تبلیغات در اینترنتclose
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 605
نویسنده پیام
hapoo_6 آفلاین

كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن

امضای کاربر :
پنجشنبه 02 شهریور 1391 - 10:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن
پردیس تمومش کن تازه داشتم خودمو با این شرایط وفق میدادم دیگه حرفشونزن خسته شدم خسته تر از اون چیزی که فکرشو بکنی اگه حماقت خودم برای اینازدواج شوم نبود من الان این حال ونداشتم اگه همون موقع که گفتم میخامش یکی میزد توی دهنم ومیگف تو هنوز دنت بوی شیر میده الانوعض من این نبودمنم میتونستم مثل تو مثل پرهام الان خوشبخت کنارکسی که دوستش دارم زندگی کنم پردیس من تو رو به چشم یه حامیمیبینم نه یه خواهر به خاطر همین بهت اعتماد کردم بهت گفتم دلمو شکسته کاری کرده که تا عمر دارم از یاد نبرم تو خودتو بزار جای من فکر کن مسعود همچین خیانتی بهتمیکرد میتونستی دوباره باهاش ادامه بدی میدونم که نمیتونی پس دیگه ازم نخواه ببخشمش شاید یه روزی بخشیدمش ولی الان نمیتونم نه تنها اون بلکه باباومامانم رو هم نمیبخشم اونا با خودخواهی شون باعث بدبختیه من شدن پس اگه از این به بعد خواستی در مورد هرکدوم از اینا با من حرف بزنی و ارامشی که با چنگ ودندون به دست اوردم رو از بین ببری لطف کن فکر کن دیگه خواهری به اسم پریا نداری وگوشی رو خاموش کردم وزدم زیر گریه به اندازه تموم دلتنگی هام گریه کردم اندازه تموم دلشکستگی هام گریه کردم به اندازه تمام روز هاوشب هایی که توی غربت گذروندم بدون اینکه یه حامی ویا پشتوانه ای داشته باشه گریه کردم نمیدونم پردیس چه فکری کرده بود که میخواست بعداز3سال از عشق مردی برام بگه که باخیانتش تموم تار پود زندگیم رو سوزوند یه دفعه با فکر کردن به عشق از دست رفته وسوسه شدم بعد3 سال دفتر چه خاطراتم رو بخونم با ترس از پله ها بالا رفتم در اتاقم رو باز کردم وبعد در کمدی رو که با نفرت ودلی پرخون بسته بودم رو باز کردم دفتر چه رو بیرون آوردم به طرف تختمرفتم همونطور که دراز میکشیدم دفتر رو با دستانی که میلرزید باز کردم و شروع به خوندن سطر هایی از دوران خوشبختیم:هر چه قدر از حال وهوای امروزم بگم کم گفتم امروز روز حساس بازی دربی بود از شدت استرس دوروز خواب رو به چشمام حروم کردم امروز قسم خوردم هر طوریه بزنم به چاک وفرار کنم وبرم ورزشگاه هر چندکه میدونم یه دختر حق ورودبه ورزشگاه رو نداره ولی تصمیم گرفتم تیریپ پسرونه بزنم الان که دارم دلنوشته ام رومینویسم بعد همه ی این اتفاقاست ومن توی اتاقم هستم. صبح زود مامان یه عمل داشت از بیمارستان زنگ زدن تا خودشو هر چی سریع تربه بیمارستان برسونه بابا هم که2هفته ای میشه رفته سفربابا یه تاجر فرشه وهر چند وقت یه بار باید سری به نمایشگاه های فرشش توی مکان های مختلف بزنه وسوددهیه سالانه اش رو زیرنظر بگیره پردیس هم طبق معمول رفته مشهد برای دانشگاهش پرهامم که ترم سوم دندونپزشکیه دانشگاه شیرازه پژمانم که بخاطر امتحان ریاضی کهفرداش داشت از صبح رفته بود خونه ی دوستش باهم درس بخونن. تفاوت سنی تو خونواده ی ما طوریه که همه فکرمیکنن حتما من و پژمان باید با هم باشیم و پردیس و پرهام با هم ولی من سر بازیم با پرهام میگیره و پردیس با پژمان خرخون. من ونیشا، نزدیک ترین دوستم، که نسبت فامیلی دوری هم باهم داشتیم هم قسم شده بودیم تا هر جوریه به استادیوم آزادی بریم برای این کار از 2 هفته ی پیش در حال تدارک بودیم دیروز بود که لباسای پسرونمون تکمیل شد و قرار بر این شده بود که نیشا به مامان وباباش بگه میاد خونه ی ما منم به مامان بگم میرم خونه ی نیشا دیشبش از ذوق فردا خوابم نمیبرد بعد نماز صبح بود که خواب به چشمم اومد...از صدای زنگ گوشی همراهم بیدار شدم گوشی رو برداشتم
_ بله (صدای فریاد نیشا خط رو پرکرد)
_پری کجایی دیرشد ساعت 9 شده پاشو دیگه!
تا صداشو شنیدم خواب از سرم پرید.
-چی؟ باشه باشه الان میام. وقطع کردم.
بازی ساعت 2برگزار میشد ولی تجمع هوادارا خیلی زیاده به خاطر همین وقت چندانی نداشتم به سرعت به طرف حمام رفتم یه دوش سریع گرفتم اومدم بیرون وبعد شروع کردم به خشک کردن موهام بدی موهام به این بود که فر بود وبلند وبه شدت هم پر پشت که من همیشه مجبور بودم باهاش در گیر باشم ولی بیشتر اوقات اتو میکردم واینبارم مثل بیشتر اوقات اوتو کردم رنگ موهایم به رنگ مشکیه پرکلاغی بود با چتری هاییی که روی پیشانی ام می ریخت ..........
موهای اتو شده ام رو با پرچم مقدس استقلال پوشاندم و کلاه اسپرت پژمان رو که دیروز ازش کش رفته بودم رو روی سرم جا دادم
وسپس برامدگی دختر بودنم روبه کمک باند تا حد زیادی کم کردم بلیز سفید اسپرتم رو به تن کردم وبعد سویی شرت مشکی ام رو به پوشیدم وشلوار چسبونه مشکی ام رو هم پوشیدم وسپس پرچم بزرگ مقدس تیم محبوبم رو روی شانه هایم انداختم از جاکفشی چکمه های طوسی ام رودر اوردم و پوشیدم واز غیبیت مامان استفاده کردم وبا انها داخل خانه به دنبال بقیه ی کارهایم رفتم داشتم وسایل کیفم رو چک میکردم که زنگ در نشان از اومدن نیشا داد باسرعت به طرف ایفون رفتم گوشی رو برداشتم وبه نیشا گفتم سریع میام به طرف اشپزخانه رفتم از توی یخچال یه شیشه اب معدنی و کیک شکلاتی وابمیوه برداشتم به طرف کولی ام رفتم اونارو داخلش گذاشتم و سپس یه دفتر به همراه خودکار داخلش گذاشتم کولی رو روی شانه هایم انداختم گوشی موبایلم رو توی جیبم گذاشتم وبه طرف در به راه افتادم جلوی اینه یه نگاه به چهره ام انداختم مژه های مشکی ام به طرف بالا برگشته بود وبه علت بلندیه مژه هایم چشمان درشتم حالت خماری عجیبی داشت پرهام میگفت
میگفت خماریه چشمات ادمو دیوونه میکنه درست نیست یه دختر با لوندی خدادادی که از حدگزرونده زیاد دلبری کنه بخصوص که از وقتی عقلم رسید فهمیدم پرهام یه ادم به شدت غیرتیه البته غیرتش فقط برای افراد خاصی بودولی کلا خودمم کسی نبودم که بخوام با پسرا گرم بگیرم وهمیشه خواه وناخواه از همه ی مذکرای اطرافم به غیر از پرهام کناره گیری کنم وحسرت یه جواب سلام یا یه رفتارخشک وخالی روکه نشان دهنده ادم حساب کردنشان باشد رو روی دلشان بگذارم به همین خاطر همیشه سنگینیه نگاه های حسرت بارشان را به دوش میکشیدم شاید به همین علت بود که به مرور زمان داشتم از مهمانی های همیشگی دوره های وقت وبی وقتی که با دوست واشنا داشتیم زده میشدم واز رفتن به این مجالس مزخرف سر باز میزدم البته خود پرهام هیچگاه این حرفا رو به من نمیزد زیرا اونقدر با حیا بود بود هیچوقت نگذاره روی من به روی برادر عزیزم که بیشتر از جانم دوستش داشتم باز شود من که همیشه با لقب که نظر پردیس فوضول خانوم به من نسبت داده میشدعادت کرده بودم ودیگه داشت برام جامیافتاد واقعا فوضولم گاهی اوقات دیگه انگار عجین شده بودم با این لقب از هنر فوضولی نیز در مواقع بیکاری استفاده میکردم وهمیشه خواه ناخواه دوست داشتم تمام صحبت های خصوصی رو فالگوش بایستم یه بارم که واقعا قصد فوضولی نداشتم ه به طور اتفاق ازکنار پذیرایی میگذشتم حرفای مامان وپرهامو شنیدم که پرهام به به مامان میگفت به پریا بگو سنگینتربرخوردیهو با بعضیا خیلی گرم نگیره بعضیارم خیلی ضایع نکنه البته این مژه های بلند رو رنگ مشکیه تخم چشمام کامل کره بودنگاهم از چشمام به روی دماغم سرخوردکه کوچک وسربالا بود واز ان به لب های قلوه ای وقرمز رنگم که با پوست سفید صورتم تضاد جالبی رو ایجاد کرده بود بابا همیشه به من میگفت سفید برفی بخاطر همین همیشه از سفیدیه صورتم گله مند بودم ودوست داشتم مثل پردیس رنگ پوستم برنز باشه البته پردیس مادر زادی رنگ پوستش برنز بود وچهره اش هم درست کپی من ولی با این تفاوت که رنگ چشمانش همرنگ پرهام ومامان عسلی بود ولی از بابت گردیه صورتم که دایی میگفت انگار با پرگار کشیدن راضی بودم ولی زیبا ترین نقطه ی صورتم خیلی دوستشان داشم ابرو هایکشیده ی مشکیم بود که به حالت هشت به طرف شقیقه هایم میرفت ووسطش با رنکی کمرنگ تر به حالت پیوسته به هم گره خورده بود زیبایی کشیدگی ابروهایم به قدری بود که پیوستگی اش اصلا به حساب نمی امد تازه به نظر خیلی هازیبا ترم جلوه میکرد زنگ در رشته افکارم رو پاره کرد وتازه به یاد اوردم که نیم ساعته نیشای بیچاره رو پشت دراسیر کردم باردیگر بابیخیالی به اینه نگاه کردم یه باره بند دلم پاره شد ازهیچ چیزی نمیترسیدم جز اینکه موضوع اگه لو بره دیگه باچه رویی به پرهام نگاه کنم همین که بهم بی محلی کنه میدونستم برای من که با محبت او بزرگ شده ام واگه بیشتراز بابا دوستش نداشته باشم کمترم دوستش ندارم از ترس به خودم لرزیدم در دل به خود گفتم خودم گفتم بیخیال ولش کن نمیخاد بری ولی وقتی به یاد آرزوی دیرینه ام وعمق عشقم به استقلال فکر کردم دوباره باشجاعت به خودم گفتم من میرم حتی اگه به قیمت بی مهری پرهام تموم بشه بهتر اینه که ارزو به دل بمیرم میرم حتی اگه پرهام منو بکشه میرم بخاطر عشقم استقلالم هر چند که میدونم عشقم به استقلال مثل یه قطره ی حقیر از یه اقیانوس بی انتهاست چرا که خیلیا به عشق استقلال در تاریخ بوده اند که جان فدا کردن میرم و به ارزوی دیرینه ام که جز استقلال نمیتونه باشه میرسم فقط استقلال در اون لحظه فقط عشق بی انتهایم در نظرم بود فقط همین فقط وفقط همین دوباره به خودم نگاه کردم تا یه موقع در تیپ پسرانه ام ایرادی نباشه .....
خوبیه اندامم به این بود که کمتر کسی با این قد بلندم که حدود1/74وتیپ پسرونه ام میتونست حدس بزنه که
دخترم وبدیش هم این بود که خیلی ظریف بودم البته پسرا زیادی رو دیدم که اندامی ظریف دارن باعجله در خونه رو به هم زدم از باغ گذشتم ودر خونه رو باز کردم قیافه ی نیشا دیدنی شده بوداز یه طرف عصبانی از معطل شدن از طرفی دیگر نگران دیر رسیدن به استادیوم واز طرفی دیگر تیپ پسرانه اش که برایم تازگی داشت و صورت رنگیش باعث شد بزنم زیر خنده نیشاهم که به شدت از دستم عصبانی بود
- کوفت مگه دلقک دیدی؟
(باخنده)- این چه قیافه ایه که واسه ی خودت درست کردی؟
نیشا- خب چه جوری تغییر قیافه میدادم؟؟؟؟؟؟؟؟
دوباره به صورتش که که به طور کامل به رنگ ابی در اومده بودنگاه کردم تازه نیشا فقط به صورتش رضایت نداده بود شلواری رو که دیروز باهم برای خریدنش تموم مغازه های تجریش روزیر پاگذاشته بودیم روهم تا روی زانواش حرف s انگلیسی روکوچیک کوچیک نوشته بود یه تیشرت چسبون طوسیپوشیده بودولی چون نیشا تازه به بلوغ رسیده بود هنوز اثاردختر بودنش کامل نشده بودوچیزی پیدانبود اخه نیشا2 سال از من کوچیک تر بود وبا دستمال سری ابی تمام موهای کوتاهش رو پوشانده بود دوتایی باهم به راه افتادیم ساعت12/30به استادیوم رسیدیم نیشا از اونجا یه پرچم بزرگ استقلال درست مثل من خرید وهمانند من روی شونه هایش بست من به حالت دو داشتم به طرف بلیط فروشی میرفتم که نیشا داد زد_ پریا
صبر کن منم بیام تموم رهگذرایی که داشتن رد میشدن باتعجبوبعضی با خنده در حالی سر تکون میدادن گذشتن منم که ازخجالت سرخ شده بوده بودم وقتی نیشا بهم رسید دستم رو مشت کردم وکوبوندم توسر نیشا . نیشا هم از درد جیغش هوا رفت
_تو 2 دقیقه نمیتونی خفه بشی آبروموبردی


امضای کاربر :
پنجشنبه 02 شهریور 1391 - 10:31
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن
_تو 2 دقیقه نمیتونی خفه بشی آبروموبردی
ابرهاشو داد بالا
نیشا- خب چکار کنم چی بهت میگفتم ؟
کمی فکر کردم و بعدگفتم -از این به بعدمنو پویان صداکن
نیشا کمی فکر کرد وبعد -پس توهم منومتین صداکن
-بخاطر سوتی گنده ای که دادی جریمه میشی ووجریمه اش هم اینه که میون اون همه پسرو بری بلیط بگیری....
نیشا با بی خیالی رفت طرف جایگاه بلیت فروشی 1 ربع بعددر حالی که عرق از سر صورتش میریخت اومد طرفم
نیشا- بلیطا تموم شده!
با این حرفش انگاریه سطل آب یخ روی سر من خالی کردن هر دو ماتم زده جلوی استادیوم آزادی نشسته بودیم که نگاهم به چند طرف اونور تر افتاد یه پسره داشت بلیط میفروخت مثل موتور جت از جا پریدم وبه طرفه
پسره رفتم نیشا به دنبالم دوید باهیجان گفتم_دوتا بلیط میدی
پسره_فقط بلیتای جایگاه شماره 8 مونده
_ دوتا لطفا ...
پسره تا بلیط هارو به ما دادما که انگار دنیا رو گرفته باشیم تو دستمون،همدیگه رو بغل کردیم پسره بهمون
نگاهی کرد ودر حالی که سعی داشت اطرافیانش صدامونو نشنون
گفت - غیر قیافه اتون کاراتون هم مثل دختراست اینطور ادامه بدید لو میریدا!راستی جلوی مامورا اصلا حرف نزنید چون صداتون لوتون میده!
من و نیشا با خجالت ازلطفی که درحقمون کرده بود تشکر کردیم باعجله خودمون رو به جایگاه شماره 8 رسوندیم...

**************
چشام ازاشک شوق پر شده بود دیگه حواسم نبود که پیش یه عالمه پسرم از من بدترهم نیشا که دیگه حال خودشو نمیفهمید شادی بیش ازحد ما این بود که تا چند ثانیه ی دیگه دقیقه ی 90هم تموم میشد و ما میبردیم. نزدیک بود که نیشا فن بالانس کلاس ژیمناستیکش روی سر مردم خالی کنه که شونشو گرفتم و نشوندمش
-آروم باش بابا انگار ده دقیقه داور وقت اضافه گرفته.
دوباره هردوبا استرس سرجاهامون نشستیم البته بقیه ی پسرا داشتن خوشحالی میکردن ولی من از روی اون غریزه ی حس ششم دخترونم دلهره ی عجیبی داشتم سرمو برگردوندم به طرف کولیم که شیشه ی آبم روبردارم که یه دفعه حس کردم آرنج نیشا خورد توی سرم و صدای داده همه بلند شد وقتی سرمو برگردوندم باخودم گفتم ببین یه بار حواسم پرت شد بازی بهم ریخت......
بدبختی اینجا بود که طالب لو که انگار روی استاپ باشه آرنجشو به تیرک دروازه تکیه داده بودو از همه ی جهات معلوم بود که گل نشده و گرفته ولی داور سرشو هی تکون میداد.فرهاد شایان کاپیتان تیممون سریع پیش داور میره و شروع به جر وبحث کردن باهاش میکنه که توپ و وحیدگرفته ولی انگار توی گوشاش پنبه بود و به چشاش چشمبند زده بود. بیچاره طالب لو که هاج و واج مونده بود و از روی تعجب هیچی نمیتونست بگه توپ هنوز توی دستاش بودو چشماش گردشده بودن. دعوای فرهاد و داور رو درست نتونستم بفهمم فقط فهمیدم این شایان غیرتی خواست دست به نزاع بزنه که پیروز قربانی دستشوسفت گرفت و چی بهش گفت که فرهادشایان آروم تر شد و فقط داد میکشید بعدا که با نیشا سر اینجا بحث میکردیم میگفت که پیروز بجون نامزدشایان قسم خورده اونم گر گرفته کلا بیخیال زدن شده وبعد نیشا میزنه زیر خنده کلا بچه توهمه آخه فرهاد نامزدش کجا بود؟ در کل داور که فهمید شایان میخواسته بزنتش عصبی میشه کارت قرمز رو نشون میده و چند ثانیه بعد هم سوت پایان و میزنه. تمام استادیوم داشت می لرزید اما من انگار که شوک بهم وارد شده باشه چشام گرد شده بود و فقط نگاه میکردم هی به خودم میگفتم این خوابه اما این خواب نبود بیداری بود این مساوی از هر چی باخت بدتر بود اسمشو نبری ها هم انگار تیمشون برده روی پا بند نبودن.......
از همه بدترفرهاد بود که انگار پاهاش قدرت ایستادن نداشتن از اول بازی هم اخلاق درستی نداشت انگاراعصابش ازیه جایی خرد بود. هی توی پیشونیش میزد صورتش قرمز شده بود، درست شبیه لباس اسمشو نبریها امیر حسین صادقی وپیروز قربانی زیر بغل فرهاد شایان رو گرفتن اون وهمونطور که پاهاش روبه زمین میکشید و فریاد میکشید از اونجا بیرون بردن دیگه همه چی تموم شده بود بازی تموم شده بود و ما ماتم زده بودیم. یه لحظه احساس کردم بهتره برم آرومش کنم نمیدونم اون لحظه من احمق چه فکری کرده بودم که خواستم بهش کمک کنم ولی در هر حال بدون هیچ فکری نیشای گریون و از جاش بلند کردم. وقتی به نیشا نگاه میکنم به استقلالی بودن خودم شک میکنم اون با این که 15سالست خیلی وجودش استقلالی تر ازمنه...اون همه ی دنیاش توی استقلال خلاصه میشه هر وقت که دارم برگه های کتاب درسیشو ورق میزنم بجای سوالای معلماش فقط بیت های شعری که در وصف استقلال سروده نظرمو به خودش جلب میکنه.. در هر حال فراراز اون محیط پر از داد و دعوا به هر قیمت زور وله شدن و گذشتن از اون جمعیت مرد بهتر ازموندن و شنیدن اون همه فحش و ناسزا و از همه بهتر تحمل دیدن اون همه صحنه ی شکست عشقم بود. به هر زوری که بود خودمونو به دم در استادیوم رسوندیم با خودم قرار گذاشته بودم که تا فرهاد رو نبینم از اون جا نرم.موبایلمو که دیدم هیچی میس کال نداشتم(هیچکی منو دوست نداره.....) اما نیشای بدبخت 20 تا میس کال داشت. انگار که نیشا یادش اومده باشه _ وای پریا چه خاکی توی سرم بریزم حتما میشا زنگ زده خونتون اگه بفهمه اونجا نیستم چه کار کنم؟
سرم داشت گیج میرفت هم میخواستم پیش این فرهاد شایان برم هم نمیخواستم اتفاقی بیفته اکه هی به این شیطون که چه گولی زد منو...
(به سرم زد) _ببین من نمیخوام خونه برگردم با یکی از دوستام قراردارم قراره یه جلسه از درس فیزیک رو که غایب بودم جزوشو بده میگم برات تاکسی میگیرم پیش میشا که رسیدی بگو رفته بودیم استقلال جوان از 1جا بخریم رفتیم بیرون تو هم موبایلتو روسایلنت گذاشته بودی. و بعد دیوونه وار شماره ی تاکسی تلفنی رو گرفتم. نیشا نگاهی عاقل اندر سفیهی بهم کرد که الان که بهش فکر میکنم میفهمم واقعا ازم عاقل تره
نیشا- آخه تو بااین وضع با کدوم دوست مدرسه قرار داری؟؟؟؟؟؟؟؟
-خب همه روهماهنگ کردم دیگه گفتم حالا که بیرونم این جزوه ها روهم بگیرم.
نیشا خیلی خوبه برای همین سریع باورکرد لبخندی زد و کنارم مثل پسرای خوب ایستاد. حالا که بیرون از استادیوم بودیم حس بدی بودکه توی اون لباسای پسرونه بودم حس میکردم همه می دونستن ما دختریم و چپ چپ بهمون نگاه میکردن. بعد یه معطلی یه کوچولو بلند (!)
تاکسی ای جایی که گفته بودیم ایستاد و هی نگاه به دور و برش کرد من جلو که رفتم
مَرده-پسر جون یه دختره ای تاکسی خواسته به نام پریامتین.....
(خنده ای کردم) -ببخشید آقا ولی ... ولی منم یه دخترم!یعنی همون پریا متین.
مَرده که خودشم خندش گرفته بود خودشو کنترل کرد
مَرده-بیا بالا دختر جون.
و بعد زیر لب زمزمه کرد : عجب دوره زمونه ای شده ها،دوره ی آخر زمان که میگن همینه .......
نیشاکه توی ماشین نشست و رفت حس کردم دلهره ای خاص بهم دست داد یادم اومد برای چه کار مهمی مونده بودم من دیوونه! به دور و برم نگاهی کردم چند تا پسر داشتن بلوتوث بازی میکردن و یه پسر شهرستانی هم کنار در اون جاخوابیده بودالبته جمعیت هنوزم مثل سیل از در ورزشگاه در حال خارج شدن بودن. به ساعتم نگاه کردم ساعت 2راه افتاده بودیم و الان ساعت 6 بود نباید طولش میدادم مامان 8 بر میگشت و پژمان هم ساعت 7. سر و صدای استقلالیاکه سعی در تسلی دادن کاپیتان محبومون داشتنو شنیدم ومثل متور جت از جام کنده شدم و بطرف اتوبوس دویدم.........
فرهاد هنوز سرش پایین بود و بچه های تیم توی اون شلوغی دستش مینداختن و باهاش شوخی میکردن اما اون جدی جدی مثل برج زهر مار بود .وهوداراهم سعی داشتن خودشونو بهش برسونن حالا که اونجا
بودم نمیدونستم چجوری خودمو بهش برسونم حالا وقتی رسوندم چی بهش بگم؟؟؟؟؟؟؟
واقعا برای چی مونده بودم؟ برای هیچی؟ حداقل یه امضا باید ازش میگرفتم. طرفش رفتم به سختی خودمو از سیل هودارا کشیدم تو ودرست جایی داشت سوار اتوبوس میشد خودمو انداختم جلوش قبل از این که سوار
بشه صدامو عوض کردم و به قول پردیس شدم"پرهام کوچیکه" من و پرهام خیلی شبیه هم بودیم البته از لحاظ تن صدا.........
-آقا فرهاد میشه یه امضا بدین؟
(نگاهی بهم کرد)و سعی کرد خودش وکنترل کنه و ازم خودکارو گرفت حرفا توی ذهنم میرقصیدن همون
طور که امضا میکرد
- پسر باید آرامش خودتو حفظ کنی! (فرهاد چپ چپ بهم نگاه کرد)
فرهاد-تو که هنوز یه بچه ای نه ریش درآوردی نه قدت بلنده چرا خودتو با من یکی میکنی ومیگی پسر؟
(و بعد دفترچمو بهم داد ادامه داد)دفترچتم که خیلی دخترونست.
خیلی بهم برخورد
-" ببین من اینجا اومدم که بهت بگم ما هم حرص خوردیم ما هم ناراحت شدیم چرا سعی نمیکنی با دوستات که دوستت دارن مثل پیروز که انقدر برای آروم کردنت تلاش کردخوب باشی؟ ما با تو فرقی داریم؟ ما هم برای
به اینجا رسیدن و رویاهامون خیلی تلاش کردیم و مساوی اونم توی قیق ی پایانی برامون طعم شکست و داره برامون سخته."
این آخریا دیگه صدام دعوایی شده بود انگار که به رگ غیرتم برخورده بود و یه کم جیغ جیغی حرف میزدم اطرافیانمونم ساکت شده بودن همه سعی داشتن بفهمن چی شده. چشم های فرهادشایان که گرد شده بود و به خون نشسته بود بهم نزدیکتر شد . آب دهنم رو قورت دادم و حالت ترس برم داشت اون قدر نزدیک شده بود که بوی ادکلن فرانسویش رو میشنیدم!
(سرم داد زد)- تو فکر کردی کی هستی تو چی میدونی از من تو چه میدونی چی شده؟
(یه قدم عقب تر رفتم) -هر چی... تو چرا انقدر نزدیک شدی به من؟ توکی هستی مگه؟ مثلا معروفی یعنی خیلی کسی هستی؟ تو یه آدم عنق و لوسی که جواب کمک دوستاشو با خودخواهی جواب میده؟
و بعدسرمو برگردونم و با خشم و عصبانیت و پشیمونی ازاین که چرا مونده بودم برگشتم تموم بچه های استقلال از اتوبوس پایین اومده بودن و هم هاج و واج مونده بودن هودارایی هم که مثل من به قصد امضا گرفتن اومده بودن با چشمایی گشاد شده دعوای منو فرهادو نگاه میکردن...
سیاوش اکبرپور بطرفم دوید ودفترچمو دستم داد.
سیاوش- بهتره شما برید الان فرهاد حال درستی نداره خیلی عصبانیه ......
چه امضایی؟ اون حالمو گرفته بود برای چی باید امضاشو داشته باشم؟ !؟!؟!
اما با این حال از سیاوش مهربون تشکر کردم. اما تصمیمم عوض شدحالا که مونده بودم باید یه کار درست میکردم دوباره برگشتم به طرفشون فرهاد شایان داشت از پله ها ی اتوبوس بالا میرفت
(دادزدم)- من از این کاپیتان متنفرم !!!!!!!ازاین خودخواه متنفرم این کی هست که اینقدر به خودش مغروره اگه استقلال نبود که بدبخت تومفسدی بیشتر نبودی...بد بخت فلک زده تو هر چی داری از استقلال داری..... از هوادارایی مثل من داری ...تو خودت هیچی نیستی این استقلاله که به تو عزت داده......
بعد امضاشو از دفترچه کندم انداختم زمین و با پا لهش کردم(ادامه دادم)خودتو اصلاح کن وگرنه جات همین جاهه که امضات هست.
فرهاد به طرفم هجوم آورد من که فهمیده بودم چه غلط اضافه ای کرده بودم و پشیمون شده بودم هیچ راه فراری نبودحتما فهمیده بود من دخترم... همین طور داشتم فکرمیکردم منو میخواست کنار بزنه تا امضاشوبرداره
داشت میگفت احمق بیشعور به کلمه ی استقلالی که داری زیر پاهات له میکنی احترام بذار ....امضای من به درک ...ومنو به عقب هل داد منم که اصلا توقع این حرکت ونداشتم با مخ ولو شدم روی زمین و.....
دیگه هیچ چی جز داد های منصور پوحیدری که داشت فرهادو بخاطر این حرکتش سرزنش میکرد چیزی نفهمیدم...
فقط وقتی چشمو باز کردم که دیدم یه پرستار بالای سرم بود و داشت یه چیزی مینوشت وقتی نگاهش به من افتاد لبخندی زد -بیدار شدی دخترجون؟ این چه کاریه؟ باید دوتا فوتبالیست مرد تو رو اینجا بیارن اونم با این سر و وضع ؟
نگاهم رو چرخوندم بطرف دیگه پیروز قربانی همونطور که داشت مجله میخوند نیم نگاهی به من مینداخت و ریسه ی خنده میشد! حالا دیگه همه میدونستن من یه دخترم. کلا بدبخت شده بودم.
نگاهی به ساعت انداختم 7:45 بود وای...
از جام پریدم. حتما تاحالا پژمان دهن لق به مامان خبرداده بود. پرستار گفت چکار میکنی باید بخوابی راستی نگفتی اسمت چیه ساکت موندم از یه دختر بی آبرو بی آبرو ترشده بودم پرستارادامه داد: هیچ مدرکی هم نداشتی موبایلتم که خوردشده بود. با خودم گفتم : کلا بدبخت شدم حالا که موبایل ندارم چی به مامان بگم؟ حتی نیشا هم بهم مشکوکه...
پرستار دوباره پرسید- گفتم اسمت چیه ؟
عصبانی شدم و گفتم- پریا متین.
و بعد روبه پیروز قربانی کردم و گفتم ببخشید آقا پیروزسر من چه بلایی اومده؟
قربانی رو به من کرد -"راستش من خیلی گیج شدم ما همه فکرمیکردیم شما یه پسری اما اومدیم که اینجا... در هر حال وقتی اونجوری بی هوش افتادی ما همه دستپاچه شدیم از طرفی هم همه و خسته بودن،فرهادبالاخره راضی شد ببرتت ماشینش خراب بود ما با همدیگه اومدیم میخواستیم یه جای ببریمتون که آشنا باشه اما نه مدرکی داشتین نه موبایلتون سالم مونده بود توی جیب شلوارتون یه کارت مچاله شده ی این بیمارستان رو پیدا کردیم و اومدیم، گفتیم شاید آشنایی داشته باشین"
با شنیدن اسم فرهاد سرم تیر کشید. وای که چقد پررو بوده، منو زده تازه به زور مجبور شده که منوبیاره. سرمو پایین انداختم. از این که حالا فهمیده بودند من یه دختری بودم که توی پارچه ی دروغ خودمو پیچیده بودم. درست شبیه پرچمی که دور خودم پیچیده بودم. یه دفعه انگار یادم افتاده باشه به خودم نگاه کردم یه بلیز شلوار گشاد سفید که آستین بلیزش تا روی انگشتام اومدهبود و یه شال کرمی روی سرم بود.
(با تعجب رو به پیروز کردم)-لباسام کجان مگه من سرطان دارم که این لباسا تنمه؟
(پیروزبا خنده )- آخه پریا خانوم راستی ببخشید من سختمه که هی بگم دختر خانوم عیبی که نداره اسمتونو صدا کنم؟
من با سر علامت منفی دادم واون حرفشو پیش گرفت" آخه پریا خانوم نمیگی تو رو با اون لباسای پسرونه ای که پرچم آبی روش باشه هیچکس چیزی نمیگه؟ بازم این لطف بیمارستان بود که همه چیو بین خودمون نگه
داشت"
وااااااااای بیمارستان! نکنه این راز نگهداری برای مامانم باشه نکنه... از جام بلند شدم باید از الآن به فکر جور کردن یه بهانه میبودم همون لحظه فرهاد از دستشویی بیرون اومددستاش روی صورتش بود و همونطور که بیرون می امد
فرهاد- "پیروز این دختره ی غربتی اعصاب برام نذاشته از وقتی فهمیدم این دختره بار هشتممه که رفتم..."
با افتادن نگاهش به من حرفشو خورد چشماش دوباره گرد شد
و گفت-" تو...؟ (کمی آرام تر و با آرامش ایستاد وادامه داد) تو بیدار شدی؟ خیلی جالبه که یه دختر این همه وقت چطوری خودشو میون این همه پسر بازم پسر نشون داده حتی فکر بهش هم مور مورم میکنه.... عجب رویی داشتی که اومدی ازم امضا بگیری "
چند دستمال کاغذی برداشت و صورتش رو خشک کرد. من که از ترس مامانم و خشم دهنم قفل شده بود نیشخندی بهش زدم
-نگران نباش تا دلت بخواد دختردخترونه توی دنیا وجود داره این کار منم باعث نشده که از حجابم و خیلی چیزای دیگم بگذرم برو تنت برای کسای دیگه مور مور بشه"
و بعد بدون هیچ حرف دیگه ای از اتاق بیرون رفتم. بااون لباس سفید مثل دیوونه های تیمارستانی توی راهروی بیمارستان می چرخیدم نمیدونستم داشتم دنبال چی میگشتم؟ دم رسپشن رفتم
از خانومه پرسیم- ببخشید خانم دکتر رادمنش هنوز بیمارستانن؟ پرستار نگاهی به سر و وضعم انداخت حتما با خودش گفته بود منم مریضشم دیگه.
پرستار-" داشتن میرفتن که انگار یه پرونده توی اتاق 107 جا گذاشته بودن رفتن بیارن."
با سرتشکر کردم با خودم گفتم اتاق 107 نبایدخیلی دور باشه باید جلوی مامانمو میگرفتم منوبیمارستان میدید بهتر از این بود که اون وقت شب بعد خودش خونه میدید با عجله شماره ی اتاقها رو میگذروندم که بالاخره رسیدم به 107.
اما... اما اتاق 107 که اتاق خودم بود... یواشکی به داخل نگاه کردم مامانم دست چپشو به سر گرفته بود کاری که همیشه موقعی که عصبی میشدمیکرد و داشت با فرهاد صحبت میکرد آب دهنمو به زور قورت دادم میخواستم برم تو گفتم اول به عادت همیشگیم به حرفاشون گوش کنم ببینم چی غیبتم رو میکنن بعد برم تو!!!!!!

امضای کاربر :
پنجشنبه 02 شهریور 1391 - 10:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن
مامانم کم حرف میزد میدونستم شوکه شده بود حتما اول اسممنو بالای تختم خونده بود.خودم رو به در نزدیکتر کردم
فرهاد - باور کنین من خودم شکه شدم اونموقع هر فکری میکردم جزءاینکه این پسر به ظاهر ظریف دختر باشهخانم رادمنش بهتون توصیه میکنم بیشتر مراقب پریا باشید چون واقعا زیباست شما یه درصد احتمال بدین یه نفر توی ورزشگاه میفهمید پریا دختره میدونین چه بلاهایی تهدیدش میکرد خیلی صریح بهتون میگم پریابخاطر زیباییش هم بیش ازپیش تهدید میشده میدونین خیلی راحت میشه دخترای زیبایی مثل پریارو برایه شب به قیمت گزافی به عربهای حوضه ی خیلیج فارس فروخت من به جای برادر پریا هستم دارم این سفارش هاروبهتون میکنم فکر نکنین میخوام سرزنشتون کنم من میفهمم درکتون میکنم پریا دختری باهوش و گستاخ واینجور بچه هارو خیلی سخت میشه کنترل کرد.....
یه دقیقه حرصم گرفت چه رویی داره ایمان تموم کاراشو کرده دست روم بلند کرده کاری که به یاد ندارم پدرم در حقم کرده باش حالا اومده شده دایه ی مهربون تر از مادر.این کارش ریشه ی نفرتی رو که ازش به دل داشتم رو بیش ازپیش پرورش داد اومده مامانوپر کنه که روزگارمنو سیاه کنه صدای مادر رشته ی افکارمو گسیخت مامان -حرفتون رو قبول دارم من از پس پریا برنمیام میدونین مخصوصا توی این دوره از زندگیش که بیشترین خطر تهدیدش میکنه پریا درست اخلاق پدرش رو بهارث برده یکدنده وگستاخ یک مرغش همیشه یه پاداره اگه یهکاری رو بهش بگم نکن کارشو
میکنه ولی از من مخفی نگه میداره تنها کسی رو هم که خیلی قبول داره برادرش پرهامه من دست تنها واقعا نمیتونم از پسش بربیام من ازطرف پریا اگر بی احترامی بهتون کرده عذر میخام قبول دارم دختر لوسی دارم بهزاد زیادی لی لی به لالاش میذاره حتما وقتی بهزاد اومد توی یهموقعیت خوب از شما باید تشکر میکنه دیگه بقیه ی حرفاشونو نشنیدم حرصم گرفته بود مامان خیلی بیخود ازطرف من عذرخواهی میکردتوی فکر بودم که چهره ی خشمگین مامانو جلوم دیدم واقعااین بار ازش ترسیدم فرهاد پشت سرمامان اومد طرف من اومدم دهان باز کنم تا از شر نگاه
مامان که تا مغز استخوانم رومیسوزوند فرار کنم که یکدفعهدست مامان بالارفت وباشدت روی گونه ام فرود اومد ازجام کنده شدم یه لحظه نفهمیدم چی شد وقتی به خودم اومدم دیدم پارگی کنار لبم تشدید شده و داره همیطور از لبم خون

میاد فرهاد دستپاچه جلو دویدتا به نشونهی همدردی کمکم کنه تا بلندبشم (هه همدردی ......واژه ی غریبیه....)به خودم اومد با تمام نیرویی که داشتم به عقب هلش دادم
-ازت متنفرم ....همدردیتم به درد عمت میخوره ......
تمام نیروم رو کار بردم حتی دیگه دلم نمیخاست به مامانم نگاه کنم به طرف در بیمارستان به راه افتادم با صورت غرق به خونم هرکی ازکنارم میگذشت وای میستاد وزل میزد به من شاید هنوز ده تا قدم بیشتر نرفته بودم که یه دفعه سرم گیج رفت تعادلمو ازدست دادم وسط راه روی بیمارستان از حال رفتم فقط صدای پرستار رو شنیدم که از چند نفر کمک میخاست تا منو از روی زمین بلند کند
*********
وقتی چشمامو باز کردم ابتدانوربه شدت چشمامو اذرد دستاموگرفتم جلوی چشمام چنددقیقه همینطور گذشت تاچشمام به نور عادت کرد آفتاب تازه طلوع کرده بود مامان بالباس پزشکی کنار تختم خوابش برده بودسرم به شدت درد میکرد دست گذاشتم به سرم باند پیچی بود چشماموبستم تافکرمو متمرکز کنم همه چیزو به خاطرآوردم یه دفعه تموم قلبمونفرت از فرهادگرفت. مامان از تکون های من از خواب بیدار شد وقتی دید بیدارشدم
بهم لبخندی زد – عزیزم حالت خوبه!!!!!
بهش نگاه کردم صحنه ی دیشب رو به یاد آوردم نگام رو به پایین گرفتم وسرمرو چرخوندم وجوابش رو ندادممامان فهمید که به شدت ازشرنجیدم سرم رو برگردوند به
طرفش بهم نگاهی کرد
مامان- عروسک مامان بخدا نمیخواستم اونطوری بشه آخه عزیز من تو دست من امانتی میدونی اگه یه بلایی سرت میومد بهزاد خودشو میکشت پریا منو ببخش میدونم نباید اون کارو میکردم ولی یه دفعه کنترولم رو از دست دادم آخه نمیدونی وقتی پژمان زنگ زد وگفت هنوزخونه نیومدی وهر چی به گوشیت زنگ میزنه خاموشه داشتم دیوونه میشدم.......
به طرف مامان برگشتم تموم صورتش پر ازاشک شده بود دستاشو
گرفتم وبوسیدم
- بخدامامان نمیخواستم اینطوریبشه میدونم خیلی اشتباه کردم ولی ازتون توقع نداشتم که جلوی یه غریبه اونطوی بامن برخورد کنین
مامان- بهم قول بده که هیچوقت به چنین کاری دست نزنی
لبخند آرومی زدم و سرمو تکون دادم وبعد یه کم
-مامان سرم خیلی دردمیکنه ...
مامان از اتاق خارج شد تا به پرستار بگه یه مسکن بهم تزریق کنه ومن هم ترجیح دادم بیشتر بخوابم.........
تا دو هفته سرم باند پیچی بودودرست یکروز قبل از اومدن بابااون باندمسخره که یاد آور فرهاد بوداز سرم در آوردم پرهام وپردیس

هم بخاطر اومدن بابا اومدن مامان خونه نمیدونم به پرهام چی گفته بود که اشتباهی کهکرده بودمو به رخم نمیکشید.......
خیلی دلتنگ بابا شده بودم مامان برای اومدن بابا یه مهمونی بزرگ گرفت دیگه عادت کرده بودم به این مهمونی های مسخره که به دنبال یه مناسبت کوچک برپا میشد اول نمیخواستم توی مراسم شرکت کنم ولی به احترام بابا شرکت کردم اینقدر تمایل به شرکت توی مراسم نداشتم که تا روز مهمونی نمیدونستم چی باید بپوشم تاساعت 1بعد از ظهر خواب بودم ساعت1 هم از بس مامان صدام کردبیدار شدمرفتم پایین همه آماده بودن میخواستن ناهار رو صرف کنن
بابا با خنده - ساعت خوابگل بابا.......
بهش لبخندی زدم و-خیلی خسته بودم بخاطر همین تا ظهر خوابیدم ناهار رو به سرعت صرف کردیم
مامان تموم کارارو برای سهیلاخانوم ذکر میکرد وخودش هم پابه پای بقیه کار میکرد رفتم بالا نمازم رو خوندم ورفتم حمام وقتی اومدم بیرون روی تختمنشستم داشتم فکر میکردم که چی بپوشم که پردیس در اتاق رو به شدت باز کرد
- تو هنوز یاد نگرفتی وارد جایی میشی باید در بزنی
پریس-خیلی خب حالا وقت ندارم مامان گفت بپرسم چی میخای بپوشی؟؟؟؟؟؟؟؟ بهش نگاهی کردم وبا بی خیالی شونمو بالا انداختم
-حالا یهچیزی میپوشم
(اخم شیرینی کرد ) پریس-اه اه حالمو بهم زدی چرا اینقدر شل حرف میزنی من نمیدونما ولی اگه زشت بپوشی حالتو میگیرم
-حالامگه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟
لبخندی زدوگفت- آخه مسعود هم با خانواده اش میان
-خب اینکه چیز جدیدی نیست اونا همیشه توی تموم مراسمای ماهستن....... پردیس- تو چه قدرخنگی اونا الان منتظر جواب من برای خاستگاریشونن من میخام امشب رضایتم رو اعلام کنم
(از جاپریدم با خنده) -وای خدا جون پردیس ماهم بالاخره داره شوهر میکنه(وشروع کردم به بالا پایین پریدن)

پردیس (با اخم )-ضد حال جوری حرف میزنی که انگار من ترشیده بودم
واز اتاق رفت بیرون منم به حرفی گفته بودم خندیدم تصمیم گرفتم یه لباس پوشیده رو انتخاب کنم برای امشب یه کت آستین بلندطوسی به همراه یه
شلوارک طوسی رنگ لباسای منو تشکیل میدادن موهام ِویوکردم ودورم ریختم کارم تموم شدطبق معمول هم بدون هیچ آرایشی آماده رفتن به پایین شدم هیچ زمانی رابطه ی خوبی باآرایش کردن نداشتم نیشاهمیشه منو مسخره میکرد و میگفت تو همیشه غیر همه ای منم همیشه به خودمودلداری میدادم ودردل میگفتم هر کسی یه جوره یکی دوستداره مثل دلقکا خودشو واسه مردم بزک کنه یکی هم مثل من از بازیچه شدن بیزاره همیشه از این اینکه مرکزتوجه جمعی باشم بیزار بودم حالا بخصوص اگه این جمع هم یه مشت پسر جلف باشن وهمین خاصیت باعث میشداز همه کناره گیری کنم نمیدونم چرا یه دفعه دلم هوای دایی سینا رو
کرد در حالی که میدونستم دایی امسال عید نمیتونه ایران بیاددالبته طبق معمول..... توی این 17سالی که از خدا عمر گرفتم فقط دوبار ایران اومده بود .....بیشتر اوقات ما پیشش میرفتیم که هر بارم بابا ازاومدن سرباز میزدعلتشم هر بار خواستم از مامان بپرسم مامان موکولش کرد به آینده ،آینده ای که معلوم نیست کی از راه میرسه......
همش از این میترسیدم این عشقی که 2ساله من توی دلم نسبت به سهیل حفظ کرده بودم رو سهیل از یادبرده باشه حتی از فکر به اینکه سهیل منو وعشقم رو فراموش کرده باشه حالم بد شد وبا بیحوصلگی بدونه اینکه توی توی آینه نگاهی به خودم بندازم پایین رفتم ازصبح بی حوصله بودم به خصوص که امتحان گرفتنای معلما هم شرع شده بود ویکهفته ی گذشته رو فقط صرفدرس خوندن کرده بودم توی فکر بودم که صدای پریس منو به خوم آورد
پردیس- واقعا دستت دردنکنه مثلا گفتم امروزودیگه خیلی تیپ بزن لجبازی میکنی واقعا که.....
وبه حالت قهر ازم دور شداصلافرصت حرف زدن بهم نداد منم بی خیال به طرف پذیرایی پیش رفتم تقریبا شلوغ بود بدون اینکه نگاهی به اطرافم بندازم به طرف صندلی کنار پنجره پیش رفتم اصلا توی حال خودم نبودم دلم میخاست گریه کنم سرم انداخته بودم پایین و داشتم به دکمه های کتم بازی میکردم که یکی یه پس کله ای سفت خوابوند پس کله ام سرمو گرفتم بالا که با قیافه ی بشاش نیشا روبه رو شدم تا اومدم حرف بزنم جف پا پریدوسط حرفم
نیشا- ساکت اینو بهت زدم تا یادبگیری دیگه منو نپیچونی بزنی به چاک حالادیگه میخای جزوه از دوستت بگیری (و خنده ی شیطنت آمیزی کرد)
پریا- دلت خوشه بابا اصلا یاد اون روز میفتم تموم غمهای دنیارو خالی میکنن توی دلم نیشا دلم هوای سهیل روکرده نیشا - ترو خدا دیگه اینقدر هندی بازی در نیار اصلافهمیدی امشب کی اومده اینجا ؟؟؟؟؟؟؟
- اینجا تا دلت بخاهد آدمه اصلانم حوصله ندارم بشینم وارسی کنم و دونه دونه نام ببرم تا بالاخره به شخص مد نظرتو نزدیک بشم سریع برو سر اصل مطلب
نیشا( با لحن شیطنت آمیز) -پس باید قول بدی که جوش نیاریا
( با بی خیالی )-حالا تو بگو......
نیشا- چرا بگم خودت برگرد ببینکی داره با پدر جونت گپ میزنه.....
با بی خیالی برگشتم به پشت از صحنه ای که دیدم مثلاسپند روی آتیش از جام پریدم از صحنه ای که میدیدم داشتم شاخ در میاوردم فرهاد شایان داشت با،بابا بابای من گپ میزد دلم میخاست میرفتم اونجااینقدربهش میزدم که حرف زدن وخندیدن رو یادش بره.این صحنه رو که دیدم دلم گرفت نشستم روی صندلی وپشتمرو کردم بهشون از عصبانیت داشتم میمردم همینطور داشتم فکر میکردم که از صدای
پرهام از جام پریدم- پریا تو اینجایی بد نگذره؟حداقل پاشو یه عرض ادب بکن به آقا فرهادداشت سراغ تو میگرفت برو ببین دخترای فامیل دارن میخورنش بیچاره دنبال یه فرصتی میگرده که بپیچونتشون پاشوبرو کمکش کن
- آدم قحطه که برم کمک این حالم ازش بهم میخوره مگه دیوونه امبرم بهش نزدیک بشم
پرهام- خجالت بکش بعضی موقع ها به عقلت شک میکنم اونطورکه یادم میاد مامان همیشه بهمایاد داده که مهمون نواز باشیم درضمن اگه ازش بدت میمومد پس چرارفتی ازش امضا بگیری که اینهمه دردسر درست کنی؟؟؟؟؟؟برو خودتی.. پاشو پاشومیخای بابا روعصبانی کنی باحرص بلند شدم
-این تویی کهاین همه اصرار داری که به یه هم جنست نزدیک بشم؟؟؟شاخام الان در حال رشد کردنه
پرهام-پریا تو دیگه بزرگ شدی باید توی اچتماع قرار بگیری ......نه من ونه هیچکس دیگهای هم نمیتونیم جلوتو بگیریم ....یعنی هر وقت سواستفاده کردی باید جلوتوگرفت ....در ضمنفرهاد شایان همه کس نیست یه دنیا آرزوشونه که بهشون یه گوشه چشم نشون بده.....
-بروبابا حالا انگار کی هست؟؟؟؟؟انبار فقط بخاطر بابامیرما.......آخرین باره...
به قسمتی که آقای خودخواه معرکه راه انداخته بودرفتم یه صندلی خالی بود درست روبه روش خودم رو انداختم روی صندلی وبازبه زمین خیره شدم نمیدونم چرا
امشب اینقدر عنق شده بودم

امضای کاربر :
پنجشنبه 02 شهریور 1391 - 10:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن
مامانم کم حرف میزد میدونستم شوکه شده بود حتما اول اسممنو بالای تختم خونده بود.خودم رو به در نزدیکتر کردم
فرهاد - باور کنین من خودم شکه شدم اونموقع هر فکری میکردم جزءاینکه این پسر به ظاهر ظریف دختر باشهخانم رادمنش بهتون توصیه میکنم بیشتر مراقب پریا باشید چون واقعا زیباست شما یه درصد احتمال بدین یه نفر توی ورزشگاه میفهمید پریا دختره میدونین چه بلاهایی تهدیدش میکرد خیلی صریح بهتون میگم پریابخاطر زیباییش هم بیش ازپیش تهدید میشده میدونین خیلی راحت میشه دخترای زیبایی مثل پریارو برایه شب به قیمت گزافی به عربهای حوضه ی خیلیج فارس فروخت من به جای برادر پریا هستم دارم این سفارش هاروبهتون میکنم فکر نکنین میخوام سرزنشتون کنم من میفهمم درکتون میکنم پریا دختری باهوش و گستاخ واینجور بچه هارو خیلی سخت میشه کنترل کرد.....
یه دقیقه حرصم گرفت چه رویی داره ایمان تموم کاراشو کرده دست روم بلند کرده کاری که به یاد ندارم پدرم در حقم کرده باش حالا اومده شده دایه ی مهربون تر از مادر.این کارش ریشه ی نفرتی رو که ازش به دل داشتم رو بیش ازپیش پرورش داد اومده مامانوپر کنه که روزگارمنو سیاه کنه صدای مادر رشته ی افکارمو گسیخت مامان -حرفتون رو قبول دارم من از پس پریا برنمیام میدونین مخصوصا توی این دوره از زندگیش که بیشترین خطر تهدیدش میکنه پریا درست اخلاق پدرش رو بهارث برده یکدنده وگستاخ یک مرغش همیشه یه پاداره اگه یهکاری رو بهش بگم نکن کارشو
میکنه ولی از من مخفی نگه میداره تنها کسی رو هم که خیلی قبول داره برادرش پرهامه من دست تنها واقعا نمیتونم از پسش بربیام من ازطرف پریا اگر بی احترامی بهتون کرده عذر میخام قبول دارم دختر لوسی دارم بهزاد زیادی لی لی به لالاش میذاره حتما وقتی بهزاد اومد توی یهموقعیت خوب از شما باید تشکر میکنه دیگه بقیه ی حرفاشونو نشنیدم حرصم گرفته بود مامان خیلی بیخود ازطرف من عذرخواهی میکردتوی فکر بودم که چهره ی خشمگین مامانو جلوم دیدم واقعااین بار ازش ترسیدم فرهاد پشت سرمامان اومد طرف من اومدم دهان باز کنم تا از شر نگاه
مامان که تا مغز استخوانم رومیسوزوند فرار کنم که یکدفعهدست مامان بالارفت وباشدت روی گونه ام فرود اومد ازجام کنده شدم یه لحظه نفهمیدم چی شد وقتی به خودم اومدم دیدم پارگی کنار لبم تشدید شده و داره همیطور از لبم خون

میاد فرهاد دستپاچه جلو دویدتا به نشونهی همدردی کمکم کنه تا بلندبشم (هه همدردی ......واژه ی غریبیه....)به خودم اومد با تمام نیرویی که داشتم به عقب هلش دادم
-ازت متنفرم ....همدردیتم به درد عمت میخوره ......
تمام نیروم رو کار بردم حتی دیگه دلم نمیخاست به مامانم نگاه کنم به طرف در بیمارستان به راه افتادم با صورت غرق به خونم هرکی ازکنارم میگذشت وای میستاد وزل میزد به من شاید هنوز ده تا قدم بیشتر نرفته بودم که یه دفعه سرم گیج رفت تعادلمو ازدست دادم وسط راه روی بیمارستان از حال رفتم فقط صدای پرستار رو شنیدم که از چند نفر کمک میخاست تا منو از روی زمین بلند کند
*********
وقتی چشمامو باز کردم ابتدانوربه شدت چشمامو اذرد دستاموگرفتم جلوی چشمام چنددقیقه همینطور گذشت تاچشمام به نور عادت کرد آفتاب تازه طلوع کرده بود مامان بالباس پزشکی کنار تختم خوابش برده بودسرم به شدت درد میکرد دست گذاشتم به سرم باند پیچی بود چشماموبستم تافکرمو متمرکز کنم همه چیزو به خاطرآوردم یه دفعه تموم قلبمونفرت از فرهادگرفت. مامان از تکون های من از خواب بیدار شد وقتی دید بیدارشدم
بهم لبخندی زد – عزیزم حالت خوبه!!!!!
بهش نگاه کردم صحنه ی دیشب رو به یاد آوردم نگام رو به پایین گرفتم وسرمرو چرخوندم وجوابش رو ندادممامان فهمید که به شدت ازشرنجیدم سرم رو برگردوند به
طرفش بهم نگاهی کرد
مامان- عروسک مامان بخدا نمیخواستم اونطوری بشه آخه عزیز من تو دست من امانتی میدونی اگه یه بلایی سرت میومد بهزاد خودشو میکشت پریا منو ببخش میدونم نباید اون کارو میکردم ولی یه دفعه کنترولم رو از دست دادم آخه نمیدونی وقتی پژمان زنگ زد وگفت هنوزخونه نیومدی وهر چی به گوشیت زنگ میزنه خاموشه داشتم دیوونه میشدم.......
به طرف مامان برگشتم تموم صورتش پر ازاشک شده بود دستاشو
گرفتم وبوسیدم
- بخدامامان نمیخواستم اینطوریبشه میدونم خیلی اشتباه کردم ولی ازتون توقع نداشتم که جلوی یه غریبه اونطوی بامن برخورد کنین
مامان- بهم قول بده که هیچوقت به چنین کاری دست نزنی
لبخند آرومی زدم و سرمو تکون دادم وبعد یه کم
-مامان سرم خیلی دردمیکنه ...
مامان از اتاق خارج شد تا به پرستار بگه یه مسکن بهم تزریق کنه ومن هم ترجیح دادم بیشتر بخوابم.........
تا دو هفته سرم باند پیچی بودودرست یکروز قبل از اومدن بابااون باندمسخره که یاد آور فرهاد بوداز سرم در آوردم پرهام وپردیس

هم بخاطر اومدن بابا اومدن مامان خونه نمیدونم به پرهام چی گفته بود که اشتباهی کهکرده بودمو به رخم نمیکشید.......
خیلی دلتنگ بابا شده بودم مامان برای اومدن بابا یه مهمونی بزرگ گرفت دیگه عادت کرده بودم به این مهمونی های مسخره که به دنبال یه مناسبت کوچک برپا میشد اول نمیخواستم توی مراسم شرکت کنم ولی به احترام بابا شرکت کردم اینقدر تمایل به شرکت توی مراسم نداشتم که تا روز مهمونی نمیدونستم چی باید بپوشم تاساعت 1بعد از ظهر خواب بودم ساعت1 هم از بس مامان صدام کردبیدار شدمرفتم پایین همه آماده بودن میخواستن ناهار رو صرف کنن
بابا با خنده - ساعت خوابگل بابا.......
بهش لبخندی زدم و-خیلی خسته بودم بخاطر همین تا ظهر خوابیدم ناهار رو به سرعت صرف کردیم
مامان تموم کارارو برای سهیلاخانوم ذکر میکرد وخودش هم پابه پای بقیه کار میکرد رفتم بالا نمازم رو خوندم ورفتم حمام وقتی اومدم بیرون روی تختمنشستم داشتم فکر میکردم که چی بپوشم که پردیس در اتاق رو به شدت باز کرد
- تو هنوز یاد نگرفتی وارد جایی میشی باید در بزنی
پریس-خیلی خب حالا وقت ندارم مامان گفت بپرسم چی میخای بپوشی؟؟؟؟؟؟؟؟ بهش نگاهی کردم وبا بی خیالی شونمو بالا انداختم
-حالا یهچیزی میپوشم
(اخم شیرینی کرد ) پریس-اه اه حالمو بهم زدی چرا اینقدر شل حرف میزنی من نمیدونما ولی اگه زشت بپوشی حالتو میگیرم
-حالامگه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟
لبخندی زدوگفت- آخه مسعود هم با خانواده اش میان
-خب اینکه چیز جدیدی نیست اونا همیشه توی تموم مراسمای ماهستن....... پردیس- تو چه قدرخنگی اونا الان منتظر جواب من برای خاستگاریشونن من میخام امشب رضایتم رو اعلام کنم
(از جاپریدم با خنده) -وای خدا جون پردیس ماهم بالاخره داره شوهر میکنه(وشروع کردم به بالا پایین پریدن)

پردیس (با اخم )-ضد حال جوری حرف میزنی که انگار من ترشیده بودم
واز اتاق رفت بیرون منم به حرفی گفته بودم خندیدم تصمیم گرفتم یه لباس پوشیده رو انتخاب کنم برای امشب یه کت آستین بلندطوسی به همراه یه
شلوارک طوسی رنگ لباسای منو تشکیل میدادن موهام ِویوکردم ودورم ریختم کارم تموم شدطبق معمول هم بدون هیچ آرایشی آماده رفتن به پایین شدم هیچ زمانی رابطه ی خوبی باآرایش کردن نداشتم نیشاهمیشه منو مسخره میکرد و میگفت تو همیشه غیر همه ای منم همیشه به خودمودلداری میدادم ودردل میگفتم هر کسی یه جوره یکی دوستداره مثل دلقکا خودشو واسه مردم بزک کنه یکی هم مثل من از بازیچه شدن بیزاره همیشه از این اینکه مرکزتوجه جمعی باشم بیزار بودم حالا بخصوص اگه این جمع هم یه مشت پسر جلف باشن وهمین خاصیت باعث میشداز همه کناره گیری کنم نمیدونم چرا یه دفعه دلم هوای دایی سینا رو
کرد در حالی که میدونستم دایی امسال عید نمیتونه ایران بیاددالبته طبق معمول..... توی این 17سالی که از خدا عمر گرفتم فقط دوبار ایران اومده بود .....بیشتر اوقات ما پیشش میرفتیم که هر بارم بابا ازاومدن سرباز میزدعلتشم هر بار خواستم از مامان بپرسم مامان موکولش کرد به آینده ،آینده ای که معلوم نیست کی از راه میرسه......
همش از این میترسیدم این عشقی که 2ساله من توی دلم نسبت به سهیل حفظ کرده بودم رو سهیل از یادبرده باشه حتی از فکر به اینکه سهیل منو وعشقم رو فراموش کرده باشه حالم بد شد وبا بیحوصلگی بدونه اینکه توی توی آینه نگاهی به خودم بندازم پایین رفتم ازصبح بی حوصله بودم به خصوص که امتحان گرفتنای معلما هم شرع شده بود ویکهفته ی گذشته رو فقط صرفدرس خوندن کرده بودم توی فکر بودم که صدای پریس منو به خوم آورد
پردیس- واقعا دستت دردنکنه مثلا گفتم امروزودیگه خیلی تیپ بزن لجبازی میکنی واقعا که.....
وبه حالت قهر ازم دور شداصلافرصت حرف زدن بهم نداد منم بی خیال به طرف پذیرایی پیش رفتم تقریبا شلوغ بود بدون اینکه نگاهی به اطرافم بندازم به طرف صندلی کنار پنجره پیش رفتم اصلا توی حال خودم نبودم دلم میخاست گریه کنم سرم انداخته بودم پایین و داشتم به دکمه های کتم بازی میکردم که یکی یه پس کله ای سفت خوابوند پس کله ام سرمو گرفتم بالا که با قیافه ی بشاش نیشا روبه رو شدم تا اومدم حرف بزنم جف پا پریدوسط حرفم
نیشا- ساکت اینو بهت زدم تا یادبگیری دیگه منو نپیچونی بزنی به چاک حالادیگه میخای جزوه از دوستت بگیری (و خنده ی شیطنت آمیزی کرد)
پریا- دلت خوشه بابا اصلا یاد اون روز میفتم تموم غمهای دنیارو خالی میکنن توی دلم نیشا دلم هوای سهیل روکرده نیشا - ترو خدا دیگه اینقدر هندی بازی در نیار اصلافهمیدی امشب کی اومده اینجا ؟؟؟؟؟؟؟
- اینجا تا دلت بخاهد آدمه اصلانم حوصله ندارم بشینم وارسی کنم و دونه دونه نام ببرم تا بالاخره به شخص مد نظرتو نزدیک بشم سریع برو سر اصل مطلب
نیشا( با لحن شیطنت آمیز) -پس باید قول بدی که جوش نیاریا
( با بی خیالی )-حالا تو بگو......
نیشا- چرا بگم خودت برگرد ببینکی داره با پدر جونت گپ میزنه.....
با بی خیالی برگشتم به پشت از صحنه ای که دیدم مثلاسپند روی آتیش از جام پریدم از صحنه ای که میدیدم داشتم شاخ در میاوردم فرهاد شایان داشت با،بابا بابای من گپ میزد دلم میخاست میرفتم اونجااینقدربهش میزدم که حرف زدن وخندیدن رو یادش بره.این صحنه رو که دیدم دلم گرفت نشستم روی صندلی وپشتمرو کردم بهشون از عصبانیت داشتم میمردم همینطور داشتم فکر میکردم که از صدای
پرهام از جام پریدم- پریا تو اینجایی بد نگذره؟حداقل پاشو یه عرض ادب بکن به آقا فرهادداشت سراغ تو میگرفت برو ببین دخترای فامیل دارن میخورنش بیچاره دنبال یه فرصتی میگرده که بپیچونتشون پاشوبرو کمکش کن
- آدم قحطه که برم کمک این حالم ازش بهم میخوره مگه دیوونه امبرم بهش نزدیک بشم
پرهام- خجالت بکش بعضی موقع ها به عقلت شک میکنم اونطورکه یادم میاد مامان همیشه بهمایاد داده که مهمون نواز باشیم درضمن اگه ازش بدت میمومد پس چرارفتی ازش امضا بگیری که اینهمه دردسر درست کنی؟؟؟؟؟؟برو خودتی.. پاشو پاشومیخای بابا روعصبانی کنی باحرص بلند شدم
-این تویی کهاین همه اصرار داری که به یه هم جنست نزدیک بشم؟؟؟شاخام الان در حال رشد کردنه
پرهام-پریا تو دیگه بزرگ شدی باید توی اچتماع قرار بگیری ......نه من ونه هیچکس دیگهای هم نمیتونیم جلوتو بگیریم ....یعنی هر وقت سواستفاده کردی باید جلوتوگرفت ....در ضمنفرهاد شایان همه کس نیست یه دنیا آرزوشونه که بهشون یه گوشه چشم نشون بده.....
-بروبابا حالا انگار کی هست؟؟؟؟؟انبار فقط بخاطر بابامیرما.......آخرین باره...
به قسمتی که آقای خودخواه معرکه راه انداخته بودرفتم یه صندلی خالی بود درست روبه روش خودم رو انداختم روی صندلی وبازبه زمین خیره شدم نمیدونم چرا
امشب اینقدر عنق شده بودم

امضای کاربر :
پنجشنبه 02 شهریور 1391 - 10:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن
سرم رو بالا گرفتم فرهاد آمد جلوم ایستاد......
فرهاد-چه عجب چشممون به جمال روشن شد سلام عرض میکنم پریا خانوم.....
اخمامو کردم توی هم
- سلام......
( دستشوآوردجلوم )- افتخار میدید؟؟؟؟؟؟
سرم روآوردم بالا دیدم پرهام داره چپ چپ نگاهم میکنه حالا من نفهمیدم منظورش از این چپ چپ نگاه کردن چی بود ........آیا میخواست ادا ی برادرای غیرتی رو در بیاره ویا که بیشتراز این معطل نکنم امامن دومی رو انتخاب کردم دستشو گرفتم باهم بلند شدیم ارکستر شروع کردبه نواختن یه آهنگ شاد تموم دختر پسرا اومدن وسط منم برخلاف میلم با اخمای توهم رفتم وسط فرهاد دستاشو حلقه کرد دورم وشروع کردیم به رقصیدن در حین رقصیدن سرشرونزدیک کردبه صورتم .......
فرهاد-محض رضای خدا یه ذره اخماتو باز کن بابا هرچی بین ماپیش اومده یه اتفاق بوده به دل نگیر خانومی..... اخمامو بیش تر توی هم کردم سرم رو برگردومندم وبه این رفتارم تا آخر رقص ادامه دادم اینجا بودکه فهمیدم چه قدر مغروره حاضر نشد یه عذرخواهیه نصفه نیمه بکنه که حداقل از دلم دربیاره وبه 1 چیز دیگه ای هم پی برم که رقص ما دوتا چقر باهم مچ بودچون بااینکه دفعه ی اولمون بودباهم میرقصیدیم ولی خیلی باهم هماهنگ بودیم......
دیگه تا آخر شب اتفاق خاصی میون من وفرهاد پیش نیومد فقط اواخر مجلس پردیس جواب مثبتش رو به خاستگاریه مسعود اعلام کرد وقرار به این شدکه هفته آینده مجلس نامزدی مسعود وپردیس در باغ لویزان برپا بشه (باغ لویزان ارث پدری مامان بود که وصیعت آقاجون تمام مجلسای شادی خانواده بعدرادمنشه بزرگ اونجا برپا میشد)
من زودتر از همه ی مهمانان مجلس رو ترک کردم اونم فقط بخاطر وجود فرهاد تمام وجودم رو نفرت از فرهاد برگرفته بود......
بعدجواب مثبت پریس بدونه اینکه به اطرافم توجه کنم به سمت اتاقم پیش رفتم یه ایمیل برای سهیل زدم وآماده ی استراحت شدم رفتم روی تختم ولی هرکاری کردم از صدای همهمه ای که پایین میومدخواب به چشمام نمیومدداشتم فکر میکردم که چند وقت دیگه 18 ساله میشدم اینکه به زودی من باسهیل ازدواج میکنم آخه رسم توی خانواده ی مااین که سن ازدواج دختر از 18تا21بود اگه یه دختر از این سن رد میکرد ترشیده به حساب میومد ودرحال خیالپردازی آینده ام همراه با سهیل به خواب رفتم صبح وقتی بیدار شدم آماده شدم وخودم رو به مدرسه رسوندم 3تا امتحان داشتم مهمترینشم فیزیک بودآخه میانترم بودکه فکر میکنم به کمک الهامات آسمانی حداقل 18 رودیگه بگیرم از اون روز تا آخر هفته فقط درس بودودرس دیگه تقریباداشتم خودم رو برای امتحانات ترم اول آماده میکردم دیگه نه حوصله ی ماجراجویی رو داشتم ونه وقتش روبیشتر سرم توی درس وکتاب بودانگار از ماجرای فرهاد عبرت گرفته بودم آخ راستی گفتم فرهاد داغ دلم تازه شد این بابا حرص منودرآورده چپ میره میگه فرهاد راست میره میگه فرهاد......

امضای کاربر :
پنجشنبه 02 شهریور 1391 - 10:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن
مخصوصا بعد ازنامزدی پردیس برعکس تموم جشن هایی که در عرض عمرم رفته بودم باز دوباره بی حوصله بودم بااینکه مثلا برای نامزدی خواهرم بایداز همیشه خوشحال ترباشم ولی برعکسم خیلی خیلی بیحوصله بودم اونشب لباسی روکه مامان از فرانسه برام خریده بودرو پوشیدم اون لباس پارچه ی فوق العاده خوشگل ولطیفی داشت به طوری که بعد از اون نظیرش رودر هیچ جای دنیا پیدا نکردم رنگش سبز فسفری بودکه تاروی بازوانم لخت
بودولی ازروی بازوانم دوتا بندکلفت ردمیشدکه باپوست سفید بدنم تظاد جالبی روبه وجودآوده بود از جلوتاروی مچ پاهام میومد ولی از پشت بوسیله یه دنباله روی زمین کشیده میشد موهامم طبق معمول به حالت فرذاتی خودش رها کرده بودم وپشتشون روباتاج سبزرنگ کریستالی

"آرایش داده بودم کفشای پاشنه 10سانتی که بامامان برای خریدش کل پاساژاروزیر پاگذاشته بودم رو به پا کردم از قیافه ام راضی بودم نه یعنی واقعا معرکه شده بودم ولی بادیدن پردیس قیافه ی خودم ازچشمم

افتاد پردیس واقعامعرکه شده بودلباس پردیس نباتی رنگ بود وبه شکل دکلته دامنش پفدار بود در گوشه ی چپ دامنش یه گل کریستالیه نباتی رنگ بود که برزیبایی لباس می افزود وقتی به صورت اصلاح شده ی پردیس نگاه کردم تازه فهمیدم یه دختروقتی ابروهاش رواصلاح میکنه چقدر تغییر میکنه آرایش پردیس در اصل گریم بودچون پردیس به شدت از آرایشای خلیجی متنفر بود......
وموهایش به صورت باز آرایش داده شده بودواقعا ازقیافه اش شکه شده بودم آخرم طاقت نیوردم با خودم گفتم اگه بهش یه چیزی نگم ممکنه خفه بشم.......
(رفتم به سمتشوبا لحن طلبکارانه ای)- اللهی کوفتت بشه خیلی خوشگل شدی !!!!!!!!!!!
وبعدم زبونم بهش در آوردم ورفتم پردیس روبهت زده همینطورتنها گذاشتم.........

وقتی به باغ رسیدم ساعت 6بودقتی به سالن نگاه کردم قر توی کمرم خشکید هنوز وارد نشده شروع کردم به رقصیدن توی رقص پا نظیر نداشتم هیچکس به پای من نمیرسید تقریبا تا ساعت 7 بودکه از رقصیدن دست کشیدم دیگه نای نفس کشیدنم نداشتم صورتم سرخ سرخ شده بود لپام رو انگار دو تا گاز گنده گرفته بودن قرمزشده بود،دیگه وقتی از رقص دست کشیدم خودمو ولو کردم روی صندلی وشروع کردم به باد زدن خودم ............
درست روبه روی در ورودی نشسته بودم داشتم حالات مختلف اقواممون رو وقتی وارد میشدن نگاه میکردم وتوی ذهنم برای هرکدوم یه اسم برمیگذیدم وهمینطور خودمو باد میزدم که یه لحظه از صحنه ای که میدیدم خشکم زد........
فرهاد داشت با پرهام دست میداد وخوش وبش میکرد سبد گل بزرگی رو که آورده بود رو تقدیم پرهام میکردتوی دلم گفتم آی خدا دوباره که سرو کله ی این مرتیکه سیریش پیدا شد آی خدا جون غلط کردم آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوباره این سروکله اش پیدا شد هنوز توی شک اومدن فرهاد بودم به مجلس بودم که از صحنه ی بعدی دهانم 3 مترباز باز شد بابا داشت با فرهاد دیده بوسی میکرد(!) بعد از اونم دستش رو انداخت به کمر فرهاد وبردش تا باعروس ودوماد هم خوش وبش کنه این کار بابا بعید بود آخه با اینقدرخودشو بالاتر از اطرافیانش میدیدکه به یاد نداشتم با دائی سینا اینقدر گرم وصمیمی خوش وبش کنه همونطور که با تعجب داشتم فکر میکرم پرهام اومد طرفم .....
پرهام- آخر تو روی دست بابا باد میکنی بروببین دخترای مردم چه عشوه الاغی برای آقا فرهادت میان اون طرف سالن رو یه نگاه بنذاز میفهمی چه معرکه دوباره راه انداخته .........پاشو برو دیگه همینطورنشسته بربر منو نیگا میکنه .......

امضای کاربر :
پنجشنبه 02 شهریور 1391 - 10:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن
بهش توپیدم- اولا اون مرتیکه روبه من نچسبون دوما خراونایی اَن که برای این عنق عشوه هاشونو حروم میکنن وقصد دلبری ازش رو دارن سوما تونگران نباش من روی دست بابام بادنمیکنم پس فرارو میبینم که آسایش نداری ازخاستگارای جورواجورمن............
بلند شدم به طرف نیشا رفتم باهم گرم صحبت شدیم داشت برام از کلاس های آموزش برای فوضولیم تعریف وتمجید میکرد........
نیشا- واقعا کلاسات جواب داد من الان تاشماره شناسنامه تک تک دوست دخترای نیمارو بیرون کشیدم با5 نفر دوسته اسماشونم مهشید صبا پرند با نیوشا وفرنوشه میخواست همینطور ادامه بده که وای نه ترو خدا خیلی خب تو شاگرد زرنگ من هستی اصلا پیش من 1دوره ی آموزشی کلاس های فوضولی مفت محفوظ داری دیگه نمیخواد ادامه بدی........
مخم روبردی........
همونطور که داشت باهم حرف میزدیم فرهاد بهمون نزدیک شدودستشو آورد جلوم .......
فرهاد- پریاخانوم افتخار یه دور رقص میدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(با لحن سردی )-نععععععععععع تمایلی به رقصیدن ندارم(ونیشم روباز کردم) احساس کردم خیلی خیط شد ولی به روی خودش نیورد وخودشو از تک وتانینداخت وخیلی بی تفاوت صندلی بغل من ونیشا رواشغال کرد دیگه بااومدن مزاحمی مثل اون نتونستیم به ادامه حرفامون ادامه بدیم........
وساکت نشستیم ومثل برج زهر مار بهم ذل زدیم .......
هنوز5دقیقه از نگذشته بود که سرو کله ی نیما پیدا شد........
( با ادای خنده داری چشماشو گردکرد)ونیما- درست دارم میبینم پریا خودمونه؟!؟!؟! کجایی؟!؟!؟! پیدات نیس........ معمولا این موقع توی همه ی مراسما دست نیافتنی میشدی پسرا صف میبستن که باهات برقصن .... اصلافرصت حرف زدن نمیداد همونطورمسلسلوار حرف میزد
- خب حالاکه یه ذره دلم برات سوخت وگفتم بذار آرزو به دل از دنیا نری وتجربه رقص بامنو داشته باشی خودت معترض شدی وگله داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟
( دستشو گذاشت رو دهنش)- من غلط بکنم حالا این شاهزاده خانوم افتخاریه دور رقص به این پرنس فلک زده میده؟؟؟؟؟
با خنده همونطور که دستشو میگرفتم گفتم-باید فکرکنم.......
نیما-ای شیطون،خیلی بلاییا !!!!!!!!
وبا به وسط سالن رفتیم نیما دستاشو حلقه کردور کمرم وشروع کردیم با هم، هم من هم نیما مهارت زیادی توی رقص داشتم کلا اصلا یه قرتیه به تمام معنا بودیم......... همونطورکه میرقصیدم میدم که دوسه تا دختر اطراف فرهاد رو گرفتن وقصد دلبری داشتندولی فرهادبا چشمای به خون نشسته فقط زل زده به من و بربر منو نگاه میکنه(آخ که چقدر دلم خنک شد که حاشو گرفتم)
هرچی نگاه کردم دخترارو نشناختم احتمال دادم از فامیلای مسعود باشن خب از حقم نگذرم درسته که من دل خوشی از فرهاد نداشتم ولی فرهاد هم بد تیکه ای نبودوراحت نمیشد ازش گذشت تازه من تا قبل از اینکه برم ورزشگاه واون اتفاقا پیش بیاد میمردم برای فرهاد........قدش فکر میکنم 195بود من بااینکه قد بلنی داشتم تاگردنش بیشترنمیرسیدم چهارشانه وخوش تیپ بودوهیکلش هم مثل هر ورزشکارحرفه ای روی فرم بودبازو های خیلی خوشگلیم داشتم یه حالت خاص به آدم میداد مثل هر کاری میخواست،میتونست بکنه یه جورهیبت باحالی میبخشید به هیکلش ودر نگاه اول آدم فکر میکرد خیلی قوی واینکه هر کاری ازش برمیاد موهاش تا روی گردنش میومدوحالت دار مشکی بود طرز خیلی زیبایی موهاش روآرایش داده بود ابروهاش هشت ومشکی پررنگ بودابروهاش خیلی قیافه اش رو خوشگل کرده بود به خصوص که برعکس من پیشانی بلندی داشت چشمای درشتش رو مژه های پر پشتش آرایش داده بود......
به خاطرکشیده بودن فرم چشماش مژه های بلندش چشماشو خمارنشون میداد وهمچنین طوسی بودنشون بیشتردختر کشش کرده بود ودماغی کوچک وقلمی داشت به همراه لب های کوچک وقرمزرنگ(وصد البته پسرانه )
و صورتی کمی کشیده رنگ پوستش برنز بود من تا حالا برنزی به این خوشگلی ندیده بودرنگش طلایی بوداولش فکر میکردم چون قبل از اینکه به استقلال بیاد چند سالی روامارات گذرونده بود امارات برنزکرده ولی وقتی عکسای قبل از رفتنش به امارات رودیدم نخیرخدا براش برنزکرده این رنگ پوست با اون فرم صورتش وهیکل ورزشکاریش یه موجودکاملا دخترکش رو به وجودآورده بخصوص وقتی میخندید یه چالی خیلی بانمک رو لپ سمت چپش میفتاد........
من خودم قبل ازاون آشنایی پر دردسری که باهاش داشته باشم یکی ازعاشقاش بودم با آن هیکل مردانه مثلما دخترای زیادی رو میتونست جذب کنه بخصوص که تیپای دخترکش میزدویکی ازچیزایی که باعث جذب اطرافیانش میشد صدای قشنگش بود صداش واقعا معرکه بود.......
من خودم یه بارتوی یه کتاب روان شناسی خوندم که یکی عاملایی که یه دختر رو میتونه عاشق کنه صدای یه مردوقدرت تکلمش هست چون 90درصددخترا از راه گوش عاشق میشن و90 درصد پسرا از راه چشم عاشق میشن وصدای قشنگ یه دخترو به یه مرد خیلی میتونه جذب کنه حالا این که دیگه یه آدم معروف بودکاپیتان بزرگترین وپرافتخارترین وپرهوادارترین باشگاه ایران،استقلال بود .
وکشته مرده هم زیاد داشت ولی با تمام این خصوصیات اگر زیبا ترین مرد کره ی زمین هم بود من ازش متنفر بودم ..........
یکی ازخصوصیات بدم اینه که اگه ازیکی بدببینم بایدحتما تلافی بکنم .........
بعداز رقص بانیما واقعا دیگه خسته شده بودم نای راه رفتن هم دیگه نداشتم رفتم روی یه صندلی کمی بشینم تاخستگی درکنم........
بعداز چنددقیقه بوی ادکلن فرانسوی فرهاد شامه ام روپر کردسرم روبرگردونم که دیدم کنارم نشسته اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کی اومده.......
فرهاد وقتی دید همونطورنگاش میکنم سرش رو آوردتوی صورتم یه لحظه ترسیدم با خودم گفتم خدایا این دیگه چش شده میخاد چکارکنه همونطورکه هرم نفس های داغش به صورتم میخورد.........
با گستاخیه تمام زل زدم توی چشماش.
چشماش به خون نشسته بودرگ روی پیشانیش هم برجسته شده بودصورتش از عصبانیت سرخ شده بود رگ کنار گردنش هم برجسته شده بود بعداز چند ثانیه درحالی که صداش از عصبانیت دورگه شده بود........
گفت-خانوم کوچولو بابد کسی در افتادی یادت باشه امشب حال منو گرفتی اینکارت بی پاسخ نمیمونه........
بعد هم بدونه اینکه فرصت حرف زدن به من بده از جاش بلند شدومنو مسخ شده همونطورنگه داشت بعد از چند ثانیه تازه به خودم اومدم پوزخندی زدم وگفتم توی خواب ببین که حال منو بگیری بعد اون برخورد دیگه ندیدمش از باباشنیدم که خستگی ناشی تمریناتش روبهانه کرده وتاساعت 10 بیشتر نمونده ومراسم نامزدی روترک کرده درحالی که من میدونستم فقط از شدت عصبانیت رفته من از اون شبم من با مامان اتمام حجت کردم که دیگه هیچ مراسمی رو تا 1ماه بعد شرکت نخواهم کرد چون امتحانات ترم اولم شروع میشد آخه من توی سال درسی اصلا نگاه هم به روی کتابای درسیم نمیکردم ولی توی فصل امتحانات خودکشی میکردم از بس میخوندم چون تمام درسام روی هم تلنبار شده بود که باید میخوندم فرصت سرخاروندنم دیگه نداشتم

امضای کاربر :
پنجشنبه 02 شهریور 1391 - 10:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن
چون دوست داشتم نمره های توی کارنامه ام هم قابل قبول باشه پردیس هم به مشهد بازگشته بود وپرهامم به شیرازخونه ی ماتوی فصل امتحانات بیشتر شباهت به کتابخونه داشت تایه خونه سکوت مطلق حکم فرما میشد چون عامل سرو صدا که منو پرهام باشیم فرصت ایجاد صدارو نداشتیم پرهام که توی شیراز داشت خرخونی میکردمنم توی خونه درحال خرزدن بودم من وپرهام همیشه قطب مخالفه پردیس و پژمان بودیم عاشق سروصدا وشیطونی وهیجان بودیم ولی پژمان وپردیس عاشق سکوت وآرامش بودن هر وقت من یا پرهام خونه بودیم غیرممکن بود توی خونه سکوت به وجودبیادولی توی این شرایط چیزی که حرص منودرمیاردفکرم روخیلی به خودش مشغول میکرد تعریف های تموم نشدنی باباازفرهاد بودکه بعدمراسم پردیس نه تنهاکم نشد بلکه بیشترم شد اون شب بود که بابافهمیدرقیب اصلییش توی تجارت فرش کسی نیست جز کوروش شایان (بابای فرهاد)اون چند وقت همش باخودم فکر میکرنم فرهاد مخصوصا وبرای اینکه تلافیه کارای منوربیاره میخاد رابطه اش روباخانواده ی ما بیشترکنه تصمیم گرفته باباروبا بابای خودش آشناکنه به همین خاطرتصمیم گرفت خانواده ی وبرای آشنایی بیشتر طی یه مراسم معارفه خانواده ی ما به خونه اش دعوت کرد منم ازهمون اول وقتی فهمیدم با همون یکدنگی ذاتی خودم مامانو مجاب کردم که توی این مراسم مزخرف شرکت نمیکنم مامان هم که دیدمثل همیشه مرغم یه پا داره واز پسم برنمیاد قبول کردولی اگه بخاطرلجبازی با فرهاد نبود حتمامیرفتم خیلی دلم میخاست زود تر برادرش فرزاد روببینم میخاستم ببینم اونم مثل فرهادمزخرفه ویا.............. فرزاد بهترین مدافع استقلال وایران بود اینطورم که توی روزنامه ی استقلال جوان خونده بودم ادم شوخی بود یه جورایی جز استقلالیای شوخ وبانمک محسوب میشد برعکس فرهاد که ادم کاملاجدی بودولی باتموم اینادل مهربونی داشت(چقدرم که مهربون بودتوی این یه موردو فکراشتباه کردن نویسنده های استقلال جوان ).

بابا هم بادلخوری نرفتن منو قبول کرد ولی من خیلی خوشحال بودم از نرفتن به خونه ی فرهاد بخصوص که بعد از رفتن مامان اینا با سهیل بعد ازماه ها حرف زدم وقتی باهاش حرف میزم یه دفعه میون صحب هاش زدم زیر گریه خیلی دلم براش تنگیده بود وقتی بهش گفتم دلم تنگیده کی میای ؟جواب داد از این بلا تکلیفی خسته شده بخاطر همین تابستون امسال میام تا برای همیشه باهات برگردم ......میام عرسکم میبرم!
با این حرفش انگار قند توی دلم آب میکردن شایدبه نظرخنده دار بیاد که اینقدرشوهر ذلیل بودم ولی من درست برعکس پردیس دلم میخاست خیلی زود ازدواج کنم.

امضای کاربر :
پنجشنبه 02 شهریور 1391 - 10:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن
بعد از تلفن سهیل تاچندوقتی شارژ بودم.
تا بعد از امتحانا هیچ اتفاق خاصی نیفتاد درآرامش کامل به سر میبردم از بس توی این یکماه به خودم فشار آوردم تصمیم گرفتم درطورسال هم درس بخونم نه اینکه مثل همیشه تلنبارکنم برای فصل امتحانات سال تحصیلی رو داشتم به شوق اینکه تابستون سهیل میاد ومنو برای رسیدن به آرزوهایم نزدیک میکنه میگذروندم واقعا نفهمیدم فاصله امتحانای ترم اول تا دومم رو چطور گذروندم عجیب این بود هیچ اتفاق خاصی برام نیفتادوسروکله فرهاد پیدا نبود اونم به لطف اینکه سرش حسابی شلوغ بود وبازیای آسیایی فرصت اینکه حال منو بگیره رو بهش نمیدادعجیب رفته بودم روی فازخر خوانی روزی که آخرین امتحانم رو دادم از فکر خراب کاری ها و ماجراجویی های در پیش روی خودم ونیشا توی تعطیلات تابستون قندتوی دلم آب میکردن ازاین فکر به یاد حرف پژمان افتادم که میگفت مخ تو کاملا تعطیله قصد نداری بزرگ بشی رفتارتو یه ذره خانمانه بکنی بد نیست با این کارات کی پیدا میشه تورو برداره ببره فکر کنم برای آینده ات لازم باشه به بابا بگم یه خمره بگیره چون اینجورکه بوش میاد تو قراره ترشی بشی بعدم یاد جیغ جیغای خودم که تهدیدش میکردم خفت میکنم پژمان خان اگه دستم بهت برسه ولی وقتی رسیدم خونه فهمیدم باید 2 هفته ی اول تابستونم روبسوزم وبسازم چرا که خانواده ی ما قرار گذاشته بودن که دستی دستی این تابستون رو برای من با تلخی آغاز کنن قرار بودبرای استراحت تابستانه 2 هفته بریم ویلای فرهاد اینا تازه کسی رو هم نداشتم که براش دردل کنم به غیراز نیشا که اونا میخاستن برن آلمان چون عموش1ماه پیش قلبش روعمل کرده بود پردیس روهم که نمیدیدمش هر وقت تهران بود ور دل این مسعود بودتازگیا به این پی برده بودم که ما ذاتا شوهرذلیل هستیم باهمه اینا به پرهام نگفتم من نمیام ریختم دلم ودم نزدم هر چند اگرم میگفتم فایده ای نداشت بااون خراب کاری که کرده بودم به کلی اعتبارم رو از دست داده بودم پژمانم جدیدا میگفت به همه ثابت شد مخت معیوبه چند روز پیشاهم با سهیل دعوام شده بودبخاطرهمینم اصلا دل ودماغ هیچ کاری رونداشتم تازگیا وقتی دقیق میشدم به کاراش بعضی اوقات اصلا تعادل روانی نداشت چند روزپیشاهم که به من زنگ زده بودمست بود نمی فهمید داره چی میگه داشت برام تعریف می کرد چند روز پیشا بایه دختر سوئدی کارا بدبد کرده خیلی ازش خوشش اومه میخاداونو به عنوان دوست دختر رسمیش معرفی کنه وقتی این حرفارو میزدیه لحظه شک کردم که خودش باشه داشتم دیوونه میشدم اصلا تا حالا درعرض مدتی که ماباهم بودیم ازاینجورحرفا ازش نشنیده بودم من فقط در این حد میدونستم که خودشوخیلی روشنفکر میدونه دوست دخترهم زیاد داره ولی باهیچ کدومشون هم رابطه نداره همیشه هم ازمن میخواست خیلی خیلی روشن فکرکنم مثل خودش باشم خیلی خیلی هم اچتماعی باشم ولی وقتی این حرفا روازش شنیدم یه خط بطلان کشیدم روی همه ی باورهام داشتم دیوونه میشدم ازاون روز دوهفته میگذشت چقدر از اون روز تاحالا گریه کرده بودم که فقط خدا میدونه تصمیم گرفتم هر طوریه بایدسر از کار سهیل دربیارم به هر قیمتی که میخاد باشه اگه دیدم اون طوری که در موردش فکرمیکردم نیست باید پا روی دلم بذارم وبرای همیشه فراموش کردنشم دست به هر کاری بزنم حتی خود کشی این چند وقته هم فقط کارم شده بود فکر کرن بعضی وقتا هم که واقعا هنگ میکردم با کتابام خودم رو سرگرم میکرم ویا میشستم گریه میکردم مامان باباهم که اونقدر مشغله ی فکری داشتن که دیگه اصلا فرصت فکر کردن به کارای منو نداشتن منی که همیشه یه کوه شیطنت وسروصدا بودم شده بودم
ساکت ترین فرد خانواده اصلا دیگه حوصله ی هیچ کسی روهم نداشتم حتی پرهام که همیشه سنگ صبورم بود تا چشم روی هم گذاشتم این دو روز هم سپری شد

امضای کاربر :
پنجشنبه 02 شهریور 1391 - 10:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمانblue prince | عسل کاربر انجمن
از بعد از نماز صبح که خوندم از درگاه خدا خواستم کمکم کنه هرچی زودتر سهیل رو بشناسم ساعت 6 بود که دیدم در اتاقم رو میزنن
- بیدارم بیاتو .....
در باز شدوبر خلاف تصورم که فکر میکردم مامانه پرهام اومد تو با دیدن من بااین چشمایی که مثل تودوتا کاسه ی خون شده بود سر جاش ایستاد وبعد از چند دقیق به خودش اومد.
پرهام- پریا،عزیزم چت شده گریه میکردی؟؟؟؟؟؟
( جوابش فقط سکوت بوددوباره شروع کرد)
خواهرمن نمیخوای بگی توی اون دل کوچولوت چی میگذره ؟(بازم سکوت)
یعنی اونقدر برات غریبه شدم ؟
این حرفاش گریه ام رو تشدید کرد پرهام اومد جلو سرم رو رو در آغوش گرفت
پرهام-نمیخای بگی برام چی شده ؟
سرم روگذاشتم روی پاهاش وگفتم-اگه بهت بگم میترسم خیلی ازم دلخور بشی.......
یه مسئله ی خیلی خیلی مهمه که تو از هیچیش خبر نداری ...
(باناراحتی نگام کرد )
پرهام- من ازهرکی دلخوربشم ازتو دلخور نمیشم خودت که میدونی چقدر برام عزیزی (میخواستم شروع کنم که ادامه داد) فکر نکنم الان وقتی برای شنیدنش باشه الان پاشو آماده شوگرنه دیر میشه بذار توی ماشین برام تعریف کن من ماشین میارم.

-باشه برو بیرون حاضر بشم.
پرهام- آخ آخ اصلایادم رفت برای چه کاری اومده بودم مامان میگه بیاپایین صبحانه بخور.
داشت میرفت بیرون که گفتم- پرهام این یه اتفاق خیلی بزرگه اگه بهت بگم قول میدی برای حل این مسئله کمکم کنی ؟

پرهام -تو تاحالادیدی من در مقابل تو کوتاهی کنم؟اگه ندیدی پس اینقدر نشین چرت وپرت سرهم کن سریعم پاشو بروکاراتو بکن یه ذره از هنر های زنونه ات استفاده کن یه رنگ وروغنی توی صورتت بکار ببر آبرومون نره همه بفهمن گریه کردی.....
رفت بیرون اصلا فرصت اینکه جوابشو بدم بهم نداد منم انگارکه عزای کسی برم تیپ زدم نمیدونم چرا همش وقتی به فرهاد فکرمیکنم یه حس انتقام جویی توی وجوم در حال شکل گیری میشه.....
دلم میخاست به یه طریقی عذابش بدم بد فرم رفته بودم توی عالم فکر که صدای گوش خراش فریاد پرهام که در حال عربده کشیدن بود تاهرچی سریع ترخودمو برسونم پایین رشته ی افکارم رواز هم گسیخت من هم دیگه بی خیال شدم بدون هر انگیزه ای به جلوی آینه رفتم که گفته پرهام بهم ثابت شد چشمام خیلی قرمز شده بود هرچی باخودم کلنجار رفتم دیدم خداییش خیلی ضایعس اینطوری برم برای اینکه یه ذره به وعض چشمام بهبود بدم خط چشمم روبراشتم دور تادور چشمام رو باهاش زینت دادم وقتی به آینه نگاه کردم یه عالمه قربون صدقه خودم رفتم که از اینکارم خودم به خودم خندیدم وباخودم گفتم بابا اعتماد به نفس.......
بعد هم با اعتماد به نفسی بالا رفتم به سمت در اتاق رفتم وسریع صبحونه ام رو خوردم وقرار براین شد که طبق قرارمون من وپرهام با هم بریم بعد از خوردن صبحانه خودمو به حیاط رسوندم تا نشستم پرهام پاهاشوفشرد روی پدال گاز ماشین هم با سرعت از جا کنده شدحدود یک ساعتی بود که در حال حرکت بودیم ولی پرهام خیال نداشت که سوال بکنه منم لجبازیم عود کرده بود تصمیم گرفتم تاخودش نپرسید منم لب از لب بازنکنم هنوز چند دقیقه نگذشته بود که فکر کنم پرهام صبرش تموم شد ......
پرهام- نمیخای تعریف کنی؟خسته شدم یالا شروع کن دیگه....
با ناز دستم گرفتم جلوش- اگه بگم برات در مقابلش چی میدی؟
(پرهام دستمو زد کنار )پرهام- چه پررویی تو خوبه میخام راهنماییت کنما تازه یه چیزی هم باید بدم بچه پررو ....
- خیله خب بابا باشه بدون باج گرفتن هم برات تعریف میکنم .
(وشروع کردم به تعریف کردن نمیدونم چرا وقتی آخرین قضیه ی دعوایم با سهیل رسیدم زدم زیر گریه پرهام اول ساکت موند بعد از چند دقیقه)
پرهام- خاک بر سرت کنن که اینقدر ساده ای که حرفای آدم هفت خطی مثل سهیل رو باور کردی خیلی خب عیبی نداره ولی واقعا خدا بهت رحم کرد ولی من بهت یه نصیحت میکنم هیچوقت به یه پسراعتماد نکن خودم یه پسرما ولی چون دوستت دارم.....
چون آیندت فوق العاده برام مهمه دارم بهت میگم هیچوقت ،هیچوقت توی زندگیت به هیچ موجود مذکری اعتماد نکن فکر میکنی برای چی نمیذارم توی فامیل هیچ پسری بهت نزدیک بشه ویا توبهشون نزدیک بشی؟؟؟؟؟؟؟چون میدونم هیچکدومشون لیاقت تورو ندارن مطمئن باش اگه بدونم کسی که لیاقتت رو داره خودم یه کاری میکنم بهت برسه الانم ازت خواهش میکنم اگر منو قبول داری اگر من برادرتم دیگه طرف سهیل نرو....
در ضمن بعدم ایمیلت رو دیگه چک نکن فکرکن دیگه اون ایمیل رو نداری شاید برات سنگین تموم بشه ولی باید بدونی سهیل توی این سالا خیلی فرق کرده یه معتاد عیاش شده ازت میخام اگه منو دوستم داری دیگه بهش فکر نکن بعدم فقط مثل یه پسر دائی دوستش داشه باش اگرم یه وقت دیدی از خونه ی دائی زنگ میزنن گوشی رو برندار......(1دفعه سرخ شد انگار رگ غیرتش زدبالا...) تو چرا اینقدر بچه ای کودن جان فکر کردی مامان میذاره تو توعزیز دردونه ی بابا باسهیل ازدواج کنی سهیل یه قمار بازه تموم سرمایه ای که دائی این چند ساله عنوان سهمش از ارثش بهش داده همه رو قمار کرده دائی از دستش میناله هر شب باید از توی پارتیا جمعش کنن من اگه میدونستم که سهیل همچین فکر پلیدی درباره ی تو توی سرشه وتوهم بهش چراغ سبز نشون دادی قلم پاتو خردمیکردم بعدم دیگه چیز میخوری اگه اسمی از سهیل بیاری..............
حرفای پرهام گریه ام رو شدت داد ولی مثل بی صدا فقط اشکام پایین میریختن......
بعد از چند دقیق پرهامم که انگار فهمید زیاده روی کرده شروع کرد به آروم کردنم وبا لحن شوخی گفت- پریا اگه گریه کنی میزنمتااَه اَه دارم میرم یه ذره حال وهوام رو عوض کنم یه غر غرو رو نشوندم کنار خودم بسه دیگه باباگور بابای سهیل آخ ببخشید گوربابای دوست دخترای سهیل چرا دائی بیچاره ی خودمو دارم فحش میدم

امضای کاربر :
پنجشنبه 02 شهریور 1391 - 10:34
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group