تبلیغات در اینترنتclose
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1140
نویسنده پیام
aaa-sss آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت
فصل اول
فرنام پشت میزش نشسته بود و با ضربات ملایم خودکار را روی میزمیکوبید....بنگ بنگ بنگ یک دفعه به خودش اومد و صدای بسته شدن در را شنید. دکمه ی روی تلفن رو زد: از پشت خط صدای ساسان رو شنید
-ساسان .بگو بعدی بیاد تو
چند دقیقه بعد دوباره صدای در زدن شنیده شد. فرنام نفس عمیقی کشید و سرش رو بالا کردد و گفت
-بفرمایید
دختر با موهای های لایت شده و قدکوتاهی که با پاشنه کفش اون رو بلند کرده بود به سمت فرنام راه افتاد....
فرنام بی حوصله روی صندلیش جا به جا شد و رو به دختر کرد و گفت"
بفرمایید .سن . میزان تحصیلات و سابقه کاریتون؟!
دختر پای راستش رو روی پای چپش قرارداد
-سمیرا مهراذین.....
-تحصیلاتون رو نگفتین خانم مهر اذین؟
سمیرا نگاهی به ناخن های مانیکور شدش انداخت و بعد با ناز و ادا شروع به صحبت کرد:
منو خانم صالحی معرفی کردن.......با مکث ادامه داد:
البته اگه خاطرتون باشه؟
-فرنام دستاش رو روی میز قرار داد و سعی کرد خانم صالحی رو به خاطر بیاره ..اما بعد از چند دقیقه گفت:
-نمیشناسم
-خانم صالحی ....دختر چینی به ابروهاش داد:
چطور نمیشناسی؟
فرنام احساس کرد که این دختر سعی داره باهاش صمیمی بشه نگاه تندی به دختر کرد اما اون بدون این که متوجه گره ابروهای فرنام بشه همین طور صحبت میکرد:
منو الهه جون با هم دوستای صمیمی هستیم..تعجب میکنم منو به خاطر نیاوردی .از تو بعیده من فکر میکردم زود منو بشناسی ..... از همون لحظه اول که اومدم داخل شک کردم....اما به روی خودم نیاوردم .........
فرنام با خود فکر کرد اسم الهه اشنا بود. دختر دوباره شروع به صحبت کرد:
من چند بار خونه الی اینا دیده بودمت ........
فرنام گیج شده بود باخودش گفت: خونه الی اینا؟؟
یک دفعه فکری مثل صاعقه از ذهن فرنام گذشت.سرش رو بالا کرد و گفت
اهان...............
دختر به تصور خودش از این که فرنام اونو به جا اورده خوشحال دستش رو روی کیفش قرار داد
فرنام ابروهاش رو بالا انداخت :
-اهان پس شما دوست الهه خانمین ..بله..که این طور.....عجب.بعد با حالت متعجب خودکارش رو زیر چونه اش گذاشت
-من به الی گفته بودم .که فرنام حتمامنو میشناسه...مثل این که شرط رو باخت
فرنام اما توی فکر بود مدام میگفت.عجب........جالبه............... پس که این طور انگار متوجه حرف های دختر نبود ..انگار نمیشنید
فرنام با همون شکلی که نشسته بود حالت جدی به خود گرفت وگفت:
خوب؟؟
دختر یکه خورد ...
خوب پرسیدم خوب؟؟
یه بار دیگه تکرار کرد: خانم مهراذین با شمام
دختر که انگار از رفتار تند فرنام تعجب کرده بود ....به فرنام خیره شد
-منظورتون رو نمیفهمم
-چه کاری از دست من برمیاد ؟
خوب الی جون... یعنی الهه جون ...گفتن که شما میخواین منشی استخدام کنین ...خوب من هم اومدم گفتن ..........
دختر که از نگاه فرنام گیج شده بود...در حالی که دستاش میلرزید گفت:
می تونم یه سیگار بکشم
فرنام جدی نگاهش کرد:
-نه
فرنام نگاه جدی به سر تا پای دختر کرد مانتوی تنگی که بیشتر شبیه تیشرتی بود که فرنام تو خونه میپوشید و شال کوتاهی که موهای های لایت شده ا ی که باعث شده بود سنش دخترو بیشتر نشون بده.....ناخنهای مانیکور شده....کفش طلایی و کیف طلایی دختر.... وشلواری که تقریبا تمام ساق پای اونو به نمایش گذاشته بود
-باید از اول متوجه می شدم دوست الهه خانم تشریف دارین...بعد با حرص رو به دخترکرد:
اما دختر انگار متوجه حرف فرنام نشده بود دوباره خوشحال شروع کرد به صحبت کردن ....
فرنام سعی کرد به اعصابش مسلط باشه ..
-خیلی خوب خانم ........؟ دوباره نگاهی به رزومه ی پر شده انداخت :
تحصیلاتتون؟
دختر سکوت کرد فرنام دوباره پرسید:
مگه نمی خواین استخدام بشین
دختر ترسید وبا صدای لرزانی گفت:
بله بله
خوب بگید دیگه من منتظرم؟
-دختر من من کرد و دست اخر گفت:
من با الی جون تو کلاس کامپیوتر اشنا شدیم...من چند باری شما رو خونه ی الی جون دیده بودم....شاید شما منو به جا نیاورده باشین ...یا شاید هم...
فرنام حرف دختر رو قطع کرد:
پس تحصیلات دانشگاهی ندارین....بعد انگار با خودش صحبت میکنه گفت ...حسابت رو میرسم الهه
-خوب جایی کار کردین تجربه ای ....؟
-دختر گفت نه
فرنام عصبانی بود از دست الهه ...اما بازم لبش رو گزید چیزی نگه که دختر حرف اخر رو زد
-این چیزا که مهم نیست اقای مهندس ..ما میتونیم با هم کنار بیایم
این حرف مثل اتش به جان فرنام نشست.این حرف چیزی نبود که فرنام به راحتی از اون بگذره ..حتی اگه دختر سوابق تحصیلی و یا نوع پوشش مناسب با شرکت نبود فرنام ملاحظه میکرد اما این حرف و این رفتار.....نه چیزی نبود که به راحتی از اون گذشت کنه........

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




چهارشنبه 01 شهریور 1391 - 14:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin &
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت
فرنام بلند شد و ازشدت عصبانیت سرش رو پایین انداخت و رو به دختر کرد و گفت:
بفرمایید بیرون خانم ...بفرمایید
اهوم ...حالا که چیزی نشده اصلا به تیپ و قیافت نمیاد از این بچه مامانی ها باشی
فرنام خونش به جوش اومده بود... با این حال سعی میکردهمیشه رعایت ادب رو داشته باشه حتی تو عصبانیت ........مخصوصا اگه طرفش یه خانم بود شاید با دوستاش موقع عصبانیت درگیر میشد اما الان... نه به خصوص که ممکن بود الهه موضوع رو به مادرش بگه ...
-بفرمایید بیرون خانم ...برین بیرون و به اون الهه خانمتون بگید که خودشون براتون کار پیدا کنن..این جا جای این رفتار نیست ...محل کاره .............نه صحبت ..بفرمایید
دختر کیفش رو روی شونه اش انداخت و دماغش روبالا گرفت و با قدم هایی که حالا فقط صدای چرق چرقش به گوش میرسید...به سمت در حرکت کرد ودر رو محکم کوبید اما در باز شد و....از بین در ده ودوازده نفری که روی صندلی ها شنسته وبدند سرشون رو به سمت اتاق مدیر برگردوندند...
یک دفعه قامت بلند و اتو کشیده ی پسری جوان با کت کرمی و شلوار سفید در استانه در ظاهر شد.....پسر لبخند روی لبهاش بود و به سمت فرنام خم شده بود و در همان حال دستگیره در رو گرفته بود وسط در ایستاده بود
-چه خبرته فرنام...و بعد با لحن شوخی و جدی گفت ..بدبخت حالا اونایی که این جا نشستن واسه استخدام فرار میکنن میرن...فهمیدن مدیرشون چقدر بد اخلاقه
فرنام پشتش رو به میز کرد و در همون حال گفت
-برن .. فردا یه عده ی دیگه میان ....این که ترس نداره ...الان چند روزه ماداریم ازشون مصاحبه میکنیم
-خوب اره تودرست میگی اما من دیگه حوصله رزومه نوشتن ندارم ..حوصله پر کردن این فرمها رو هم ندارم ...خودت میدونی که خانم محبی بیچاره هم از کارش زده ..کلی از کارای شرکت مونده ... ما هنوز کارای خودمون مونده بعد سه روزه داریم منشی استخدام میکنیم.....
-خوب میگی چیکار کنم خودت که دیدی ...اه
وبعد دستش رو توی موهاش کرد و به چشم هاش دست کشید
-حالا این کی بود... مگه چی گفت که عصبانی شدی ...
-هیچی بابا اشنا بود ...اعصاب واسم نذاشت
-میخوای ردشون کنم برن.. بگم فردابیان ...
نه هر طور شده باید تا امشب یه منشی استخدام کنیم ..حتی اگه شده موقتا ...من دیگه نمی تونم از کارای شرکت بزنم ..تازه کارای شرکت بابا اینام افتاده رو دستم... مهتاب هم درساش شروع شده وگرنه می تونست کمکمون کنه...
-حالا چی کارکنم؟
-هیچی پنج دقیقه دیگه نفر بعدی رو صدا کن بیاد تو ....
mahnameh آنلاین نیست. گزارش پست خلاف تشکرها
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, *artist*, *ATRIN*, *sara, *TARA*, -ALI-, -نازلی-, .Baharak., 23252, aazz, afrooz87, aidai, alonesachlie, Altin ay, Amirsam1, amozhgan, ana-armin, ana43, Anahita.s, anamana, arizona, aroosak, asal_cheshmak, asaman_1389, ashoka, Astrgirl, Az@de, azar1, azinjoon, azita_esy, b.khorasani, baranak, barane khazan, barane_bahari, blue69, bneta, coral, daneshmand, dj_bass, Donya-70, eglantine-m96, elahe70, elahem, Elen, elna, elnaz89, evilgirl, extranjera, f1363, faezeh88, farizad, farnas, farnaz21, farnaz58, farnoushi, fary, fatemehhhh, fatima983, gandomsa, ghazghaz, gherti, ghorbani, golchaghe, golgh, golnaghshetavous, H.e.D.y.e, hana_m, hannah, hanye, hasti59, helen888, helik, hiva, hoda.4470, honey_x, hooriya_y, Irani, iryane, j.ghanavizi, JonasRahimi, kathyn, khanoom-damaghoo, king _ panther, layahashemi, lila90, lilipoot33_68, M&M_601, m0zhdeh, mahdieh67, maheasemun, mahnazmom, MAHSA-O, mahsa.nadi, mahshid_3d, mahtabi22, mamorin, marjanagn, marmar337, maryam.khakbaz, maryam_mariusz, masum, meeraj, melijooon, Mina, mina68, Miss-Mani, mobena1, monir 11, monos, motahare23, mrkh792, m_h_n, M_V_P, nafas44, Nana_m0rena2006, nastarani, nazi shirazi, nazi1, nazi2000, nedaj, niazruby, NIKSA, nilooii, olala, P@rya, pardy, pari-jojo, parisa jooon, parisa7, parnar, parsbanoo, patough, patrin, Persiana, purija, *Arefeh*, rakina, Rha.sh, saba 68, sabra1361, SAGHIIIII, saharmn, sahely, saman84, samaneh60, sana1577, sanaz2000, sandbadjoon, sang_e_saboor, sansan, sapidkooh, SaRa, sara2876, sarah.sh, sarma1010, sepideh330, setareh67, shaayan, shakiba_2510, shili, shimaaaaa, Shirini, silverstar, sinsor, sirius, sky-angle, smahmodi, snopoy, Snow Dream, soha.f, soha_61, Sokout, Sokout_momtad, stiv, Ŝάмĭ, tama1011, tanaz.68, tannaz22, TARANOMEMEHR, tara_5877, Telisa, Tifani Jon, tina 1989, tinairn, ti_na60, to0oranj, Tracy, triti, UnKnOwN_Sh, yasi88, yasi_69, zahra.h, zanbagh, Zanessa, zara14, zebeli, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, آذردخت, آرنیکا, اتوسا, اسوده, اهنگ, ایماز, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, تاريشا, ترنم, تهمتن, خالق اسمان خیال, خورشید خانم, رهایش, روژان, زی زی گولو, ساده, سانجانا, سیده, شادئ, علی رضاایران, فرگون آسمانی, ققنوس98, م شیمی, م.م.ر, مامیچکا, ملیساا, مهنا2, مِنّا, نازنین81, نیلوجون, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), هانیه12, پدیده, کریستال, یهدا, یگانه
قدیمی ۲ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ بعد از ظهر #5 (لینک مستقیم) - افزودن پست به علاقه مندی ها
mahnameh
کاربر حرفه ای

mahnameh آواتار ها

تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
محل سکونت: زیر سقف این دنیا
تشکرها: 8,688
تشکر شده 105,629 بار در 5,628 پست
فعالیت سابقه
14/20 16/20
Today نوشته ها
0/11 sssss6198
افزودن mahnameh به لیست دوستان ارسال پیام خصوصی به mahnameh مشاهده مشخصات mahnameh یافتن پستهای بیشتر از mahnameh پرش به بالا
حالت من :
مفید بی ارزش پست بسیار مفید : +33 امتیاز
پیش فرض
فصل دوم
ساعت به سرعت میگذشت ...فرنام یکی یکی با مراجعه کننده ها مصاحبه میکرد .....
و در مرتبا باز وبسته میشد و خانم ها بیرون میرفتندو دوباره در باز میشد برای مصاحبه روی صندلی مقابل فرنام مینشستند
فرنام بی حوصله شده بود...... مرتب دکمه تلفن رو میزد و میگفت ساسان بگو بعدی بیاد...
از بین مراجعه کننده ها چند نفری را کاندید کرده بود اما یکی از اونها بچه ی کوچیک داشت ....اون یکی هم زمان هم باید دانشگاه میرفت و هم سر کار میومد یکی دیگه و......
روی اسم هایی که یادداشت کرده بود و به نظرش از بقیه بهتر بودند خط میکشید که دوباره در زده شد.همون طور که سرش پایین بود و داشت اسم ها رو مشخص میکرد گفت
بفرمایید
-بعد احساس کرد کسی در مقابلش نشست سرش را بالا برد و نگاهی به شخصی که رو به رویش نشسته بود کرد
دختری ظریف با مقنعه مشکی و مانتوی مشکی ...و کیف کوچکی که روی پاهایش گذاشته بود ...
-سلام
-سلام بفرمایید
دختر فرم پر شده را جلوی فرنام روی میز گذاشت دوباره نشست
فرنام گیج شده بود....
بفرمایید؟
-من ...چی باید بگم
فرنام جا به جا شد......
خوب بگید اسمتون چیه؟
بعد نگاهی به پروند ه روی میز کرد اما قبل از این که پرونده رو برداره دختر گفت
-ترانه ...ترانه سمیعی
-خانم سمیعی تحصیلاتتون...؟
دختر با شک گفت :
شما توی رزومه نوشته بودید..که
فرنام دوباره با عصبانیت دستی به موهایش کشید.....دختر سکوت کرد....فرنام زیر لب به ساسان گفت..خدا بگم چی کارت کنه ساسان..........فرنام یک هفته پیش به ساسان گفته بود که منشی قبلی به علت بارداری فعلا نمیتونه بیاد ...و شرایط رو روی برگه نوشته بود و به ساسان گفته بود که اگهی بده ...اما ساسان به جای مدرک کاردانی به بالا ..یادداشت کرده بود.. دیپلم به بالا...از اون روز تا حالا خیلی از افراد که با دیپلم مراجعه کرده بودند ....در مصابه رد شده بودند اما با این حال فرنام به خاطر اشتباه ساسان با همه مراجعه کنندگان مصاحبه کرده بود..فرنام به میان حرف دختر پرید
-ببینین ..خانم ... اما خوب یک دفعه به یاد اشتباهی که خودش و ساسان کرده بودند افتاد و ترجیح داد سکوت کنه
-مدرکت تحصیلیتون چیه؟
-کاردانی کامپیوتر
فرنام خوشحال شد انگار از یکی از خان ها دختر به سلامت عبور کرد .
-تا حالا جای کار کردین؟
-نه ....
دختر با لحنی که مقداری التماس در اون بود گفت:
-استخدامم میکنین؟
وبعد به فرنام چشم دوخت
فرنام نگاهی به دختر کرد و گفت:
بستگی داره تو این مصاحبه قبول بشید یا نه
فرنام پرونده رو به دختر داد
-خانم سمیعی لطفامشخصاتون رو کامل کنید
ادرس منزل رو هم بنویسید
دختر پرونده رو گرفت و مشغول نوشتن شد
فرنام نگاهی گذرا به دخترانداخت..مانتوی مشکی دختر ...شلوارلی ساده.....مقنعه.مشکی که صورت دختر رو قاب گرفته بود...چهره ی دخترونه ای که با مراجعین قبلی فرق داشت.. از همه مهمتر شخصیت دختر و متانت او
-بفرمایید
فرنام به خود امد
-شمامیتونید برید ما با شما تماس میگیریم
-ممنون ..خدا نگهدار
-فرنام هنوز گیج بود... خداحافظ
دکمه تلفن رافشار داد ..
ساسان بگو بعدی بیاد
-بعدی وجود نداره تموم شد

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




چهارشنبه 01 شهریور 1391 - 14:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت
فرنام دستی به موهاش کشیید


-چه خوب .. راستی قبل از این که در شرکت رو ببندی با این خانمه تماس بگیر ..بگو فردا بیاد سرکار ... استخدام شد


باکدوم خانمه؟


-همین که الان اومد بیرون اسمش ...صبر کن ....


فرنام پرونده ها رو زیر ورو کرد:


اهان خانم ترانه سمیعی ...یادت نره


فصل سوم


فرنام از پله ها بالا رفت


-مهتاب مهتاب کجایی ..مهتاب


دختری با کت و شلوار یشمی وارد سالن شد


-چیه من این جام ....اومدم.. چه خبره


فرنام سویچ رو روی میز انداخت و روی مبل قهوه ای رنگ نزدیکش افتاد


-سلام .....


-سلام خوبی چه خبره....... این قدر نفس نفس میزنی


-هیچی خسته ام....خیلی خسته ام .........


-بشین تا نهارتو گرم کنم......


مهتاب به سمت اشپزخونه رفت واز اپن به فرنام گفت


-چه خبر بود شرکت ..چی کار کردی ...به شرکت بابا هم سرزدی....


-اره بابا ..اونجام رفتم ...کاش زودتر خودش بیاد نمی تونم کارای هر دو جا رو انجام بدم...خیلی سخته..من میرم لباسم رو عوض کنم ...


فرنام وارد اشپزخونه شد و از روی میز دستمالی برداشت و شروع به خشک کردن دستاش کرد


-مامان اینا زنگ نزدن؟


-نه


مهتاب بشقاب پلو و خورشت رو جلوی فرنام گذاشت و به خشک کردن ظرف های میوه خوری مشغول شد


-نمی دونی... شرکت چه خبر بود.....


مهتاب حرفش رو قطع کرد


-مگه ساسان کمکت نبود ...خوب تو به کارای شرکت بابا برس ..ساسان رو که بیخودی معاون خودت نکردی...نکنه بهش اعتماد نداری


-بحث اعتماد نیست ..من از دو تا چشمام بهش بیشتر اطمینان دارم ....خوب اون بیچاره هم باید کارای بقیه رو هم انجام بده .. کارای شرکت خودمون کم نیست.....شرکت بابا هم اضافه شده... من هنوز به کارای خودمون نمیرسم......


بعد انگار مطلبی رو به خاطر اورده باشه


-راستی مهتاب کی به الهه گفته من میخوام منشی استخدام کنم........


-نمی دونم ...خودت که میدونی من این چند وقته اصلا خونه خاله اینا نرفتم...شاید مامان بهش گفته...اخه هفته پیش زنگ زده بوده خونه خاله اینا احوال عمو سعید رو بپرسه...........شاید همون موقع به خاله مهری گفته....


-شاید


-حالا واسه چی می پرسی ..چیزی شده.


-اره خانم رفتن به دوستشون گفتن بیا اونجا پسر خاله ام میخواد منشی استخدام کنه


مهتاب خندید


-خوب اگه مورد خوبی بود استخدامش میکردی.


-خوب ..؟


فرنام سرش رو تکون دادو پوزخندی زد


-دختره این قدر الی جون الی جون کرد که حالم بد شد...


مهتاب باز هم خندید


-همش میخواست پسرخاله بشه ...میگفت تو منو ندیدی چطور ندیدی


مهتاب که حالا سعی داشت خنده اش رو نگه داره گفت


-اقا پسر خوب نیست ادم پشت سر یه دختر خانم باشخصیت این طوری صحبت کنه


-باشخصیت؟ به خدا قسم اگه هر شکل و قیافه ای داشت برام مهم نبود ... اما رفتارش رو نتونستم تحمل کنم...ناسلامتی اون جا محیط کاره بلاخره باید یه فرقی بابیرون داشته باشه یا نه؟


مهتاب روی صندلی نشست


-خیلی خوب بابا ...


بعد واسه این که داداشش رو اذیت کنه گفت


-همین کار ها رو میکنی که ترشیدی


فرنام خنده اش گرفته بود


-چی میگی مهتاب ...تو که میدونی ظاهر واسه من مهم نیست ..اخلاق منو میدونی که...رفتارش مناسب اونجا نبود


-خوب بهش می گفتی


-گفتم مادر جون ولی گفت


بعد با صدایی مثل دختره شروع به حرف زدن کرد


-ما با هم کنار میایم


فرنام از پشت میز نهار خوری بلند شدو همان طورکه اشپزخونه رو ترک میکرد گفت


-مهتاب من میرم یکم بخوابم ...اگه الهه زنگ زد بیدارم کن .. میخوام حسابش رو برسم


بعد همین طور که به سمت اتاقش میرفت ادامه داد:


امروز از بس قیافه رنگارنگ دیدم خسته شدم... هنوز صداشون تو گوشمه ....

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 04 شهریور 1391 - 11:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت
فصل چهارم
فرنام از اتاق وارد سالن پذیرایی شد و تلوزیون رو روشن کرد
مهتاب همون طور که به سمت اشپزخونه میرفت گفته:
-فرنام جان ..قهوه میخوری میخوام برا خودم بیارم
-اره مرسی واسه منم درست کن
فرنام کانال های تلوزیون رو عوض کرد...صدای زنگ تلفن بلند شد ..صدای تلوزیون رو کم کرد
مهتاب به سمت تلفن رفت اون رو برداشت از همون جا به فرنام اشاره کرد که صدای تلویزیون رو کم کنه..فرنام با دقت گوش داد
-اره هستش نه باشه باشه بیا با خودش حرف بزن..بعد همون طور که به سمت فرنام می اومد گفت
-فرنام جان الهه پشت خطه
فرنام سریع بلند شد تیشرت سفیدو نارنجی که پوشیده بود رو مرتب کرد وبه سمت تلفن رفت
-به سلام الهه خانم ...سایتون سنگین شده...خبری نمیگیری.....اره اومد نه
بعد به سمت مهتاب اشاره کرد و انگشتش رو روی لب هاش قرار داد تلفن رو روی ایفون
داد..صدای جیغ جیغوی الهه از پشت خط اومد
-واسه چی استخدامش نکردی.. ناسلامتی تو پسر خاله ی منی ..دوستم بیکار بود گفتم بیاد اونجا مگه چی میشد...الو الو فرنام
-ببین الهه خانم اینقدر جیغ نزن اولا ..دوما تو تا به حال دیدی من همین طوری کسی رو استخدام کنم..ثانیا این خانمی که شما میگین هیچکدوم از شرایطش به شرکت ما نمی خورد..
-شرایططش ..دوست من هر جا بره کار گیرش میاد ..
-خوب می رفت همون جاهایی که شما میگین چرا فرستادیش پیش من.. اصلا کی به تو گفت من میخوام منشی استخدام کنم...اگه خودم میخواستم بهت میگفتم خودت یا دوستات بیای اونجا
-اون بیچاره گفت من خودم چند جای دیگه بهم پیشنهاد شده ..من اگهیت رو توی روزنامه دیدم ..گفتم شرکت شماس اشنا هستین هواشو هم دارین...
فرنام کم کم داشت عصبانی میشد...تلفن رو برداشت گفت
ببین الهه خانم اون دوست سر کار خانم با رفتارش یه کاری کرد که من عصبانی شدم تو که اخلاق منو میدونی ...میفهمی که من چقدر روی رفتار کارمندام دقیق هستم .....میدونی که برام تیپ و .. مهم نیست .. وقتی میدونستی چرا فرستادیش شرکت
بعد گوشی را محکم گذاشت
فصل پنجم
مهتاب قهوه رو روی میز گذاشت
-حالا اعصاب خودت رو خورد نکن
-اعصاب واسم نذاشته که..
وقتی فرنام بلند شد و روی مبل نشست تلفن دوباره زنگ زد
فرنام بی حوصله بلند شد و دوباره با تصور این که الهه اس تلفن رو برداشت
-فکر نکن میتونی واسه کارت توجیهی پیدا کنی
اما برخلاف انتظارش صدای مادرش رو از پشت خط شنید
-فرنام جان...مادر سلام ........چی شده
فرنام دستی به صورتش کشید
-مامان شمایید ...سلام چه خبر... خوش میگذره
-اره مثلا این که به تو بیشتر خوش میگذره.........با کی دعوات شده بچه جون
-هیچی مامان بازم با الهه بحثم شده....ولش کن .. بیخیال
خوب مامان خوبی ..خوش میگذره خوشگل خانم بدون ما میری این طرف و ان طرف .
-نه مامان گردش کجا بوده....بابات که همش در گیره کاره ..منم پیش زنداییتم... سلام میرسونه
-سلامش و برسونین ... بگو دایی میخوای مثل چند سال پیش که اونجا درس میخوندم بیام پیشتون...
بعد صدای داییش روشنید که میگفت....تو که دیگه ما رو فراموش کردی .....به یه شرط که با بچه ات بیای اینجا
فرنام هنوز داشت میخندید.صدای مادرش رو دوباره از پشت خط شنید
-خوب .. راست میگه دییگه مادر ...دیگه کی ... والا بچه های مردم که هیچ امکاناتی ندارن .. زودتر از تو زن میگیرن ...اما تو
-مامان بیخیال دیگه ..خوب بیخیال...
-حالا چه خبر بود .. الهه باز چی کار کرده ..که پسر قشنگمو ناراحت کرده
فرنام ماجرا رو برای مادرش تعریف کرد
-ببین عزیزم .. همین کار ها رو میکنی دیگه دخترا در میرن...دختره بدبخت ...
فرنام صدای پدرش رو که از کنار مادر داد میزد شنید:
-خانم خوشگلی و خوشتیپیش به باباش رفته دیگه... دختر ها ولش نمی کنن


امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 04 شهریور 1391 - 11:45
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت
فرنام دوباره خندیدی بعد با صدای که التماس تو ش بود گفت
-کی میاین مامان...خسته شدم
-الهی بمیرم دلت واسه مامانت تنگ شده ..اره
-اون که اره ولی بیشتردلم واسه کارای خودم تنگ شده ... شرکت بابا برام وقت نذاشته دیگه... خسته شدم....می ترسم اخرش ورشکست شیم
-خیلی خوب مادر .. بابا کاراش تموم بشه ما اونجا هستیم..مهتاب چطوره ...
-هیچی اونم بیچاره خسته شده نمی تونه هم غذای منو اماده کنه ..هم به کارای خودش برسه
-باشه مادر... سلامش رو برسون بابا میگه تا دو هفته دیگه تهرانیم ...نگران نباش ..میبوسمتون... مواظب خودتون باشین .. کاری ندارین
-نه مامان ...شما هم سلام برسونین...
-خداحافظ ..
-خداحافظ
فرنام گوشی را گذاشت ازروی میز قهوه را برداشت تا مقداری از ان رانوشید دوباره زنگ در به صدا در امد
-اه یه روز هم که میخوای استراحت کنی .. دوباره یکی باید بیاد ارامشتو به هم بزنه
اف اف رو برداشت
-تویی ساسان
-اره پس میخواستی کی باشه .......شازده خانم ؟؟....در و باز کن ببینم
-بیا تو ...
چند دقیقه بعد ساسان دم در بود
-چرا اونجا ایستادی....
-کسی خونتون نیست
-نه بابا خودم تنهام بیا ..
-اون یکی قلت کو
-رفته دانشگاه بیا دیگه ...
-چه خبرا چی کار میکنی ....
هیچی میبینی که..بشین تا برات قهوه ای چیزی بیارم.. امروز مهتاب خونه نیست میخوام از بیرون نهار بگیرم ...پیتزا میخوری دیگه..
-اره....ببین چقدر میگم زن بگیر مادر گوش نمی دی که....اگه زن داشتی ...الان مجبور نبودی پیتزا بخوری
فرنام خندید
-تلوزیون رو روشن کنم؟ چند دقیقه دیگه فوتبال شروع میشه
-اره روشن کن
دوباره تلفن زنگ شد
فرنا م داشت بیسکوییت ها رو توی ظرف میگذاشت. ساسان ازفرصت استفاده کرد و تلفن رو برداشت
-به سلام خوبین اره خاله... همین جاس .. میگم پسرت مثل دختر ها شده ها .. داره اشپزی میکنه
فرنام اشاره کرد کیه
-ساسان دستش رو رو گوشی گذاشت.....
-مامانته
-اره نه همه چی خوبه... شرکت ..نه خوبه ..دخترها .. نه بابا دروغ میگه ...کدوم دختر...
اونا منو ول نمی کنن به خاطر من میان.. منم بهش میگم......
فرنام گوشی رو از ساسان گرفت
-بله مامان .. سلام خوبین.. باشه باشه.. نه خداحافظ
بعد با خنده به سمت ساسان رفت
-10 روز دیگه خلاص میشم از کارای شرکت بابا

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 04 شهریور 1391 - 11:46
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت
فصل ششم
فرنام در شرکت رو باز کرد و در حالی که کت قهوه ای رنگش رو روی دوش انداخته بود وارد شرکت شد.مثل همیشه سرش پایین بود تا دیر وقت به حساب و کتاب های شرکت پدرش میرسید و شب دیر خوابیده بود
-سلام
-فرنام سرش رو بلند کرد و به دختری که اروم سرش رو به زیر انداخته بود خیره شدو گفت
-سلام
فرنام تازه متوجه شد که دختری که به او سلام کرده بود چه کسی است
-شما خیلی زود اومدید..تازه ساعت 6.30 دقیقه است
-بله .........گفتم زود بیام ..چون که ممکن بود تو ترافیک گیر بیفتم
-مگه خونتون از این جا خیلی دوره
دختر محجوبانه سرش رو زیر انداخت
-نه ..اقای رییس
فرنام خمیازه ای کشید وگفت
-خیلی خوب ...احمد اقا اومده
دختر تعجب کرد
-احمد اقا؟
-اهان ببخشید یادم نبود شما ... اسم ابدارچیه شرکته
دوباره خمیازه ای کشید
-اشکال نداره زود با بچه ها اشنا میشید...بفرمایید
دختر روی صندلی نشست
زمانی که فرنام میخواست خودکارش رو از توی جیبش بیرون بیاره صدای در زدن به گوش رسید.همان طور که مشغول بررسی پرونده ها بود گفت
-بفرمایید
دختری با مانتوی سفید سرحال با لبخند طوری بین در قرار گرفته بود که نصف بدنش در اتاق رییس و نصف دیگه پشت در قرار داشت. دختر در حالی که نفس نفس میزد گفت:
-سلام اقای معینی...از شرکت پدرتون تماس گرفتن گفتن باهاشون تماس بگیرین
-ممنون
و در بسته شد .به محض بسته شدن در فرنام با خودش گفت
-پس چرا با خودم تماس نگرفتن با شرکت؟؟بعد انگار فکری به ذهنش رسیده باشد
-وای ... نه خانم سمیعی .. این همه وقت اونجا نشسته..
وسریع بیرون پرید.دختر همان طور روی صصندلی نشسته بود و از زمانی که فرنام وارد اتاق ریاست شده بود یک ساعتی میگذاشت
-معذرت میخوام خانم سمیعی....الان میام خدمتون
و بعد سریعادر را بست و در کنار دختر قرار گرفت .دختر متعجب بود و فرنام احساس کرد در عین حال کمی عصبانی است
-خوب بفرمایید
چرخی به اطراف زد و سرکی به اتاق ها کشید
-بفرمایید از این طرف و به دختر اشاره کرد که به طرف چپ حرکت کند
سر و صدا و شلوغی زیادی در اتاق شنیده میشد .همان دختر سفید پوش در حالی که میخندید
و گوشی را زیر چانه اش قرارداده بود مشغول جمع اوری پروندهابود.فرنام به سمت میز دختر امد
-خانم محبی مشاور شرکت هستند
-خانم محبی با خانم سمیعی اشنا بشید ایشون از این به بعد منشی شرکت هستن
و بعد به خانم محبی اشاره کرد و گفت:
-هر کاری داشتید یا سوالی در مورد پرونده ها میتونین از ایشون بپرسین
و بعد به طرف میز بعدی رفت دختری با مانتوی قهوه ای شیک به سمت پنجره نگاه میکرد و در همان حال با گوشی خود صحبت میکرد
-خانم لطیفی .. خانم لطیفی....
دختر دستپاچه به سمت فرنام برگشت و به کسی که پشت گوشی بود گفت.بعدا باهات تماس می گیرم
-س سلام ببخشید اقای معینی....
-خانم لطیفی من چند بار باید بگم تو محل کار جای صحبت با گوشی همراه نیست مگر وقتی که مشکلی پیش بیاد
-بله .. حق با شماس بفرمایید
فرنام به دخترک اشاره کرد
-با خانم سمیعی اشنا بشید ایشون از این به بعدمنشی شرکت هستند
و بعد دختر دستش رابه سمت ترانه سمیعی دراز کردو با خوشرویی گفت
-خوشوقتم
فرنام ادامه داد
-ایشون ...یکی از کارمند های شرکت ما هستند
و بعد در همان حال که به طرف میزهای دیگر میرفت شروع به معرفی کرد
-اقای محمدی و نجاتی.. هم از کارمندای ما هستن
فرنام به طرف درب اخر رفت و در زد.همان طور که دستگیره ی در را گرفته بود به اقای محمدی که مشغول کار بود گفت
-ساسان...هنوز نیومده
-نه هنوز ..
بعد به خانم سمیعی اشاره کرد
-خیلی خوب بریم اون طرف
-بخش دوم شرکت با بخش اول متفاوت بود فرنام در زد و وارد اتاق شد
به طرف میز اول به راه افتاد دختری با شال یشمی درحالی که به تلفن پاسخ میداد سرش را به علامت سلام تکان داد
فرنام به او اشاره کرد ..
خانم بذرافشان کارشناس فروش هستند
دختر در همان حال به ترانه سمیعی دست داد
فرنام به طرف چند میز متصل به هم رفت که بین انها به وسیله ی پارتیشین های کوتاهی جدا میشد و شروع به معرفی یکایک افراد کرد
-خانم سمیعی اینها کارمندهای بخش فروش هستند که کارشون با شما زیاد مرتبط نیست
بعد در حالی که دستی به موهای خوش فرمش میزد گفت
-بیشتر کارشون با مدیر بخش فروش شما اگه کاری داشتید باید از خانم بذرافشان که پل ارتباطی من و بچه های بخش فروشه سوال کنید. بیشتر کار شما با من و اون درب سمت چپه
و بعد هر دو به طرف درب خروجی حرکت کردند
در همون حال ساسان باعجله در حالی که چند پرونده ی قطور در دست داشت و کیف سنگینش رو هم حمل میکرد وارد اتاق شد
-سلام ..سلام سلام .. سلام
-معلوم هست کجایی ..
-دنبال کار
-اگه ممکنه بیا و به خانم سمیعی وظایفشون رو توضیح بده ..
-نمی تونم و بعد به دست پرش اشاره کرد
-خیلی خوب .. باشه
بعد از رفتن با شتاب ساسان فرنام به خانم سمیعی گفت
-بفرمایید بنشنید .. بعد در حالی که سرش رو به اطراف میچرخاند
-احمد اقا... احمد اقا دو تا چایی واسه ما بیار
سپس خودش روی صندلی کنار میز خانم منشی نشست و شروع کرد به توضیح دادن در مورد فایل ها ..نیم ساعت بعد احمد اقا با دو تا سینی چای در کنار ان دو بود
-دستت درد نکنه احمد اقا
-خواهش میکنم اقای معینی
-احمد اقا ایشون از این به بعد منشی جدید ما هستن به جای خانم حکیم زاده
-خوش اومدی دخترم
-احمد اقا بی زحمت واسه بچه ها هم یه سری چایی ببر ..خسته شدن
-چشم اقا
فرنام طبق عادت همیشگی دستی به سرش کشید و به خانم سمیعی گفت
-متوجه شدین ؟
دختر محجوبانه سرش رو به زیر انداخت و گفت
-بله اقای رییس
فرنام با تعجب و به دختر خیره شد
-ببینین خانم...؟
-سمیعی
-بله خانم سمیعی.. بذارید چند تا چیز رو براتون توضیح بدم
اول تا زمانی که این جاکار میکنید منو مهندس یا رییس صدا نزنید .. شاید فکر کنین من میخوام کلاس بذارم ..نه اصلا این طوری نیست من دوست دارم همه مثل یه همکارو یا یه دوست با هم باشیم و با هم فرقی نکنیم ..می تونین منو اقای معینی صدا کنین...نکته دوم دلم میخواد کارمندای شرکتم همیشه با متانت با مراجعین و با هم رفتار کنن ... و نکته دیگه تا من اجازه ندادم کسی رو به داخل راه نمیدید . شماره ها رو براتون مینویسم شماره بخش ها .. لازم نیست مرتبا به این اتاق و اون اتاق برین میتونین از طریق تلفن با بچه ها در ارتباط باشین ..روز خوش
-دختر در همان حال نشسته بود... که با دستای یک نفر که مرتب جلوی سرش بالا و پایین میرفتند به خودش اومد
-کجایی .. میگم کجایی
ترانه به خودش امد
-بله .. بله من همین جام
بعد خانم لطیفی در حالی که سعی داشت ادای فرنام رو در بیاره.بلند شد و راه رفت و صداش رو کلفت کرد
-شما میتونین منو اقای معینی صدا کنین شما .........

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 04 شهریور 1391 - 11:46
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت
ترانه سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره اما خانم لطیفی همین طور ادامه میداد
هر دو با صدای ظریف و اشنایی به خودشون امدند
-بس کن ازاده .. این قدر ادای این طفلک رو در نیار .. خدا قهرش میگیره و بعد در حالی که به سمت هر دو میرفت با لبخند گفت
-عزیزم نگران نباش اقای معینی خیلی مهربونه .. اما خب بیچاره حق داره میدونی تا حالا چند نفر رو اخراج کرده.. اما خوب کاری به شوخی و خنده های همکارها نداره .. فقط میگه ابروی شرکت باید حفظ بشه ....راستی من ..میترا محبی هستم میتونی میترا صدام کنی.. این دختر شوخ هم...خانم لطیفی تعظیمی کرد...ازاده اس راستی اسم خوشگل شما چیه
-ترانه
-چه اسم خوشگلی داری...کم کم جا میوفتی
ساسان به طرف سه تا خانم ها رفت
-به به میبینم که خانم ها چشم اقای مهندس رو دور دیدن
دختر ها خندیدند
ساسان روبه ترانه گفت
-همه چیز رو که یادتون دادن؟؟
ترانه با صدای ظریفی که از ته چاه در میامد جواب داد
-بله
ساسان رو به دختر ها کرد

-خیلی خوب برین دیگه سر کارتون...الان میاد پوستمون رو میکنه
فرنام با تلفن خودش با مادرش صحبت میکرد
-خوش میگذره.. به بابا بگین خیلی خوشحال شدم که ده روز دیگه میاین..نه اره همه چی خوبه..نگران نباشین...
صدای مادر از پشت تلفن مثل همیشه ارام بود
-فرنام جان با خاله ات صحبت کردم ... بهش گفتم چرا دخترش این کار رو کرده ..گفت نمی دونسته...فقط مامان میدونی که خاله ات حرف رو تو دهنش نگه نمی داره.. حتما تا حالا به الهه گفته ..
بعد در حالی که میخندید ادامه داد
-در رو محکم ببندین .. بابات میگه پنجره ها رو قفل کنین پشتش رو هم مثل کارتون میگ میگ ببندین ..تو که میدونی دختر خاله ات چه جوریه
فرنام خندید مادر همین طور .فرنام با مادرش خداحافظی کرد..تقریبا ساعت شش بعد ازظهر بود و همه مشغول کار کردن بودند که درب شرکت محکم باز شد
دختری با پانچو اجری رنگ و موهای صاف که از شال ابریشمی همرنگ لباسش بیرون بود...محکم به احمد اقا بر خورد کردو با لحن عصبانی و تقریبا بلند ی گفت
-برو کنار .. برو کنار ببینم
احمد اقا خیلی هنر کرد تا توانست سینی چای رو محکم بگیره
دختر با چکمه هایش در حالی که پاهایش را به زمین میکوبید به سمت اتاق مدیر راه افتاد ترانه سراسیمه از جا بر خاست و به مردی که برای امور شرکت میخواست فرنام رو ببینه گفت
-شما چند لحظه منتظر باشید و بعد به سمت دختر رفت:
-خانم...
اما قبل از اینکه چیزی بگه وارد اتاق مدیر شد
ترانه پشت سر دختر قرار گرفت ...و حالا هر دو رو به روی فرنام بودند فرنام پرونده توی دستش رو روی میز قرار دادو به ان دو نگاه کرد
-بله
ترانه با صدایی که عجز و التماس در اون مشهود بود گفت
-اقای معینی ..........
-مگه نگفتم بدون هماهنگی با من کسی رو داخل نفرستین
-اما ایشون ... خودشون قبل از این که من بگم وارد شدن ..من نتونستم که
-خیلی خوب مهم نیست..اشنا هستن .. بفرمایید به کارتون برسید
دختر در را بست و رو به روی فرنام نشست فرنام خونسرد به صندلی تکیه داد... با خودش به حرف های مادر فکر میکرد :بابات میگه در رو ببندید...و با خودش میگفت چه زود پیش بینیشون درست از اب در اومد
-خوب
-خوب؟
-سلام الهه خانم ؟چه خبرا؟
الهه بی حوصله رفت سر اصل مطلب
-چرا دوست منو استخدام نکردی؟
-چرا شو حتما خودش بهت گفته
الهه من من کنان گفت
-حالا استخدامش نکردی .این چه رفتاری بود باهاش کردی از در شرکت کردیش بیرون
-تند نرو ...من باهاش مودبانه رفتار کردم حتما به خودت گفته که به من چی گفته...من محترمانه از ایشون خواستم شرکت رو ترک کنن
الهه که دیگه خلع سلاح شده بود عزم رفتن کرد با تندی برخاست.فرنام دکمه تلفن و فشارداد
-خانم سمیعی ایشون تشریف میبرن لطف کنین بگین کسی جلوشون رونگیره
الهه با حرص بلند شد:
-راستی الهه خانم از شما انتظار نداشتم
بعد از این که الهه در رو به تندی کوبید
فرنام لبخندی زد

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 04 شهریور 1391 - 11:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت
فصل هفتم
ده روز از اخرین تماس مادر و پدر با فرنام گذشته بود
فرنام دستش رو روی ساعت قرار داد و صدای زنگش رو قطع کرد
مهتاب در حالی که پیش بند اشپزخانه رو به تن کرده بود داشت دفتر های پدر رو که فرنام روی اون خوابیده وبود برمی داشت
-سلام خوب خوابیدی
-سلام خوبی....ساعت چنده.....؟
-ساعت 7.5 ... شانس اوردی امروز جمعه اس ..پاشو کلی کار داریم باید بری دنبال مامان اینا....
فرنام صورتش رو خشک کرد و به سمت اشپزخانه به راه افتاد.زنگ در به صدادر امد
مهتاب به طرف ایفون رفت
-بله ..بفرمایین اره هستش
-کی بود؟
-ساسان
ساسان چند دقیقه بعد داخل خانه بود....
مثل همیشه با خوش اخلاقی سلام کرد ...مهتاب در حالی که سعی میکرد دو شاخه جارو برقی را بیرون بکشه سلام کرد
-سلام مهتاب خانم ..خوبین....اجازه بدین من کمکتون کنم
فرنام در حالی که کره را روی نون قرار میداد گفت
-تو صبح به این زودی هم ول کن نیستی ..اومدی گزارش کار بدی
مهتاب جارو برقی را درست کرد
-اقا ساسان صبحونه خوردین؟
-راستش رو بخواین نه مهتاب خانم
-خب پس بفرمایید
ساسان به سرعت پشت میز قرار گرفت و رو به روی فرنام نشست
فرنام د رحالی که داشت برای ساسان چای میریخت گفت:
-ساسان دیروز چه خبر بود شرکت؟
-هیچی بابا تو که یک روز نیومدی رفتی دنبال کارای بابات همه ی کارای شرکت رو انداختی گردن من بدبخت
-خوب چی کار کنم چطوری هم به شرکت بابا برسم هم بیام اونجا باید حساباش رو تحویل معاونش می دادم تو که میدونی بابا به جز من به کسی اطمینان نداره
-دیروز هم مثل همه ی روزهای دیگه..راستی این دختره که استخدام کردی ..
-خوب؟
-هیچی خیلی خوب کار میکنه... همون طوری که میخواستی .. طفلک دیروز همش سر پا ایستاده بود فرصت نداشت اونم مثل من سرش رو بخارونه..منم یه لنگه پا از این اتاق به اون اتاق
-خیلی خوب بابا حالا یه روز سپردمت رییس بشی .. ببین اگه واقعا جای من بودی چی می کشیدی
ساسان در حالی که میخندید گفت
-حالا که نیستم
-خوب دیگه چه خبر ..؟
-هیچی همین
ساسان در حالی که داشت از اشپزخانه به مهتاب که جارو میکشید نگاه میکرد گفت
-خوش به حالت ... وبه مهتاب خیره شد و اه بلندی کشید
فرنام همان طور که لقمه کره و پنیر رو جلوی چشمش گرفته بود مسیر نگاه ساسان رو دنبال کرد
-واسه چی؟
-هان... هیچی ... خوش به حالت که یه خواهر داری ....ما سه تا هم اگه خواهر داشتیم خوب میشد... دیگه مامان و بابا هم تنها نمی موندن
-حالا که تنها نیستن
-نه اما خوب دیگه
بعد در حالی بالبخند به دوست دوران کودکی اش نگاه می کرد گفت
-منم میشه باهاتون بیام
-اره میشه ..صبر کن.....مهتاب ... مهتاب جان..... اگه ممکنه زودتر اماده شو تا بریم
چند دقیقه بعد هر سه توی ماشین بودند . ساسان همون طور که نشسته بود برگشت و به مهتاب گفت
-مهتاب خانم .. چه خبر .. از درس و دانشگاه؟
-هیچی ... دارم رو پایان نامه ام کار میکنم... دیگه همین ماه باید تموم بشه
-خوب .. به سلامتی .. ایشالا بعدش هم زود شاغل شین..راستی مدرکتون رو گرفتین...مثل این
به فرنام اشاره کرد
-نباشین به ما شیرینی بدین
-چشم حتما
فرنام از ایینه نگاهی به خواهرش انداخت
-مهتاب جان ... حرفشو باور نکن ...من وقتی برگشتم به این جداگونه شام دادم..خودشم میدونه
ساسان برگشت و خندید
-اره شام دادی ...ولی شیرینی ندادی
فرنام هم سرش رو تکون داد
هر سه در فرودگاه به دنبال مسافرانشون میگشتند که یک دفعه مهتاب گفت
-اوناهاشون... اون جا هستن
بعد به سمت پدر ومادرش دوید
پدر و مادر به همراه مهتاب به سمت ساسان و فرنام امدند
مادر با پالتوی مشکی که مشخص بوده تازه خریده فرنام رو بغل کرد و بوسید
-سلام عزیزم .. خوبی چقدر دلم برات تنگ شده بود...
مادر همین طور فرنام رو بغل میکرد و میبوسید
صدای پدر را شنید
-خانم ... مهناز خانم اجازه بدین ... اجازه بده منم با پسرم خوش بش کنم... فقط مال تونیست که
با این حرف پدر ساسان و مهتاب خندیدند
پدر با موهای جوگندمی و عینک با چهرهای مهربان به سمت پسرش رفت و او را در اغوش کشید
-مرد ما چطوره؟
-خوبم بابا...
-بذار خوب ببینمت... نه هنوزم مثل من پیر نشدی
بعد با لحن شوخ همیشگی اش ادامه داد
-میدونی چرا چون هنوز زن نداری

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 04 شهریور 1391 - 11:47
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت
فصل هشتم
-بلند شو پسرم بلند شو...دیرت میشه
-فرنام در حالی که دست هاشو بالا برده بود تا ساعتش رو پیدا کنه گفت
-سلام مامان
-سلام خوابالو .. پاشو
فرنام وارد شرکت شد... اما انگار سکوت شرکت رو فرا گرفته بود... اون روز سرما بیشتر بود ...با خودش فکر کرد شاید کارمندها به همین دلیل کارمندها حتما دیر تر میرسند
در ابتدای راهرو توجهش به دو تا دختر افتاد
-سلام
-سلام
-ببخشید اقای معینی .. ایشون دوستم هستن سحر
-خوشوقتم خانم
سحر با دقت نگاهی به فرنام انداخت .. و گفت
-منم همین طور
ترانه با صدایی ارام مثل همیشه به فرنام گفت
-ببخشید من ازشون خواستم با من بیان داخل... اخه دیروز که شما نبودین ...احمد اقا گفتن دیر میان شرکت ... واسه همینم کلید ها رو دادن به من ... من هم ترسیدم گفتم که دوستم با من بمونه اگه یکی از کارمندها اومدن بره
-خواهش میکنم کار خوبی کردین خانم
سحر با ترانه خداحافظی کرد و رفت فرنام هم طرف اتاق حرکت کرد
چند دقیقه بعد با تلفن به ترانه گفت
-خانم سمیعی بی زحمت فایل دیروز رو که بچه ها از شرکت مهندس ناظمی اوردن بیارین
-چشم
سپس صدای در زدن را شنید
-بفرمایید
-ممنون
-راستی خانم سمیعی دیروز کسی با من کار نداشت .. کسی زنگ نزد از شرکت پدرم
-نه ..
ترانه همان طور ایستاده بود
-بفرمایید خانم بشینید این جا.. ممکنه کارم طول بکشه
-چشم
چند دقیقه در سکوت گذشت ترانه سرش پایین بود
فرنام سرش رو بلندکرد. همیشه با کارمنداش دوست بود .. این یکی از امتیازات شرکت او بود که باعث تعجب شرکت های رقیبش بود اما در همین حال سخت گیر و جدی هم بود
-با بچه ها اشنا شدین؟
-بله
-مشکلی که با هم ندارین؟
-نه
-بیاید این جا لطفا
-ترانه بلند شد و در کنار فرنام قرار گرفت
مثل همیشه سر به زیربود و گوش میداد
-متوجه شدین؟
ترانه ناخوداگاه سرش رو بلند کرد و گفت
-بله
فرنام .. در همون لحظه متوجه چشم های ترانه شد.... چشم های مشکی معمولی که ... .. برگه ها رو امضا کرد و به ترانه داد ..مثل همه بود ... اما انگار چیزی درون چشم ها بود که با همه فرق میکرد... برگه هار و امضا کرد و ترانه از در خارج شد
به فکر فرو رفت... چرا تا به حال متوجه نشده بود......شاید برای همین رفتا راین دختر با بقیه فرق میکرد...
با صدای در از جا پرید
-به سلام شازده ... چه خبر؟
-سلام تویی؟ دیر اومدی
-چی میگی بابا .... تازه ساعت 8 صبحه ... جنابعالی زود اومدین
فرنام نگاهی به ساعتش انداخت و...
-اه اینم که خوابش برده
-از بس صاحبش مشغول کاره اینم خوابش گرفته
-میگم ساسان ... خانم سمیعی همیشه این قدر زود میاد
-اره.....همیشه بعد از احمد اقا میاد ... احمد اقا میگه بعضی موقع با هم میرسن شرکت
چطور؟
-هیچی همین طوری؟
ترانه با تلاش زیاد داشت فایل ها رو وارد می کرد... ازاده وخانم محبی سر رسیدند
-به به سلام خانم خانما ... بسه دیگه دختر خودتو میکشی این قدر کار میکنی ... تازه اولشه یه ذره نفس تازه کن
-سلام
-سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت
باز هم ازاده بود که مثل همیشه فضا رو شادمیکرد
ترانه خندید .. اروم
-یکم بلند بخند ...اشکال نداره هیشکی متوجه نمیشه
ترانه نگاهش رو به ازاده دوخت .خنده اش قطع شد و لبخند از روی لب هایش محو شد
سرش رو پایین کرد و به کارش مشغول شد
ازاده به خانم محبی چشمکی زد .. منظورش این بود که چش شد؟
خانم محبی گفت
-خوب ما مزاحمت نمیشیم عزیزم.... به کارت برس و ترانه رو تنها گذاشتند
وقتی به طرف میز کارشون میرفتند ازاده گفت
-چش شد یه دفعه؟
-نمی دونم
-من که چیز بدی نگفتم گفتم؟؟
-نه بابا....
-خوب میگم شاید میخواد کلاس بذاره....
-نه دختر خوبیه اهل این جور کارا نیست... خودشو نمی گیره
-پس واسه چی؟
-شاید غریبی میکنه .. طفلی تازه اومده..
-نمی دونم شاید و به محل کارشون برگشتند
بعد از ظهر ساعت 5 درب شرکت باز شد و پسر با موهای صاف که باحالت زیبایی اصلاح شده بود و مقداری از اون روی پیشانی اش قرار داشت با کت و شلوار سفید و عینکی که به چهره اش می امد وارد شد
و به طرف میز منشی رفت
-سلام خانم ....
-سلام بفرمایید ...
-اقای معینی تشریف دارن
بله ... اجازه بدین ...
-اسم شریفتون؟
-بفرمایید امیر خودشون میدونن
ترانه ارام و شمرده صحبت میکرد ...
-چشم.. اقای معینی یه اقایی به اسم امیر اومدن با شما کار دارن
-تشریف بیارن داخل
چند دقیقه بعد امیر که مشخص بود پسر پر تحرک و پر جنب و جوشیه وارد اتاق فرنام شد
-سلام

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 04 شهریور 1391 - 11:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت
-سلام چطوری امیر جان..
-مرسی ..بابا شما دیگه تحویل نمیگیرن ..پشت میز نشین شدین رفت.... یکم هم زیر پاتو نگاه کن اقای مهندس
فرنام خندید
-میبینم که منشی جدید هم استخدام کردین !
-اره بابا یک ماهی میشه
-اون یکی رو چی کارش کردین
-هیچی خودش رفت
-چه خبر ؟ چی کار میکنی؟
-هیچ بابا.. بده اومدم حالی از دوستای قدیمم بپرسم
-تو که همیشه میای ...این قدر رفتی واومدی تا یکی از کارمندای ما رو تور زدی رفت
امیر خندید
-چند وقت پیش سر زده اومدم تو اتاق داشت با موبایلش حرف میزد.... بیبنم مگه بهت نگفته بودم وقت کار دیگه بهش زنگ نزن
-خوب دیگه... نمیشه .. اون روز هم دیدم برگشت یدفعه گفت بعدا باهات تماس میگیرم
-مگه تو کجا بودی؟
-من با ماشین پایین ایستاده بودم
فرنام تازه متوجه شد که ازاده اون روز دم پنجره ایستاده بود
-سرش رو تکون دادو خندید
-از دست تو
در همین حین ساسان وارد اتاق شد
-به سلام اقا امیر.. راه گم کردی
-سلام .. تو هنوز عذبی پسر....هنوز گیر نیفتادی
-چرا فعلا که گیر این افتادم ...بعدم کی به زن میده؟
فرنام گفت
-خودشو نمیگه تا دو سال قبل مثل ما بود..سال تا سال حال ما رو نمی پرسید ..... حالا کارش گیر کرده به ما
ساسان رفت و فرنام با تلفن دو تا چایی درخواست کرد
فصل نهم
-میبینم که منشی جدید هم استخدام کردین
-اره تا چشم تو در اد
امیر خندید
-خوب راضی هستی ..خوب کار میکنه؟
فرنام سرش روبه نشانه ی تایید تکان داد
-میدونی چرا میپرسم اخه تو تو عمر کاریت فقط همین دو تا منشی رو واسه خودت نگه داشتی
-حالا چه عجب یادی از ما کردی؟
-میخوام از تو. اجازه بگیرم
-اجازه؟
-اره میخوام ازاده رو ببرم خرید
دیگه رفیقت داره عروسی میکنه .....
-جدا ؟ پس بالاخره بعد از دو سال نامزدی میخواین عقد کنین!
-با اجازتون
-خیلی خوب .. میتونه بره ...چند روز؟
-اگه یه هفته بشه خوبه؟
-دیگه امری نیست؟ یه هفته!
-خودت که میدونی...اخلاق خانم ها رو میشناسی ...وقتی میری باهاشون خرید..یه روز باید بری شمعدون بخری... یه روز طلا.. یه روز
-خیلی خوب... حالا باید یه خاکی تو سر خودم بریزم واسه این یه هفته
فرنام تا بیرون از در امیر را بدرقه کرد در حالی که بهش دست میداد گفت
-بهش بگو باشه... یادت نره عروسی دعوتمون کنی
بعد نگاهی به ترانه انداخت و وارد اتاق خودش شد
دوباره به فکر فرو رفت... از حضور این دختر توی دفترش یک ماهی میگذشت.... اما با بچه ها زیاد ارتباطی نداشت ... کنجکاو شده بود در موردش بیشتر بدونه....
هوای زمستان هر لحظه سرمای خودش رو بیشتر نشون میداد. وارد دفتر شد مثل همیشه خانم سمیعی نشسته بود و کار ها رو انجام میداد ترانه زیر لب سلامی کرد
-سلام..
سعی کرد طوری باب صحبت رو باز کنه ... دوست نداشت این دختر در جمع دوستانه ی شرکت احساس غریبی کنه.....
-خانم سمییعی .. به نظرتون این جا یه خورده سرد نیست
ترانه با تعجب به او نگاه کرد...
-بله... سرد .... ؟
یک دفعه سر و کله ی احمد اقا پیدا شد
-اقا ببخشید که تو کلامتون... این جا سرد نیست ... شاید شما لباس گرم نپوشیدن
فرنام نگاهی به ترانه انداخت. مثل همیشه مانتوی مشکی و شلوار لی ساده ای به تن داشت همون لباسی که زمان استخدام پوشیده بود.....با این که اوایل زمستان بود ..اما هوا سرد بود.. با خودش فکر کرد چرا تا به حال متوجه نشده ... شاید این دختر مشکل مالی داره
همین طور که در فکر بود وارد دفترش شد ...
ساسان مثل همیشه وارد شد اما این بار بدون در زدن
-ببخش در نزدم اخه فکر نمی کردم که کسی هم داخل باشه
فرنام تو فکر بود در همون حال باسردرگمی گفت
-نه نه کار خوبی کردی
-میخوای چی کار کنی؟
-چی ...
-بابا سه ساعته دارم توضیح می دم .....
-خوب ..
-میگم میخوای جای خانم لطیفی چه کسی رو بذاری
-نمی دونم راستی به بچه هابگو امروز جلسه اس
چند ساعت بعد ساسان . خانم محبی و خانم بذر افشان .در دفتر فرنام پشت میز جلسات نشسته بودند
-خوب حالا به نظر شما یاید چی کار کنیم
ساسان گفت میخوای از همکلاسی هام کمک بگیرم .. فکر کنم بتونم چند نفری رو پیدا کنم
-نه این طوری باید گزینش کنیم .. چند روز طول میکشه.. وقت نیست یاید هفته ی دیگه خیلی از سفارشات رو تحویل بدیم
خانم محبی گفت:
حق با اقا ساسانه ما میتوینم از بین همکلاسیامون تعدادی از بچه ها رو به کار بگیریم
فرنام رو به جمع گفت
-دیگه راه حلی به ذهن کسی نمیرسه
-خانم بذرافشان؟
-به نظر من میتوینم کار ها رو تقسیم کنیم ...
-فکر خوبیه ...اما خوب بازم تعداد کمه ...شما میدونین خیلی از بچه ها ساعت هفت میرن
ساسان گفت من باهاشون صحبت میکنم هر کی تونست بمونه که هیچ چی
فرنام پرسید
-خانم ها شما میتونین دو ساعت دیرتر برین براتون مشکلی ایجاد نمیکنه
خانم بذرافشان گفت
-برای من مساله ای نیست
-خانم محبی شما چطور ؟
-برای من هم مساله ای نیست میتونم بمونم
در همین حین صدای در به گوش رسید
ترانه با یک ببخشید داخل شد در حالی که کیف کوچک مشکی رنگش رو روی دوش انداخته بود
-ببخشید اقای معینی من میتونم برم؟
-همه بچه ها رفتن ؟
-بله
-خوب شما هم میتونین تشریف ببرین...راستی خانم سمیعی شما میتونین از فردا دو ساعت دیر تر برین ... ما قراره به جای خانم لطیفی کار ها روتقسیم کنیم بین بچه ها .. ترانه مکث کرد امابا قاطعیت گفت
-باشه
سپس خداحافظی کرد و رفت

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 04 شهریور 1391 - 11:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
aaa-sss آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 3187
عضویت: 14 /5 /1391
تشکرها : 945
تشکر شده : 1384
در میان خواب هایم قدم بگذار | مهنامه کاربر سایت
با موافقت بچه ها تنها.خانم محبی و ساسان و خانم بذرافشان وترانه و فرنام قرار شد دیر تر به خانه بروند
روز بعد وقتی فرنام وارد دفتر شدمثل همیشه سلام کرد و متوجه شد این بار ترانه زاکت قرمز رنگی رو به تن کرده لبخند کوچکی زد که از چشم های ترانه مخفی نماند و سپس وارد دفتر شد
چند دقیقه بعد فرنام از ترانه خواست مثل همیشه برای گرفتن پروندها به داخل اتاق بیاید
ترانه نشست ولی این بار داشت با دقت به تابلو هایی که روی دیوار نصب شده بود نگاه میکرد
فرنام همان طور که داشت چیز هایی رو پرونده ها مینوشت گفت
-قشنگن؟
ترانه یکه خورد
-چی ؟
-تابلوها رو میگم ... کار مادرمه... نقاشه
ترانه با من من جواب داد
-بله .. خیلی قشنگن
همه چیز این دختر برای فرنام عجیب بود .. رفتارش ..کم حرف بودنش.... حتی زاکتی که پوشیده بود .. ناخود اگاه نگاهش به زاکت ترانه افتاد.....زاکت قرمز رنگی که اندام لاغر ترانه رو در بر گرفته بود زاکتی که با دکمه های هم رنگ خودش که خرس های کوچکی بود هماهنگ شده بود ... همان طور که نگاهش به زاکت بود گفت
-یاد بچگی هام افتادم
ترانه مسیر نگاه فرنام رو گرفت ..گوشه ی زاکت رو نگاه کرد و لبخند کودکانه ای زد ...
فرنام نگاهش کرد... ترانه همه ی وجودش کودکانه بود .. مهربان . ارام .حتی لباسش با این که گران نبود .. درست مثل همه بچه ها.... همه بچه ها با هر شکلی توجه همه رو به خودشون جلب میکردند...مهم نبود چه شکلی باشن .. همه دوستشون داشتند ....اماحتی همین لباس او را مانند یک دختر بچه مهربان نشان میداد به غیر از چشمانش...
فرنام به خود امد ....پرونده هارا به دست ترانه داد و ترانه رفت
بعد از ظهر کا رمندان یکی یکی رفتند و تنها تعدادی از ان ها همان طور که متعهد شد بودند مشغول به کار شدند . همه وارد اتاق سمت چپ شدند ساسان به همراه خانم بذرافشان مشغول به کار شدند ... خانم محبی هم با تلفن با شرکت ها تماس میگرفت ... فرنام هم از ترانه خواست که با او به اتاقش بیاید و دفاتر رو بررسی کنند
-خام سمیعی شما بنشینین پشت کا مپیوتر من .من یکی یکی به شما میگم
ترانه نشست
فرنام مشغول کار شد و ترانه هم فایل ها رو چک میکرد
زمانی که فرنام پرونده ی جدید را به ترانه میداد نا خود اگاه انگشتش به دست ترانه بر خورد کرد... در همان حال متوجه سردی گذرایی که اززیرپوستش میگذشت شد .. اما باز سعی کرد به روی خود نیاورد ببخشیدی گفت و مشغول کارشد
فصل دهم
-مامان .. مامان ... جایی میخوایم بریم؟
-اره مادر خونه خالت اینا چطور؟
-هیچی از قول من از خاله و شوهرش عذرخواهی کنین .. من باید برم شرکت
-چی ..؟ روز جمعه هم میری شرکت.. بسه دیگه .. مادر این قدر خودتو خسته نکن یه امروز رو به خودت استراحت بده
-نه .. نمیشه کلی کار مونده.. اگه ظهر تونستم میام اونجا ..ناهارو با هم باشیم
بعد زنگ تلفن به صدا در اومد
مادر از بین مبل های سلطنتی شیک و میز هاوابازور گذشت و تلفتن رو برداشت
-نه مرسی .. اره فقط فرنام نمیاد...
بعد گوشی راگرفت و گفت
-فرنام جان بیا خالت میخواد باهات صحبت کنه و بعد به سمت فرنام رفت و ارام طوری که صدایش را از پشت تلفن نشوند گفت
-میگه چرا نمیای
-فرنام بی حوصله به طرف تلفن رفت صدای خاله که بی شباهت به صدای الهه نبود درگوشش پیچید
-سلام خاله
-سلام خاله جون خوبی..چقدر کار میکنی.. امروز جمعه اس ..روز تعطیل و کار؟
-نمیشه خاله .. این چند روز به کارای خودم نرسیدم... همش درگیر کارای بابا شدم
-بابا خوب به خاطر ما نمیای ببه خاطر الی بیا دلش واسه پسر خاله اش تنگ شده..
فرنام از شنیدن اسم الهه عصبانی شد مخصوصا وقتی خاله با زیرکی پای الهه را وسط کشید
-نه خاله کلی کار دارم .. اگه تونستم ظهر میام .. ببینم چی میشه
ساعتی بعد فرنام وارد شرکت شد . ساسان از بین پرونده هایی که روی میزش انبار شده بود گفت
-چه عجب تشریف اوردی
فرنام به همه سلام کرد
-کاری پیش اومد.. تلفن خانم بذر افشان به صدا در امد ... فرنام اشاره کرد
-بچه ها مشکلی نیست امروز رو ازادین میتونین تلفنهاتون رو جواب بدین و اگه گرسنه شدین چیزی بخورین
ساسان خندید و گفت
-حسنی به مکتب نمی رفت وقتی میرفت جمعه میرفت .. مرد حسابی امروز جمعه اس مغازه های این اطراف تعطیله .. چی میگی واسه خودت؟
خانم بذر افشان به جمع برگشت و گفت
-ببخشید اقای معینی.. پسرم دیشب سرما خورده.. باباش زنگ زده میگه تبش بالا رفته .. من میتونم برم ...
-خواهش میکنم خانم .. بفرمایین هروقت خوب شدن تشریف بیارین اگه دو روز هم طول کشید اشکال نداره
وقتی خانم بذر افشان رفت. ساسان روبه ترانه و خانم محبی گفت
-خوش به حالتون ... تحت هر شرایطی می تونین برین ..من بیچاره چی .. مثل کش به این وصلم .. هر جا میره باید باشم
خانم محبی خندید.ترانه هم لبخندی زد
ساعت تقریبا یک بود فرنام از خستگی صندلی رو عقب کشید و خودکارش رو روی میز پرت کرد
-ساسان .ساسان پاشو یه چیز بگیر بخوریم... بعد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت
-پاشو .. همه خسته ایم
نگاهی به بچه ها انداخت همه به جز ترانه بودند .ساسان در حالی که بو کشید گفت
-چه بوی خوبی میاد
خانم محبی گفت
-مثل بوی قرمه سبزیه
ساسان با دقت بیشتری استشمام کرد
-اره .. بوی قرمه سبزیه..
خانم محبی به سمت ترانه که در اشپزخانه بود دوید
-به به چه بویی
ترانه لبخندی زد
-می گنم بو های خوب میاد .. نگو کار خانم کدبانوی شرکته
ترانه بیشتر خندید ..بی صدا میخندیدو زود خنده اش را فرو میداد ..اما همیشه ارام بود ارام و کم حرف...

امضای کاربر :

نگاه
خداوند
همیشه
به اندیشه های من است
نه
به بخشش دروغینم
کمی باید اندیشه ها را شست
جوری دیگر باید نوشت
انسانیت را




شنبه 04 شهریور 1391 - 11:48
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از aaa-sss به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group