رزرو هتلclose
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 514
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي
فصل اول

بحث و جدل در خانواده آرين نژاد تا پاسي از شب ادامه داشت.

عاطفه كه ذاتا زني خوش فلب و پاك سرشت است از اين كه براي نخستين بار در برابر خواسته همسرش ايستادگي ميكرد ناخشنود بود اما براي اقدامي كه قصد انجام آن را داشت خود را متقاعد ميساخت كه حق مقاومت دارد. لذا در حاليكه از جاي برميخواست تصصميم نهايي و قطعي اش را گرفت و آن را به عنوان برگ برنده رو كرد. مقابل همسرش ايستاد و اظهار داشت:(شما هر طور كه ميخواهيد عمل كنيد اما من فردا براي تشييع جنازه خواهم رفت)
و بعد بدون آنكه منتظر پاسخ بماند از اتاق خارج شد.
آرين نژاد چند لحظه اي از اين برخورد همسرش بهن زده بر جاي ماند و به فكر فرو رفت.
آرين نژاد مردي كه به طبقه خود يعني اشرافيت پشت كرده بود و به عنوان وفاداري به اصول انساني كوشيده بود خويشتن را از يوغ عقايذ پوشالي پدر و بستگان نزديكش رهايي بخشد بر اين باور بود كه ميتواند با پايداري و بردباري بر آنها چيره شود و باري اثبات اين باور نخستين حركت را در ضديت با آنها شروع كرده بود دختري از طقه متوسط شهري را به همسري برگزيده بود و طرد شدن از خانه پدري و محروميت از يك زندگي اشرافي را به جان خريده بود.
او سالهاي تلخ دوري از خانه پدري را با زتدگي سعادتمند در كنار همسر و يگانه دخترش گذرانده بود و ابنك احساس ميكرد طوفاني در حال وزيدن است.با از دست دادن پدر مادر وقوع اين طوفان را پيش بيني نكرده بود اكنون اما با مرگ داماد خانواده كه مهره اصلي گرداننده صحنه بود رابطه خود را با همسرش حتي بيش از زمان حيات در معرض خطر ميديد.لذا در نظر داشت علاج واقعه را پيش از وقوع بكند.تصميم گرفت در مراسم تدفين داماد خانواده شركت نكند.
پس از آنكه مدتي در اتاق قدم زد در برار قاب عكسي كه به ديوار آويخته بود ايستاد و بر آن چشم دوخت.عكسي بود خانوادگي كه آرين نژاد را در سن 5 سالگي در آغوش مادر و تنها خواهرش را در سن 15 سالگي در كنار پدر نشان ميداد.
آرين نژاد احساس ميكرد كه پدرش حتي از درون قاب عكس نيز ميخواهد او را زير سلطه در آورد.لبخندي حاكي از پيروزي بر لبهايش نقش بست و ديده از عكس بر گرفت.آنچنان خوشحال به نظر ميرسيد كه گويي در نبرد با نيرويي ناشناخته پيروز شده .با خود زمزمه كرد:(من هيچگاه شكست نخوردم و پس از اين نيز شكست نخواهم خورد.حق با عاطفه است ما نبايد نگران آينده باشيم مسلما براي مشكلات آينده نيز ميتوانيم راه حل مناسبي بيابيم)
با اين تصميم اتاق را ترك كرد هنگامي كه خود را براي رفنت به بستر آماده ميكرد عاطفه در ميان بستر نشسته بود و ظاهرا مجله اي را ورق ميزد اما به خوبي هويدا بود كه افكارش پيرامون مسئله اي ديگر دور ميزند.عاطفه زير چشمي نگاهي به همسرش انداخت و با لحني كه ميكوشيد اثري از خشونت در آن نباشد آرام پرسيد:بالاخره چه ميكنيد آيا من تنها بروم؟
آرين نژاد با نگاهي مضطرب او را نگريست و به جاي پاسخ به پرسش او با لحني غمگين گفت:هنوز نرفته آنها باعث شدند ميان من و تو اختلاف به وجود آيد.آيا هيچ متوجه شده اي كه از سر شب با الان لحن كلامت خصمانه است؟
لحن غمگين آرين نژاد عاطفه را شرمسار كرد مجله را كنار گذاشت و با پشيماني گفت:من هيچگاه حاضر نيستم به خاطر ديگران تو را افسرده و غمگين كنم . ميداني كه دلتنگي تو تا چه حد مرا پريشان ميكند.اميدئار بودم بتوانم بعد از 20 سال جدايي ميان خواهر و برادر رابطه بر قرار كنم.اما مثله اينكه اشتباه كردم .اگر تو را رنجاندم مرا ببخش.
آرين نژاد سر عاطفه را در آغوش كشيد و موهاي همچون ابريشم ار را نوازش كرد و گفت:تو زن خوش قلب و مهرباني هستياما آيا فراموش كردي كه ما به خاطر مبارزه با منشهاي آنها چه رنجي را تحمل كرديم؟و آيا باز هم فراموش كردي كه همين شخصي كه از من ميخواهي در مراسم تدفينش شركت كنم براي به زانو در آوردنم تنها خواهرم را از من دور ساخت؟چطور ميتوانم اعمالش را ناديده بگرم و در مراسم خاك سپاريش شركت كنم؟ تو مرا ميشناسي و ميداني مردي نيستم كه بتوانم نقش بازي كنم.اگر چه انسانيت حكم ميكد در اندوه از دست رفت انساني غمگين باشماما او انسان نبود فرعوني بود باري بند كشيدن انسانها .

عاطفه كه جايگاهي گرم و مطمئن در آغوش همسرش يافته بود سر را بر سينه او فشرد و گفت:ميدانم عزيزم!من هيچ چيز را فراموش نكردم اما معتقدم كه دنيا ارزش نداره.بدي را نبايد با بدي تلافي كرد در اين ميانه مقصر واقعي از بين رفته است.آيا تو ميخواهي به جاي شوهر خواهر از خور او انتقام بگيري؟او در اين دنيا تنها تو را دارد كاش مي شنيدي وقتي از پشت تلفن حرف ميزد چطور ميگريست.

سپس در حالي كه چشمهاي سرشار از مهر خود را به چشمهاي آرين نژاد دوخته بود ادامه داد؟ما بايد به خاطر خواهرت هم كه شده كينه ها را فراموش كنيمتا فرنگيس يقين كند كه دوستش داريم و در اين دنيا تنها نيست.اگر دوستم داري و اگر من هنوز همان عاطفه اي هستم كهروزي به خاطرم همه را ترك كردي خواهشم را قبول كن و فردا با من بيا.
قطره اشكي گرم از گوشه چشمش سرازير شد و بر صورتش غلطيد.او در خانواده اي ساده و پرمحبت بزرگ شده بود خانواده اي كه به آساني چشم بر بديها مي بست و دل را به نور خوبيها روشن ميكرد.او نميتوانست در برابر درخواست فرنگيس و التماس او كه خواسته بود كينه ها را فراموش كنند و ار را در مراسم تدفين شوهرش تنها نگذارند بيتفاوت باشد.
عاطفه هم زمان با قطع تلفن تصميم كرفته بود فرصتي به فرنگيس بدهد.
خود را متقاعد ميساخت كه فرنگيس بازي خورده اي بيش نيست و حق دارد بخواهد فرصتي ديگر به او داده شود تا جبران گذشته را بنمايد.حالا كه او از چنگال مردي ديو سيرت رهايي يافته بايد كه زندگي كند و بايد از محبت ديگران برخوردار شود.پس سر بلند كرد و مستقيم ديده بر چشم آرين نژاد دوخت.آرين نژاد در مقابل نگاه عاطفه به ترديد افتاد.آه بلندي كشيد و گفت:بسيار خوب همراه تو خواهم آمد اما فقط براي خاكسپاري در مراسم بعده آن شركت نخواهم كرد.

عاطفه لبخند رضايتي بر لب آورد و براي آنكه يقين حاصل كند پرسيد:آيا اجازه ميدهي دخترمان نيز همراهمان بيايد؟فكر ميكنم كه هنگام آن رسيده كه هديه با عمه اش آشنا شود.
هنگامي كه آرين نژاد موافقت خود را اعلام كرد عاطفه نفس راحتي كشيد و به ملاقاتي كه در پيش داشتند انديشيد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 09:16
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي
فصل1 (2)

آيا اميدي هست كه با ديدار خواهر و برادر رشته هاي از هم گسسته محبت دوباره پيوند زده شود؟فرنگيس براي اين ديدار چه خواهد كرد؟آيا آنها را با آغوش باز خواهد پذيرفت؟آيا پس از ملاقات فردا اعضا فاميل آنها را به جمع خود راه خواهند داد؟و يا چون گذشته به ديده انكار در آنها خواهند نگريست؟براي پرسش خود جوابي نميافت.خواب از چشمانش رخت بر بسته بود.نيم خيز شد و به همسرش كه در خواب عميقي فرو رفته بود نگريست.صورت آرام او به عاطفه قدرت بخشيد.با خود گفت:خدا با ماست تا اين مرد در كنارم هست از هيج چيز و هيچ كس نمي هراسم.ار حامي من و هديه است.مگر نه آنكه پشتيباني خود را از ما ثابت كرده پس موردي براي نگراني وجود ندارد.
تقلاي زيادي كرد تا بخوابد اما موفق نشد.ناچار بلند شد و به آشپزخانه رفت ليواني شير براي خود ريخت و به جاي اتق خواب به كتابخانه پناه برد.چراغ مطالعه را روشن كرد و از قفسه كتابها دفتري برداشت.پيش از گشودن دفتر چشم بر هم نهاد گويي ميخواست حوادث گذشته را پيش چشم مجسم كند.

فصل 2
اولين ملاقات عاطفه با آرين نژاد زماني انجام گرفته بود كه او بيش از 18 سال نداشت.به خاطر اختلافاتي كه در رقم ماليات سرانه آنها پيش آمده بود با مادرش عازم وزارت دارايي شد.هنگامي كه آنها قدم در راهروي بزرگ و طويل دارايي گذاشته بودند مادر از مامور اطلاعات سراغ اتاق آرين نژاد را گرفته بود و مامور طبقه دوم را نشانشان داده بود.
در طبقه دوم مادر پشت در اتاق چادرش را مرتب كرد و بعد هر 2 وارد شدند اتاقي بود بزرگ كه چندين ميز با فاصله از يكديگر قرار داشتند و تعدادي خانم و آفا مشغول بودند.مادر به ميز خانمي كه در حال تايپ نامه اي بود نزديك شد و سراغ آقاي آرين نژاد را گرفت.خانم تايپيست با انگشت به در ديگري اشاره كرد.تشكر كردند و به اتاقي كه مورد نظر بود نزديك شدند اين بار نيز مادر چادرش را مرتب كرد و سپس چند ضربه به در زد.صداي گرمي آنها را دعوت كرد.در پشت ميز بزرگي مرد جواني نشسته بود كه از ظاهرش بخوبي نمايان بود كه از طبقه مرفه جامعه است پيپي بر گوشه لب داشت و مشغول قرائت پرونده اي بود با ورود آنها سر بلند كرد و در پاسخ به سلام مادر پرسيد:فرمايشي داريد؟
مادر به ميز نزديك شد و از داخل كيف برگه اي بيرون آورد و در مقابل او قرار داد.مرد با دست مبلي تعارفشان كرد و گفت:لطفا بنشينيد.
آنگاه تا آخر برگه را خواند و سپس رو به مادر كرد و پرسيد:مبلغ مورد اشتباه ذكر نشده.
مادر با شرمسارس گفت:20 هزار تومن است.
مرد خنده خنده بلندي سر داد و با تمسخر گفت:فقط20 هزار تومن؟؟ شما براي چنين مبلغي خود را به زحمت انداخته ايد؟
مادر در حاليكه سرخ شده بود و عرق روي پيشانيش نشسته بود گفت:اما همين مبلغم براي ما زياد است چون ما نه تاجر هستيم نه ملاك.
مرد در حاليكه هنوز پوزخند بر لب داشت گفت:خانم همه اين حرف را ميزنند ولي وقتي پاي محاسبه به ميان ميايد خيلي بيشتر از آنچه ادعا ميكنند ثروت دارند.
در اين هنگام عاطفه كه از لبخند تمسخر آميز او به خشم آمده بود دخالت كرد و گفت:پس لطف كنيد در آمار و ارقام آنها اشتباه كنيد نه ما!وقتي مادرم ميگويد ما نه تاجر هستيم نه ملاك دروغ نميگويد و شما هم بهتر است روي سخن افراد بيشتر دقت كنيد زيرا سخن راست و دروغ را حتي ميتوان از صورت افراد تشخيص داد.شما بدون دليل به مادرم تهمت دروغ گويي ميزنيد .اگر ما قشر ثروتمند جامعه بوديم اولا چون شما بر مبلغ مورد اشتباه ميخنديديم ثانيا لزومي نداشت كه خود را به زحمت بيندازيم.اگر ميبينيد اينجا آمده ايم و در مقابل شما ايستاده ايم فقط براي احقاق حقمان است.
عاطفه عصبي بود و تند حرف ميزد حتي نگاه مادر نيز او را از كلام باز نداشت.زماني از سخن باز ايستاد كه مرد پيپ خاموش شده اش را دوباره روشن كرد.بوي عطر توتون سر غاطفه را به درد آورد.آرين نژاد كه سكوت اختيار كرده بود اين بار با لحن ملايمتري ادامه داد و گفت:من منظور خاصي نداشتم و قصدم تهمت زدن به مادر شما نبود.اگر از كلامم چنين برداشتي كرديد عذر ميخواهم اجازه دهيد تحقيق كنم بعد نتيجه را به اطلاعتان برسانم.
آنگاه رو به مادر كرد و گفت لطف كنيد دو سه روزه ديگر تماس بگيريد قول ميدهم تا آنموقع رفع اشتباه شده باشد.
مادر تشكر كرد و او از پشت ميز بلند شد تا آنها را بدرقه كند.
عاطفه در خانه مورد شماتت پدر و مادر قرار گرفت مادر ميكفت:اين چه كاري بود كه كردي؟آرين نژاد را به خشم آوردي و ما مجبور ميشويم 20 هزار تومن را بپردازيم.
و پدر در حاليكه گفته هاي او را تاييد ميكرد افزود:اگر مبلغ را 2 برابر نكنند باز جاي شكرش باقيه.
آنها با گفته هايشان روح ار را مي آزردند و باعث ميشدند احساس گناه و پشيماني كند.
آرين نژاد اگر چه به ظاهر خشك و متكبر به نظر ميرسيد اما باطنا مردي نوع دوست بود كه محيط خانواده اش و اعمال و حركات آنها در وجود او به گونه اي معكوس تاثير گذاشته بودو او خود را از طبقه اشراف به حساب نمي آورد خود را از مردمش جدا نميدانست او اگر چه با بيان خود موجب آزردگي خاطر آنها شده بود اما زود به اشتباه خود واقف گشت و سعي كرد خطايش را جبران كند.
احساس مسئوليت نسبت به شخصي كه داشت و احساسي كه از برخورد با آن دختر جوان برايش پيش آمده بود لحظه اي آرين نژاد را به فكر وا داشت چه او تا آن لحظه با دختري بدينگونه جسور و شجاع برخورد نكرده بود دختراني كه در پيرامون او وجود داشتند دختراني لوس و خودخواه بودند كه راه مبارزه با مشكلات را نميدانستند.طرز تفكر انها غالبا پيرامون مسائلي دور ميزد كه احتياج به تفكر و انديشه نداشتند آن چه را ارده ميكردند توسط پول به دست مي آوردند پولهايي كه نميدانستند از كجا مي آيد فقط زحمت انتخاب را به خود هموار ميكردند و ديگر هيچ مسلما آنچه كه آسان به دست آيد آسان نيز از دست ميرود اما عاطفه دري را در مقابل چشمان آرين نژاد گشود كه او تا آن رزو نديده بود.بعد ار خارج شدن مادر و دختر آرين نژزاد انديشيد كه واقعا آن است دختري مصمم و با اراده كه ميتواند به تنهايي مشكلات زنده گي اش را حل كند من در زندگي به چنين دختري نياز دارم كه بتواند مرا در مبارزه اي كه با خانواده ام در پيش گرفته ام ياري كند من بايد او را از خانواده اش خواستگاري كنم.
و با اين تصميم فرداي آنروز آرين نژاد شخصا به خانه آنها رفت و با استقبال پدر خانواده روربرو شد.بر خلاف روزه گذشته كه مغرور و متكبر به نضر ميآمد اكنون صورتش خندان و كلامش دلنشين بود.
او ساعتي با پدر عاطفه به گفتگو نشست سپس برگ رفع اشتباه را داد و خداحافظي كرد.
از واقعه دارايي مدتي نگذشته بود ...
كه يك روز وقتي پدر از اداره به خانه بازگشت مادر را به گوشه اي برد تا چيزي به او بگويد.عاطفه از نگاه معني دار آنها حدس زد كه موضوع گفتگويشان درباره اوست.اما نميتوانست بفهمد كه چه چيز سبب شده تا آنها بدين گونه خلوت كنند.
وقتي عاطفه با مادر تنها شد مادر گفت:عاطفه!امشب مهمان داريم حدس بزن مهمانان مه چه كساني هستند؟
عاطفه گفت:اگر مسابقه 20 سوالي است متاسفانه فرصت فكر كردن ندارم.
مادر با نشاطي كودكانه جزوه را از عاطفه گرفت و گفت:فكر نميكنم فرصت بيابي در كنكور شركت كني حالا كه حاضر نيستي حدس بزني خودم ميگويم مهمانان امسب ما افراد خانواده آرين نژاد هستندروشنتر بگويم امشب برايت خواستگار ميايد.
عاطفه مثله همه دختران از كلمه خواستگار وحشت كرد.زيرا راضي به ترك پدر و مادر نبود او خود را در كنار پدر و مادر خوشبخت ميديد و احساس كمبود نميكرد.وقتي مادر مخالفت عاطفه را ديد لب به نصيحت گشود و از خوبي زندگي زناشويي گفت.
شب هنگام كه به اتفاق خانواده اش وارد شد در اولين برخورد عاطفه از پدر و شوهر خواهر آرين نژاد ترسيد.زيرا از نگاه معني داري كه آنها به اتاق و اثاث درون آن افكندند پي برد كه زندگي آنها را مطابق توقع خود نيافته اند.حتي نوع شربتي كه به آنها تعارف شد مطابق سليقه هيچكس نبود به جز آرش كه تا آخرين جرعه شربت را نوشيد.
رفتار خشك و بيروح آنها در مادر عاطفه نوعي آشفتگي بوجود آورد كه در نحوه پذيراييش كاملا مشهود بود.
مجلس خاستگاري بيشباهت به بازپرسي نبودو تا اندازه اي هم مضحك و خنده دار بود.بر خلاف تمام خواستگاريها كه در مورد مرد سوالاتي ميشود در اينجا خوانواده عاطفه بودند كه بايد به پرسشهاي آنها پاسخ ميدادند زيرا آنها بقدري از خود راضي بودند كه لزومي نميديدند در مورد پسرشان صحبتي بميان آيد.هنگامي كه دريافتند پدر عاطفه يك كارمند ساده استو عروس هم فقط مدرك ديپلم دارد نگاهي ميانشان رد و بدل شد كه گوياي نارضايتي آنها بود.
عاطفه ميديد كه آرش از جو حاكم بر مراسم ناخشنود است تقلا ميكند حال و هواي سرد و خشن اتاق را به محيطي گرم و صميمي تبديل كند ولي تلاشش بيهوده بود.هنگامي كه سوال و جوابها به آخر رسيد فرنگيس خواهر آرين نژادبه ساعتش نگاه كرد و به همسرش زل زد.

اقاي فهيمي مفهوم نگاه او را دريافت و بلند شد.ديگران نيز برخاستند و پس از خداحافظي كوتاه و سدي خانه آنها را ترك كردند.مادر عاطفه نفس عميقي كشيد و گفت:راحت شديم.
پدر در حاليكه دست دخترش را در دست خود گرفته بود افزود:آنها انگار به خواستگاري من و مادرت آمده بودند نه تو.
عاطفه به شوخي گفت:و متاسفانه يا خوشبختانه مورد توجه خواستكارن قرار نگرفتيد اگر شما هم مثل آنها كارخانه دار بوديد مسلما برخوردشان با ما طورديگري ميشد .
پدر گفت:خوشحالم كه خدا به جاي كارخانه تو را به ما داد كه از هر ثروتي با ارزشتري گرچه پولدار نيستيم و قلب و احساس داريم.مهر و محبتي كه در دل ماست با هيچ گوهري قابل خريد نيست.من از آشنايي با آنها خوشحالم اما نه از بابت خودم بلكه از اين جهت كه تو با آنها آشنا شدي.حالا ميتواني درك كني كه ثروت كلان چگونه بر روي روابط انسانها روابط منفي ميگذارد.اختلافي كه ميان 2قشر مرفه و متوسط وجود دارد به اقتضاي آفرينش نيست زيرا تمامي انسانها از يك گوهرند با غرائزي همگون همه در تلاش براي رسيدت به خانه مقصودند.حالا اين مقصود چيست راه رسيدن به آن كدام است اينجاست گه راه انسانها از هم جدا ميشود دخترم !آنها چون مهمان ما بودند احترامشان بر ما واجب بود اما همين افراد در خارج از خانه برايم كوچكترين ارزشي ندارند.آنها رفتنتد و فكر نميكنم ديگر بازگردند اما اگر روزي به همسري مرد متمولي در آمدي يك نكته را فراموش نكن و ان اينكه مال و ثروت تو را بنده خود نسازد و اسير نكند چه هستند كساني كه آسايش روح را فداي حفظ و نگهداري مال كردند آكر از آنچه در اختيارت قرار ميگيرد نتواني به نحو احسن و در راه خير و به نفع عامه مردم استفاده كني بدان كه خود را به زر فروخته اي.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 09:17
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي
فصل 3

از آن شب خواستگاري مدتها گذشت و آنها رفته رفته فراموش ميكردند تا اينكه:
يك شب او به تنهايي به خانه آنها آمد و مجددا موضوع خواستگاري را مطرح كرد و در آن شب بود كه اقرار كرد به مبارزه بر عليه خانواده اش برخاسته است و از عاطفه خواست تا همسر و شريك مبارزه اش گردد.
مدتي بطول انجاميد تا توانست موافقت خوانواده عاطفه را جلب كند.در شب عروسي آنها هيچ يك از خانواده آرين نژاد حضور نداشتند عاطفه فكر ميكرد كه كدورتي زود گذر است ليكن وقتي روز به ماه و ماه به سال تبديل گشت متوجه شد شد كه آقاي فهيمي داماد خانواده از او و آرش متنفر است.عاطفه مصمم شد با همسرش شريك شده و هر 2 به مبارزه با عقايد آنها بپردازند.فهيمي عرصه زندگي را بر آنها تنگ ميكرد و آنچنان ار آنها در نزد فاميل نام ميبرد كه گويي به مرض طاعون مبتلا گشته اند.
گفته ها و اعمال خود آرش نيز به شايعات دامن ميزد و كار را تا بدانجا كشاند كه همه باور كردند كه آرين نژاد بزرگ براي هميشه يگانه فرزند خود را از دست داده است.
شايد اگر مادربزرگ آرش در جبهه آنها بود جرات نمي يافت تا آرش را از خانواده طرد كنند اما آن مرد بخوبي ميدانست كه چه كسي را با خود متحد كند و مادر بزرگ از كساني بود كه به علت جذبه و مديريتش همه مطيع فرمانش بودند و بدون اجازه اون دست به كاري نميزدند.با آنكه آرش بر خود ميباليد كه توانسته است بزعم مخالفت خانواده با دختري كه دوستش ميدارد ازدواج كند اما به اين حقيقت نيز واقف بود كه اگر در هنگام ازدواج مادربزرگ در خارج از ايران نبود شايد به سهولت نميتوانست عاطفه را به عقد خود در آورد.
وقتي مادربزرگ بازگشت از ازدواج آنها چند ماهي گذشته بود.مادربزرگ به محض ورود مهماني مجللي ترتيب داد و ميخواست تا عروس پير خود را ببيند.
مهماني مادر بزرگ بيشباهت به مهماني دربار نبود باغ بزرگ و مجلل او در نياوران يك پارچه غرق نور بود.سالن بزرگ كه با پرده هاي اطلس مزين شده بود و لوسترهاي آويخته شده براي لحظاتي عاطفه را دچار حيرت كرد.
او تا آن ساعت هرگز چنين ضيافتي را بجز در فيلمها نديده بود و باور نميكرد كه اين مهماني باشكوه به افتخار او بر پا شده باشد.عاطفه بازوي آرش را محكم فشرد.او نگاهش را به صورت عاطفه دوخت و آرام گفت:به خودت مسلط باش!رنگت پريده است.
عاطفه گفت:دست خودم نيست ميترسم.
آرش دستش را گرفت و گفت:تا من در كنارت هستم از هيچ چيز و هيچ كس نترس!
(اما من براي خود نميترسم بيم آن دارم مبادا عملي از من سر بزند كه آبروي تو را در مقابل ديگران در مخاطره اندازد.)
آرش لبخندي زد و گفت:به خودت اطمينان داشته باش!من به تو اميدوارم حالا نفس عميقي بكش و اينقدر هم دستم را فشار نده.
با ورود آنها پچ پچ و حرفهاي در گوشي شروع شد.مادر آرش و فرنگيس براي حفظ ظاهر لبخندي به روي آنها زدند و به تماشاي آن نشستند .آنها با گامهاي آهسته به مادر بزرگ نزديك شدند.در مقايسه با لباسهاي آنها لباس عاطفه بي اندازه ساده و براي چنان محفلي نامناسب بود.مادر بزرگ گردنبندي از مرواريد بر روي لباس مخمل مشكي انداخته و موهاي سپيد و سياه او به طرز جالبي آرايش يافته بود.آرش خم شد و گونه هاي او را بوسيد.عاطفه نميدانست كه چه بايد بكند.آيا به رسم دربار در مقابلش خم شود و يا اينكه دست خود را دراز كند؟آرش به ياري اش آمد و گفت:مادربزرگ!مايلم با همسرم عاطفه آشنا شوي.
عاطفه ناخودآگاه كمي خود را در مقابل مادر بزرگ خم كرد.او كه خمچنان دختر جوان را بر انداز ميكرد بدون اينكه لبخندي بر لب آورد و اظهار لطفي كند از جايش بلند شد و گفت:آرش !مايلم با همسرت به تنهايي گفتگو كنم.
آرش با نگاه به عاطفه فهماند كه همراه مادر بزرگ برود.
هنگامي كه سالن را ترك ميكردند مادربزرگ به فهيمي نزديك شد و چيزي در گوش او نجوا كرد فهيمي تعظيمي كرد و دور شد.سپس مادر بزرگ عاطفه را به كتابخانه برد روي كاناپه اي كه در مقابل شومينه قرار داشت نشست و با دست به مبلي اشاره كرد كه عاطفه بنشيند.
عاطفه مثل كودكان دبستاني نشست و آماده شد تا به سوالات مادر بزرگ جواب بدهد.
(دختر بسيار زيبايي نيستي كه بگويم زيباييت مورد توجه آرش قرار گرفته آنطور كه برايم تعريف كرده اند از خانواده سرشناسي هم نيستي.پس چه چيز در تو وجود دارد كه آرش بر خلاف ميل خانواده حاضر شد با تو ازدواج كند؟)
و انگار كه با خود گفتگو ميكند ادامه داد:رفتار و كردار جوانها قابل پيشبيني نيست.حالا ميل دارم از زبان خودت بشنوم كه چطور و چگونه با آرش آشنا شدي؟
عاطفه به جاي جواب گفت:اگر ميدانستم بر خلاف مهماني به بازجويي فراخوانده ميشوم سعي ميكردم خود را براي دفاع آماده كنم اما چون در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته ام لازم است خود را معرفي كنم.
اسم من عاطفه است و تنها دختر خانواده هستم.پدرم نامش علي و كارمند ساده سازمان آب است.مادرم زني تحصيلكرده و خانه دار است.من با همسرم در وزارت دارايي آشنا شدم آنهم به علت اشتباهي كه در ماليات سرانه ما پيش آمده بود.آن روز به اتفاق مادرم به دارايي رفته بودم.
(چطور شد كه او خواستگارت شد؟چون هر روز افراد بيشماري با دارايي سر و كار دارند و نميتوان گفت كه تاكنون دختري چون تو پا به دارايي نگذاشته است؟)
بله حق با شماست من اولين دختر و مسلما آخرين دختري نبوده و نيستم كه براي انجام كاري به دارايي ميرود اما جرا از ميان آنها من انتخاب شدم؟شما بايد اين سوال را از آرش ميكرديد نه از من!درست است كه زيبا نيستم و به قول شما خانواده ام هم سرشناس نيستند اما شايد آرين نژاد در وجودم چيزي را ديد كه ديگران فاقد ان هستند.
پيرزن پوزخندي زد و گفت:شايد ديگران زبان چرب و نرم تو را نداشته اند.
عاطفه عصبي شد و گفت:همانطور كه قبلا اشاره كردم ما خانواده ساده اي هستيم و احتياجي به زبان چرب و نرم نداريم.زباني كه شما از آن سخن ميگوييد مخصوص قشر و طبقه شماست.امثال شما تا تملق و چاپلوسي را به كار نگيرند كاري از پيش نميبرند.اگر ما ميخواستيم چون شما باشيم حتما يكي از كساني بوديم كه شما به عنوان سرشناس از آن نام ميبريد.حالا با اجازه تان رفع زحمت ميكنم.
عاطفه بلند شد كه برود.مادربزرگ كه انتظار چنين گستاخي را نداشت گفت:علاوه بر زبان چشمان گستاخي هم داري.اگر فكر ميكني كه ميتواني با فريب آرش روي ثروت آرين نژاد بنشيني بايد بگويم كه اشتباه كردي و تا زماني كه من زنده ام به اين آرزو نخواهي رسيداگر واقعا آرش را ميخواهي بايد بداني كه ما تصميم گرفته ايم او را از ثروت و مقام محروم كنيم دستور ميدهم تمام فاميل تركتان كنند و به محافل خود راهتان ندهند ميخواهم ببينم شما 2 نفر بدون پشتيباني ما چه ميكنيد؟
عاطفه گفت:پس اجازه بدهيد بخاطر لطفي كه در مورد ما ميكنيد از شما سپاسگزاري كنم و خاطرم آسوده باشد كه هر 2 با تلاش خود از راه مشروع زندگي را ميگذرانيم من اين محبت شما را هرگز فراموش نخواهم كرد.سپس تعظيم نيم بندي كرد و از كتابخانه خارج شد.آرش را در ميان مهمانا يافت.كنارش رفت و گفت:بهتر است هر چه زودتر برويم.از برافروختگي صورت او آرش پي به ماجرا برد و گفت:بسيار خوب برويم.خداحافظي كوتاهي كردند و ضيافت با شكوه آنان را ترك كردند.وقتي در ماشين نشستند عاطفه نفس راحتي كشيدو با بغضي كه در گلو داشت ملاقات خود با مادربزرگ را شرح داد و در آخر اضافه كرد :من موقعيت تو را به خطر انداختم.
آرشخنده بلندي كرد و گفت:اما من خوشحالم و هميشه طالب زني چون تو بودم كه بتواند در مقابل اعمال نفوذ آنها مقاومت كند و تو امشب ثابت كردي كه در انتخاب تو اشتباه نكرده ام عاطفه!من به هيچ چيز آنها وابسته نيستم.از امشب به بعد ما براي خودمان زندگي ميكنيم و سعي ميكنم زندگي سعادت باري بسازم.اين را به تو قول ميدهم و در مقابل انتظار دارم كه ياريم كني و از مصائب و مشكلاتي كه برايمان بوجود مياورند نترسي.
تهديدات مادر بزرگ فقط به خلع آنها از فاميل متهي شد و شايعه اينكه آرش از ثروت پدر محروم شده تا قبل از فوت پدر آرش در باور همگان بود.اما هنگامي كه پدر آرش فوت كرد در متن وصيت نامه نيمي از ثروت خود را به آرش بخشيده بود.عاطفه خوشحال بود اما نه از بابت ارثي كه نصيبشان شده بود بلكه از آن جهت كه اعمال نفوذ مادربزرگ و فهيمي موجبي نشده بود تا آرين نژاد دست از تنها پسرش بكشد و با اين عمل خود كاري بر خلاف ميل آنها انجام داده بود.
آرين نژاذ تا زماني كه در قيد حيات بود فقط 2 بار هديه را ديد و هر 2 بار هم عاطفه و آرش حضور نداشتند.پرستار مادربزرگ هديه را با خود برده و بازگردانده بود .در مقابل سوال عاطفه از پرستار كه پرسيد:نظر خانواده با ديدن هديه چه بود؟
پرستار با صراحت اقرار كرد كه مادر بزرگ بر اين باور است كه چشمان دخترتان درست گستاخي چشمان شما را دارد و اميدوار است كه زبانش چون شما برا و گزنده نباشد ولي پدربزرگش بر اين عقيده است كه صراحت لهجه ميتواند عامل پيشرفت هديه باشد. و در ضمن نميتوانستند درك كنند كه چرا براي هديه پرستار استخدام نميكنيد و چرا از تغذيه شير خشك بهره نميگيريد؟
عاطفه گفت:چرا بايد به كودكم شير مصنوعي بدهم در حاليكه قادرم به هديه شير بدهم؟مگر نه آن است كه به گفته اكثر پزشكان شير مادر كاملترين غذاهاست؟اما در مورد استخدام پرستار چون شاغل نيستم و تمام ساعات روز را در خانه بسر ميبرم لزومي بوجود پرستار نميبينم ولي خوشحالم كه آنها به زندگي هديه و نحوه پرورش او علاقمندند.
چند روز بعد هديه اي از طرف مادر آرش براي فرزند آنها فرستاده شد و عاطفه خيال كرد بچه در مناسبات آرش و خانواده اش تاثير مطلوب گذاشته است.ليكن چنين بود و تا زمان فوت پدر آرش روابط همچنان تيره و تار است.فوت 2تن ديگر از اعضاي آرين نژاد كه به فاصله كمتر از 2سال به وقوع پيوست آرش را بر آن داشت تا خود را به فرنگيس نزذيك كند.معتقد بود كه فقدان پدر مادر ضربه شديدي به روحيه فرنگيس زده است.ليكن فهيمي تن به اين نزديكي و برادر و خواهر همچنان دور از يكديگر به زندگي خود ادامه دادند.
اما بعد از فوت فهيمي عاطفه اطمينان داشت كه ميتواند روابط ميان برادر و خواهر را بهبود بخشد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 09:17
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي
فصل4
صداي افتادن شيئي عاطفه را به خود آورد ديده گشود دفتر از ميان دستش به روي زمين افتاده بود.دفتر را برداشت و به جاي اولش بازگرداند .نگاهي به ساعت ديواري انداخت.شب از نيمه گذشته بود .با خود گفت:خداوند ما را ياري خواهد داد نبايد نگران باشم.
چراغ را خاموش كرد و به بستر رفت.صبح با صداي هديه بيدار شد.دخترش را در لباس كامل عزا ديد.
هديه گفت:صبح به خير مامان ديرمان ميشود.
عاطفه به علت بيخوابي شب گذشته احساس كسالت ميكرد اما از بستر بلند شد و پرسيد:آيا پدرت آماده است؟
نه كاملا
خوب تا او حاضر شود منم آماده ميشوم.اضطراب و التهاب در وجود عاطفه ريشه دوانده بود.نگراني اش بيشتر از اين جهت بود كه مبادا در مراسم تشييع باز هم مورد بي مهري اقوام شوهر قرار گيرد.اين بار با وجود هديه نميتوانست تحقير فاميل را تحمل كند.از اينكه قول شركت در مراسم را به فرنگيس داده بود پشيمان بود ولي كار از كار گذشته بود.
وقتي در اتومبيل در كنار همسرش قرار گرفت آرش نگاهي به صورت رنگ پريده ار انداخت و پرسيد:عاطفه!حالت خوش نيست ؟چرا رنگت پريده؟
حالم خوب است نگران نباش فقط كمي دچار هيجان شده ام.
هديه نيز هيجان زده به نظر ميرسيد و دلش ميخواست هر چه زودتر عمه خود را ملاقات كند.هر كدام ار آنها به نوعي با افكار خود خلوت كرده بودند.نسيمي كه بوي خوش كاكائو را به داخل اتومبيل آورد سرنشينان را متوجه كارخانه شكلات سازي كرد.هديه پرسيد:پدر! آيا فهيمي فهيمي در اين كارخانه سهمي دارد؟پدر به جاي پاسخ گفت:دخترم من سعي كرده ام تو را به دور از تمام اين ظواهر نگهدارم كنجكاوي در مورد ثروت ديگران تو را به حسرت وا ميدارد و بدنبال آن چراها مي آيد كه در پاسخ به هر يك بايد جوابي منطقي دريافت كني و متاسفانه ريشه يابي تضادها تو را به هيچ جا نميرساند.اما يك چيز ميتوانم بگويم و آن اينكه:امثال فهيمي ها جزو باند سرمايه گذاران بزرگي به حساب مي آيند كه كل ثروت اين مملكت را در اختيار دارند.ولي تو بجاي فكر كردن به اين مسائل بايد به برخوردي كه با اين طبقه خواهي داشت فكر كني و بخاطر داشته باشي كه همه چيز در دنيا به ثروت و عنوان محدود نميشود.
عاطفه گفت:قدر مسلم اينست كه ثروت خوشبختي كاذبي بوجود مي آورد و قربانيهاي با ارزشي از انسان ميگيرد مثل وجدان عطوفت انسان دوستي.
هديه گفت:فراموش نكنيد كه پدر هم خودش سرمايه دار به حساب مي آيد .پدر!آيا شما خود را متمايز از ديگران ميدانيد؟
تنها من نيستم كه خود را خارج ار باند ميدانم بلكه فرهاد پسر بزرگ فهيمي خارج از اين باند است.با آنكه سالهاست او را نديده ام اما دورادور باخبرم كه خود را آلوده اين باند نكرده بر خلاف پدرش به دنبال بورس سهام و خريد كارخانه بر نيامده است.شايد من واو بتوانيم سيستم جديدي را در امر سرمايه گذاري پايه ريزي كنيم تا حاصل عمر و تلاش مردم تباه نگردد.
عاطفه با ناباوري سري تكان داد و گفت:اين سخن تو فقط در مرحله حرف باقي ميماند چون خودت بهتر ميداني كه شما و فرهاد البته اگر بتوانيد با او روابط حسنه برقرار كنيدو هر 2 يك نقطه نظر داشته باشيد در اقليت هستيد و دستتان كوتاه شايد اين فكر شما روزي به مرحله عمل در آيد ولي نه به اين زوديها.
از بلوار بسيار سرسبزي گذشتند و راه يكي از شهركهاي كرج را در پيش گرفتند.خانه هاي ويلايي در ميان باغهاي بزرگ بنا شده بود.اتومبيل آنها در كنار ويلاي بسيار مجللي توقف كرد.دربان در را براي ورود آنها گشود و اتومبيل آرين نژراد در پاركينگ ايستاد.دربان كه لباس عزا بر تن داشت به اتومبيل نزديك شد و در را باز كرد و آنها پياده شدند.
ورود اين خانواده به سالن توسط فرد ديگري اعلام شد.براي هديه پا گذاشتن به چنين مكاني و با چنين تشريفاتي جالب و هيجان انگيز بود.در ميان مدعويني كه براي مراسم تشييع آمده بودند هديه كسي را نميشناخت.تمام آنها لباس مشكي فاخر بر تن داشتند و هذيه در سيماي آنها اندوه ساختگي را مشاهده ميكرد.تابوت سر بسته اي در وسط سالن قرار داشت و پارچه زربفتي روي آن كشيده شده بود و مهمانان دور آن حلقه زده بودند. از ميان مدعوين يك خانم باوقار در مقابل نگاه كنجكاو ديگران به آنها نزديك شد.چند لحظه اي مقابل آرين نژاد ايستاد و به او نگريست.آنگاه خود را به آغوش آرين نژاد انداخت و در حالي كه قطرات اشك صورتش را مرطوب ميساخت سر بر شانه او نهاد.آرش او را تنگ در آغوش فشرد و رد گوش او چيزي زمزمه كرد كه زن خود را از او جدا كرد و يك قدم به عقب برداشت.در حاليكه قطرات اشك را از روي گونه اش مي زدود نگاه از صورت برادر نميگرفت.آرش همس و دخترش را به او معرفي كرد و فرنگيس آنها را صميمانه در آغوش گرفت.
سكوتي كه بر محيط حاكم بود با زمزمه اي كه از طرف مهمانان سر گرفته شد در هم شكست.فرنگيس رو به حاضران كرد و گفت:مايلم چند دقيقه اي با براديم تنها باشم.
سپس رو به پيشخدمتي كه در كنار سالن ايستاده بود كرد و گفت:براي مهمانان قهوه بياوريد تا آنها قهوه شان را بنوشند ما بازگشته ايم.
آنگاه بازويش را در اختيار برادر گذاشت و هر دو به طرف كتابخانه به راه افتادند.هنگام داخل شدن آرش به پشت سر نگريست عاطفه با تكان سر كار او را تاييد كرد.وقتي در كتابخانه پشت سر آنها بسته شد عاطفه فرزندش را به روي مبلي نشاند پيشخدمتي قهوه تعارفشان كرد نوشيدن قهوه خوش عطر خستگي راه را از تنشان زدود.
مرد نسبتا جواني به آنها نزديك شد و گفت:من فرهاد هستم مادرم فراموش كرد مرا به شما معرفي كند.عاطفه گفت:وقتي به ما نزديك شديد از شباهتتان به خانم فهيمي حدس زدم كه بايد پسر ايشان باشيد اين دخترم هديه است ما را در غم خود شريك بدانيد.دستهايي كه براي اولين بار در هم فشرده شد نور اميدي در دل عاطفه تاباند زيرا اين جوان بر خالف پدرش دستش را به گرمي و صميميت فشرده بود.
فرهاد گفت:هر چند كه نبايد تو اين شرايط اظهار شادماني كنم ولي از اينكه دعوتمان را پذيرفتيد سپاسگذارم.سپس لبخندي بر لب آورد.رو به هديه كرد و ادامه داد:همچنين شما دختر دايي عزيز از اينكه با شما آشنا شدم مفتخرم.
هديه سرش را با فروتني فرود آورد و تشكر كرد.با ورود جمعي ديگر از مهمانان فرهاد از ايشان عذر خواست و به تازه واردين پيوست.با اعلام اينكه همه مدعوين حاضر هستند فرنگيس و آرش از كتابخانه خارج شدند.
بعد از دقايقي با اجازه فرنگيس تابوت به آمبولانس منتقل شد و فاميل نيز هر كدام در اتومبيلهاي خود قرار گرفتند.آرش مايل بود كه همسر و دخترش در ويلا بمانند ولي عاطفه بعد از متقاعد ساختن اودوشادوش وي از در خارج شد و به دنبال اتومبيل فرنگيس حركت كردند.
وقتي مسافت كرج تا شهر ري را طي كردند هديه احساس ضعف نمود در گورستان فهيمي را در آرامگاه خانوادگيدر كنار پدر و مادرش به خاك سپردند.بعد از مراسو تدفين مهمانان آهنگ بازگشت كردند.آرين نژاد نفس راحتي كشيد و قصد مراجعت به خانه كرد ولي فرنگيس كه در كنار عاطفه قرار گرفته بود گفت:مطمئنا هيچ كدامتان راضي نخواهيد شد كه من در اين شرايط تنها بمانم.
عاطفه با تكان دادن سر گفته هاي او را تاييد كرد و فرنگيس ادامه داد:پس خواهش ميكنم من را تنها مگذاريد و با ما به كرج بازگرديد.آنگاه رو به برادر كرد و افزود:من جز شما كسي را ندارم هر چند كه فهيمي را دوست نميداشتيد ولي براي جبران سالهاي جدايي نزدم بمانيد و بر كارها نظارت كنيد.من هنوز هديه را خوب نديده ام و مايلم كه او چند روزي در كنارم باشد.
آرين نژاد مردد مانده بود و نميدانست كه چه تصميمي بايد اتخاذ كند.آيا دست دختر و همسرش را بگيرد و به خانه بازگردد و يا اينكه به خواسته خواهرش بعد از سالها دوري تن در دهد.
عاطفه او را از اين دو راهي نجات داد و گفت:مطمئن باشيد كه شما را همراهي خواهيم كرد و تنهايتان نخواهيم گذاشت بهتر است حركت كنيد مهمانان منتظر شما هستند.
فرنگيس اين بار نيز دوشادوش برادر و فرهاد آرامگاه را ترك كرد.هنگام بازگشت مهمانان در هتل بسيار مجللي ناهار را صرف كردند و تعدادي از همانجا از فهيمي ها جدا شدند.هديه بيشتر راه را در خواب بود و وقتي چشم گشود خود را در همان بلوار سرسبز ديد و يقين كرد تا مقصد راه زيادي نمانده است.
هنگامي كه اتومبيلشان در پاركينگ توقف كرد او هنوز خواب بود فضاي سالن آكنده از بوي گلهاي مختلف بود هديه بر شانه پدرش تكيه داد تا بر زمين سقوط نكند.آرش دخترش را براي استراحت به اتاقي كه يكي از مستخدمين در اختيارشان گذاشته بود راهنمايي كرد و گفت:كاملا استراحت كن به وقت شام بيدارت ميكنم.
آنگاه خود به جمع مهمانان پيوست.هديه وارد اتاق بسيار زيبايي شد كه پنجره اي رو به باغ داشت.لوازم اتاق كاملا هماهنگ و زيبا بود براي دقايقي خواب را فراموش كرد و به تماشاي اتاق پرداخت آنگاه به پنجره نزديك شد و صف طويلي از سروهاي نقره اي كه به رديف در حاشيه خيابان باغ كاشته بودند نگريست.خواب آلودگي و خميازه هاي پي در پي وي را بر آن داشت تا به بستر پناه ببردبه هنگام صرف شام هديه نيروي خود را كاملا باز يافته بود و با اشتهاي كامل مشغول خوردن شد.لحظه اي گذرا چشمش به فرهاد افتاد كه با غذايش بازي ميكرد و نگاهي هر چند دقيه يك بار به ساعت مي انداخت.هديه با خود انديشيد كه فرهاد به انتظار كسي نشسته است.گردش دايره وار مستخدمين و پذيرايي اتوماتيك وار آنها براي هديه تماشايي و جالب توجه بود.نوع پذيرايي اشرافي را در فيلمهاي سينمايي آنهم به سبك اروپايي ديده بود ولي برايش هنوز باور كردني نبود كه خودش واقعا در چنين مراسمي شركت دارد و آنچه ميبيند فيلم و رويا نيست.لباسهاي متحدالشكل مهماندارن . تعظيم و تكريم آنها ميتوانست ساعتها هديه را به خودش مشغول دارد.هنگامي كه نيمي از مهمانان ويلا را ترك كردند ساعت از نيمه شب گذشته بود آخرين دسته مهمانان با بدرقه فرهاد آنجا را ترك كردندزيرا فرنگيس به علت ناراحتي ناشي از خستگي از مهمانان عذر خواسته و به بستر رفته بود.
دايي و خواهرزاده خود را روي مبل رها كرده و هر دو نفس عميقي كشيدند فرهاد پرسيد:دايي جان نوشيدني ميل داريد؟
اگر دستور بدهي برايم يك فنجان چاي بياورند متشكر ميشوم.
به دستور فرهاد فنحاني چاي براي آرين نژاد آورده شد.آرين نژاد در حاليكه چايش را شيرين ميكرد از فرهاد پرسيد:خواهر زاده عزيز ميتوانم بپرسم شما به چه كاري مشغول هستيد؟مسلما كاخانه دار نيستيد زيرا نام شما را در ليست كارخانه داران نديدم.فرهاد لبخندي بر لب آورد و سخن دايي خود را تاييد كرد و گفت:درست است دايي جان من همانطور كه فرموديد كارخانه دار نيستم هر چند كه عنوان پسر بزرگ خانواده را دارا هستم ولي با تجارت و سرمايه سر و كار ندارم.من بر خلاف عقيده پدي كه مايل بود راه او را دنبال كنم به دنبال روح رفتم و وقت خود را صرف علوم ماوراء طبيعه كردم و متخصص در متافيزيك هستم.
آرين نژاد با ناباوري به صورت فرهاد نگريست و پرسيد:ممكن است كه كمي بيشتر در مورد حرفه ات توضيح بدهي؟
فرهاد همانگونه كه لبخندي بر لب داشت گفت:البته من متوانم با نگريستن به چشمان شما شما را تحت تاثير خود قرار دهم و مطيع اراده خود سازم و يا اينكه شما را به خواب مغناطيسي فرو ببرم.
آرين نژاد كمي خود را جمع و جور كرد و گفت:شما كه داراي چنين قدرتي هستيد پس چرا اجازه داديد كه در محيط زندگيتان يك نفر قدرتش را بر شما تحميل كند؟قصد ندارم به كسي اهانتي روا درام ولي اينگونه كه ميفرماييد قردت ديگري و نفوذ او بر ارده شما به مراتب قوي تر بوده است والا چگونه ممكن است كسي داراي چنين نيروي خارق العاده اي باشد و نسبت به كارهاي غير انساني ديگران ساكت بماند؟
فرهاد گفت منظورتان را درك ميكنم دايي جان ولي آيا اينكه من به راه پدر نرفته ام و هدف خود را دنبال كرده ام نشانه برتري قدرت من نبوده؟ولي در مورد اينكه چرا از نيروي خود در تحت تاثير قرار دادن كسي كه شما از آن نام ميبريد و ميدانم كه منظورتان پدر مرحومم است استفاده نكرده ام بايد خاطر نشان كنم كه يك مانيه تيزور هم در عين حال يك انسان است و نميتواند كل جامعه را زير نفوذ خود ببرد. انسانها حق حيات دارند از كجا معلوم چيزي را كه من بخواهم به ديگران تلقين نمايم درست و بي نقص باشد. و مگر تا كي ميتوان ارده ديگران را كنترل كرد.انسانها براي نوع حيات خود معياري دارند و چيزي را كه شما از من ميخواهيد سلب نوع حيات آدمي است و اين....

شايد من نتوانستم منظورم را خوب بيان كنم اگر اشتباه نگرده باشم چندي پيش مقاله اي خواندم كه از طريق هيپنوتيزم ميتوان معتادين را مداوا كرد بطوري كه از شنيدن نام مواد مخدر بيزار گردند آيا شما فكر نميكنيد كه امثال پدر مرحومتان نيز معتاد بوده و هستند و بايد فكري هم براي درمان اين طبقه كرد بطوري كه از شنيدن نام سود و سرمايه منقلب شده و از آن بگريزند؟
فرهاد دست بر شانه دايي اش گذاشت و گفت:شما خيلي بهتر از من ميدانيد كه همه چيز موقتي است حتي به اختيار در آوردن اراده ديگران!شخص تا زماني كه تحت تاثير نيروي شما به خواب رفته در اختيار شماست اما هنگامي كه ديده گشوداراده اش ديگر به اختيار شما نيستو او قادر است كارهايي انجام دهد كه اراده ميكند دايي جان!روانكاو در يك نشستنميتواند مطمئن باشد كه بيمارش را بهبودي بخشيده است.فقط با تكرار ملاقاتش با بيمار و آماده كردن ذهن او در طي اين دوران ميتواند اميدوار باشد اما نه يكباره و نه با يك ديدار!براي درمان وضع موجود بايد تلاش كرد و اميدوار بود كه روزي اين سيستو دگرگون شود اما نه يك شبه و نه يك تنه!حالا اگر اجازه ميفرماييد ميروم استراحت كنم تا صبح ديگر چيزي نمانده است.
آرين نژاد دست فرهاد را فشرد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 09:17
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي
فصل 5 (1)
ساعت 6 صبح هديه با نغمه پرنده خوش الحاني بيدار شد.نسيم صبحگاهي كه از پنجره نيمه باز داخل شده بود روحش را نوازش ميكرد از بستر بلند شد و در كنار پنجره ايستاد و نفس عميقي كشيد .نميدانست در آن وقت صبح آيا كسي از خواب برخاسته است يا نه. لباس پوشيد و به سالن وارد شد .مستخدمين به آرامي در حال آمد و شد بودند .پيشخدمت با ديدن هديه جلو آمد و پس از تعظيم كوتاهي صبح به خير گفت و سپس پرسيد :دوشيزه خانم به چيزي احتياج داريد؟
نه متشكرم مثله اينكه من زود بيدار شده ام.
همينطور است معمولا صبحانه در ساعت 9 صرف ميشود ولي اگر شما گرسنه هستيد برايتان شير گرم بياورم؟
نه باز هم متشكرم آيا ميتوانم در باغ قدم بزنم؟
اگر مايل به قدم زدن هستيد هيچ چيز مانع شما نيست جسارتم را ببخشيد ميخواستم پيشنهاد كنم لباس مناسبتري بر تن كنيد در اين هنگام صبح هوا نسبتا سرد است.
بله حق با شماست از دلسوزي و راهنماييتان متشكرم.هديه به اتاق بازگشت و در كمد لباس شنل زيبايي يافت.آن را به دوش افكتد و خارج شد.به محض ورود به باغ در طول خياباني كه بوته هاي گل رز در دو طرف آن صف كشيده بود شروع به قدم زدن كرد.عطر گلها و بوي چمن تازه سيراب شده او را به نشاط آورد.خم شد و چند شاخه گل را بوييد همين كه به انتهاي خيابان رسيد در مقابلش آلاچيقي سبز شد كه پيچكها احاطه اش كرده بودند.روي نيمكت در زير آلاچيق نشست و به مناظر اطراف دقيق شد.تا چشم كار ميكرد درخت بود و گل.انگار باغ انتهايي نداشت حس كنجكاوي وي را بر آن داشت تا برود انتهاي باغ را ببيند.بلند شد و به راه افتاد.در مسيرش گاهي مجبور ميشد از ميان ساقه هاي در هم پيچيده درختان عبور كند .از جوي آب نسبتابزرگي پريد و متوجه شد كه اين جوي به باغ همسايه راه دارد.به انتها رسيده بود اما با حد ومرز باغ را سيمهاي خاردار معين كرده بودند.به همين دليل بيننده فكر ميكرد كه باغ انتهايي ندارد.هديه به مسير آسفالته بازگشت و تقريبا ويلا را دور زده بود.در مقابل درب ورودي نگاهي به ظاهر خود انداخت.كفشهايش كثيف و گلي شده بود.با آنها نميتوانست داخل ساختمان شود.از بي مبالاتي خود شرمنده شد و تصميم گرفت به كنار جوي آب بازگردد كفشهاي خود را پاكيزه كند.به خيابان آسفالته بازگشت و روي چمنها شروع به قدم زدن كرد.چمنهاي خيس گل كفش او را پاك كردند . چند گام كه راه رفت ديگر اثري از گل نديد ولي فرم كفش از حالت اوليه خارج شده بود.نفس راحتي كشيد و به خيابان اصلي بازگشت.در همان لحظه صداي پايي توجه او را به خود جلب كرد.قلبش به سرعت شروع به تپيدن كرد.دوت نداشت كسي او را در آن حالت و قيافه ببيتد.ميخواست خود را در لابه لاي شاخه هاي درختان پنهان كند كه صداي گرمي به او صبح بخير گفت.هديه به پشت سر نظر افكند از آنچه ميترسيد به سرش آمد.پسر عمه خود را به او رساند و پرسيد:آيا شما هميشه سحر خيز هستيد؟
ما هميشه راس ساعت 7 صبحانه ميخوريم پس بايد صبح زور از خواب بيدار شويم.
فرهاد گفت:با اين حساب شما پيرو آن ضرب المثل هستيد كه سحر خيز باش تا كامروا باشي ولي بر خلاف خوانواده شما در اينجا ساعت 9 زنگ صبحانه به صدا در ميايد بياييد با هم تا آخر خيابان برويم. هديه دل نگران از ظاهر خود بود به همين جهت پوزش خواست و اضافه كرد:فكر ميكنم زنگ صبحانه به صدا در آمده باشد من راه پيمايي صبحگاهي را انجام داده ام و تقريبا باغ را دور زده ام و حالا احساس گرسنگي ميكنم.
فرهاد 2 تا دستش را در در جيب شلوارش كرد و كمي سر فرود آورد و گفت:هر طور كه ميل شماست شما را در ويلا ميبينم.سپس از آن دور شد.هديه به سرعن خود را به اتاقش رساند تا بتواند خود را از شر كفشهاي مزاحم نجات دهد.در همان هنگام خانم راد مستخدمه مخصوص عمه وارد شد و گفت:خانم هديه !خانم فهيمي مايلند شما را در اتاق خوابشان ملاقات كنند.
آن دو به طرف اتاق خانم فهيمي به راه افتادند.خانم راد ضربه اي به در نواخت و در را براي ورود هديه گشود.عمه لباس خواب مشكي رنگي بر تن داشت كه او را جذاب كرده بود.با ورود هديه خانم فهيمي به استقبالش آمد و در پاسخ صبح بخير هديه او را در آغوش كشيد و گفت:صبح تو هم بخير عزيزم.در حاليكه موهاي وي را نوازش ميكرد گفت:تو درست مانند مادرت هستي اما زيباتر و جذابتر از اينكه سالها از ديدار تو محروم مانده ام افسوس ميخورم اما اميدوارم ديگر عاملي باعث جدايي ما نگردد و من بتوتنم هر وقت خواستم تو را ملاقات كنم.حالا بگو بدانم خوب استراحت كردي؟
بله عمه جان متشكرم شما ويلاي زيبايي داريد مخصوصا سكوتي كه بر آن حاكم است به انسان آرامش ميبخشد.فرنگيس دست هديه را گرفت و هر دو روي لبه تخت نشستند .آنگاه دست زير چانه هديه برد و سر او را بالا گرفت و گفت:به من نگاه كن آيا ميتوتني مرا دوست بداري؟هديه لحظه اي بر سيماي او نگريست و يقين كرد كه او را مانند پدرش دوست ميدارد.پس لبخندي زد و گفت:عمه جان!فكر ميكنم همانقدر شما را دوست دارمكه پدر مادرم را دوست دارم شما و پدر نگاه گرم و مهرباني داريد.




.از اين كلام هديه اشك شوق روي گونه هاي فرنگيس فرو غلطيدو بار ديگر برادرزاده اش را در آغوش گرفت و گفت:آه!عزيزم متشكرم.تو اميدي تازه به قلبم دادي.ميدانم تو خوب و بامحبت بودن را در دامان مادرت فرا گرفته اي از تو جز اين رفتار انتظار ديگري نداشتم.افسوس كه من از شما غافل شده بودم.فهيمي من را اسير خود كرده بود و چنان زير سلطه او قرار داشتم كه نميتوانستم و قادر نبودم بر خلاف ميل و اراده اش كاري انجام دهم تو بايد منظور مرا درك كني.نميخواهم از خود دفاع كنم فقط مايلم بداني كه هيچ چيز در اختيار و حيطه من نبود.
هديه گفت:ميفهمم عمه جان خوتان را ناراحت نكنيد.گذشته ها گذشته و همانطور كه فرموديد اميدوارم حادثه اي بوجود نيايد كه باعث جدايي ما گردد.
فرنگسي بلند شد و مقابل آينه نشست و گفت:من 3 پسر دارم كه تو فقط با بزرگترين آنها اشنا شدي دو پسر ديگرم در اروپا زندگي ميكنند و امرزو يا فردا وارد ميشوند و تو با آنها نيز آشنا ميشوي آن دو از لحاظ تربيت نسبت به فرهاد فرق دارند چون سالهاي متمادي در خارج از ايران زندگي كرده اند و با خوي و فرهنگ اروپايي بزرگ شده اند از آنها نميتوانم توقع داشته باشم كه غمخوارم باشند و ياريم كنند فرهاد هم كه با علم ماوراء طبيعه خود سرگرم است من هستم و من و اداره كارخانه و املاكي كه از فهيمي بر جاي مانده نميدانم كه آيا ميتوانم به پدرت اتكا كنم و با اينكه او هم حمايتش را از من دريغ خواهد كرد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 09:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي
فصل 5 (2)

هديه گفت :عمه جان پيش داوري نكنيد پسران شما و همينطور پدرم مسلما شما را تنها نخواهند گذاشت و ياريتان خواهند داد.براي قضاوت كردن در مورد آنها الان كمي زود استبه جاي فكر و خيال همه چيز را به آينده واگذار كنيد مسائل و مشكلات حل خواهند شد.فرنگيس آه بلندي كشيد و گفت:بله بايد به انتظار آينده نشست.هنگامي كه قصد خروج از اتاق را داشتند عمه متوجه كفشهاي هديه شد و با تعجب پرسيد:هديه!چه به روز كفشهايت آورده اي؟هديه به طور اجمال آنچه گذشته بود را تعريف كرد.فرنگيس خنده اي كرد و گفت:و حتما كفشهاي ديگري با خودت نياورده اي؟نه عمه جان اما خيال دارم هنگامي كه پدر از خواب برخاست با هم به خانه بازگرديم...<xml><o></o>
فرنگيس دست بر شانه هديه گذاشت و گفت:فكر رفتن را از سرت بيرون كن ميدانم اگر برادرم از اين خانه خارج شود ديگر باز نميگردد.مسئله كفش و بلاس را به من واگذار كن من بايت تهيه ميكنم آيا قول ميدهي كه اين موضع بين من و تو باشد؟هديه نميدانست كه به چه دليل عمه خواستار مخفي نگه داشتن كفش است و چون آن را بي اهميت تلقي ميكرد قول داد كه با پدر راجع به بازگشت به خانه صحبتي نكند.پس از صبحانه مهماناني كه در ويلا مانده بودند هر كدام به نوعي خود را سرگرم كردند .فرنگيس به اتفتق فرهاد و آرش به كتابخانه رفته بود.عاطفه و هديه هم بهتر ديدند تا قدري از باغ خارج شده و در اطراف گردش كنند.عاطفه دست زير بازوي دخترش انداخته و گامهايش را با او تنظيم كرده بود مسافت كوتاهي كه از باغ دور شدند عاطفه پرسيد:خب هديه!عمه ات را چگونه زني يافتي؟
نميتوانم بطور قاطع در مورد عمه اظهار عقيده كنم ولي تا انيجا او را زني خونگرم و مهرباني ديده ام و خيلي خوب احساسش را درك ميكنم او زچر بسيار كشيده است و احتياج به محبت دارد مادر! فكر ميكنم زجر روحي خيلي سختتر از زجز جسمي است.او در واقع زن ايثارگري است كه به خاطر رضايت شوهر دست از تمام كساني كه دوستشان داشت كشيد و حالا بايد با محبت كردن به او گذشته را جبران كند.<o></o>
آيا تو عمل فرنگيس را تاييد ميكني؟<o></o>
بله چون او همان كاري را انجام داد كه شما و پدر كرديد مگر شما و پدر بخاطر يكديگر دست از فاميل نكشيديد ؟ميان شما و عمه يك فرق وجود داشت و آن اينكه شما و پدر خوشبخت بوديد و احساس سعادت ميكرديد اما عمه در عين خوشبختي ظاهري زني غمگين و افسرده بود ما بايد تا آنجا كه در توان داريم او را خوشحال سازيم.عاطفه با خنده پرسيد:آيا تو حاضري با او زندگي كني؟اگر بدانم كه باعث خوشحاليش ميشوم بله حاضرم.عاطفه با ناباوري به او نگريست و از حركت باز ايستاد و پرسيد:يعني تو حاضري ما را ترك كني؟در اين دو روز عمه ات عزيزتر از من و پدرت شده است؟<o></o>
آه مادر اشتباه نكنيدمنظورم چند روزي بعنوان مهمان بود تا عمه غم از دست دادن همسرش را كمتر احساس كند مطمئن باشيد من هيچگاه شما و پدر را ترك نخواهم كرد.عاطفه پوزخندي زد و گفت:تمام دختران همين جمله را ميگويند ولي پدر و مادر را ترك ميكنند و اين عمل جبر زمانه است و روزي هم براي تو اتفاق خواهد افتاد اما تا آن زمان حتي حاضر نيستم يك روز بدون تو زندگي كنم بهتر است حرف آن روز را نزنيم و به ويلا بازگرديم.حتما مهمانان تازه اي وارد شدند بايد خود را براي روبرو شدن با آنها آماده كنيم.<o></o>
آنگاه هر 2 راه ويلا را در پيش گرفتند...<o></o>
در فرصتي كه پيش آمد آرين نژاد هديه و عاطفه را به كتابخانه برد و گفت:فردا مراسم ختم را در مسجد اعظم برگزار ميكنند و ما از آنجا به خانه خود ميرويمدر مراسم فردا چند تن از رجال مملكت نيز حضور دارند.<o></o>
عاطفه گفت:اگر اين رجال با بانوانشان در ختم شركتكنند مسجد به سالن مد تبديل ميشود.هديه گفت:من را هم با خود ببريد دلم ميخواهد آنها را ببينم .آرين نژاد گفت:نام تو در ليست مهمانان است پس خواهي آمد ولي بگو بدانم آيا اين نحوه زندگي را دوست داري ؟آيا تو هم دلت ميخواهد كه نديمه و پرستار داشته باشي؟<o></o>
نميدانم پدرجون تا به حال به آ» فكر نكرده ام ولي از زندگي پرهيجان لذت ميبرم دوست دارم مثل رودخانه جاري باشم آب راكد گنداب ميشود زندگي بي ترحك كسل كننده است آه پدر! من را ببخشيد راستش نميدانم چه بگويم حرفهايم را جدي تلقي نكنيد.<o></o>
ميفهمم دخترم تو دچار هيجان شده اي شايد مقصر من و مادرت باشيم كه تو را دور از هر هيجان و هياهويي بزرگ كرده ايم اين رفت و آ مدها و اين ريخت و پاشها برايت تازگي دارد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 09:18
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي
فصل 5 (3)

من مطمئنم كه اگر ادامه پيدا كند نه تنها عادي ميشود بلكه كسل كننده نيز ميگردد پس تا فرصتي كه داري خوب تماشا كن و در ضمن تجربه نيز بيندوز چون وقتي كه به خانه برگشتيم فرصت كافي خواهي داشت تا مورد ديدنيهايت فكر كني و بعي نتيجه گيري كني كه كدام زندگي واقعا حقيقي و با سعادت توام است ما اگر بيش از در كتابخانه بمانيم شايد ديگران فكر كنند كه ما در صدد طوتئه بر عليه آنها هستيم.هنوز آنها كتابخانه را ترك نكرده بودند كه فرنگيس وارد شد و در حاليكه برق شادي در چشمش ميدرخشيد گفت:فرزدا و فرزين هم عصر امروز وارد ميشوند .بعد هديه را مخاطب قرار داد و گفت:حق با تو بود مثله اينكه در مورد پسرانم زود قضاوت كردم.هديه گفت :خوشحالم از اينكه پسر عمه هاي گرامم وارد ميشوند و با آنها آشنا ميشوم اميدوارم برنامه ها مطابق ميلتان پيش برود و باعث آرامش خيالتان گردد.<xml><o></o>
فرنگيس دست او را گرفت و گفت:من هم اميوارم با آنكه آنها همسران خور را نمي آورند ولي حضورشان در مراسم به من آرامش ميدهد.سپس رو به آرش كرد و گفت:در ميان مهمانان تازه وارد چند تن از وزراء نيز حضور دارند كه مايلم با آنها آشنا شوي.آ»گاه همگي كتابخانه را ترك كردند جشم هديه در ميان مهمانان تازه وارد به دو دختر بسيار زيبا افتاد كه در كنار فرهاد ايستاده بودند و با او گفتگو ميكردند.خانم فهيمي بعد از معرفي خانواده برادرش به مهمانان با همسر يكي از وزراء به صحبت نشست و هديه كه فكر ميكرد آن دو دختر دختران يكي از وزراء هستند دريافت كه اشتباه كرده و آن دو دختر عموهاي فرهاد هستند كه به تازگي از مسافرت اروپا باز گشته اند .هديه بعد از شناخت آنها دانست كه فهيمي برادري نيز داشته كه چند سال زودتر از او فوت كرده.دوشيزه هاي زيبا آنچنان سرگرم گفت و شنود با فرهاد بودند كه حتي نزاكت را فراموش كرده و با صداي بلند ميخنديدند .براي هديه قبول اين رفتار دشوار بود و عمل آنها را نوعي توهين به ميت به شمار مي آورد .نميتوانست بپذيرد كه كسي در غم نزديكترين عشو فاميلش نه تنها به سوگ ننشيند بلكه به طور آشكارا نيز شادماني كند .بهمين خاطر نسبت به آنها رنجشي در قلب خود احساس كرد و تمايل پيدا كرد تا خطاي آنان را به نوعي گوشزد كند.پس زماني كه فرهاد به اتفتق دختر عموهايش كنار هديه نشستند وز در مقابل سوال خواهر بزرگتر كه پرسيد از اينكه شما و خانوادتان وارد جمع فاملي شده و از حصار خارج شده ايد چه احساسي داريد؟هديه گفت:چون در مراسم عزاداري هستم نميتوانم ابراز كنم كه خوشحالم يا غمگين در يك زمان با دو احساس برخورد داشتن كمي مشكل است اما براي اينكه سوال شما را بي جواب نگذاشته باشم بايد بگويم كه احساس خوشحالي نميكنم چون با پاره شدن حصار من پاي به محيطي گذاشتم كه برايم ناما نوس است و رفتار انسانهايش بر خلاف آن چيزي است كه بايد باشد!در حصار ما پسر بعد از فوت پدر به شادماني نمينشيند و ديگران نيز رعايت اينكه در مجلس سوگواري نبايد شادي بكنند را ميكنند اما متاسفانه اين گونه نكات در اين مراسم رعايت نميشود.فرهاد در مقابل كنايه هديه سر به زير انداخت و سكوت كرد.خواهر كوچكتر در صدد دفاع بر آمد و گفت:اين ديگر قديمي شده كه در مراسم عزاداري گريه و شيون كنند مخصوصا براي آقايان كه كاملا دور از ادب و نزاكت است.هديه گفت:شايد شما درست ميفرمائيد و من از غافله تمدن عقل افتاده ام!ولي آيا ممكن است خواهش كنم بفرمائيد كه آيا اين امر در مورد خانمها هم مصداق پيدا ميكند؟يعني اگر دختر خانمي در سوك عموي خود بشيند كاري بر خلاف نزاكت كرده است و امل به حساب مي آيد؟<o></o>
دختر عمو چيني بر پيشاني انداخت و گفت:همين كه آن دختر خانم لطف كرده و در مراسم شركت كرده است كافي ميباشد وقت گرانبهاست و اينكه كسي از وقت خود بگذرد و ساعتي در اينگونه مجالس شركت كند خيلي ارزش دارد.هديه گفت كه من منكر نيستم كه وقت گرانبهاست اما معتقدم كسي كه به قول شما وقت گرانبهايش را صرف مجلس سوكواري ميكند بهتر است آداب چنين مجلسي را رعايت كند.
دختران كه حوصله شان از حرفهاي هديه سر آمده بود بلند شدند و در حاليكه هر كدام آنها در يك طرف فرهاد قرار ميگرفتند هديه را ترك كرده و به انتهاي سالن رفتند.عاطفه كه متوجه بحث آنها شده بود و سكوت اختيار كرده بود پس از دور شدن آنها رو به هديه كرد و گفت:عزيزم!خودت را ناراحن مكن قرار شد كه تو فقط نظاره كني اگر رفتارشان را شايسته نميداني به آن عمل مكن اما فراموش نكن كه تو نيز در اينجا مهمان هستي و بايد دعايت حال ديگران را بكني.فشار سنگيني بر سينه هديه وارد ميشد و نفس كشيدن را برايش دشوار ميساخت نفس عميقي كشيد تا مگر راحتتر تنفس كند اما بر خلاف انتظار دانست كه اگر اندكي ديگر در آنجا توقف كند حتي قادر نخواهد بود كه از ريختن اشكهايش جلوگيري كند.لحظاتي بعد سر ميز غذا قرار گرفتند.<o></o>
صحبت بر سر ارثي بود كه مرحوم فهيمي براي خانواده اش بر جاي گذاشته بود.يكي از وزراء رو به خانم فهيمي كرد و گفت:شما مسئوليت خطيري در قبال حفظ و حراست اموال مرحوم فهيمي بعهده داريد اميدوارم با كمك فرزندانتان ثروت شوهر مرحومتان را جند برابر سازيد.عده اي متملق با گفتن انشاءا.... به خوردن ادامه دادند.خانم فهيمي نكاهي گذرا به برادرش انداخت و در مقابل سخنان آقاي وزير سكوت نمود.وقتي مهمانان براي استراحت به اتاقهايي كه برايشان در نظر گرفته بودند به راه افتادند خانم فهيمي به برادر اشاره كرد تا بنشيند.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 09:19
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي
فصل5(4)

همين كه سالن غذا خوري زا خالي از غير ديد گفت:شنيديد برادر؟هنوز خاك آن مرحوم خشك نشده از من ميخواهند فكري به حال ثروت او بكنم !من چه ميتوانم بكنم؟فرهاد از ابتدا با اداره كردن كارخانه مخالف بود.كساني در اطرافم هستند كه نميدانم كدامشان واقعا دشسوز هستند و كدامشان براي نفع خود كار ميكنند.شما بايد با وكيلمان صحبت كنيد .من بعد از اتمام مراسم شب هفت جلسه اي در خانه ام تشكيل ميدهم و از تمام مشاوران دعوت ميكنم تا به اينجا بيايند.شما بايد در مورد شروع مجدد امور كارخانه و نحوه اداره اش با آ»ها صحبت كنيد.بنابر موقعيت تان در دارايي ميتوانيد به من و پسرانم كمك كنيد.<xml><o></o>
آرين نژاد گفت:ولي خواهر عزيزم!من فكر نميكنم كه بتوانم براي شما كاري انجام دهم .تو خود ميگويي كه وكيل و مباشريني داري كه ميتوانند كمكت كنند.فرهاد هم در سني نيست كه بتوانند اغفالش كنند.همهناطور كه ميداني من از فهيمي دلخوشي نداشتم و حالا هم نميتوانم در حفظ اموال او دخالت كنم.لطفا مرا معذور كن.من حتي اين 2 روز هم بر خلاف ميل باطني ام اينجا ماندم و اگر خواهش تو نبود هرگز پاي در اين مكان نميگذاشتم.فردا بعد از مراسم مستقيما از مسجد به خانه ميروم البته در خانه ما هميشه به رويتان باز است و هر وقت كه اراده كرديد ميتوانيد به ديدارمان بياييد.ما مقدمتان را گرامي ميداريم ولي از من نخواه كه در امور مالي شوهر مرحومت دخالت كنم.خانم فهيمي با دستمال حرير كوچكي اشك گوشه چشمش را پاك كرد و از ريختن اشك بر روي گونه اش جلوگيري كرد و گفت:در اين لحظات بحراني شما هم من را تنها ميگذاريد؟آرين نژاد كنارش نشست و دستهاي ار را در دست گرفت و گفت:خواهر عزيز!من تو را تنها نميگذارم. تو سالها با فهيمي زندگي كرده اي و هر دو كارخانه را اداره كرده ايد و تو بهتر از هر كس ديگري ميداني كه او چگونه با ثروت خود كار ميكرد.تو راه و رسم كارخانه داري را از او آموخته اي.ممكن است با دخالت من ثروت شوهرت را از دست بدهي.تو بايد چون گذشته محكم و پا بر جا باشي و بر كارها نظارت كني.هنوز براي تصميم گرفتن زود است.اجازه بده وقتي فرزاد و فرزين هم آمدند آنوقت بنشينيد و تصميم بگيريد.شايد پسرانت حاضر شدند تا در امور اداره كارخانه كمكت كنند.حالا بلند شو و برو استراحت كن.راستي! آنها چه ساعتي وارد ميشوند؟
فرنگيس از پشت ميز بلند شد و در حاليكه برادر زير بازويش را گرفته بود گفت:شش بعد از ظهر.<o></o>
خب تا آن زمان ميتواني استراحت كني.خودت را ناراحت مكن.من ميدانم كه تو به خوبي از عهده همه كارها برخواهي آمد.آرين نژاد فرنگيس را تا اتاق خوابش بدرقه كرد و با افكاري آشفته به اتاق همسرش وارد شد.عاطفه پرسيد:چرا رنگت پريده؟آرين نژاد در عرض اتاق شروع به قدم زدن كرد و چند لحظه اي به مناظر باغ نگاه كرد و گفت:فرنگيس ميخواهد كه من به امور مالي شوهرش رسيدگي كنم.<o></o>
خب تو چه گفتي؟<o></o>
قبول نكردم.چگونه ميتوانم بر اموال مردي نظارت كنم كه ميدانم از چه راهي اين ثروت را به دست آورده است.خنده دار است!من بايد با مشاورينش به گفتگو بنشينم و براي زياد كردن ثروت او تبادل نظر كنم نه!همانطوركه به فرنگيس گفتم.قادر نيستم دست به چنين كاري بزنم.او3پسر و همچنين وكيل و مباشر كارخانه هم هستند.پس لزومي ندارد كه من دخالت كنم.از اين گذشته حاضر نيستم حيثيت خود را به بازي بگيرم.ميدانم كه اقوامم به هم خواهند گفت (آرش چشم طمع به اموال خواهر دوخته است.او تا فهيمي زنده بود جرات دخالت نداشت ولي حالا ميدان برايش باز است و در همه كارها دخالت ميكند)نه!من تحت هيچ شرايطي حاضر نيستم در كارشان دخالت كنم عاصفه! اگر اصرار شما نبود من هرگز پاي در اين خانه نميگذاشتم.عاطفه نميدانست چگونه همسرش را آرام سازد و افكار او را از پريشاني برهاند.اگر او اصرار نكرده بود اكنون همسرش را چنين پريشان نميديد.پس براي آنكه حرفي زده باشد گفت:هر تصميمي كه ميدانيد عاقلانه است اتخاذ كنيدو مطمئنم بهترين راه را انتخاب ميكنيد و مسلم بدانيد من وهديه آن را تائيد ميكنيم ولي عزيزم!با اين حالت تو من را دچار عذاب وجدان ميكني.<o></o>

آرين نژاد لحظه اي ايستاد و به صورت عاطفه نگاه كرد و بعد با لبخندي او را در آغوش گرفت و گفت:معذرت ميخواهم من نبايد تو را متهم ميكردمتو مقصر نيستي ولي از اينكه به من اعتماد داري متشكرم.فكر ميكنم تصميمي كه گرفته ام عاقلانه بوده است!من در امور آنها دخالت نخواهم كرد حالا تو هم استراحت كن.فردا همه چيز تمام ميشود و ما در خانه خود آرامش خواهيم داشت .سپس از اتاق خارج شد.ميهمانا براي خوردن عصرانه گرد آمدند و عده اي نيز براي استقبال از دو پسر ديگر آقاي فهيمي به طرف فرودگاه حركت كرده بودند.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 09:19
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي
فصل 5 (5)

عمه در حالتي بين خوشحالي و اندوه بود .نگراني از سيمايش به خوبي آشكار بود .بطوري كه وقتي هديه چاي به دستش داد دست عمه آشكارا ميلرزيد هديه را كنار خود نشاند و گفت:كنترم بمان وقتي تو در كنارم هستي احساس آرامش ميكنم.هديه گفت:عمه جان نگرانيتان بيهوده است با ورود فرزين و فرزاد ديگر جاي هسچ تگراني باقي نميماند آنها مسلما در كنارتان خواهند ماند و به شما قوت قلب خواهند داد.عمه با نگاهي پرسشگر به او نگريست و گفت :اينطور فكر ميكني؟
نه تنها فكر ميكنم بلكه مطمئن نيز هستم.
عمه چند بار به عنوان تشكر بر پشت دست برادر زاده اش نواخت و نگاهي به ساعتش انداخت و كفت:بايد مسافرين تاكنونو رسيده باشند اما نميدانم در اينجا ميمانند يا نه؟ هديه گفت:چرا نبايد بمانند؟اينجا به اندازه كافي زيبا و بزرگ است مسلما خوششان خواهد آمد.مگر تاكنون اينجا را نديده اند؟
چرا ولي نه آنطور كه بايد و شايد راستش!تا كنون تهران را هم به خوبي نديده اند.شوهرم آنها را با وطن خودشان بيگانه ساخته است.اگر آنها در اينجا احساس غربت كنند مقصر نيستند چطور ميتوانند مكاني را دوست بدارند در حاليكه با آن بيگانه اند. عاطفه گفت:اما اين خاك دامن گير ايست و هر كسي كه واردش شود به سختي از آن دل برميكند آنها به اينجا عادت ميكنند هر چه باشد خون ايراني در رگهايشان جاريست.
عمه بي مقدمه رو به عاطفه كرد و گفت:عاطفه!ميداني ؟برادرم حاضر نيست من را در مشكلاتم ياري دهد!
عاطفه كه غافلگير شده بود كمي مكث كرد و گفت:برادرت مرد با درايت و باهوشي است مسلما كاري نخواهد كرد كه به شما و خودش لطمه اي وارد گردد اگر از كمك به شما امتناع ميورزد سايد به اين دليل است كه ميداند شما از هر متخصصي واردتر به امور هستيد اگر غير از اين بود حتما كمكتان ميكرد.فرنگيس با تكان سر حرفش را تائيد نمود و اظهار داشت:او هم همين حرف را به من زد من هميشه به فهيمي متكي بوده ام و بدون او اينك خود را تنها و با كوهي از مشكلات روبرو ميبينم و چون بايد خودم به تنهايي تصميم بگيرم نميدانم موفق ميشوم يا نه؟
عاطفه صداقت كلام را در گفته هاي فرنگيس ميديد و چون او هم زن بود احساس او را به خوبي درك ميكرد با خود انديشيد فرنگيس عتماد به نفس اش را از دست داده است بايد او را اميدوار سازم به همين منظور گفت:شما هميشه موفق بوده و خواهيد بود فراموش نكنيد پسرانتان از براي كمك به شما به ايران برگشته اند و فرهاد بيش از ديكران پشتيبان شماست به خودتان اميدوار باشيد و خواهيد ديد كه به خوبي از عهده مسئوليتي كه به شما محول شده بر خواهيد آمد.
با حرفهاي عاطفه تا لحظاتي اضطراب و نگراني از چهره فرنگيس رخت بر بست بلند شد و براي نظارت به كارها به راه افتاد.براي هديه باور اينكه پدرش خود را نسبت به مشكلات خواهر بيتفاوت نشان ميدهد قابل قبول نبود به همبن جهت با لحني حاكي از ناباوري از مادر پرسيد:چرا پدر حاظر نيست به عمه كمك كند؟
نه! اينطور كه تو فكر ميكني نيست پدرت نميخواهد در امور مالي فهيمي دخالتي داشته باشد من كارش را تائيد ميكنم و توقع دارم تو هم كارمان را تائيد كني چه اگر جز اين باشد ممكن است با دخالت پدر وضع دگرگون شود و چه بسا عمه ات ثروت خود را از دست بدهد عقيده پدرت را محترم بشمار و با او در اين زمينه پحث مكن.
با ورود مسافرين مهمانان به گردشان حلقه زده و به گفتگو با آنها پردهختند.برخورد 2 برادر با خانواده آرين نژاد بسيار صميمي و دوستانه انجام گرفت.در فرصتي كه پيش آمد دو برادر مادرشان را در ميان گرفتند و سه نفري به كتابخانه وارد شدند.فرهاد در ميان مهمانان باقي ماند و با آنها به صحبت نشست هديه ورود دو دختر عمو را ديد ولي هر چه به اطراف نگريست آنها را نيافت.خود را در آن جمع بيگانه احساس ميكرد.مادرش با دو خانم سرگرم گفتگو بود ولي به خوبي پيدا بود كه از مصاحبت با آنها لذت نميبرد.هديه خيلي آرام و بدون آ»كه كسي را متوجه خود سازد از جمع آنها خارج شد و به اتاقش پناه برد و از پشت پنجره به شب نگريستكه چگونه چادر سايه خود را روي زمين كشيده بود.از قفسه كوچك كتابخانه كتابي را بركزيد و به مطالعه آن مشغول شد ولي نميتوانست افكارش را روي حروف كتاب متمركز نمايد .به دو جواني انديشد كه دقايقي پيش وارد شده بودند .هر دو زيبا و متاهل با افكاري ناشناخته آيا اين دو ميتوانند براي فرنگيس پشتوانه اي باشند؟
با شنيدن ضربه اي به در به خود آمد و بلند شد.در را گشود خانم راد وارد شد و گفت:فرهاد خان سوال ميكنند كه آيا حالتان خوب است؟
هديه با شگفتي جواب داد «بله حالم بسيار خوب است از ايشان تشكر كنيد. وقتي مستخدمه مخصوص عمه از اتاق خارج شد هديه همچنان دچار ناباوري بود و در اين انديشه كه چرا بايد فرهاد حال او را جويا شود.آيا انگسزه خاصي در اين مورد وجود دارد با اينكه صرفا از روي مهمان نوازي است؟مقابل آينه ايستاد خود را نگريست و با اين اميد كه بتواند به علت اين انگيزه پي ببرد از در خارج شد.
هواي سالن از دود انواع سيگار و پيپ آكنده بود تنفس را مشكل ميكرد در كنار پدر جايي بافت و نشست و وقتي چشمانش كاملا به دود عادت كرد توانست آن دو دختر زيبا را در لباسي به مراتب زيباتر ببيند كه موهاي خود را آرايش اده و تور سرشان را به گونه اي انداخته بودند كه حالت موهايشان به خوبي از زير تور نمايان بود.آنها آنچه در توان داشتند براي جلب توجه مهمانان به كار ميبردند و در اين را موفق نيز بودند .
فرزاد به اطراف نگريست نگاهش در آن ميان به هديه افتاد كه متفكر و موشكافانه به ديگران نگاه ميكرد.وقار و متانت هديه وي را بر آن داشت كه به آنها نزديك شود به كنارشان آمد و رو به آرين نژراد كرد و گفت:من تعريف شما را از زبان مادر شنيدم امنا خيلي مختصر متوجه كه هستيد؟
بله متوجه هستم در خانواده شما اگر كسي از من نامي ميبرد دچار گناه نابخشودني ميشد.
ولي مادر هر گاه پيش .مي آمد از شما تعريف ميكرد ما خوشحاليم از اينكه شما مطابق ميل پدرم عمل نكرديد و راه خود را دنبال كرديد.شما با رفتارتان نشان داديد كه به آنچه ميگفتيد ايمان داشتيد و به آن عمل نموديد.اميدوارم اين راه را تا پايان ادامه دهيد.
آرين نژاد لبخندي زد و تشكر كرد.فرزاد ادامه داد:آيا ميتوانم از شما پرسشي كنم؟
اگر خصوصي نباشد بله.
فرزاد كمي مكث كرد و گفت:آيا شما در رابطه با پدرم دچار مشكل بوديد يا اينكه همه بر ضد شما قيام كرده بودند؟آرين نژاد به نقطه اي خيره شد و گفت:پدر شما عامل اصلي تحريك ذهن ديگران بر عليه من بود و با نفوذي كه بر ديگران داشت در كار خود موفق شد ولي من و همسرم تصميم خود را گرفته بوديم و مقاومت كرديم.
فرزاد دست بر شانه آرين نژاد نهاد و گفت:كاش همه مثل شما بودند. سپس رو به هديه كرد و گفت:ممكن است از شما خواهش كنم تا باغ پدرم را به نشان دهيد؟
هديه بر پدر نگريست و با درك موافقت او هر دو سالن را ترك كردند.فرزاد گفت:من چون با پدرم زندگي نميكردم او را خوب نميشناختم ولي احساس ميكنم او موجود خودخواهي بوده است.
هديه از اينكه فرزاد بدون شناخت واقعي نسبت به پدرش اينگونه پيش داوري نموده بود غمگين شد و گفت:انسان در مورد فردي كه به خوبي نميشناسد بطور يقين نميتواند اظهار عقيده كند شما در ورد پدرتان شناخت دقيقي نداريد به جاي انتقاد از او بهتر است جنبه هاي مثبت او را در نظر بگيريد هر چه بود اينك در ميان ما نيست.
فرزاد پرسيد:آيا شما پدرم را ديده بوديد؟
نه
پس چطور ميتوانيد خلاف گفته هايم را ثابت كنيد؟
من نميخواهم شما را قانع كنم و عقيده ام را تحميل نمايم كه او مرد خوبي بوده است ولي به طور كلي نميتوان گفت كه در وجودش خصلتهاي خوب و پسنديده وجود نداشته است پدرتان از ديدگاه خودش براي رفاه و خوشبختي خانواده كوشيده است و شما بايد...
فرزاد حرف او را قطع كرد و گفت:اشكال در همين جاست.وقتي انسان همه چيز را از درجه تنگ نگاه خود بنگرد و بخواهد عقيده اش را بر ديگران تحميل نمايد نميتوان گفت كه ا فردي منطقي و طبيعي بوده است پدرم من و فرزين را از اين جامعه و مردم دور نكه داشته است و ما اكنون از نظر اين اجتماع بيگانه اي بيش نيستيم و من از اين بابت متاسفم به همين دليل او را نميبخشم.
نه اين سخن درست نيست او فكر ميكرد شما و برادرتان را خوشبخت كرده است حالا اگر اشتباه كرده موجب آن نميشود كه او را نبخشيد شايد روزي ديگر فرزندان شما شما را نيز به محاكمه بكشند در صورتي كه شما يقين داريد كه تمام تلاش و كوششتان را جهت سعادت آنها به كار بسته ايد.
بيائيد كمي بنشينيم .اين جمله از جانب فرزاد گفته شذ.سپس دست هديه را گرفت و روي نيمكت يكي از خيابانهاي باغ نشستند.هواي دلپذير آميخته با عطر گلها و نور چراغهايي كه كاملا باغ را روشن كرده بودند فرزاد را به رويا فرو برد.چند لحظه اي ميانشان سكوت حاكم بود.فرزاد مدتي ناخودآگاه به صورت هديه خيره شد سپس سكوت را شكست و گفت:شما دختر زيبايي هستيد با آنكه خيلي جوانيد ولي سخنان منطقي شما نشان از تجربه شما دارد آيا شما نامزد داريد؟
هديه از اين پرسش تكاني خورد و با صورتي گلگون گفت:نه.
پس بر افسوسهاي من شما چيزي افزوديد من دختر دايي زيبا و فروتني چون شما داشتم و مجبور شدم..
هديه ميان حرفش دويد و گفت:باز كه از گذشته ياد ميكنيد.اگر در ايران بوديد و از من خواستگاري هم ميكرديد شما را نميپذيرفتم!
چرا آيا مرا لايق همسري نميدانستيد؟
نه موضوع اين نيست من خيال ازدواج با هيچ فردي از خانواده فهيمي را نداشته و ندارم.
آيا شما ما را مانند پدرمان ميدانيد؟
نه!ولي به حر حال همه شما فهيمي هستيد و من نميخواهم با وصلت خود خاطره تلخ گذشته را براي پدر مادرم زنده كنم.بعد از مراسم فردا ديگر به اينجا نخواهيم آمد .
و باز هم جدايي؟
نه جون گذشته هر كدام از شما كه مايل باشد ميتوانيد به خانه ما بياييد.
فرزاد ايستاد و با نگاهي غمگين به او نگريست و گفت:ولي من مدت كوتاهي در ايران ميمانم و مايلم هر روز شما را ببينم.
هديه هم بلند شد و گفت:ولي متاسفانه اين كار امكان ندارد.بعد به راه افتاد و فرزاد در كنارش قدم برداشت و پرسيد:آيا ميتوانم با شما تماس تلفني داشته باشم؟
هديه قاطعانه جواب داد:نه!شما مرد متاهلي هستيد.ضمنا مثل اينكه حرفهاي مرا فراموش كرديد؟
فرزاد سري تكان داد و گفت:من را ببخشيد.فكر نميكردم جدي گفته باشيد بنابراين يك بار ديگر ميپرسم:آيا شما ازفهيمي ها بيزاريد؟هديه لبخندي زد و كفت:من از هيچ كس بيزار نيستم ولي بخاطر رضايت والدينم نميخواهم با فهيمي ها معاشرت كنم.هر دو سكوت كرده بودند فرزاد در يكي دو نقطه مدتي ايستاد و به تماشاي باغ پرداخت.وقتي به در سالن رسيدند فرزاد گفت:اميدوارم دايي جان گذشته را فراموش كند و اجازه دهد تا از مصاحبت خانواده اش بهره مند گرديم. آنگاه درب را به روي هديه گشود و هر دو وارد شدند.
پيشخدمت نزديك آمد و گفت:مهمانان مدتي است در سالن غذاخوري به انتظار شما نشسته اند.سپس آن دو را به سالن غذا خوري هدايت كرد.
هديه از اينكه با فرزاد وارد سالن غذاخوري شده است احساس ندامت و پشيماني كرد.به محض ورود آنها همه نگاه ها متوجه آنان شد.عمه با خوشرويي آن دو را نزد خود فرا خواند و گفت:عزيزانم!شما همه را متظر گذاشتيد بياييد اينجا.سپس با دست به دو صندلي خالي اشاره كرد تا بنشينند.
هديه و فرزاد روبروي هم در پشت ميز قرار گرفتند.هديه از عمل خود ناراحت بود و نميتوانست به چهره ديگران نگاه كند.با خود مي انديشيد كه ديگران عمل او را چگونه توجيح ميكنند.همينكه سر برداشت نگاهش با فرزاد تلاقي كرد و ديد كه به رويش لبخند ميزند.پس سرش را به زير انداخت و تا پايان شام به هيچ كس نگاه نكرد.وقتي مهمانان سالن را ترك كردند عاطفه به هديه نزديك شد و با تندي گفت:بايد توضيح بدهي.
سپس از هديه دور شد.فرهاد با فنجان چاي به او نزديك شد و گفت:دختر دايي عزيز! آيا بهتر نيست براي حفظ ظاهر هم كه شده انسان خود را در غم از دست دادن شوهر عمه غمگين نشان دهد؟يا اينكه اينكه عقيده شما هم مثل دختر عمه هاي گرامي ام است كه معتقدند فقط حضورشان در مجلس كفايت ميكند؟
هديه گفت من براي عمل خود دليل دارم.
هر كسي براي كاري كه ميكند دليل دارد ولي آيا شما ميدانيد كه برادر عزيزم مجرد نيست؟

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 09:19
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي
فصل5(6)

هديه احساس كرد كه اگر دقايقي ديگر بماند از ريختن اشكهايش نميتواند جلوگيري كند.با عجله از فرهاد دور شد و به اتاقش پناه برد و در را پشت سر خود بست از خشم بر خود ميپيچيد و زير لب با خود زمزمه ميكرد آيا آنها فكر كردند ما براي معاشقه به باغ رفته بوديم ؟خود را روي تخت انداخت و گريست.خود را سرزنش ميكرد كه چرا در اين 2 روز نتوانسته بود آنطور كه پدر و مادر از او انتظار داشتند رفتار كند.آيا او نام آنها را لكه دار ساخته بود؟چه خوب بود كه هر چه زودتر به خانه برميگشت و ديگر مجبور نبود به صورت كنجكاو ديگران نگاه كند.وقتي مادر وارد اتاق هديه شد هديه در حاليكه ميگريست خود را در آغوش مادر افكند و گفت:مامان!متاسفم واقعا متاسفم من اصلا متوجه گذشت زمان نبودم ما فقط با هم صحبت كرديم و من ميخواستم قانعش كنم كه ميتواند به عمه كمك كند.
مادر موهاي نرم او را نوازش كرد و گفت:من حرفهايت را باور ميكنم ولي آيا فراموش كردي كه پدرت در مورد خانواده اش به تو هشدار داده بود؟آنهايي كه در بيرون هستند به كمين ما نشسته اند تا از كوچكترين اشتباه ما بر عليه مان استفاده كنند و تو با رفتار امشبت بهترين بهانه را دستشان دادي.
هديه جشمان اشكبارش را بر مادر دوخت و گفت:ولي او متاهل است من چگونه ميتوانم...
عاطفه حرف او را قطع كرد و گفت:و اين بدتر!ميدانم آنها با خود خواهند گفت كه دختر آرين نژاد با پسر عمه متاهل خود روابط نامشروع برقرار كرده است.
اما خدا ميداند كه چنين نيست.
عاطفه گفت:بهر حال كاري است كه شده بلند شو و صورتت را بشوي هنگامي كه به سالن بازگشتي به فرزاد كوچكترين توجهي مكن.بگذار شك مهمانان از بين برود خيلي خونسرد و آرام باش و با متانت رفتار كن!
عاطفه از اتاق هديه خارج شد و او را ميان امواج متلاطم افكارش تنها گذاشت.ساعتي بعد وقتي هديه به ميان مهمانان وارد شد مستقيما به كنار پدر رفت و نزد او نشست.پدر سر در گوش او فرو برد و چيزي گفت كه هديه خنديد.آرش در مقابل دخترش ميوه گذاشت و گفت:قيافه آدمهاي شكست خورده را به خود گرفته اي مصمم باش و لبخند بزن!بار ديگر لبهاي دختر با لبخندي شكوفا شد و نفس راحتي كشيد.سپس سرش را بلند كرد و به آرامي به اطراف نظر انداخت.فرهاد در گوشه اي از سالن ايستاده و به بيرون مينگريست.دختر عموهاي او فرزين را به ميان خود گرفته و با او مشغول گفتگو بودند.خانم فهيمي به برادرش نزديك شد و كنار او نشست و گفت:به راستي تو ما را فردا ترك ميكني؟
بعد از مراسم فردا ديگر لزومي ندارد كه ما باز هم دور هم جمع شويم من هم كارهايي دارم كه بايد به آنها سر و سامان دهم.
آيا تو با پسرانم در مورد اقامتشان در ايران گفتگو ميكني؟
خواهر باز كه تو شروع كردي آنها كه بچه نيستند كه احتياج به نصيحت داشته باشند اگر صلاح بدانند ميمانند در غير اينصورت برميگردند.
ولي من ميل دارم كه آنها در كنارم باشند من براي هر كدامشان بهترين زندگي را فراهم ميكنم اما بدون آنها بي سرپرست باقي ميمانم.
تو بايد خودت با آنها صحبت كني بعنوان يك مادر از آنها بخواه تا در كارها ياريت دهند اما اگر من دخالت كنم ممكن است با دخالت آنها روبرو شوم و اين درست نيست.
و اگر آنها به من هم جواب منفي بدهدند چه بايد بكنم؟
آرين نژاد لحظه اي سكوت كرد و گفت:آن وقت بايد از آنها بخواهي تا تصميمشان را در مورد ثروت پدرشان بگيرند.اگر توافق كردند كه بمانند چه بهتر در غير اينصورت تو بايد ثروت را ميانشان تقسيم كني تا هر طور كه مايلند با اموال خود بكنند.
يعتي تو ميگويي كاخانه را بفروشم؟
خواهر اشتباه مكن.من نميگويم كه تو بايد چه بكنيبلكه اين راهيست كه بايد بالاجبار در آن قدم بگذاري.اگر پسرانت ارث خود را مطالبه كنند تو مجبور به فروش كارخانه و ديگر املاك فهيمي ميشوي ولي من اميدوارم كه چنين نشود و پسرانت مثل پدرشان در حفظ كارخانه بكوشند.
خانم فهيمي به نقطه اي خيره شده بود و زير لب گفت:حق با توست اگر آنها اموال پدرشان را بخواهند مجبورم كاارخانه و تمام املاك او را بين آنها تقسيم كنم. ولي برادر...
ميخواست حرفي ديگر بگويد اما پشيمان شد و سكوت كرد.چند لحظه اي به سكوت ادامه داد و بعد بار ديگر پرسيد:آيا اجازه ميدهي هديه چند روز ديگر مهمان من باشد ؟ با بودن هديه در كنارم احساس آرامش ميكنم.من دختر ندارم تا بتوانم با او درد و دل كنم ولي هديه به خوبي حرف مرا ميفهمد و باعث آرامش روحم ميگردد.
آرين نژاد گفت:ولي حضور هديه در كنارم ضروري است من و عاطفه بدون او نميتوانيم زندگي كنيم بهتر است يكي از آن دو دختر جوان را براي ومصاحبت برگزيني اينطور كه از رفتارشان نشان ميدهد بي ميل هم نيستند در اينجا بمانند. فرنگيس دست روي دست برادر گذاشت و گفت:من به وجود آنها احتياجي ندارم فقط هديه را ميخواهم و بعد از سالها جدايي به عنوان عمه او حق دارم كه چند هفته اي برادرزاده خود را در كنارم نگه دارم.پس خواهش ميكنم اين لطف را از من دريغ مكن. ميدانم كه دوري او برايتان ناراحت كننده است ولي تا چه زمان ميخواهيد اين دختر را در حصار خود بگيريد ؟به او اجازه زندگي كردن بدهيد و بگذاريد با ديگران معاشرت كند.او دختر بسيار متين و باوقاري است مطمئن باشيد كاري نميكنند كه موجب شرمساريتان گردد.در ضمن به تو قول ميدهم تا آنجا كه در توان دارم از او محافظت و مراقبت نمايم.
من بايد با عاطفه در اين مورد صحبت كنم.
عمه در حاليكه از جاي خود برميخواست گفت:تمام خواهشهاي من را رد كردي اين يكي را ديگر مخالفت مكن.
آرين نژاد و عاطفه در اتاق هديه جلسه مشاوره اي تشكيل دادند و نسبت به درخواست فرنگيس به گفتگو نشستند.هديه مايل بود كه هر چه زودتر به خانه برگردد ولي وقتي از پدر شنيد كه عمه براي ماندنش چه قدر پافشاري ميكند سكوت كرد و خود را به تصميم پدر و مادر وا گذاشت.آنگاه كه ديد آنها مصمم شده اند كه در مقابل اصرار خانم فهيمي مقاومت كنند نفس راحتي كشيد.عاطفه به آرش اين اطمينان را داد كه هيچكس نميتواند هديه را از آنها جدا كند حتي براي 24 ساعت.آن شب اگر چه هديه با خاطري آسوده ديده بر هم نهاد اما آرش نگران بود و خود را نميتوانست از دست افكار پريشاني كه بر او غلبه كرده بود رهايي بخشد.سكوت وهم انگيزي بر ويلا حاكم بود .آرش مدتي به سكوت گوش فرا داد از احساس اينكه 2 روز گذشته را در خانه مردي بسر آورده كه بهترين عزيزانش توسط او از وي رو گردان شدند و او نتوانست مكنونات قلبي اش را با آنها در ميان بگذارد از خشم بر افروخته گشت و اگر به خاطر جلب رضايت خواهرش نبود همان شبانه همسر و دخترش را از آن خانه ميبرد.او 19 سال تمام مبارزه كرده بود به ياد مي آورد كه چگونه آن مرد با زندگي اش بازي كرده بود .او براي تصاحب اموال پدر زن خود از هيچ دسيسه و نيرنگي فروگذاري نكرده بود بطوريكه وقتي توانست آرش را از چشم پدر و مادر و فاميل بيندازد خود را آنچنان به پدر زنش نزديك كرد كه علاوه بر دامادي جاي آرش را نيز گرفت و از آن زمان ثروت فهيمي فزونتر شد بطوريكه توانست يك كارخانه به دو كارخانه و تعداد املاك را چند برابر كند.و اعمال نفوذ پدر زن و داماد بقدري بود كه به راحتي ميتوانستند با پول وزراء و وكلا را براي خود خريداري كنند.آنچه تصويب ميشد به نفع آنها بود و با كمي دقت ميشد ردپاي آرين نژاد و فهيمي را در تصويب آن قانون مشاهده كرد آن چه آرش ميديد و درك ميكرد او را در عقيده اش مبني بر مبارزه با آنها مصممتر ميساخت.او كه توانسته بود خود را از يوغ آنها برهاند با ترديد به آينده مينگريست و نميتوانست خود را متقاعد بسازد كه از دام كاملا رسته است .درخواست فرنگيس از او فشاري سنگين بر وجدانش وارد آورده بود در عين حال كه نميخواست خود را درگير اموال مرد ديو سيرتي چون فهيمي كند در همان حال نيز نميتوانست يگانه خواهرش را زير بار مسوليتي خطير تنها بگذارد . او از آينده بيمناك بود از سرنوشتي كه در پيش روي داشت ميهراسيد با خود ميگفت:آيا من به راستي از اين طبقه جدا گشته ام ؟اگر چنين است اكنون اينجا چه ميكنم ؟و اگر هنوز به طبقه ام وابسته ام پس در مبارزه 19 ساله شكست خورده ام.
اگر كوچكترين حركت يا حرفي براي بهبودي اوضاع كارخانه فهيمي بر زبان آورم به خود و به افكارم خيانت كرده ام و اگر بيتفاوت كناري به ايستم چگونه ميتوانم نسبت به سرنوشت تنها بازمانده ام بيتفاوت باشم .من كه هميشه سعي كرده ام در مقام يك پدر حس انساندوستي را در دخترم بارور سازم و روابط بين انسانها را از دريچه عقل و عاطفه به او تفهيم نمايم حال چگونه ميتوانم در مقابل چشمان او عملي غير از آنجه به او آموخته ام انجام دهم و او چگونه در مورد پدرش قضاوت و داوري خواهد كرد؟اين فكر كه كارش از روز اول اشتباه بوده و نميبايست با خانواده به مخالفت برخيزد بلكه بايد اجازه ميداد تا همه چيز سير طبيعي خود را دنبال كند براي ساعتي افكارش را تحت الشعاع قرار داد بي آنكه اراده كرده باشد نوعي آرامش بر وجودش غلبه كرد گويي جوان بيست و پنج ساله ايست كه با پدرش عزم رسيدگي به املاك است و در مورد يكي از دختران وكلا با پدرش به توافق رسيده است .او ميتوانست با اختيار كردن آن دختر ثروت پدر را چند برابر كند بدون آنكه كوششي در جهن ازدياد آن كرده باشد.تجسم نمود كه هر كجا پاي مينهد با تكريم و احترام ديگران روبرو ميشود و عمري را در رفاه و خوشي سپري مينمايد.نه تنها خود را درگير مشكلات نمينمود بلكه ميتوانست با پشتيباني و حمايت از طرف پدر و فهيمي عمري را به راحتي بگذراند و در آن صورت عزيز پدر و مادر و نور چشمي اقوامش بود .از چه زمان تصميم گرفته بود بر عليه آنها مبارزه كند ؟دقيقا بخاطر نمي آورد اما آرامش ساعتي پيش را فراموش كرده بود با خود گفت نميتوانم خودم را گول بزنم من براي آن زندگي ساخته نشده بودم نميتوانستم تحمل كنم و بدون اينكه عكس العمل نشان بدهم فقط تماشاچي باشم.نه من بهترين راه را انتخاب كردم و اينك مرد خوشبختي هستم.همسري دارم كه دوستش دارم و دختري كه چون مادرش با عطوفت و انسان دوست است.ديگر چه ميخواهم؟اگر چه ثروتي مانند فهيمي ندارم و افراد فاميل مرا سركش و ياغي ناميدند اما خوشحالم كه مثل آنها نيستم من با مردم هستم مردمي كه هر روز با آنها زندگي ميكنم من متعلق به اين طبقه هستم و ميدانم كه آنها مرا از خودشان ميدانند .از بيان اين واقعيت وجودش را گرماي مطبوعي احاطه كرد و باعث شد افكار گذشته از بين بروند نفس عميقي كشيد و با اميدواري به بستر رفت و ديده بر هم نهاد.
هنگاميكه هديه براي صرف صبحانه پاي به سالن غذاخوري گذاشت دختر عموهاي فرهاد صبحانه را باتمام رسانده بودند.هديه با گفتن صبح بخير پشت ميز نشست دختر عموها براي فرار از هديه به بهانه اينكه خياط لباسشان را آورده عذرخواهي كوتاهي نمودند و ضمن اينكه سالن را ترك ميكردند با آواي نسبتا بلندي كه هديه به خوبي آنرا ميشنيد گفتند:خوشحال باشيد هديه خانم پسر عموي عزيز ما شما را تنها نميگذارد.هديه سر را به جانب در سالن برگرداند با بفهمد موضوع از چه قرار است كه ديد فرزاد خوشحال و خندان وارد شد و با گفتن صبح بخير مقابل هديه نشست و پرسيد:آيا ديشب خوب استراحت كرديد؟
هديه بدون آنكه به صورت مخاطبش نگاه كند گفت:بله خيلي خوب خوابيدم متشكرم.فرزاد خنديد و ادامه داد:از اين بهتر هم خواهي خوابيد من به سهم خودم خوشحالم كه ميبينم شما چند روزي را مهمان ما خواهيد بود اميدوارم اين اولين گامي در برقراري روابط خانوادگيمان باشد من به شما قول ميدهم آنجه در توان دارم براي جلب راحتي شما به كار ببندم بعد از اتمام اين مراسم فرصت كافي خواهيم داشت تا برنامه جامعي تهيه كنيم.
هديه در دل به فرزاد و نقشه هايش خنديد ولي وقتي ديد كه او با اشتهاي فراوان مشغول خوردن صبحانه گشته است دلش تيامد تا حقيقت را با او در ميان بگذارد پس به لبخندي قناعت كرد و به خوردن سرگرم شد.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 09:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
بانوي جنگل | فهيمه رحيمي
فصل 5 (7)

تا پايان صبحانه هر كدام از آنها با انديشه هاي خود سرگرم بودند و تا زماني كه فرهاد فرزاد را براي گفتگو به كتابخانه فرا خواند سكوت ميانشان حاكم بود. فرزاد دستمال سفره را روي ميز گذاشت و با تبسمي كه بر لب داشت پوزش خواست و به كتابخانه رفت.هديه نيز بعد از رفتن او سالن غذا خوري را به قصد اتاقش ترك كرد.گفته هاي فرزاد ذهن دختر جوان را به خود مشغول داشته بود بطوريكه متوجه صبح بخير گفتن يكي از مستخدمين نشد و بيتفاوت از كنار او گذشت.هديه در نبردي كه ميان عقل و احساسش در گرفته بود خود را درمانده يافت و نتوانست درك كند كداميك از آنها به حقيقت نزديكتر است.از ابراز محبتهاي فرزاد احساس شعف مينمود و از فكر اينكه او نميتواند مرد ايده آلي براي زندگي اش باشد دچار ضعف در تصميمگيري ميشد و اين حالت نوعي بيتفاوتي در وي به وجود آورد كه در نتيجه خود را به دست سرنوشت سپرد و براي فرار از دست افكارش فكر خود را به وقايعي كه در پيرامونش ميگذشتند معطوف داشت.آن روز جنب و جوشي در ميان مهمانان بوجود آمده بود .لباسهاي فاخري بود كه توسط مستخدمين وازد ميشد و در بين خانمها بحث در مورد تور سر ادامه داشت.هديه خود را به اتاق مادر رساند و پرسيد:مادر ما چه خواهيم كرد؟عاطفه كه از سخن هديه چيزي درك نكرده بود گفت:منظورت چيست؟فكري كه هديه در سر داشت و ميخواست ابراز كند حالتي ناخشنود به صورت او بخشيده بود با چيني كه بر ابرو داشت و با نگراني كه در چشمش خوانده ميشد عاطفه را واداشت تا با نگاهي موشكافانه بر وي بنگرد و بار ديگر سوال خود را تكرار كند.هديه با لحني محزون پرسيد:آيا ما با اين لباسها در ختم شركت ميكنيم؟اين پرسش ساده عاطفه را تكان داد و گوئي او را از خوابي گران بيدار كرد.او دريافت كه دخترش تحت تاثير محيط قرار گرفته و ميخواهد خود را همگام با آنها بداند.از درك اين مطلب لحظه اي به خشم آمد اما زود بر خود مسلط گشت و با كلامي مادرانه جواب داد:بله مگر چه اشكالي دارد ما كه به مجلس رقص دعوت نشده ايم.
هديه با بي حوصلگي سري تكان داد و گفت:ميدانم مادر ولي ميگويند نمايندگاني نيز از دربار شركت ميكنند آيا براي خانواده ما صحيح است كه در مقابل آنها نامناسب ظاهر شويم؟من ميدانم خواهي گفت كه شخصيت فرد به لباس او بستگي ندارد اما نميشود براي يك بار هم كه شده مطابق ميل من رفتار كنيد من دلم نميخواهد دختر عموهاي فرهاد بر لباسم خرده بگيرند آه مادر خواهش ميكنم فقط همين يك بار شما از پدر بخواهيد تا لباس مطابق ديگران برايم فراهم كند خواهش ميكنم.التماسهاي هديه عاطفه را متاثر ساخت و خود را تسليم ميل دخترش كرد و گفت:بسيار خوب حالا كه تا اين اندازه به لباس اهميت ميدهي از پدرت خواهش ميكنم تا آن را برايت تهيه كند اما دخترم...هديه نگذاشت تا عاطفه سخن خود را تمام كند در حاليكه از خوشحالي اشك بر ديده آورده بود عاطفه را در آغوش كشيد و صورت او را غرق بوسه ساخت و پشت هم تكرار ميكرد متشكرم مادر تو بهترين مادر دنيا هستي.هديه وقتي با خوشحالي اتاق مادر را ترك كرد عاطفه روي تخت نشست و براي لحظه اي از اينكه تسليم خواهشهاي دخترش گشته بود پشيمان شد ولي بعد خود را متقاعد نمود كه اين خواهش هديه هوسي آني و زود گذر است كه با رفتن آنها از آن محيط به پايان ميرسد.عاطفه آرش را در كنار فرنگيس يافت و درخواست هديه را مطرح نمود .بر خلاف انتظار عاطفه كه گمان ميبرد همسرش به خشم خواهد آمد آرش لبخندي بر لب آورد و گفت:بسيار خوب به هديه بگو آماده باش تا با هم برويم.آرش خوب دريافته بود كه دخترش نميخواهد در ميان همسالان خود تحقير شود و خواسته او را منطقي ميافت.گر جه خودش راضي نبود كه دخترش در ميان آن جمع ظاهر بين كوچك شمرده شود از صبح زود رفت و آمد پيشخدمتها و لباسهاي گوناگون را روي دستهاي آنها ديده بود و بخوبي دريافته بود كه ميبايست براي همسرش و دخترش لباسي تهيه نمايد.هنوز عاطفه ازآرش دور نشده بود كه فرهاد جمع آنها پيوست و در حاليكه لبخند مرموزي بر لب داشت رو به دايي اش نمود و گفت:دايي جان فكر ميكنم گرفتار مسئله اي شده اي؟به لبخند او پاسخ داد و گفت:بله اما مسئله مهمي نيست كه جاي نگراني باشد من و خانواده ام فكر ميكرديم كه بعد از مراسم خاكسپاري به خانه مان برميگرديم اما همانطور كه ديدي با شما به كرج آمديم حالا هم با شما به مجلس ختم برويم و همسر و دخترم لباسي كه مناسب آن جا باشد با خود به همراه نياورده اند اين است كه ما به تهران برميگرديم و آنجا به ختم مي آئيم.فرهاد دست روي شانه آرش گذاشت و گفت:من هم به اين مسئله واقف بودم و با اجازه تان مشكل شما را حل كردم من براي خانمها سفارش لباس داده ام و فكر ميكنم تا دقايقي ديگر برسد.آرش مبهوت به عاطفه نكريست و عاطفه هم كه دچاز همان حالت بود هر دو به فرهاد نگاه كردند.فرهاد دست آرش را گرفت و هر دو روي مبل نشستند.فرهاد آرام زمزمه كرد :دايي جان فراموش كرديد كه من دراي حس ششم هستم من صبح وقتي به هديه نگريستم دريافتم كه او از چيزي رنج ميبرد و با كمي دقت دريافتم كه او از نداشتن لباس مناسب ناراحت است اين بود كه به خود اجازه دادم تا با فراهم كردن لباس براي همسر و دختر دايي خود نگراني را لااقل از وجود دختر جوان شما دور كنم و حالا اميدوارم اين عمل خودسرانه مرا ببخشيد.ميدانم كه نميبايست خودسرانه اقدام به چنين كاري كنم اما... آرش حرف او را قطع نمود و گفت:اين حرف را نزن در واقع تو لطف بزرگي به من كردي من بايد از تو تشكر كنم با اينكه معتقدم ارزش انسان به لباس نيست اما همانطور كه گفتي دخترم منوز جوان است و بالطبع پيرو احساس است باز هم از اينكه به فكر همسر و دختيم بودي متشكرم.
برق شادي در چشم فرهاد درخشيد و در همين هنگام نيز پيشخدمتي با جعبه لباس به آنها نزديك شد و روبروي فرهادايستاد .فرنگيس و عاطفه لبخندي به روي هم زدند و فرهاد جعبه لباس را تقديم عاطفه نمود و كفت:اميدوارم سليقه ام را بپسنديد.عاطفه تشكر كرد و به طرف اتاق هديه به راه افتاد.دختر جوان وقتي مادر را جعبه به دست ديد با ناباوري پرسيد:مادر اين چيست؟و عاطفه در مقابل چشمان حيرت زده هديه در جعبه را گشود و گفت:لباس است دخترم ببين آن را ميپسندي؟بهت و حيرت هديه تا زماني كه مادر لباس را از درون جعبه خارج ساخت باقي بود.وقتي لباس بسيار زيبايي را در مقابل چشم خود ديد فريادي از تعجب كشيد و گفت:واي مادر چقدر زيباست اما شما چطور در مدت چند دقيقه توانستيد آن را فراهم كنيد ؟نكند پدر قبلا آن را خريده ولي به ما نگفته بود؟عاطفه گفت:نه دخترم پدرت اينها را فراهم نكرده بلكه كار فرهادخان است او صبح متوجه شده كه تو از چيزي ناراحتي و وقتي دقت ميكند ميفهمد كه ناراحتي تو بخاطر لباس است .پس با سليقه خودش سفارش لباس ميدهد و بايد اقرار كنم كه سليقه بسيار خوبي هم دارد.حالا لباس را پرو كن ببين اندازه است او در ضمن مرا هم فراموش نكرده و براي من نيز لباسي سفارش داده است.بعد لباس ديگري خارج كرد و هر دو به تماشاي آن پرداختند.بعد از پوشيدن لباسها هر دو كنار آينه ايستادند و به هم نگريستند.لباس هر دوي آنها كاملا متناسب با اندام آنها بود و هر دوي آنها به قدري زيبا شده بودند كه لب به تحسين يكديگر گشودند.هديه نفس بلندي كشيد و گفت:بايد از فرهاد تشكر كنم.من نميدانستم كه او اينقدر با محبت است.عاطفه پوزخندي زد و كفت:و من هم فكر نميكردم كه دخترم تا اين حد طالب تجمل و زرق و برق باشد.من خوشحالم كه تو را راضي ميبينم ولي باطنا از اين خوشحالي زاضي نيستم.هديه خود را به آغوش مادر افكند و گفت:مادر!مادر!من طالب تجمل و زرق و برق نيستم.باور كن اما طالب اين هم نيستم كه مورد تحقير قرار بگيرم.مگر بارها با شما و پدر در مجالس گوناگون شركت نكرده ام آيا هيچ شده بود كه تقاضاي غير معقول بكنم.اما در اينجا همانطور كه ميبينيد تمام فكرشان پيرامون ظواهر دور ميزند چطور ميتوانم نشان دهم كه چيزي از آنها كم ندارم؟عاطفه گفت:موضوع هم اينجاست تو نه تنها چيزي از آنها كم نداري بلكه از آنها خيلي هم بيشتر داري تو متانت و سادگي داري كه آنها ندارند بگمانم وقتي به غالب آنها در آئي و مثل آنها گردي آن وقت است كه چيزي كم مي آوري زيرا سادگي خود را از دست ميدهي.حالا ميل خود توست.حرفهاي عاطفه بار ديگر هديه را در مقابل دو راهي قرار داد و باعث شد كه جنگ و گريزي با ميل و خواسته اش آغاز كند يك يحظه تصميم گرفت لباس را ازتن خارج كرده و با همان لباس گذشته در مراسم شركت كند و لحظه اي بعد از ياد آوريپوزخندهاي دختران منصرف شد رو به مادر كرد و گفت:فقط همين يك بار قول ميدهم كه ديگر تكرار نكنم عاطفه لباس را از تن خارج نمود ه بود در جعبه گذاشت و گفت:بسيار خوب تو هر طور كه دوست داري عمل كن اما من با لباس خودم در ختم شركت ميكنم و خواهي ديد كه كوچك و حقير نميشوم.

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




یکشنبه 05 شهریور 1391 - 09:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group