و کم کم خودشون وقتی لیاقتت رو دیدن بیشترش میکنن.
از فردای اون روز کارمند شدم و شغل حسابداری مناسب با مدرکم بود و مشغول شدم. چند روز از شروع کارم گذشته بود یه روز عصر وقتی به خونه برگشتم مادر پیغام داد که شبنم تماس گرفته و خواسته که باهاش تماس بگیرم لباسم رو عوض کردم بعد از خوردن عصرونه به دنیال شماره شبنم دفترچه تلفنم را باز کردم و از دیدن یه دست خط ناآشنا بهت زده به نوشته خیره شدم خط ریز اما خوانا بود نوشته بود :« سلام ممکن است که حضوری نتوانم درخواستم را مطرح کنم و از شما خواهش میکنم که به من اجازه بدهید با شما در تماس باشم . اگر مایلید به این شماره تلفن کنید و مرا از حرکت وضعی برهانید.» زیر شماره تلفن به سختی تونسته بود امضا کنه ، حکمت.
بی اختیار آه کشیدم و از سر خشم گفتم: احمق، دیوانه، بیشعور!
بدون تماس با شبنم به طرف مادر دویدم و گفتم : مادر مادر خودش بوده .
متعجب نگام کرد و گفت: کی خودش بوده؟
دفتر چه رو توی هوا تکون دادم و گفتم:
حکمت! حکمت خودش اومده بوده و شما اون رو نشناختین! ببین اینجا چی نوشته .
و نوشته را برای مادر خواندمو گفتم : آه مادر وقتی دیده من تماس نگرفتم به حساب بی علاقگیم گذاشته و...
پیشونی مادر پر چین شد وگفت:
-چی فکر کرده که تو دختر بی سرو پایی هستی و راحت می تونه با احساس تو بازی کنه؟ تارا ! مردای اینجوری هرگز مردایی که بتونن زنی رو خوشبخت کنن و کانون گرمی براش بوجود بیارن نیستند.
تا گفتم : اما مادر....
حرفم رو قطع کرد و گفت:
- حکمت اگه به تو محبتی تو قلبش احساس میکرد می تونست به شیوه متداول و مرسوم پا پیش بذاره و از تو خواستگاری کنه. امیدوارم دچار هیجان نشی و عاقلانه فکر کنی!

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی
فصل سوم _ 1


از اسمان برف مى باريد وسكوت وسكون دفتر كارم ،مرا باخود برد تا قله رفيع ترديد . پیش چشمم تلفن مرا به خود می خواند و کافی بود که دست پیش برده و گوشی را برداشته و شماره بگیرم و پس از ان...
جمله مادر چون کفه ای از سر بر سرم فرود امد، دختر جلف و بی سرو پا .باخودم گفتم (حرف نخواهم زد، تنها یک اطمینان از سالم بودنش کافی است وشاید هم کمی بیشتر ،شنیدن اوای صدایش که دلتنگم کرده و سردی زمستان را به جانم انداخته)
رنگ سرخ تلفن هیبت ابلیس کوچکی را پیدا کرده بود که برویم می خندید وتشویقم می کرد که فکرم را عملی کنم . وسوسه شدم و در انی تسلیم شده گوشی را برداشتم و شماره گرفتم.
صدای ضربان قلبم را گوش می شنید تلفن چند بار زنگ زد و هیچ کس ان را بر نداشت گوشی را ماْیوس سر جایش می گذاشتم که صدایی شتابزده پرسید :
- الو بفرمایید!
نفسم از شعف بود یا از ترس بند امد. لحظه ای مردد گوشی در دستم باقی ماند و صدا بار دیگر گفت:
_ الو؟ الو؟
گوشی را گذاشتم و نفس اسوده ای کشیدم .صدا، صدای خودش بود. اما باور ارامش صدایش را از دست دام به خودم گفتم،
( امده و در گردش بدور خود به نقطه اول رسیده.اما شاید لحظات دور شدن از مبداْ است و ...)
چنان مضطرب شدم که بار دیگر شماره گرفتم این بار پس از دو زنگ صدایش در گوشی پیچید ارام و خوش طنین چون نوایی که به یاد داشتم وقتی گفت بفرمایید ،گوی این من نبودم که گفتم :
_ سلام !
لحظه ای سکوت و پس از ان صدایش امد :
_ تارا!
سکوت هردو چنان بود که دستم اشتباه زبانم را جبران کرد و گوشی را بر جای گذاشتم و به خود گفتم، ( بلند شو جارو بیاور و
خرده های شخصیت ات را بروب و دور بریز .)
تا وقت غروب در میدان کارزار بودم و تمام سلاح ها را برای نبرد با نفس خود ازموده و با قدمهای خسته و بدون نتیجه کارزار را رها کرده و به سوی خانه پیش می رفتم. نگاهم روی زمین برفی را می کاوید و قدمهایم در مسیر پیچ در پیچ جلو می رفت.
پارویی از برف از اسمان بام خانه ای به زمین می امد و من تنها صدای اوایی که گفت : ( مواظب باشید ) را شنیدم و پس از ان دستی قوی که مرا به عقب کشید .
برف به زمین سقوط کرده در برخورد با توده ای دیگر متلاشی شدند و سر تا پایم را به پورکهای سفید و خاکستری الودند.
اوایی اشنا گفت:
_ انچنان اسوده راه می روید که انگاری در دشت سر سبز به تفرج رفته اید.
نگاهم در نگاهش نشست و تا به مسخره کردنش جوابی کوبنده تر دهم که او خشم را با گفتن سلامی فرو نشاند و پس از ان گفت:
_ به مخابرات شکایت خواهم برد که چرا کابلها را تعمیر نمی کنند.
خط تلفن شما هم خراب است؟
بی درنگ اما مشوش گفتم :
_ خط ما....نه خراب نیست.
پرسید:
_ مطمئنید؟
گفتم:
_ بله.
در کنارم براه افتاد وگفت:
_ پس از بخت من است که پس از روزها انتظار تلفن زنگ خورد. پشت خطم فقط توانست بگوید سلام ودیگر هیچ.
گفتم:
_ چقدر ساده از خرابی تلفن تان صحبت می کنید.بهتر نبود زودتر شکایت می کردید و تا امروز صبر نمی کردید ؟
خندید و گفت:
_ من مرد صبوی هستم و شاید هم زیاد خوش بین.دوستانم می گویند که خیلی اسان هم اعتماد می کنم انها به لطف دارند که
کلام ساده لوح و یا هالو را در موردم بکار نمی برند.
گفتم:
_ انها تعبیری شاعرانه از شما دارند و به شما لقب اهوی گریز پا می دهند.
هوم بلندی گفت و اضافه کرد:
_ بلکه تشبیه شاعرانه ایست. از گلایه گذشته بگوید حالتان چطور است؟
باگفتن خوبم . او اه کشید و پرسید:
_ در اسمان و زمین دنبال چه می گردید که از پیرامون غافلتان کرده؟
گفتم:
_ من دنبال چیزی نمی گردم اما ...
_ اما ان قدر مستغرق خویشتنید که به اطراف بی توجهید!
گفتم:
_ من تشکر دیگری به شما بدهکارم.متشکرم که این بار هم کمکم کردید.
_
از اسمان برف مى باريد وسكوت وسكون دفتر كارم ،مرا باخود برد تا قله رفيع ترديد . پیش چشمم تلفن مرا به خود می خواند و کافی بود که دست پیش برده و گوشی را برداشته و شماره بگیرم و پس از ان... جمله مادر چون کفه ای از سر بر سرم فرود امد، دختر جلف و بی سرو پا .باخودم گفتم (حرف نخواهم زد، تنها یک اطمینان از سالم بودنش کافی است وشاید هم کمی بیشتر ،شنیدن اوای صدایش که دلتنگم کرده و سردی زمستان را به جانم انداخته)
رنگ سرخ تلفن هیبت ابلیس کوچکی را پیدا کرده بود که برویم می خندید وتشویقم می کرد که فکرم را عملی کنم . وسوسه شدم و در انی تسلیم شده گوشی را برداشتم و شماره گرفتم.
صدای ضربان قلبم را گوش می شنید تلفن چند بار زنگ زد و هیچ کس ان را بر نداشت گوشی را ماْیوس سر جایش می گذاشتم که صدایی شتابزده پرسید :
- الو بفرمایید!
نفسم از شعف بود یا از ترس بند امد. لحظه ای مردد گوشی در دستم باقی ماند و صدا بار دیگر گفت:
_ الو؟ الو؟
گوشی را گذاشتم و نفس اسوده ای کشیدم .صدا، صدای خودش بود. اما باور ارامش صدایش را از دست دام به خودم گفتم،
( امده و در گردش بدور خود به نقطه اول رسیده.اما شاید لحظات دور شدن از مبداْ است و ...)
چنان مضطرب شدم که بار دیگر شماره گرفتم این بار پس از دو زنگ صدایش در گوشی پیچید ارام و خوش طنین چون نوایی که به یاد داشتم وقتی گفت بفرمایید ،گوی این من نبودم که گفتم :
_ سلام !
لحظه ای سکوت و پس از ان صدایش امد :
_ تارا!
سکوت هردو چنان بود که دستم اشتباه زبانم را جبران کرد و گوشی را بر جای گذاشتم و به خود گفتم، ( بلند شو جارو بیاور و
خرده های شخصیت ات را بروب و دور بریز .)
تا وقت غروب در میدان کارزار بودم و تمام سلاح ها را برای نبرد با نفس خود ازموده و با قدمهای خسته و بدون نتیجه کارزار را رها کرده و به سوی خانه پیش می رفتم. نگاهم روی زمین برفی را می کاوید و قدمهایم در مسیر پیچ در پیچ جلو می رفت.
پارویی از برف از اسمان بام خانه ای به زمین می امد و من تنها صدای اوایی که گفت : ( مواظب باشید ) را شنیدم و پس از ان دستی قوی که مرا به عقب کشید .
برف به زمین سقوط کرده در برخورد با توده ای دیگر متلاشی شدند و سر تا پایم را به پورکهای سفید و خاکستری الودند.
اوایی اشنا گفت:
_ انچنان اسوده راه می روید که انگاری در دشت سر سبز به تفرج رفته اید.
نگاهم در نگاهش نشست و تا به مسخره کردنش جوابی کوبنده تر دهم که او خشم را با گفتن سلامی فرو نشاند و پس از ان گفت:
_ به مخابرات شکایت خواهم برد که چرا کابلها را تعمیر نمی کنند.
خط تلفن شما هم خراب است؟
بی درنگ اما مشوش گفتم :
_ خط ما....نه خراب نیست.
پرسید:
_ مطمئنید؟
گفتم:
_ بله.
در کنارم براه افتاد وگفت:
_ پس از بخت من است که پس از روزها انتظار تلفن زنگ خورد. پشت خطم فقط توانست بگوید سلام ودیگر هیچ.
گفتم:
_ چقدر ساده از خرابی تلفن تان صحبت می کنید.بهتر نبود زودتر شکایت می کردید و تا امروز صبر نمی کردید ؟
خندید و گفت:
_ من مرد صبوی هستم و شاید هم زیاد خوش بین.دوستانم می گویند که خیلی اسان هم اعتماد می کنم انها به لطف دارند که
کلام ساده لوح و یا هالو را در موردم بکار نمی برند.
گفتم:
_ انها تعبیری شاعرانه از شما دارند و به شما لقب اهوی گریز پا می دهند.
هوم بلندی گفت و اضافه کرد:
_ بلکه تشبیه شاعرانه ایست. از گلایه گذشته بگوید حالتان چطور است؟
باگفتن خوبم . او اه کشید و پرسید:
_ در اسمان و زمین دنبال چه می گردید که از پیرامون غافلتان کرده؟
گفتم:
_ من دنبال چیزی نمی گردم اما ...
_ اما ان قدر مستغرق خویشتنید که به اطراف بی توجهید!
گفتم:
_ من تشکر دیگری به شما بدهکارم.متشکرم که این بار هم کمکم کردید.

از اسمان برف مى باريد وسكوت وسكون دفتر كارم ،مرا باخود برد تا قله رفيع ترديد . پیش چشمم تلفن مرا به خود می خواند و کافی بود که دست پیش برده و گوشی را برداشته و شماره بگیرم و پس از ان... جمله مادر چون کفه ای از سر بر سرم فرود امد، دختر جلف و بی سرو پا .باخودم گفتم (حرف نخواهم زد، تنها یک اطمینان از سالم بودنش کافی است وشاید هم کمی بیشتر ،شنیدن اوای صدایش که دلتنگم کرده و سردی زمستان را به جانم انداخته)
رنگ سرخ تلفن هیبت ابلیس کوچکی را پیدا کرده بود که برویم می خندید وتشویقم می کرد که فکرم را عملی کنم . وسوسه شدم و در انی تسلیم شده گوشی را برداشتم و شماره گرفتم.
صدای ضربان قلبم را گوش می شنید تلفن چند بار زنگ زد و هیچ کس ان را بر نداشت گوشی را ماْیوس سر جایش می گذاشتم که صدایی شتابزده پرسید :
- الو بفرمایید!
نفسم از شعف بود یا از ترس بند امد. لحظه ای مردد گوشی در دستم باقی ماند و صدا بار دیگر گفت:
_ الو؟ الو؟
گوشی را گذاشتم و نفس اسوده ای کشیدم .صدا، صدای خودش بود. اما باور ارامش صدایش را از دست دام به خودم گفتم،
( امده و در گردش بدور خود به نقطه اول رسیده.اما شاید لحظات دور شدن از مبداْ است و ...)
چنان مضطرب شدم که بار دیگر شماره گرفتم این بار پس از دو زنگ صدایش در گوشی پیچید ارام و خوش طنین چون نوایی که به یاد داشتم وقتی گفت بفرمایید ،گوی این من نبودم که گفتم :
_ سلام !
لحظه ای سکوت و پس از ان صدایش امد :
_ تارا!
سکوت هردو چنان بود که دستم اشتباه زبانم را جبران کرد و گوشی را بر جای گذاشتم و به خود گفتم، ( بلند شو جارو بیاور و
خرده های شخصیت ات را بروب و دور بریز .)
تا وقت غروب در میدان کارزار بودم و تمام سلاح ها را برای نبرد با نفس خود ازموده و با قدمهای خسته و بدون نتیجه کارزار را رها کرده و به سوی خانه پیش می رفتم. نگاهم روی زمین برفی را می کاوید و قدمهایم در مسیر پیچ در پیچ جلو می رفت.
پارویی از برف از اسمان بام خانه ای به زمین می امد و من تنها صدای اوایی که گفت : ( مواظب باشید ) را شنیدم و پس از ان دستی قوی که مرا به عقب کشید .
برف به زمین سقوط کرده در برخورد با توده ای دیگر متلاشی شدند و سر تا پایم را به پورکهای سفید و خاکستری الودند.
اوایی اشنا گفت:
_ انچنان اسوده راه می روید که انگاری در دشت سر سبز به تفرج رفته اید.
نگاهم در نگاهش نشست و تا به مسخره کردنش جوابی کوبنده تر دهم که او خشم را با گفتن سلامی فرو نشاند و پس از ان گفت:
_ به مخابرات شکایت خواهم برد که چرا کابلها را تعمیر نمی کنند.
خط تلفن شما هم خراب است؟
بی درنگ اما مشوش گفتم :
_ خط ما....نه خراب نیست.
پرسید:
_ مطمئنید؟
گفتم:
_ بله.
در کنارم براه افتاد وگفت:
_ پس از بخت من است که پس از روزها انتظار تلفن زنگ خورد. پشت خطم فقط توانست بگوید سلام ودیگر هیچ.
گفتم:
_ چقدر ساده از خرابی تلفن تان صحبت می کنید.بهتر نبود زودتر شکایت می کردید و تا امروز صبر نمی کردید ؟
خندید و گفت:
_ من مرد صبوی هستم و شاید هم زیاد خوش بین.دوستانم می گویند که خیلی اسان هم اعتماد می کنم انها به لطف دارند که
کلام ساده لوح و یا هالو را در موردم بکار نمی برند.
گفتم:
_ انها تعبیری شاعرانه از شما دارند و به شما لقب اهوی گریز پا می دهند.
هوم بلندی گفت و اضافه کرد:
_ بلکه تشبیه شاعرانه ایست. از گلایه گذشته بگوید حالتان چطور است؟
باگفتن خوبم . او اه کشید و پرسید:
_ در اسمان و زمین دنبال چه می گردید که از پیرامون غافلتان کرده؟
گفتم:
_ من دنبال چیزی نمی گردم اما ...
_ اما ان قدر مستغرق خویشتنید که به اطراف بی توجهید!
گفتم:
_ من تشکر دیگری به شما بدهکارم.متشکرم که این بار هم کمکم کردید.
_ پس اقرار دارید که به من بدهکارید بله؟
_ من که تشکر کردم و اگر منظور شما این است که به خاطر بازگرداندن کیف و کفشم تشکر نکرده ام ,من توسط
دکتر مرادی سپاس و قدر دانی ام را ارسال کردم.به دست شما نرسید؟
_ چرا اتفاقاْ دکتر امانتدار خوبی است و به محض امدن پیغام شما را رساند. اما من منتظر اجازه شما بودم.یادداشتم را دیدید؟
_ بله دیدم.اما همین امروز صبح. وقتی داشتم به دنبال شماره دوستم می گشتم,دستخط شما را دیدم.
_ پس تصمیم گرفتید تماس بگیرید اما صحبت نکنید!؟
_ گمان نداشتم که امده باشید.
_ پس چرا وقتی صدایم را شنیدید صحبت نکردید؟
_ برای این که ..برای این که...لزومی نداشت حرف بزنم,من ...اصلاْ من نبودم که تماس گرفتم.
_ شما دروغگوی خوبی نیستید. اما با این حال مرا از انتظار و تردید در اوردید,ممنونم.
نزدیک خانه رسیده بودیم ومن مردد مانده بودم که چه باید بکنم.
گوی او حالم را درک کرد و پرسید:
- اجازه دارم تماس بگیرم؟
گفتم:
_ نمی دانم.راستش باید با مادرم صحبت کنم و از او کسب اجازه کنم.
_ بله منظورتان را می فهمم و برای اگاهی از نتیجه گفتگویتان ساعت نه تماس می گیرم .
امیدوارم دید مادر شما بگونه ای نباشد که مرا مزاحم ببینند و به دفاع شما از خودم امیدوارم .
پس تا ساعت نه , شب بخیر خدا نگهدار!

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی
فصل سوم_ 2

برای مادر با چنان هیجانی از برخوردمان صحبت کردم که او غافلگیر شد و با گفتن پس کو ,کجاست؟ تحت تاْثير قرار گرفت ولی وقتی گفتم قرار است ساعت نه تماس بگیرد. مادر بخود امد و پرسید:
_ تو که نمی خواهی اینطوری ادامه بدهی.می خواهی؟
گفتم:
_ من نمی دانم چه باید به او بگویم و چه باید بکنم.
مادر گفت:
_ وقتی تماس گرفت خودم با او صحبت می کنم تا انگیزه اش را برای اینطور اشنایی بفهمم!
پرسیدم:
_ شما فکر نمی کنید که او گمان کند من در این سن و سال هم مثل بچه ها هستم و نمی توانم خودم تصمیم بگیرم؟ ایا بهتر نیست سوالات شما را من مطرح کنم؟
مادر لختی فکر کرد و گفت:
_ بسیار خوب. اول از او می پرسی که هدفش چیست و چرا بین این همه زن و دختر تو را انتخاب کرده و چه برانامه ای در سر دارد؟
بعد هم می گویی اگر قصد ازدواج و تشکیل خانواده دادن دارد باید قدم پیش بگذارد و خواستگاری کند...
گفتم:
_ نه مادر من قادر به مطرح کردن سوالات شما نیستم و بهتر است خودتان با او صحبت کنید.
مادر مصمم از جایش بلند شد و گفت:
_ باشه خودم این کار را می کنم.
تا ساعت نه شب شود هر دو لحظات سختی را گذراندیم و بی اختیار برنامه متداول روزانه مان تغییر کرد. مادر ساعت هفت میز شام راچید و مرا برای خوردن شام صدا کرد. هر دو با غذایی بدون چاشنی بازى ,بازی کردیم و خود مادر اقرار کرد که غذایش نه نمک دارد و نه ترشی.میز شام را جمع کردم و دیدم که مادر چشم از عقربه بر نمی دارد.
به خنده گفتم:
_ دو ساعت مانده خیال دارید همین طور به ساعت زل بزنید؟
مادر با گفتن هان به خود امد و گفت:
_ دارم فکر می کنم که چه سوالات دیگری بپرسم.بهتر است قبل از مطرح کردن هر سوالی اول از او بپرسم که کی و چکاره است.اگر دیدم ادم حسابی است ان وقت سوالاتم را مطرح می کنم در غیر این صورت همان اول صحبت دمش را قیچی می کنم و ازش می خواهم که دیگر تماس نگیرد.تو چرا رنگت مثل گچ سفید شده؟
'گفتم:
_ نه چیزی نیست احساس سرما می کنم شاید سرما خورده باشم.
مادر با گفتن (یک قرص مسکن بخور و بگیر بخواب و همه چیز را به من بسپار)،راحتم گذاشت و من برای استراحت کردن به اتاقم رفتم.روی تخت دراز کشیدم و فکر می کردم که ساعتی دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد و او با مادرم چگونه کنار خواهد امد.بعد این اندیشه را کنار گذاشتم و به ساعتی که میانمان دیدار رخ داده بود فکر کردم.
بارانی سفید با دستمال گردنی ابریشمین که به پلیور شطرنجی اش می امد. دیگر بد لباس نبود و می شد گفت که شیک و مرتب خود را اراسته بود و در این هیبت هم مرد قابل توجهی بود .به مغزم فشار اوردم تا بیاد اورم که اگر کنارش بایستم تا کجای قامت او خواهم بود و پس از این قیاس خود را نزدیک سر شانه حکمت دیدم و به خود گفتم ،(باید از پدر ممنون باشم که بلندی قدش را به من بخشید اگر من هم قد مادر شده بودم هیچ تناسبی میانمان نبود)
موهای سرش در قسمت جلو و اطراف پیشانی کم پشت و بر بلندی پیشانی اش افزوده بودند.چشمهایش که نه درشت بود نه ریز و بینی و ترکیب دهانش که نه کوچک بودند و نه بزرگ اما نگاهش ژرف و عمیق و اوای صدایش گرم و تاثیر گذار .ایا تن صدایش بم است؟ نه اما اهنگی دارد که گوش را خسته نمی کند.
مادر در اتاق را باز کرد و گفت:
_ بالاخره چه باید بکنم ؟ای کاش عزیزه اینجا بود و کمکم می کرد.
گفتم:
_ می خواهید خودم صحبت کنم؟
نگاهم کرد و پرسید:
_ می توانی قاطع و محکم حرف بزنی و انگیزه کارش را بفهمی؟
سر تکان دادم و گفتم:
_ در اولین تماس نمی توانم شاید در تکرار....
مادر حرفم را قطع کرد:
_ تکرار ، بی تکرار.همین امشب باید همه چی روشن شود.او باید بفهمد که تو دختری نیستی که بتواند سر کارت بگذارد و بعد از چند وقت رهایت کند و برود.
با ضرب اهنگ پاندول ساعت، مادر از لحن خشمگین دست کشید و به ساعت چشم دوخت.
دو دقیقه گذشت و پس از ان صدای زنگ تلفن شنیده شد.من روی تخت نیم خیز شدم و مادر با دو گام به سوی تلفن رفت و ان را برداشت و با لحنی که سعی داشت ارام باشد گفت:
_ بله بفرمایید.
نمی دانم حکمت چه می گفت که مادر پس از شنیدن گفت:
_ تارا در مورد شما با من صحبت کرده و من بخود حق می دهم که بدانم چه کسی می خواهد قدم به زندگی دخترم بگذارد.
مادر سکوت کرده بود و فقط می شنید و گاه، گاهی بله همین طور است حرفهای حکمت را تایید می کرد،
تایید مادر دلگرمم می کرد و از درجه اضطراب و نگرانی ام می کاست.وقتی مادر گفت:(من هم نقش هر دو را دارم و تارا دبستانی بود که پدرش تصادف کرد و کشته شد و من به امید اوست که زنده ام و زندگی می کنم.
شیوه زندگی شما ، شغل شما و اینده نگریتان نسبت به مسائل گرچه مجمل بیان کردید اما همین اندازه کافی است که بفهمم شما زوجهای مناسبی برای هم نخواهید بود و دیدگاه هایتان باهم خیلی فرق دارد )
لحظه ای احساس کردم قلبم از طپیدن ایستاد و نتوانستم تنفس کنم.کلام قاطع مادر پایان دادن به همه رویاها و
ارزو هایم بود.مادر داشت می گفت اومید وارم انقدر شرافتمند باشید که دیگر نه تماس بگیرید و نه تارا را ملاقات کنید.
پس از لحظه ای شنیدن با گفتن خدا نگهدار گوشی را سر جایش گذاشت.
به نگاه مبهوت من لبخند کم رنگی زد و لب تخت نشست و گفت:
_ او مناسب تو نیست. شغل او ویزیتوری است و برای یک شرکت به نام کار می کند.اما خودش شغلش را نماینده شرکت معرفی کرد و گفت که دائماْ در سفر است و به خاطر کارش کمتر در یک جا می ماند.
سی و سه سال سن دارد و پدرش را از دست داده و مادرش در گرگان زندگی می کند.نظر او در باره اینده این است که چون نیامده نگران نیست وبه ان فکر نمی کند.زندگی را سخت نمی گیرد و با درامد کسب خود امورات
می گذراند و راضی است ،او می گفت هنوز به تشکیل خانواده فکر نکرده و گمان هم ندارد که بتواند به زودی تعهد بپذیرد.این بود که من گفتم شما مناسب هم نیستید و خواستم که دیگر مزاحم تو نشود.
مادر وقتی سکوتم را دید دستم را در دستش گرفت و گفت:
_ تارا باور کن او جفت مناسبی برای تو نبود و امیدوارم سعی کنی فراموشش کنی.
خسته از طول شب و روز رفتم و باز امدم و در پای هر فصلی گلبرگ خشکیده ای از دیوان شعر به حیاط فوت کردم.
گاه با اواز مناجات ضعیفی از دور اشک باریدم و در دل تمنا کردم مرگم از راه برسد.مرده ای بودم در سیال حیات سرگردان جسم به بند تعهد در زنجیر و هم در قفس تن در پرواز.
بهار از راه رسیده بود و به رسم شناخت کلاه از سر برداشت.مرد پستچی قدم تند کرد و صدا زد:
_ باشمام .
ایستادم و او نامه ای به دستم داد و گفت:
_ سفارشی است از المان.
دستخط مال هر کس بود،مال تارخ نبود.بر سرعت قد مهایم افزودم تا به خانه رسیدم.نمی دانم تحت تاثیر چه نیرویی با مادر از وجود نامه صحبت نکردم و یکراست برای تعویض لباس به اتاقم رفتم اما لباس تغییر نداده سر نامه را باز کردم .نامه با سر اغازی این گونه شروع شده بود:

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود،تک و تنها ، تنگ غروب مردی کنار راین نشسته بود
روبرویش تو افق صورت ترسان زنی نشسته بود که چشمهاش رنگ شبق به گمونم
که موهاش از کمون بلند ترک. اما افسوس به لبهاش که مثل غنچه گل بودن،قفلی
از جنس سکوت زده بودن.مردک بیچاره ! خودش رو گول زد و حرف زد و جنس بلور گفت
که دیگه تو بازار خریداری نداره.از صداقت گفت که دیگه پشیزی ارزش نداره. از دلش گفت
که هنوز بچه است و دوز و کلک رو باور نداره.می دونی ته قصه لباس شرافت رو پاره کرد
تا بتونه قلم رو کاغذ بیاره.مرد تنها می دونه که نامه ش یک سویه و جواب نداره.اما باور کن
پشیمان نیست چه پیش از او بوده اند که شرافت را به تلاْلو زر فروختند و صداقت را در اهرام
ثلاثه دفن کردند.
قولی اگر به چکش مهر شکسته شود نامش خیانت نیست.بل حرفهای فرو خورده ایست برای
گفتن که رهایی یافته اند.مرد به خود گفت من پشیمان نیستم.قلب من گویی در ان سوی زمان
جاریست و هر شب زندگی در نه ضربه مرا تکرار خواهد کرد.
وقتی برگردم تک زنگ خواهم زد.منتظرم بمان.
حکمت

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی
فصل سوم _3


نامه را در پاکت گذاشتم وان را در زیر بالشت نهان کردم تا در فرصتی دیگر بخوانم .وقتی از اتاق خارج شدم مادر پای تلفن نشسته بود وبا کسی مشغول گفتگو بود .لحظه ای بر ان شدم برگردم به اتاقم و نامه را یک بار دیگر بخوانم اما برخود نهیب زده وبه انتظار پایان صحبت مادر نشستم .مادر مکالمه اش را کوتاه کرد و پس از قطع تلفن خوشحال گفت:
_ حدس بزن با چه کسی حرف می زدم ؟
گفتم:
_ از خوشحالی تان پیداست که داشتید با عزیزه خانم صحبت می کردید. او دیگر چه خوابی برایم دیده است؟
مادر بی حوصله سرتکان داد و گفت:
_ اشتباه کردی. داشتم با مادر دوست تارخ صحبت می کردم .او به تازگی از المان برگشته و خبرهای خوبی برایمان اورده .او می گفت که تارخ قصد ازدواج دارد و ان جا با دختری نامزد شده. اسمش را گفت من فراموش کردم .اسم خارجی بود .اما خوشبختانه مادرش ایرانی است ولی سالها ان جا زندگی کرده . دندانپزشک است و با برادرت توی یک کلینیک کار می کند. او از من خواست تا خود تارخ این موضوع را مطرح نکرده ما برویش نیاوریم .برادرت برایمان مقداری هدیه توسط او فرستاده که قرار شد برویم تحو یل بگیر یم . فردا از سر کار که برگشتی به این ادرس برو اجناس را تحویل بگیر.
گفتم :
_ بهتر است خودتان برو ید،شايد باز هم حرفهايى باشد كه حضورى به شما بگو ید.
مادر قدری فکر کرد و گفت:
_ حق با توست خودم بروم بهتر می فهمم که تارخ برنامه اش چیست.
روز دیگر وقتی از شرکت برگشتم با سکوت وسکون خانه رو برو شدم. فرصتی بود تا بدون تشو یش نامه حکمت را بخوانم . این چندمین بار بود که می خواندم اما هر بار پس از خواندن از این که نامه به پایان رسیده و می توانست طولا نی تر باشد اندو هگین می شدم. ناخوداگاه پای تلفن نشستم وشماره خانه اش را گرفتم. پس از سه زنگ صدایش در گوشی پیچید:
( باسلام حکمت هستم ، لطفا"پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید متشکرم)
صدای بوق را شنیدم و پس از ان گفتم:
_ سلام .تماس گرفتم که بگو یم من هم معتقدم قفلی که از سر مهر شکسته شود نامش هرزگی و بی حیایی نیست .منتظر می مانم.
مادر هدایا را به یاد تارخ می بو یید و بر سینه می گذاشت. به همراه هدایا نامه و عکسی دو نفره از تارخ و همسر اینده اش گزیلا بود که بیش از ان که شباهت به ایرانیان داشته باشد به خود المانیها شبیه بود. ان دو دست در دست هم کنار اتو مبیل زیبایی عکسی انداخته بودند و تارخ برایمان نوشته بود که بتازگی این اتومبیل را خریده است. سراسر نامه اش تعریف و تمجید از گزیلا بود و در اخر نامه نوشته بودن چون گزیلا قوم و خویشی در ایران ندارد ترجیح دادیم که مراسم عقد و عروسیمان را در همین جا برگزار کنیم. برایمان بنو یسید که اگر دعو تنامه برایتان بفرستم خواهید امد؟ فکرتان را بکنید و من در تماسی که خواهم گرفت جوابش را بگو یید اگر مثبت است هرچه زودتر اقدام کنم.
مادر به فکر فرو رفته بود و به نقطه ای زل زده بود .
پرسیدم:
_ نظرتان چیست می رو ید؟
نگاهم کرد و گفت:
_ اگر بخواهیم برویم هردو می رو یم من تو را تنها نمی گذارم و خودم به تنهایی بروم.
گفتم:
_امدن من یعنی از دست دادن کارم و شما می دانید که اسان پیدا نکردم.
مادر در تْایید حرفم سر فرود اورد و گفت:
_ می دانم! راستش با این که ارزوی هر مادری است که دامادی پسرش را ببیند اما من مایل به رفتن نیستم. به تارخ خواهم گفت که منتظر ما نباشد و اگر دوست داشتند می توانند انها برای گذراندن ماه عسل بیایند ایران چطور است؟
پرسیدم:
_ ایا به راستی این حرف دلتان است یا این که دارید ملاحظه مرا می کنید؟
مادر سر تکان داد و گفت:
_ من دوست ندارم پایم را از خاکم بیرون بگذارم.
به شوخی گفتم:
_ اگر من هم با مردی ازدواج کنم که مجبور باشم در خارج از کشور زندگی کنم به من سر نخواهید زد؟
مادر گفت:
_ هیچ فرقی میان تو و تارخ نیست. فرزندانم اگر مرا دوست دارند باید بیایند و مرا ببینند همین و بس!
هنگام خواب وقتی به هم شب بخیر گفتیم مادر پرسید:
_ توکه منو تنها نمی گذاری و بری فرنگ؟
خندیدم و گفتم :
_ من هرگز شما را تنها نمی گذارم .
در بستر به قولی که به مادر داده بودم فکر کردم و از خود پرسیدم ،( اگر مجبور به انتخاب شوی کدام یک را انتخاب می کنی ، مادر یا حکمت؟)
پس از ساعتی کلنجار نومیدانه به خودم گفتم ، ( شاید هرگز مجبور نباشم سفر کنم و مادر را تنها بگذارم!)
بعد از تماس تارخ که با التماس همراه بود گمان داشتم که مادر نرم شده و سفر را خواهد پذیرفت اما او با لحنی قاطع همان جملاتی را که به من گفته بود برای تارخ تکرار کرد و دعو تشان کرد که ماه عسلشان را ایران بگذرانند.
تارخ رنجیده و نا امید به گفتن ببینم چه می شود اکتفا کرد و گوشی را گذاشت.
با قطع تماس، مادر رو به من کرد و گفت:
_ ای کاش می توانستی تو بروی تابرادرت تنها نباشد. من هم از عزیزه می خواستم که تا مراجعت تو کنارم باشد.
سکوتم مادر را به اشتباه انداخت و پرسید :
_ می روی؟
گفتم:
_باید با رئیس شرکت صحبت کنم اگر با مرخصی ام موافقت کند می روم اما اگر نه نمی روم نمی خواهم وقتی برمی گردم بی کار باشم و باز در لابلای نیازمندیها دنبال کار بگردم.
مادر خوشبینانه با گفتن انشاء... موافقت می کند خیالی اسوده کرد. با خود اندیشیدم (که اگر می دانستم حکمت چه مدت زمان در المان خواهد بود و چه زمان برمی گردد اسان تصمیم می گرفتم. )
بیم داشتم که هنگام رفتن
من با بازگشت او مصادف شود و این خواسته قلبی ام نبود. به خود گفتم،( ای کاش شماره تلفن اش را داشتم و با او تماس می گرفتم.)
با این که نامه را چندین بار خوانده بودم و تک تک جملات را از بر کرده بودم ، بار دیگر نامه را برداشتم و در پشت و روی ان به د نبال ادرس و شماره تلفن گشتم اما فقط یک کد پستی بود و دیگر هیچ.
از خود پرسیدم ،( ایا دکتر مرادی شماره تلفن حکمت را دارد؟)
بر خود نهیب زدم که،( فرض کن دارد چطور می خواهی شماره را از او بگیری و چطور می توانی به سوْالاتی که او خواه ناخواه مطرح می کند پاسخ بدهی؟ فکرهای بچگانه را از خود دورکن و فکر رفتن را از سر بیرون کن!)
خوابم نمی برد و فکرم به دنبال راهکاری بود که بتوانم از زمان امدن او مطمئن شوم. در این افکار بودم که تلفن زنگ کوتاهی خورد و قطع شد .قلبم به طپش افتاد و از خود پرسیدم ،( یعنی اوست؟)
به ساعت نگاه کردم یازده و بیست دقیقه بود. به خودم گفتم ،(او نیست چه قرار را او بر ساعت نه گذاشته .)
خواستم فکرم را از این مقوله خارج کنم که تلفن بار دیگر به صدا در امد و این بار دیگر تک زنگ نبود برای این که مادر بیدار نشود به سرعت گوشی را برداشتم وگفتم:
_ الو بفرمایید.
صدای ناشناسی در گوشی پیچید که گفت:
_ ساعت یازده و بیست پنج دقیقه ،ساعت یازده و بیست پنج دقیقه.
بی اختیار از سر خشم گفتم:
_ قربون مادرت بری.
وگوشی را گذاشتم.
به خودم گفتم ،( نمی بایست توهین می کردم حالا او لج می کند و بار دیگر مزاحم می شود.)
هنوز پای تلفن برنخواسته بودم که مجددا" تلفن زنگ خورد و به سرعت گوسی را برداشتم وپیش از این که او صحبت کند گفتم:
_ اگر یک بار دیگر مزاحم شوی هر چه دیدی از چشم خودت دیدی!
صدای تارخ در گوشی پیچید:
_ تارا من هستم تارخ.
از خوشحالی فریاد کشیدم و گفتم:
_ تارخ تو یی؟ باید منو ببخشی فکر کردم مزاحم تلفنی است.
گفت:
_ تو باید منو ببخشی که بی موقع تماس گرفتم. راستش دلم گرفته بود و دوست داشتم که با تو حرف بزنم.
حال مادر چطور است؟
گفتم :
_خو به خوابیده ، بیدارش کنم؟
گفت:
_ نه دلم می خواهد با تو حرف بزنم . از زمانی که دو تایی با هم گپ می زدیم خیلی سال گذشته و این روزهای اخر تجرد بدطوری دلم هوای گذشته را کرده.
پرسیدم:
_ می ترسی؟
خندید و گفت:
_ چه جور هم می ترسم! بودن در غربت از سو یی و پذ یرفتن مسئولیت زندگی مشترک از سوی دیگر.می ترسم نتوانم به تعهدم عمل کنم و با اینده دختری بی گناه بازی کنم!
پرسیدم:
_ دوستش داری؟
بدون درنگ گفت:
_ ان قدر که فکر می کنم بدون او قادر به ادامه زندگی نیستم.دختر بسیار خو بی است و اصلا توقع زیادی ندارد.
عاشق یک زندگی ساده و بی هیاهوست .ما اپارتمان کوچیکی نزدیک کلینیک اجاره کرده ایم و برای جشن عروسیمان هم فقط چند تن از دوستان مشترکمان را دعوت کرده ایم و دو، سه نفر هم از اقوام مادری و پدری گزیلا هستند.
گفتم:
_ پس همه کارها را انجام داده اید؟
گفت:
_ شفاها همه میدانند اما به طور رسمی هنوز تاریخ معین نکرده ایم منتظر بودم تا تو و مادر بیایید و بعد اعلام کنم.
اما مادر با مخالفتش حالم را گرفت و مرا به تردید انداحت که ایا دارم کار درستی می کنم یا این که کارم اشتباه است.
گفتم :
_ مطکئن باش که درست تصمیم گرفتی. هم من و هم مادر خوشحالیم و برای هردوی شما ارزوی خوشبختی می کنیم.
گفتم:
_ من درمورد پیشنهاد مادر با گزیلا صحبت کردم،او گفت که در حال حاضر شرایط مالی مان اجازه سفر به ما نمی دهد ضمن این که مسئولیت کاری هم داریم و نمی توانیم ان را رها کنیم. شاید سال دیگر وقتی توانستیم پس اندازی داشته باشیم ان وقت.
گفتم:
_ زندگی را سخت نگیر و برای خودت غم و غصه نتراش. یادت هست پدر هم به کوچیکترین باد مخالف چطوری از کره در می رفت وزانوی غم بغل می گرفت؟
تارخ خندید و گفت:
_ تو چطور ان زمان را به یاد داری ؟ پدر وقتی فوت کرد ما هر دو کوچک بودیم!
_ گفتم:
_ اما من خوب دوران کودکی ام را به یاد دارم و حرفهایی که زدی در انی رفتار و حرکت پدر پیش چشمم مجسم شد.
گفت:
_ تو همیشه سنگ صبور خوبی بودی و من به تو به چشم یک تکیه گاه محکم نگاه می کردم و هرگز از این که پدر تو را به من ترجیح می داد نمی رنجیدم.
گفتم:
_ خرج تلفن ات بالا رفت!
بار دیگر خندید و گفت:
_ عیب ندارد. دارم از کارت اعتباری استفاده می کنم.
پرسیدم :
_ تارخ با داشتن یک کد پستی می توانی شماره تلفنی را بدست اورد؟
گفت:
- اره چطور مگر؟
گفتم:
_ دوستی دارم که نامه ای دارد که ادرسی ندارد و فقط یک کد پستی پشت نامه است خیلی دلش می خواهد شماره تلفن طرف را گیر بیاورد.
گفت:
_ اسم و فامیل و شماره کد را به من بده تا من برایس پیدا کنم.
با گفتن چند لحظه گوشی. نامه را برداشتم و شماره کد پستی را برای تارخ خواندم و اسم حکمت را گفتم.
پرسید:
_ حکمت اسم است یا فامیل.
گفتم:
_ نمی دانم.
گفت:
_ کار مشکل شود اما من سعیم را میکنم.راستی تارا این دوستت عاشق این مرد است؟
گفتم:
_ به گمانم هردو یکدیگر را دوست دارند.
پرسید:
پس مشکلشان چیست؟
گفتم:
_ مرد اهل سفر است و دوستم در بند خانواده اسیر.
پرسید:
_ حکمت او را رها کرده و حالا دوستت به دنبالش می گردد؟
گفتم:
_ نه موضوع قهرو جدایی نیست .راستش خودم هم نمی دانم چه انگیزه ای در کار است که دوستم دنبال نشانی از او می گردد.
گفت:
_ فهمیدم وسعی می کنم اطلاعاتی از او بدست بیاورم.به دوستت بگو هر که با خواهر من دوست است برای من هم حکم خواهر دارد.
گفتم:
_ متشکرم. وحتمآ پیغام تو را به او می دهم.
تارخ گفت:
_ احساس سبکی می کنم و خوشحالم که تو و مادر با ازدواج من موافقید . می دانم اگر گزیلا هم بفهمد خوشحال می شود.
گفتم:
_ فراموش نکنی فیلم و عکس عروسی را حتمآ برایمان پست کن.
گفت:
_ تارا! دوستت دارم و از قول من به مادر بگو به دعای خیرش نیاز دارم.
بعد از قطع تلفن گریستم. و به خودم گفتم ،( او تازه دارد درد یتمیی را احساس می کند.)

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:13
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
رمان شیدایی | فهیمه رحیمی
فصل سوم _4

صبح و قتی ازتماس اخر شب تارخ مادر را با خبر کردم اشک بدیده اورد و دست به اسمان بلند کرد و گفت:
_ الهی انها را به خودت می سپارم .خوشبختشان کن.
بار دیگر دچار احساس شدم و با چشم اشکبار راهی شرکت شدم. دو روز بعد از ان تارخ تماس گرفت و این بار مادر گوشی را برداشته بود. گفتگوی مادر و تارخ به دراز ا کشیده و هیچ کدام نمی دانستند که انتظار و تشویش ودلهره دارد مرا پای در می اورد . وقتی بالاخره مادر خداحافظ کرد و گوشی را به طرفم گرفت ،گفت:
_ تارخ با تو کار دارد .
حسی در دست و پایم نبود و به سختی بلند شدم و گوشی را از مادر گرفتم . سعی کردم ارام و خونسرد باشم.
پس از سلام و گفتگوی معموله ،تارخ گفت:
_ در مورد اقای حکمت تحقیق کردم و فهمیدم که او واسطه شرکت میان ایران و المان است و بیشتر کارش خرید لوازم یدکی ماشین الات سنگین است. ادم خوش نامی است و خانومی که او را به خوبی می شناخت گفت که حکمت الهی اهل ریسک است و دل پر جراتی دارد . در ضمن مرد رئوف و مهربانی هم هست ولی خوی و خصلت سیاحان را دارد و از یک جا ماندن نفرت دارد. این حرف را که شنیدم یقین کردم که هم خود اوست چه با گفته های تو درست از اب در امدند. و ان خانوم اضافه کرد که یکی ،دو روز دیگر بر می گردد وطنش. از قول من به دوستت بگو اگر می خواهی با او زندگی کنی می بایست کفشی از فولاد به پا کنی و همسفرش شوی چون او مرد ارام و سربراهی که زنان ایرانی می پسندند نیست .با او زندگی کردن نه غیر ممکن بلکه مشکل است .
دیگر خود داند.
گفتم:
_ از این که زحمت کشیدی از طرف خودم و دوستم از تو تشکر می کنم.
خندید و گفت:
_ خیلی دلم می خواست خودم او را از نزدیک می دیدم و با هم گپ می زدیم. شماره تلفن کلینیک را داده ام تا اگر او را دیدند بهش داده تا با من تماس بگیرد. اگر این کار را بکند بهتر و بیشتر می توانم اطلاعات کسب کنم و به دوستت خبر بدهم.
گفتم:
_ تو به قدر کافی مشغله داری و نمی بایست خودت را در گیر این قضیه کنی تا همین جاهم وقت گذاشتی ممنون!
خندید وگفت:
_ این چه حرفی است؟ دوست دارم با چشم خود ببینم که چه کسی دل از دردانه خواهرم ربوده و ایا لیاقت و شایستگی تو را دارد یانه .
تقریبا فریاد کشیدم :
_ تارخ؟
او با صدا خندید و گفت:
_ تا اطلاع بعدی خداحافظ.
و گوشی را قطع کرد .
لحظه ای مات و مبهوت به گوشی چشم دو ختم و وقتی ان را سرجایش گذاشتم از خود پرسیدم ،( کجا اشتباه کردم که تارخ فهمید دوستی در کار نیست و من برای خودم این اطلاعات را می خواهم؟)
گرچه در ان موقع از کاری که کرده بودم خشمگین و عصبی بودم اما بعد از گذشت ساعتی احساس راحتی
کردم و از این که کسی هست که احساسم را درک می کند خشنود بودم.
سر میز غذا مادر پرسید :
_ به چی فکر می کنی ؟
نگاهش کردم و گفتم:
_ هیچ
لبخند زد و گفت :
_ چرا تو فکری؟ توهم برای اینده تارخ نگرانی اما از من پنهان می کنی.
گفتم:
_ اتفاقا بر عکس. آنقدر خوش بینم که جایی برای نگرانی باقی نمانده.تارخ نامزدش را دوست دارد و تنها در کنار او خوشبخت می بیند. این خیلی مهم است. ضمن ان که هردو انسان های قانعی هستند و می دانند از زندگی چه می خواهند.
لحن کلامم مادر را خوش نیامد و پرسید:
_طوری صحبت می کنی انگاری من از این که پسرم خوشبخت شود ناراحتم.
گفتم:
_ نه من فکر می کنم که شما از این جهت نگرانید که ان دو طبق رسوم کهن ما ازدواج نمی کنند،پس خوشبخت هم نمی شوند.می توانم قسم بخورم که ته دلتان می خواست که این دختر را عزیزه خانم برای تارخ پیدا کرده بود و هم او به شما می گفت که پسرت با این دختر خوشبخت می شود.ان وخت دیگر شما هیچ گونه تشویش و نگرانی نداشتید.بدبختانه ما ا ن قدر که به گفته های دیگران اعتماد داریم به شعور و درک خود نا مطمئنیم.برای این که سخن را کوتاه کرده باشم بلند شدم و به اتاقم رفتم.
مادر را رنجانده بودم و با این حرفها در واقع خود را تخلیه کرده بودم. چه از روزی که پیشنهاد عزیزه خانم را برای بار دوم رد کرده بودم در اخلاق و رفتار مادر تغییرات محسوسی بوجود امده بود.بهانه می گرفت.احساس خستگی می کرد و غالبا با این این جمله که ( اگر تو ازدواج کرده بودی و خیالم از بابت تو راحت بود من هم می رفتم زیارت و استخوان سبک می کردم.)وقتی می گفتم:( مادر نگرانی شما بیهوده است من بیست وپنج سال سن دارم و دیگر دختر بچه نیستم)، چشم می گرداند و می گفت:( خوب است که خودت می دانی دارد سن ات بالا می رود و دیگر جوان نیستی. تو فکر می کنی خواستگارانی بهتر از این دو در این خانه را می کوبند و وارد می شوند؟)مادر مجبورم می کرد که بگویم:
_ به درک نکوبند من اصلا خیال ازدواج ندارم و بهتر است شما برنامه خودتان را داشته باشید.
و ماه عسل رفتن جلال و پرند به ایتالیا تازیانه ی بود که مادر هر گاه فرست می یافت بر سرم می کوبید و بیشترین افسوسش به خاطر نبردن جهیزیه بود که چون جلال زندگی اش کامل بود احتیاجی به بردن جهیزه پرند نبود.
مادر می گفت: شانس وقتی به انسان رو کند از همه طرف رو می کند.زن عمویت هم سایه شوهر بالای سر دارد و هم دامادی که پولش از پارو بالا می رود و هیچ چشم داشتی به مال زن ندارد.عمویت خیال دارد نمایشگاه اتومبیلش را بزرگتر کند و اینطور که شنیدم جلال دارد حمایتش می کند.
از این گونه حرفها و سرکوب ها بقدری شنیدم و سکوت کردم که ظرفیت تحمل ام به پایان رسیده بود.
ساعتی بعد وقتی توانستم ارامش خود را بدست اورم برای بدست اوردن دل مادر وارد اتاقش شدم و باچشمان اشکبار او روبرو شدم. روبرویش نشستم و گفتم:
_ عذر می خوام مامان به خدا از بس شنیدم جلال این کا رو کرده ان کا رو کرده خسته شدم.تقصیر من چی بود که تحمل نکرد و رفت و پرند را گرفت؟
مادر گفت:
_ چرا دخالت داشت. او تو را انتخاب کرده بود.
گفتم:
_ پس چرا صبر نکرد؟ این چه علاقه ای بود که زود فراموش شد و به دیگری دل بست؟
مادر گفت:
_ لج کرد برای این که دل تو را بسوزاند.
خندیدم و گفتم:
_ نه مادر باور کنید لج و لجبازی در کار نبوده و شما دارید اشتباه می کنید.
نگاهم کرد و گفت:
_ بیا فکر این دلال را از سرت بیرون کن و تا عماد دختر دیگری را نگرفته قبول کن.عزیزه خانم قسم می خورد که اقا عماد خیلی خیلی بهتر از جلال است و شانس تو بالاتر از پرند می شود.چرا ادمهای بد بخت باید در نکبت زندگی کنند و بخت و اقبالشون هم نکبتی باشد؟ تارا به خدا دروغ نمی گویم و ان شب خود حکمت گفت که خیال تشکیل خانوده دادن ندارد و فکر هم نمی کند که به این زودی ها بتواند تصمیم بگیرد.
تو به خاطر این که جانت را نجات داده داری کاری می کنی که یک عمر پشیمان شوی و خسرت بخوری که چرا در هما چاله نمردی. به مادر گفتم:
_ اجازه بده من با تارخ مشورت کنم و هر چه او گفت همان کار را می کنم. راضی شدید؟
مادر خندید و گفت:
_ به شرط ان که حقیقت را در مورد هردو بگویی و منصف باشی.
گفتم:
_ بسیار خوب این کار را می کنم.
امید وار بودم که تارخ توانسته باشد باحکمت ملاقات کند و نظر او را در مورد من و آینده اش بفهمد.این بار تشویش و نگرانی به گونه ای دیگر به جانم چنگ انداخت و از خود می پرسیدم ،ایا تارخ از ظاهر حکمت خوشش خواهد امد؟ نکند او را در هیبتی ببیند که مطابق با سلیقه اش نباشد؟ نکند از حر فهای حکمت این گونه برداشت کند که ما باهم در ارتباط هستیم و نظرش در مورد تغییر کند؟ اگر حکمت با تارخ هم همچون مادر صحبت کند و همان صراحت به خرج دهد چه باید بکنم؟ می دانم که نارخ با تمسخر خواهد گفت خواهر بیچاره راه به خطا رفته ای و تا دیر نشده بهتر است برگردی و فراموش کنی! اما ...اما اگر حکمت حرفهای خوشایند بگوید مثلا بگوید که قصد ازدواج دارد و تنها تارا برایم عزیز است و تصمیم گرفته ام با او ازدواج کنم ان وقت چه باید بکنم؟ ایا می توانم همراه و شریک خوبی برایش باشم؟ ایا در خود می بینم که مادر را تنها گذاشته و با او از شهری به شهر دیگر و از کشوری به کشور دیگر سفر کنم؟ اگر چنین کنم پس سرنوشت مادر چه می شود؟ با عماد مشکلی نخواهم داشت. او دنیا گشته ایست که برگشته و می خواهد برای همیشه بماند و یک زندگی ارام و بی جنجال را شروع کند.او همان مردی است که مادر اطمینان دارد می تواند خوشبختم کند و خیالش را برای همیشه اسوده کند.اه خداوندا دیگر نمی دانم کدام راه درست و کدام راه نادرست است. لعنت بر هر چه تردید است .

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 11:15
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group