رزرو هتلclose
رمان عاشق اسیر
رمان عاشق اسیر

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1230
نویسنده پیام
hapoo_6 آفلاین

كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان عاشق اسیر
اسم رمان :
عاشق اسير

تعداد فصلا و صفحه هات مثل هميشه نامشخص

خلاصه رمان:
نمي دونم چرا هر وقت به خلاصه داستان مي رسم دستم نمي ره چيزي بنويسم ...راستش دوست ندارم خوانندگان رمانم كه شما جيگرا باشيد از اول كار بفهميد قضيه چيه ....و مجبور بشيد تا ته داستانو بخونيد پس نيلا جون همون بهتر كه چيزي ننويسي

امضای کاربر :
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 17:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان عاشق اسیر
به چهرش كه نگاه مي كنم............... اه از نهادم بلند مي شه
از طرز حرف زدنش متنفرم.....انقدر تن صداش نازك و دخترون است كه گاهي صداشو نمي شنوم
مدل موهاشو اصلا دوست ندارم
دستاش خيلي ظريفن انگار تا به حال باهاشون يه ميخم بلند نكرده چه برسه به اجر
هيكلي و توپره..... ولي شكم نداره...اره شكم نداره چيزي كه من به شدت ازش بدم مياد
بهش نگاه مي كنم .....كنارمه... داره رانندگي مي كنه ......خيلي خيلي خوشحاله .. حقم داره اون خوشحال نباشه كي باشه.(نيلا جون باشه )
دوباره صورتمو بر مي گردونم و به جدول كشي هاي خيابون نگاه مي كنم
صورت كشيده و سبزه ای داره ... چشماي قهوه ای
.موهاي مشكيشو فشن زده
نمي دونم چه اصراري به پوشيدن لباساي سفيد داره
دندوناي سفيدش بس كه رفته دندون پزشكي به سراميك كف اشپزخونشون گفته زكي...
مفت خوره خونه باباشه... اگه باباش نبود تا حالا از بي عرضگي خودش... جون به عزرائيل داده بود....
مثلا مدير داخليه شركت باباشه
كاش بابام به جاي اينكه سنگ اينو انقدر به سينه مي زد... سنگ منو به سينه مي زد حالا به سينه نمي زد به سرش مي زد... فكر كنم به سرشم زده كه داره دستي دستي بد بختم مي كنه
همه چي از اين عيد نحس شروع شد ............اي كاش قلم پام مي شكستو نمي يومدم ايران ..
منو پدرم اي يه 10 سالي ميشه كه براي كار و زندگي از ايران رفتيم ... مادرمم هم وقتي من 8 ساله بودم تو سانحه رانندگي جونشو از دست داد و براي هميشه تركمون كرد .. حالا فقط من موندمو پدرم
پدرم يكي از كارخونه داري مطرح و به نام بود.... و به قول معرف كارو بارش سكه است
و از اونجايي كه من تنها فرزند پدرم هستم بي برو برگردد وارث تمام ثروتش مي شم و همين امر باعث مي شه خيليا سعي كنن به منو پدرم نزديك بشن
اوه خواستگارا رو كه نگيد.... كه وقتي يادم مياد هر تازه به دوران رسيده اي براي خواستگاري از من پا پيش مي زاره تمام تنم مور مور ميشه

دقيقا داستان بد بختي من از اونجايي شروع ميشه كه عمو جوووون قادر از ما مي خواد براي عيد بيايم ايران
پدرمم كه حسابي سرش شلوغ بود از همون اول در خواست عمومو رد مي كنه
ولي اين عموي ما مگه ول كن بود ....هي اصرار پشت اصرار كه براي عيد بايد بيايد كه دلم براتون تنگوليده و از اين چرت و پرتا ( درست حرف بزن ...عزيزم نيلا جون تو كه جاي من نيستي بدوني چه زجري مي شكم )
.... عموم وضع مالي بدي نداره ولي نسبت به پدرم هيچه ....چندباري هم تو اين 10 سال همراه زن و پسرش براي ديدن ما امده بودن..... ولي ما يه بارم تو اين مدت براي ديدنشون نرفته بوديم .....
همون موقعه ها چندباري عموم و زن عمو منو عروسم خطاب كرده بودن ... اما من كه چندان تو باغ نبودم اصلا به حرفاشون اهميت نمي دادم و حرفاشونو گذاشتم سر ارزوهاي پدر و مادري كه هيچ وقت قرار نيست بهش برسن

از همون بدو ورود از نگاه هاي گاه و بي گاه بابك فهميدم فكر نزديك شدن به منو داره ...اوه ببخشيد به منو نه ....به ثروت پدريم كه يه روزي قراره به من برسه ... بابك پسر عمومه .....هميني كه الان كنارمه و شخصا مي خوام خودم با دستام خفش كنم

بعد از مرگ مادرم خيلي به پدرم وابسته شدم واقعا جاي مادرمو برام پر كرده بود تا اونجايي كه مي تونست برام هر كاري مي كرد و نمي زاشت غم از دست دادن مادرمو حس كنم.
كم كم كه بزرگ شدم اين وابستگي و علاقه دو طرفه پدرو فرزندي اوج گرفت و هيچ كدوممون راضي به ناراحت كردن ديگري نبوديم .
به طوري كه حتي قادر به يه نه گفتن ساده هم بهش نبودم ....و این بزرگترين بدبختيم بود ....چيزي كه باعث شده الان كنار كسي بشينم كه حتي كوچكترين حسي بهش ندارم
همين نه نگفتنه و سر تعظيم فرود اوردن دربرابر خواسته هاي دو برادره
***
اگه دقيق دقيق دقيق بخوام بگم ماجرا از
روز سيزده بدر ...از ويلاي عمو قادر شروع شد
يه گوشه دنج براي خودم پيدا كرده بودم و از ديدن مناظر اطراف لذت مي بردم كه صداي بابك منو بخودم اورد
بابك – مي بينم خوب خلوت كردي
برگشتم و بهش نگاه كردم كه ادامه داد
بابك – جاي خوبي براي خودت پيدا كردي منم گاهي ميام اينجا
- اه پس بايد ببخشي جاتو غصب كردم
بابك- این چه حرفيه دختر عمو همه جاي اينجا متعلق به شماست
اوه چه چابلوس
-صد بار بهت گفتم انقدر نگو دختر عمو بدم مياد... من اسم دارم ...حالا كاري داشتي كه امدي اينجا
بابك- اره راستش مي خواستم بگم....
كه سكوت كرد و ادامه ندادم
با بي حوصلگي بهش نگاه كردم
-مي خواستي بگي چي؟
همونطور كه رو صندلي نشسته بودم امدو رو به رو وايستاد ..... كمي خم شد و دسته هاي صندلي رو گرفت و سرشو اورد پايين به طوري كه رخ به رخ شديم.
كمي خودم به عقب كشيدم

امضای کاربر :
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 17:06
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان عاشق اسیر
- چرا اينطوري مي كني چي مي خواستي بگي؟..... بگو ... ديگه داري حوص......
قبل از به پايان رسوندن جمله ام لباي شو گذاشت روي لبام و اجازه هر حركتي رو ازم گرفت.

بدجوري غافلگير شده بودم ... معني اينكارشو اصلا نمي فهميدم ... با دستام زدم وسط سينه اش و خواستم پسش بزنم
ولي اون سمج تر از این حرفا بود و به جاي اينكه عقب بكشه با دستاش منو تو اغوشش كشيد و محكم به خودش فشار داد ....دوباره خواست لبامو ببوسه كه

داد زدم
- بابك داري حالمو بهم مي زني..... گمشو عوضي ....

بابك- نازي من دوست دارم .. مي خوام مال من باشي

- تو بي خود كردي كه مي خواي من مال تو باشم ....تو به چه جراتي با من اينكارو مي كني ...

.فكر مي كني پدرم بفهمه برادر زاده عزيزش با دخترش چيكار كرده ..ساكت مي شينه

بابك- نازي عشق تو خواب و خوراكو ازم گرفته... ديگه نمي تونم دوريت تحمل كنم

به درك ... برو بمير-

بدون اينكه ديگه به حرفاش گوش كنم به طرف ساختمون راه افتادم

-پسره مزخرف

مي خواستم زودتر خودمو به پدرم برسونم و بهش بگم برادرزاده عزيزش چقدر گستاخي كرده ...
صداي قدماي بابكو پشت سر خودم مي شنيدم كه داشت دنبالم مي يومد
وارد خونه كه شدم پدرمو عمو و زن عموم ديدم كه نشستن و با ديدن من هر سه تاشون شروع كردن به دست زدن ...زن عموم بلند شد و در حالي كه دست مي زد به طرفم مي امد و منو بغل كرد و گونمو بوسيد

زن عمو- مبارك باشه عروس گلم .....

-عروس گلم؟

با تعجب به پدرم نگاه كردم كه داشت مي خنديد و هنوز دست مي زد...حسابي گيج شده بودم
تو این گيرو بير بابك هم وارد شد و پدرم از جيبش يه دسته اسكناس 5 تومني در اورد و رو سر منو بابك ريخت

داشت اشكم در مي يومد ...چه اتفاقي افتاده بود .. این چه بلايي بود كه داشت سر م مي يومد

همه خوشحال بودن و دست مي زدن .......به بابك نگاه كردم كه داشت با يه لبخند بهم نگاه مي كرد ...

بابا من ... من- -

پدرم انگشت اشاره شو گذاشت رو لباش و گفت

بعدا درباش حرف مي زنيم الان نه

اما-

پدرم- نازي گفتم بعد ا

به مرز سكته زدن رسيده بودم و اينو هيچ كس نمي خواست قبول كنه كه چقدر حالم بده

اخر شب پيش پدرم رفتم

- بابا من بايد باهات حرف بزنم
پدرم - واجبه

-بله خواهش مي كنم

پدرم- خيل خوب برو كتابخونه الان منم ميام

با وجود پدرم احساس بي پناهي مي كردم.... وارد كتابخونه شدم منتظر بودم كه پدرم بياد

پدرم- چي شد نازي؟

-شما چتون شده بابا ... معني اينكاراتون چيه؟

پدرم- كدوم كارام

-ازدواج منو بابك

پدرم- خوب این كجاش مشكلي داره
-نداره
پدرم- من كه اشكالي توش نمي بينم
بابا من بابكو دوست ندارم -
پدرم- عزيزم بابك پسر خوبيه مي دونم كه خوشبختت مي كنه
-ولي من اونو دوست ندارم
پدرم- بذار كمي بگذره خودت يه دل نه صد دل عاشقش مي شي
بابا من خودمو مي شناسم بابك كسي نيست كه من باهاش بتونم زندگي كنم-
پدرم- نازي داري حوصلمو سر مي بري
توروخدا بابا ....من نمي تونم-

پدرم- چرا مي توني يعني بايد بتوني
-اخه چرا
پدرم- چرا نداره بابك پسر برادرمه كسي كه از گوشت و خون خودمه
-این چه ربطي داره بابا ....من مي گم دوسش ندارم .......اونوقت شما از گوشت و خون حرف مي زنيد
پدرم- نازي ديگه حرفا زده شده شما يه مدت نامزد مي كنيد بعدش هم ازدواج ...قابل تغيير هم نيست
-نه .. نه ..امكان نداره خواهش مي كنم بابا
پدرم با لحن عصبي كه كمتر ازش سراغ داشتم

پدرم- هميني كه گفتم تو با بابك ازدواج مي كني .....نكنه انتظار داري كه هر كي از راه رسيد بدمت بهش و ثروت منو بكشه بالا و به ريشمم بخنده
-يعني شما فقط به خاطر ثروتون اينكارو مي كني
پدرم- عزيزم من دوست دارم ولي دوست ندارم تمام زحمتايي كه براي كارخونه كشيدم وانقدر تلاش كردم بيفته دست يه غريبه
این پدرم بود كه این حرفا رو مي زد و مي خواست دختر كوچولوش به خاطر از بين نرفتن ثروتش بده به كسي كه هيچ علاقه ای بهش نداره
مي دونستم حرف زدن با پدرم ديگه فايده ای نداره اون تصميمشو گرفته بود.
با چشايي كه حلقه اشك توشون جمع شده بود به پدرم خيره شدم
پدرم- من هفته ديگه بر مي گردم تو لازم نيست بياي ... اينجا پيش عمو اينا مي موني تا من برگردم و براتون مراسم بگيريم ....فهميدي چي گفتم
هنوز بهش نگاه مي كردم
با دستاش بازوهامو گرفت
پدرم- عزيزم مي دونم خوشبختت مي كنه همه كه از روز اول عاشق هم نبودن .....تو هم بهتره خودتو براي زندگي تو اينجا اماده كني ....به چشام نگاه كرد
پدرم- باشه.. دلم مي خواد نازيم مثل هميشه باشه ....يه دختر شاد و شيطون كه از ديدنش لذت مي بردم

بعض كرده بودم و حرفي براي گفتن نداشتم .... از نظر پدر و عموم پرونده منو بابك بسته شده بود و مهر تاييد هم روش زده شده بود.
هنوز منتظر جواب من بود و من فقط با بستن چشام جوابشو دادم... و پدرم خوشحال از تصميمم پيشونيمو بوسيد
پدرم- مبارك باشه دخترم و با گفتن این حرف از كتابخونه خارج شد
وقتي چشمامو باز كردم این قطره هاي اشك بود كه از چشام مي يومدن و با هر قطرشون فرياد مي زدن.......... نه........... نه

امضای کاربر :
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 17:08
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان عاشق اسیر
پدرم قرار بود به مدت 4 ماه بره و بعد از اون كه برگشت منو بابك باهم ازدواج كنيم و تو این مدت نامزد باشيم .
روزي كه براي بدرقه پدرم به فرودگاره رفتيم باورم نمي شد حالا ديگه تنهام و بايد تنهايي به جنگ مشكلاتم برم
وقتي بابا گفت براي ثروتش داره اينكارو مي كنه برام يقين شد كه خوشبختي و يا بدبختي من براش مهم نيست.. شايدم فكر مي كرد اينطوري خوشبخترم.. اما اون پدرم بود و من دوسش داشتم و فقط به خاطر اون به این وصلت تن داده بودم.
پدرم رفته بود و حالا من مونده بودم و بابك و خانوادش
عمو قادر- خوب عروس گلم احساس غربت نكني از حالا تو دختر و عروسمي
-ممنون عمو جون ولي ترجيح مي دم همون دخترتون باشم تا عروستون
عموم اخماش تو هم رفت
زن عمو- واي نازي جون بابات راست مي گفت كه خيلي شوخ و شيطونيا
منم فقط يه پوزخند زدم و دنبال عمو كه به سمت ماشينش مي رفت راه افتادم كه بابك دستمو گرفت
بابك- بابا اگه اجازه بدي منو نازي باهم برگرديم مي خوام يكم تو شهر بگردونمش
عمو - باشه پسرم خيليم خوبه ... هرچي باشه ديگه زنته خودت مي دوني و خودش
واي خدا جون داشتم ديونه مي شدم ... يه هندونه اوضاش از من بهتر بود
...من بد بخت بله رو هنوز نگفته اينا خوشونو صاحبم مي دونستن خدا به دادم برسه بله رو بگم
هنوز دستم تو دستاي بابك بود
-ميشه دستمو ول كني
بابك- نه نميشه ..من دوست دارم دستات تو دستم باشه
-ولي من اصلا راحت نيستم
بابك- نازي تو از این حرفا نزن كه بهت نمياد تو كه بزرگ شده اونوري بهت نمياد از این چيزا بدت بياد.
دستمو به زور از دستش كشيدم بيرون... هنوز كه ايراني هستم خدا رو شكر زبونم يادم نرفته .. يه چيزايي هنوز حاليمه
دوباره بي توجه به حرفام دستامو گرفت و به طرف ماشينش رفتيم
مي دونستم فقط دلش به اون ثروت خوشه وگرنه ، نه عاشق چشم و ابروم شده بود و نه اون دماغ عمل كردم
اره این مصيت من بودم و برگ جديد از زندگيم شروع شده بود... از بودن در كنارش احساس راحتي نمي كردم ....با مرور گذشته و چيزي كه رو به روم بود تصميممو گرفته بودم .... من حاضر به ازدواج با بابك نبودم
****
بابك شنيدم اينورا بابات يه پاساژ بزرگ داره بريم اونجا -
بابك با غرور
اره عزيزم چرا نريم
عزيزم بخوره تو سر و اون هيكل يه لا قبات
ماشينو كه نگه داشت زودي پريدم پايين
بابك- نازي صبر كن ماشينو پارك كنم الان ميام
بابشه تا تو بياي من مي رم تو پاساژ-
بابك- صبر كن
ولي من به حرفش گوش نكردم و سريع رفتم تو پاساژ .........مي خواستم يه مدتي كه بيرونم از دستش راحت بشم ...
سريع قبل از اينكه چشمش به من بيفته از پله ها رفتم بالا كه گمم كنه از بالا كه نگاش مي كردم داشت دنبالم مي گشت سرشو يه دفعه اورد بالا و منم كشيدم عقب دوباره اروم رفتم جلو ديدم هنوز داشت مي گشت
چون پسر صاحب اون پاساژا بود مدام با اين اون سلام و عليك مي كرد .
منم از فرصت استفاده كردم و كمي جلوتر از پله ها امدم پايين و از پاساژ زدم بيرون ...
خوب بگرد اقا بابك تا جونت در بياد ...

امضای کاربر :
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 17:08
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان عاشق اسیر
با سر خوشي براي خودم راه افتادم تو خيابونا و از این مغازه به اون مغازه مي رفتم و جنساشونو مي ديدم
به ساعتم نگاه كردم 7 بود ..... مي تونستم حالا حالا ها بيرون باشم .. اگه مشكلي هم پيش مي يومد عمو تقصيرارو مي نداخت گردن بابك ....كه مواظبم نبوده
يعد از يه ساعت خيابون گردي احساس گشنگي كردم سر چرخوندم ببينم جايي پيدا مي كنم كه دلي از عزا در بيارم يا نه
كه چشمم خورد به يه پيتزا فروشي
يه پيتزا مخصوص سفارش دادم ... منتظر شدم تا اماده بشه تو همين حين هم با گوشيم ور مي رفتم
دلم مي خواست با كسي حرف بزنم .....همينطور كه داشتم با گوشيم ور مي رفتم ياد سحر افتادم
سحر دوست قديميم ....كه تو همسايگيمون بود و هميشه باهم بازي مي كرديم .....دو سال اولي كه رفته بودم مدام برام نامه مي نوشت و منم جوابشو مي دادم اما به مرور همديگرو فراموش كرديم نمي دونم چرا ...
و این نامه نگاريا يهو قطع شد ...وقتي اخرين نامه رو براش فرستادم ديگه جوابي ازش نگرفتم
شماره خونشونم يادم نمي يومد كه لااقل زنگي بزنم و حالي بپرسم ... دستمو زير چونم گذاشتم و به بيرون نگاه مي كردم كه پيتزامو اوردن
بفرمايد خانوم
ممنون
يه تيكه از پيتزا رو برداشتم و گاز زدم
خوب خره برو محل قديمتون حتما هنوز اونجان ... با خوشحالي و ذوق اينكه الان مي رم محل قديمي و سحر و مي بينم پيتزامو تند تندخوردم
نمي دونستم بايد از كجا برم .....براي همين بهترين كار اين بود كه يه اژانس بگيرم تا منو مستقيم برسونه اونجا
وقتي ادرسو دادم به راننده اژانس
راننده - ادرستون اينه
بله-
راننده - اينجا ها كه خانوم اسماشون عوض شده
- اخه من تازه از خارج امدم .... این تنها ادرسيه كه دارم... يعني الان نمي دونيد كجا بايد بريم
راننده - چرا ولي بايد ببينم همونجا هايي هست كه فكر مي كنم يا نه
-خيلي طول مي كشه كه برسيم
راننده - با این ترافيك احتمالا كمي طول بكشه.... عجله كه نداريد
نه -
دست به سينه شدم و به صندلي تكيه دادم
بعد از گذشت 1 ساعت اينور اونرو رفتن و پرسشاي مداوم راننده از راننده هاي ديگه به محلمون رسيديم .
خداي من چقدر تغيير ....ديگه خبري از اون كوچه ي پر دارو درخت نبود ...حالا شده بود خيابون با يه عالمه ساختموناي رنگا وارنگ ....كه بينشون خونه هايي ويلايي هم به چشم مي خورد
بعد از حساب كردن كرايه ....نگاهي به خيابون انداختم ..سعي كردم خونه خودمونو پيدا كنم يه خونه ويلايي بزرگ كه توش پر بود از درخت با يه استخر بزرگ ...اما چنين خونه ای رو پيدا نكردم .خونه سحر رو هم نمي تونستم پيدا كنم .
سعي كردم به ياد بيارم دقيقا كجام ولي با اين همه تغييرات امكان نداشت . يعني سحر اينا هم از اينجا رفتن ؟
خسته از گشتن روي پله ي خونه ای نشستم تا نفسي تازه كنم گوشيم هزار بار زنگ خورده بود.... همشم از طرف بابك بود .
چندتا هم اس زده بوده ........كه كجايي ..........بگو دارم از نگراني ديونه مي شم .
فاميليه سحرو فراموش كرده بودم ...واقعا دوستاي باحالي بوديم فقط از دوستيمون اسمشو يادم مونده بود
سحر يه دختر ريزه ميزه شيطون بود .... كه زمين و زمانو بهم مي ريخت .
بهتره از يكي دو نفر سوال كنم شايد بدونن دنبال كي مي گردم .اما مگه ادم پر مي زد تو اون خراب شده....
بازم بابك داشت زنگ مي زد به گوشي خيره شدم
- نترس پولاتو از دست ندادي... مي خوام يكم چربياتو اب كني...... خودم ميام خونه
ببخشيد خانوم
سرمو اوردم بالا
يه دختر نسبتا خوشگل و با نمك رو به رو وايستاده بود
-بله
دختر- شما جلوي در خونه ما نشستيد اجازه مي ديد من برم تو
-اوه ببخشيد
از جام بلند شدم كه بره تو ...داشت تو كيفش دنبال كليد مي گشت
-ببخشيد خانوم
دختر- بله
-مي خواستم بپرسم شما يه همسايه نداريد كه اسم دخترشون سحر باشه
بهم خيره شد
دختر- سحر چي؟
فامليشو نمي دونم..........فقط مي دونم تك فرزنده و پدرشم شركت داره يعني داشت الانو نمي دونم
دختر- شما چيكارشون مي شيد؟
من خاله قزيشم.... چرا انقدر سوال مي كني))
-خانوم مي شناسيدش
دختر- شناختن كه اره مي شناسمش
خوشحال شدم.......... ميشه ادرسشو بهم بديد

امضای کاربر :
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 17:08
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان عاشق اسیر
دختر- نه
-چرا
دختر- چون الان جلوي درب خونشون وايستاديد
اينجا-
دختر- اره
-مي گيد زنگشون كدومه
دختر- نيازي به زنگ نيست
-ای بابا چرا
دختر- چون داري با خود سحر حرف مي زني
-نه بابا.....سحر خودتي؟
سحر- فكر كنم امروز صبح كه تو اينه خودمو ديدم سحر بودم الانو نمي دونم
يه ضربه محكم زدم پس گردنش ... تو هنوز ادم نشدي ...
دردش امد و دستشو گذاشت پشت گردنش و با حالت ناراحت و عصبي....ببخشيد شما؟
-خيلي خري منو نمي شناسي
سحر- درست صحبت كنيد
-نه بابا كلاستم رفته بالا
سحر- شما؟
-اون مخ مورچه ايتو كار بنداز
سحر- مخم داره كار مي كنه ولي چيزي يادم نمياد
-هي مي خوام بهت فحش ندم خودت نمي زاري كه
بازم نگام كرد
-خره منم.... نازي ... نازي لوسه....
ديدم داره با چشاي گشاد بهم نگاه مي كنه
-ديونه جان.... نازنينم.... نازنين محتشم..
يه كشيده محكم خوابوند دم گوشم
بي شعور چرا مي زني ..-
سحر-.اين براي اينكه به هر كي كه مي رسي نزني پس كلش ....هنوز این عادت خركيتو فراموش نكردي ...
يكي ديگه خوابوند دم گوشم.... اينم براي اينكه تا حالا كدوم گوري بودي بي معرفت و خودشو انداخت تو بغلم و تمام صورتمو غرق بوسه كرد .
سحر- نازي نازي بي معرفت چرا هر چي برات نوشتم جواب ندادي
-هوي هوي ارومتر مثل اينكه بايد من شاكي باشم نه تو ...تو ديگه جوابمو ندادي
سحر- باور كن من برات مي نوشتم ولي ديگه نامه اي از طرف تو به دستم نرسيد ............چه قدر عوض شدي
-اره تو هم عوض شدي ...زشت بودي زشتر شدي
محكم كوبيد پس گردنم ... زشت خودتي.... جوجه اردك زشت ....
- پس يعني الان خوشگلم ديگه ....بلند خنديد دستمو كشيد.... بدو بريم تو... مامان ببينتت.. خيلي خوشحال ميشه
-خونتون چرا انقدر عوض شده ..
سحر- تو توي اين 10 سال شدي يه دراكولا مي خواي خونمون عوض نشه
-استغفرالله از دست تو بذار دهنم بسته باشه
سحر- باشه بچه مودب.... بدو كه كلي حرف باهات دارم
سحر شده بود يه خانوم به تمام معنا و از شيطونياش چيزي كم نشده بود.
مادرشم مثل هميشه بود فقط كمي چهره اش شكسته تر شده بود...مادرش تا منو ديدي كلي دوق كردو از بي وفايي من گفت كه چرا يهو فراموششون كردم .
بعد از كلي حرف و شوخي سحر منو برد تو اتاقش
سحر- نمي دوني چقدر دلم برات تنگ شده بود...كي برگشتيد ايران؟... راستي بابات كو ؟...... چي شد امدي اينجا؟ ... درس خوندي؟ ....ازدواج چي ؟ ازدواج كردي ؟
-اوه بابا يواشتر چه خبرته
منم قد يه گردو دلم برات تنگ شده بود ....با مشت زد پهلوم ...
سحر- بي مزه اندازه يه گردو
- خيلي خوب چون تويي اندازه يه گاو ...
داستاشو مشت كرد و اورد بالاي سرم ..... منم دستمو بردم بالا... باشه باشه شوخي كردم
-خيلي دلم برات تنگ شده بود..... قبل از عيد امديم ايران
سحر- قبل از عيد امدي و حالا داري مياي اينجا؟
بابا قضيه اش مفصله بعد ا برات مي گم-
بابام الان ايران نيست-
سحر- پس تو الان كجا زندگي مي كني
- خونه عموم ....امدم كه خير سرم براي هميشه بمونم.....درس هم نخوندم يعني ادامه ندارم ...ازدواجم كه...
سحر- ازدواجم كه چي؟
-خودت چي؟
سحر- خوب وقتي حرفو عوض مي كني.... يعني نمي خواي جواب بدي ....منم اصراري نمي كنم چون مي دونم تو دلت نمي مونه و زودي بهم مي گي
من كه سال دوم رشته زبانم
هنوز شوهر نكردم با خنده ادامه داد عوضش كلي دوست پسر دارم خواستم دوباره بزنم پس كلش
سحر- هوي نزن.... گردن غاز كه نيست ...هي مي زني
با گفتن اين حرف افتاديم به جون هم و تا مي تونستيم همو زديم
اخه عادتمون بود ...از همون بچگي هم براي ابزار علاقه به هم ديگه سر و دست همو مي شكستم (مي بينيد براي خودمون يه پا ديونه بوديم .... والبته هنوزم هستيم)

امضای کاربر :
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 17:08
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان عاشق اسیر
پدرش براي يه سفر كاري رفته بود شهرستان ...دلم مي خواست شب اونجا مي موندم ولي مي ترسيدم كه عموم به بابا اطلاع بده كه نيستم و دوباره دردسر تازه ای برام ايجاد بشه

تا اخر شب اونجا موندم
خواستم دوباره اژانس بگيرم كه سحر گفت خودم مي رسونمت تا هم خونه عموتو ياد بگيرم هم تنها نري

نزديك ساعت يك بود كه رسيديم جلوي در خونه عمو

سحر- نازي بيا این شماره منه هر وقت كارداشتي باهام تماس بگير... باز نري حاجي حاجي مكه ها

منم شماره خومو بهش دادم و بعد از كلي شوخي و حرف زدن ازش خداحافظي كردم

به طرف در رفتم

بابك -چرا با من اينكارو مي كني

-تو اينجا چيكار مي كني

بابك -مي دوني كل تهرانو دنبالت گشتم چرا گوشيتو جواب نمي دي

- اوه ببخشيد ... گوشيم شارژش تموم شده بود اينكه خاموش شد ....بميرم خيلي نگران شي

بابك -نازي داشتم از دلشوره مي مردم

-اره بهت حق مي دم ...فكر شو كن يه عالمه پول سيار....بيفته تو خيابونا ...يهو هم يه بلايي سرش بياد ............چيييي ميشه ..تمام نقشه هات نقش بر اب ميشه

بابك- نازي

-به عمو گفتي كه با هم بوديم ديگه .. ايول مي دونستم ...تو عاقل تر از این حرفايي ...تو كه شام خودي ..منم خوردم ...اوه شب فوق العاده ای بود ممنون بابت امشب پسر عمو.

بابك زبونش لال شده بود .....مي دونستم الان به جز حرص خوردن كار ديگه ای نمي تونه بكنه

عمو قادر داشت با تلفن حرف مي زد ..... من با سر بهش سلام كردم و به طرف اتاقم رفتم

زن عمو-خوش گذشت عروسم ...مثل اينكه دوتايي كلي خوش گذرونديد

برگشتم و به چهره درهم بابك نگاه كردم و با نفرت

-اوه كلي زن عمو.............. عاليييي بود ......كاري با من نداريد زن عمو خيلي خستم مي رم بخوابم

زن عمو- نه عزيزم برو بخواب

وارد اتاق شدم .... شالمو از سرم برداشتم و به در تكيه دادم ...داشتم خفه مي شدم بايد كاري مي كردم ...به طرف تختم رفتم ....خودمو روش ولو كردم.... به سقف اتاق خيره شدم

كه در اروم باز شد ..... سريع از جام پريدم

- به تو ياد ندادن اول در بزني بعد اگه اجازه صادر شد وارد بشي

بابك - بين زن و شوهرا كه از این حرفا نيست عزيزم

-كو تا زن و شوهر... شما فعلا پسر عموي مني نه چيز ديگه

اروم امد كنام نشسشت

بابك -خيلي سخت مي گيري دختر عمو .....انقدر خودتو به درو ديوار نزن.... تو اول و اخر مال مني.... چه الان چه 4 ماه ديگه

از اتاق من برو بيرون-

بابك -سعي نكن با من ديگه از این بازيا در بياري.... من هميشه اروم نيستم نازنينم

- این كه معلومه هر كي جاي تو هم بود... به خاطر ثروت پدرم لال موني مي گرفت

بابك- اون زبونتم كوتاه مي كنم

-برو بيرون

بابك -به خاطر تلافي كار امروزتم.... هر جوري شده پدرمو راضي مي كنم كه بابات راضي كنه..... قبل از امدنش تو رو عقدم كنه كه ديگه رسما زنم بشي

-كور خوندي جناب

بابك -حالا مي بيني كي كور خونده

با دستم درو نشونش دادم......برو بيرون

بابك -در ضمن من براي ديدن نامزدم هر وقت بخوام ميام... نيازي هم به در زدن و اجازه گرفتن ندارم چه شب باشه چه روز

-گمشو بيرون

از كنارم بلند شد و دستاشو كرد تو جيب شلوارش

بابك -چشم عزيزم ...مي رم وگم مي شم ....

كمي روم خم شد

و لباشو نزديك گوشم اورد..... اميدوارم خوب بخوابي و خواباي رنگي ببيني .....

و اروم گونمو بوسيد

با عصبانيت بهش نگاه كردم در حالي كه مي خنديد از اتاق رفت بيرون و برام دست تكون داد

كثافت هرزه بي شعور

امضای کاربر :
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 17:09
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان عاشق اسیر
روزها از پي هم مي گذشتنو و من نتونسته بودم كاري كنم جز سرو كله زدن با بابك كه اين كارمم نتيجه اي در بر نداشت .....غير از سر و كل زدن با بابك كارم شده بود گشتن و خريد كه اونم با همت مضاعف سحر همراه بود ...تو اون مدت جايي نمونده بود كه منو نبرده باشه و من نديده باشم ( اخ كه چقدر اين دختر ماهه )
بعد از مدتي.... كم كم زمزمه ي حرفاي بابك كه اونشب دم گوشم زد و مي شنيدم .نمي دونم چه وردي دم گوش عمو خونده بودكه عمو هم در تلاش بود پدرمو راضي كنه تا قبل از امدنش منو عقد كنه ....جالب اينم بود كه كسي من ادم حساب نمي كرد كه حداقل نظرمو بدونه
شده بودم يه عروسك خيمه شب بازي كه هر جور دوست دارن تكونم بدن
و بلاخره اون چيزي كه نبايد مي شد شد
پدرم در اوج ناباوري من رضايت داد ....كه من به بدون حضور اون و توسط يه رضايت نامه ای كه مي فرسته ايران به عقد پسر عموي عزيزم در بيام .
حالا بعد از جواب پدرم من به چشم امده بودم .... البته نه براي اجازه گرفتن براي عقد ...بلكه براي خريد و رفتن براي ازمايش
بابك و ماردش كه سر از پا نمي شناختن و عمومم كه انگار با این كار به تمام ارزوهاش دوران طفوليتش كه در حسرتشون بود مي رسيد .
تو این مدت تمام جريانو براي سحر تعريف كرده بودم و اونم جز دلداري چيزي ديگه ای نداشت كه بهم بگه و همش مي گفت يه جوري پدرمو راضي كنم
ولي مي دونستنم ديگه پدرم راضي بشو نيست كه نيست
چه روز گندي بود اون روز .... منو بابك براي خريد حلقه رفته بوديم
مثلا عمو و زن عمو مي خواستن عروس و داماد تنها باشن و ما رو باهم فرستاده بودن براي خريد حلقه
واقعا چه محبتي در حقمون كرده بودن ..كه من تا دنيا دنيا س مديونشونم.(نه تو رو خدا مي خواستن بيان....منو كه تو هيچ كاري ادم حساب نكردن خوب اينم مي يومدن چرا انقدر به خودشون سختي دادن)
بابك با افتخار هر چه تمام پشت فرمون بابا جونش نشسته بودو رانندگي مي كرد و منم در ارزوي يه اتفاق ...هر چند كوچيك براي از هم پاشيدن این مراسم بودم.
جلوي يكي از طلا فروشياي بزرگ نگه داشت
با هم وارد شديدم
صاحب مغازه به محض ديدن بابك با خوش رويي بلند شد و سلام و عليك كرد.
و از حال عمو و زن عمو پرسيد
پس از چند دقيقه از مون خواست بشينيم تا كاراي جديدشونو بياره
به در و ديوار مغازه نگاه كردم انگار داشت ازشون طلا مي باريد
صاحب مغازه با يه جعبه نسبتا بزرگي امد و روبه رومون نشست در جعبه رو باز كرد
به انگشترا نگاه كردم ...وقعا زيبا بودن اما وقتي مي دونستم این انگشترا قرار بشن نشونه بد بختيم ديگه به دلم نمي نشستن و از ديدنشون امتناع مي كردم
بابك دستمو گرفت
بابك- عزيزم كدومشو دوست داري؟
- هيچ كدومشو
صاحب مغازه - خانوم اينا از بهترين كارامونه
-اقا گفتم كه... خوشم نمياد
بابك- عزيزم يه بار ديگه نگاه كن شايد يكي رو پسند كردي
شيطونه مي گه اون زبونشو از حلقومش بكشم بيرون انقدر عزيزم عزيزم نكنه
-از نظر من همشون اتاشغالن
بابك- نازي
- خوب عزيزم منم نظرمو گفتم ديگه
صاحب مغازه حسابي بهش بر خورده بود اما منم تقصيري نداشتم دلم به این ازدواج رضا نبود
بابك خودش يكي از حلقه ها رو برداشت و براندازش كرد دوباره دستمو گرفت و خودش حلقه رو تو دستم كرد ..
بابك- ببين چقدر به دستت مياد
-گفتم كه خوشم نمياد اگه تو مي خواي بگيري بگير ولي من دستم نمي كنم
از جام بلند شدم
بابك- بتمرك سر جات تا اون روم بالا نيومده
-خوب بياد بالا فوقش مي خواي چيكار كني ..... يه كشيده ابدار بزني
بابك- اقاي رسولي همينو بر مي داريم .
-الحق كه بي شعور ي
با عصبانيت سوار ماشين شدم
بابك ارامششو حفظ كرده بود ....خوب مي دونست چيكار كنه......
مي دونستم بعد از عقد تلافي همه ي كارمو سرم در مياره
قرار شد فردا بريم ازمايشگاه و بعد از گرفتن جواب كه دو سه روز بعدش مي شد بريم و يه عقد محضري كنيم
نازي نازي ديدي هيچ غلطي هم نكردي و الكي الكي داري زنش مي شي.
بايد امشب به بابا زنگ بزنم شايد دلش به رحم امدو راضي شد
به خونه كه رسيديم عمو و زنمو نبودن به طرف اتاقم رفتم و سريع شماره بابارو گرفتم بعد از 4 تا بوق كشيده برداشت
-الو سلام بابا
پدرم- سلام دخترم خوبي
بابا خواهش مي كنم.... من نمي خوام با بابك ازدواج كنم-
پدرم- باز چي شده........ چرا عين این بچه ها بهونه مياري
بابا من نمي تونم........ نمي خوام............ دوسش ندارم -
پدرم- نازنين يه بار بهت گفتم كه بايد با با بك ازدواج كني و ديگه هم روي حرف من حرف نيار
-بابا من نمي...
پدرم- نازنين من رضايت نامه رو هم فرستادم كار من اينجا طول ميكشه ...شايد تا 6 ماه اينده هم نتونم بيام
اينطوري خيالم جمع كه اونجا ازدواج كردي و شوهر داري
خوب من ديگه كار دارم بايد قطع كنم دوباره با هات تماس مي گيرم فعلا خداحافظ
پدرم گوشي رو گذاشت و من فقط به صداي ممتد بوق اشغال گوش مي كردم كه تمومي نداشت.
به سحر زنگ زدم نمي دونم اون كجا بود كه جواب نمي داد
پريشون بودم سرم درد مي كرد راه فرار نداشتم.... شايدم داشتم و لي نمي دونستم چيكار بايد كنم
كه ديدم باز بابك بدون اجازه وارد اتاقم شده
-واقعا كسي بهت ادب ياد نداده..... تو با این سنت بلد نيستي در بزني و بعد وارد اتاق بشي
بابك- با این سنم فهميدم زنمي و نيازي به اجازه ندارم
من-27 سالته ولي عقلت اندازه يه بچه هم نمي كشه
بابك- بهتر مواظب حرف زدنت باشي تا دو سه روز ديگه زنم مي شي بازم مي خوام بدونم اون موقعه اينطوري حرف مي زني
بلند شدم و به طرفش رفتم... اره اون موقعم همين جوري حرف مي زنم.... تو لياقت مهربوني و اروم حرف زدنو نداري
با چهره عصبيش بهم نزديك شد به حدي كه صداي نفس زدناي عصبيشو مي شنيدم
بذار عقدت كنم انوقت حاليت مي كنم .......زندگي يعني چي .....كه انقدر برام بلبل زبوني نكني
بهش پوزخند زدم مگه خوابشو ببيني من زنت بشم.... شايد تو خواباي رنگيت به چنين ارزويي برسي ولي تو واقعيت هرگز
بابك- حالا مي بينيم عزيزم (عزيزمشو با صداي كشداري گفت )
-مي بينيم
موقعه خارج شدن چنان دركوبيد كه احساس كردم در از جاش كنده شد.
از حرفاش ترسيده بودم......... اگه كاري نمي كردمو زنش مي شدم چي؟..... اگه بلاهايي كه گفته بودو سرم مي يورد چي ؟
واي سحر كجايي الان بيشتر از هر موقعه ای بهت احتياج دارم دوباره شماره سحرو گرفتم ولي بازم جواب ندادم
معلوم نيست كدوم گوري رفته كه جواب نمي ده
موقعه شام سردردو بهونه كردمو پايين نرفتم.... بايد يه نقشه درست و حسابي مي كشيدم..... .من تن بده به این ازدواج نبودم
مدام تو اتاق راه مي رفتم و فكر مي كردم هزار جور فكر به ذهنم خطور كرد اما بازم به نتيجه ای نمي رسيدم
خودمو انداختم رو تخت و به فكر فرو رفتم
خوب فردا مي رم شايد ازمايش داديمو مشكل داشتيم ...زرشك این مي خواد پولتو بالا بكشه اونطوريم بشه كه با این شانسي كه من دارم نميشه ...ميگه عزيزم تو از همه چيز برام مهمتر و عزيز تري
من حاضرم به خاطرت قيد بچه رو بزنم
نه اينم نميشه پس چيكار كنم
ديگه به اخر خط رسيده بودم ..... هيچ اميدي نداشتم
با افكار درهم و برهم به خواب رفتم. نزديكاي صبح از خواب بيدار شدم .
هنوز بقيه خواب بودن ...بلند شدم و به طرف دستشويي رفتم ابي به صورتم زدم به تصوير خودم تو اينه نگاه كردم.
يا حالا يا هيچ وقت ديگه ... تصميمتو بگير دختر ..
اره....
من با بابك ازدواج نمي كنم .. بابا منو ببخش ولي نمي تونم

امضای کاربر :
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 17:09
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان عاشق اسیر
.كوله امو برداشتم چند دست لباس و لوازم شخصيمو گذاشتم توش
شناسنامه و مدارك ديگمو هم ريختم تو كيف بغليم
قبل از اينكه كسي متوجه بشه كوله امو صندلي عقب ماشين بابك قايم كردم و به سرعت خودمو به اتاق رسوندم .قرار نبود كه صبحونه بخوريم پس اول يه دوش حسابي گرفتم چون معلوم نبود تا كي بايد بي حمومي بكشم
وقتي لباسامو مي پوشيدم به ساعت نگاه كردم 7:30 بود و من اماده اماده بودم
نقشم كاملا از نظر خودم درست برنامه ريزي شده بود و مو لا درزش نمي رفت
با اولين صداهايي كه از پايين مي يومد از اتاق امدم بيرون
زن عمو در حال اماده كردن صبحونه بود
زن عمو- چه زود بيدار شدي عزيزم ......بميرم صبحونه كه نمي توني بخوري شامم كه نخوردي
-بابك بيدار نشده
زن عمو - چرا عزيزم الان مياد پايين..........مثل اينكه تو از اون عجولتري
اره نه اينكه دوسش دارم.... دارم از دوريش دق مي كنم
بعد از 10 دقيقه ای اقا تشريف اوردن و از همون بالاي پله ها صبح بخير بلندي گفت و به سمت پايين امد
همونطور كه نشسته بودم پشتمو بهش كردم و خودمو با رو ميزي سر گرم كردم و متوجه ورودش به اشپزخونه نشدم
بابك- سلام بر همسر عزيزم نازي جون
این بشر بدجوري داره رو اعصابم راه مي ره .......تحملش كن نازي تحملش كن تا يه ساعت ديگه از دست همشون راحت مي شي
با تلاشي بي سابقه حرصمو فرو دادم تو..... كه كسي بهم شك نكنه
- خوب بريم من اماده ام
بابك- بريم عزيزم
مرض............خودم اگه این كلمه عزيزمو از ذهنت پاك نكنم دختر بابام نيستم
تو راه يه اهنگ مسخره گذاشته بودو با خوشي سرشو تكون مي داد و برام ادا در ميورد .بابك- ...ديدي داري زنم ميشي ...نمي خواي از الان به پام بيفتي كه كاري به كارت نداشته باشم...
.نه بايد اينو ادم مي كردم ..... زيادي داره بهش خوش مي گذره
چهرمو مظلوم كردم به طوري كه انگار از عجر و ناتوانيم بخوام حرفي بزنم و شروع كردم
-اوه عزيزم خواهش مي كنم.................... التماس مي كنم بهت.... به من بدبخت رحم كن
ابروهاشو بالا انداخت و بهم نگاه كرد... باورش شده بود كه دارم تسليم ميشم
بابك- خوب بگو عزيزم هر كاري بگي با جون دل برات انجام مي دم
-اوه تو چقدر خوبي بابك ... من واقعا نمي دونم چطور بگم
بابك- هر جور كه راحتي
دارم همين كارو مي كنم اگه اجازه بدي -
بابك- باشه عزيزم بگو
-بهت خواش مي كنم...... التماس مي كنم...... تا رسيدن به ازمايشگاه خفه شي و بذاري من يكم بخوابم .........مي دونم كاره سختيه ......ولي باور كن اصلا حس گوش كردن به صداي مزخرفتو ندارم
با عصبانيت شروع كرد به نفس زدن
بابك- تحمل كن عزيزم ......چيزي نمونده..... بعد ازاون خودم با دستاي خودم خفت مي كنم كه براي هميشه راحت بخوابي
-عرضيه همونم نداري جونم پس برام كر كري نخون
بابك- نازي بلاخره مي بيني كي.... تو این بازي برنده ميشه
-اره مي بينم.... از حالا مي بينم كه تو مثل همون شكاري هستي كه زير پاهام داري دست و پا مي زني و منم با تفنگم تير خلاصه تو مغز پوكت خالي مي كنم ......البته حيف اون تير كه حروم تو مي شه
بابك- نازي ....
با ارامش و عشوه به طرفش برگشتم
چشاش از شدت عصبانيت قرمز شده بود..
قسم مي خورم .... به جون مادرم قسم مي خورم.... قبل از اينكه پات به حجله برسه خودم يه تير تو اون مخ هرزت خالي كنم
اب دهنمو قورت دادم واقعا ترسيده بودم ....
-.اقا يواشتر ....كوتاه بيا ...كو ووووووو.....تا اون موقعه... مراقب باش خودت تا قبل از رسيدن به ازمايشگاه بلايي سرت نياد
ديگه ضبطو خاموش كرده بود و با عصبانيت رانندگي مي كرد ...به جون بابام ....اگه فكر و ذهنش پولا و ثروت من نبود.... همونجا گوشه خيابون ترتيبمو داده بود و الان بايد مي رفتيم پزشكيه قانوني تا ازمايشگاه
پس ترجيح دادم بقيه راه و خفه خون بگيرم تا كاري دستم نداده
به ازمايشگاه كه رسيدم از ماشين پياده شدم و جلوتر از اون راه افتادم كمي شلوغ بود و مي دونستم به این زوديا نوبت به ما نمي رسيد ....رو يكي از صندليا كه خالي بود نشستم براي بابك جاي نبود كه بشينه
همونطور كه نشسته بودم داشتم پاهامو تكون مي دادم و بقيه رو برانداز مي كردم
اكثرا زوجاي جوني بودن كه براي ازمايش دادن امده بودن
بابكو ديدم كه به ديوار تكيه داده داره و با گوشيش ور مي ره
منتظر يه فرصت بود يه فرصت طلايي....
همونطور كه درو ديوارو ادما رو ديد مي زدم......كه دوتا مرد از اتاق رو به رويم امدن بيرون
يكيشون روپوش سفيد پوشيده بود و يكيشون كت و شلوار تنش بود و يه كيفم دستش بود
مرد كت و شلواري - باور كن مي تونستم امروز مي موندم ولي بايد برم خيلي كار دارم
مرد روپوش پوش -اشكالي نداره پرهام جان از شما به ما بيشتر از اينا رسيده
مرد كت و شلواري - قربونت حسين جان
در حين حرف زدنشون اون كت و شلوري با سوئيچ تو دستش در ماشينشو باز كرد
از صدا و چراغاي كه با زدن دكمه روشن شد فهميدم ماشينش همون پرايد نقره ای كه جلوي ماشين بابك پارك شده بود .
يه لحظه يه جرقه تو مخم زده شد.

امضای کاربر :
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 17:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان عاشق اسیر
- بابك سوئيچ ماشينو بده

بابك- چي مي خواي

اينه ام افتاده كف ماشينت لازمش دارم-
بابك- فوريه

-اره

بابك- بيا


سوئيچو گرفتم و به سرعت باد خودمو به ماشين رسوندم .... كوله امو كه پشت صندلي جا سازي كرده بودم برداشتم


به در ورودي ازمايشگاه نگاه كردم هنوز طرف نيومده بود


خواستم برم طرف ماشين جلويي..... ولي به فكر بابك افتاد اول سوئيچو انداختم رو صندلي و با ارامش باد يكي از لاستيكارو خالي كردم



شانس اوردم كه هنوز طرف نيومده بود در صندوق عقب ماشينشو باز كردم و خوب اطرافو نگاه كردم چون صبح زود بود كسي متوجه من نمي شد


خودمو به زور جا دادم تو صندوق عقب و درشو با هزار بد بختي بستم و منتظر امدنش شدم


بعد از 3- 4 دقيقه ای صداي در ماشين امد فهميدم سوار ماشينش شده


ماشين كه شروع كرد به حركت... حسابي تكون مي خوردم بوي دود و بنزين كه تو بينيم رفته بود حسابي كلافم كرده بود و نفسمو داشت بند ميورد


فقط خدا خدا مي كردم حسابي از ازمايشگاه دور بشه كه بابك نتونه پيدام كنه


باور نمي شد كه تونسته باشم انقدر راحت از دست بابك فرار كنم. حالا چطور از دست اين صندوق عقب راحت بشم


تا اينجا كه شانس اوردم بقيه اشم خدا بزرگه


كيفمو تو بغلم گذاشته بودم و زانوهامو تا مي تونستم به طرف شكم برده بودم كه جا باز كنم


اگه امد صندوق عقبو باز كرد و منو ديد چي؟... بايد تا مي تونم دور بشم ...


فكر كنم قبل سوار شدن يه پارچه يا روكشي ديدم اينجا


با تقلا روكش ماشين كه زيرم بود در اوردم و رو خودم كشيدم كه اگه احيانا در عقبو باز كرد منو نبينه .


گوشيم زنگ مي خورد به زور از جيب شلوارم در اوردمش بابك بود مثل اينكه تازه فهميده بود جا تره و بچه نيست.


گوشي رو خاموش كردم كه باعث دردسرم نشه ........فكر كنم يه ربع ساعتي اون تو بودم ...


كه ماشين متوقف شد


صداشو مي شنيدم


سلام اكبر اقا... گوني برنجي كه گفته بودي اماده است


بله اقاي دكتر


حميد بپر این گوني رو ببر بذار تو ماشين اقاي دكتر


صداها نزديك مي شد چشامو بستم و سعي كردم خودمو بيشتر جمع كنم يكي در صندوق عقبو باز كرد

هرچي دعا و اسم امام بود به زبون اوردم

كه يه لحظه احساس كردم رود هام داره مياد تو دهنم

چشام داشتن مي زدن بيرون ولي با كف دست كوبيدم تو دهنم كه صدام در نياد .

شانس اوردم گوني رو روي مخم پياده نكرد .

وگرنه بايد با دنيا با این همه قشنگيش خداحافظي مي كردم

تورو جون جدت درو ببند كه دارم نفس كم ميارم ..... د يالا ديگه

انگار دعام به درگاه خدا رسيد و طرف در بست و من نفس حبس شدمو دادم بيرون و اخ ام در امد

ای مامان این چي بود افتا د رو پهلوم.... دقيقا روم انداخته بود..... كارگره گوني رو با حالتي كه پرت كنه روم انداخته بود و شدت ضربه رو بيشتر كرده بود

گوني رو با دست و پا پس زدم كنا و شروع كردم به مالش دادن پهلوم

فقط خدا كنه هوس نكنه 4 تا جعبه ميوه بذار این عقب

كمي نگذشه بود كه دوباره ماشين وايستاد

ای خدا به خدا جون ندارم بهم رحم كن ......دوباره صندق عقب باز شد و چيز نسبتا نرم و سنگيني رو صورت گذاشته شد

احساس كردم يه بويي مياد ولي تا درو نبسته بود نمي تونستم روكشو بزنم كنار كه دوباره يه چيز ديگه رو پاهام گذاشته شد

واي خدا جون نكنه قرار امروز پرس بشم و خودم خبر ندارم

منتظر بودم چيزي ديگه ای بذاره ولي در عين ناباوري درو بست و خيالمو راحت كرد

رو كشو زدم كنار

ای واي يه مشمباي بزگ كه توش مرغ و ماهي بود رو صورتم گذاشته بود نزديك بود بالا بيارم.... حيف اون حمومي كه صبح رفتم


رو پاهام سبزي گذاشته بود


ديگه تا اخر صندوق عقبو باز نكرد ولي همچنان ماشينو متوقف مي كرد و پياده مي شد


بوي بنزين، ماهي ،مرغ ،دود و سبزي داشت ديونم مي كرد به حالت تهوع شديد رسيده بودم..... پهلوم درد مي كرد


چشام داشت سياهي مي رفت حقم داشتم
صبح ساعت 8:30 كجا ...حالا كه ساعت 12 بود كجا ...

با شرايط موجود به كل بابك و عمو اينا رو فراموش كرده بودم گوشيمم كه خاموش بود .

انقدر تكون خورده بودمو جا به جا شده بودم كه تمام موهاي جلوم از شالم ريخته بود بيرون نمي دونستم چه چيزي در انتظارمه

اما این راهي بود كه خودم انتخاب كرده بودم...و بايد تحمل مي كردم

مي دونستم اگه مدتي گم و گور بشم پدرم مي فهمه كه بابك عرضه نگه داشتن منو نداره و قيد این ازدواجو مي زنه


چيزي كه عمو اينا نمي خواستن و به صلاحشون بود كه حالا حالاها بوشو در نيارن كه من فرار كردم


احتمالا از فردا ميفتن دنبالم .....پدرمم كه بعد از 4 روز ببينه خبري از من نيست به همه چي شك مي كنه و زودي بر مي گرده


نقشم حرف نداشت و كاملا بي نقص بود .... اما من خام نمي دونستم شايد كسايي باشن كه نقششون از من بهتر باشه و رو دستم بلند بشن و تمام نقشه هامو بهم بريزن


امضای کاربر :
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 17:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
hapoo_6 آفلاین


كاربر نيمه حرفه ای
ارسال‌ها : 997
عضویت: 19 /5 /1391
محل زندگی: کاشون
سن: 17
شناسه یاهو: Hapoo_6@yahoo.com
تشکرها : 16
تشکر شده : 217
رمان عاشق اسیر
بلاخره ماشين بعد از طي مسافتي نگه داشت و صداي بوق ماشين در امد فكر كنم منتظر چيزي بود كه بوق مي زد احتمالا پشت دري بود كه مي خواست درو براش باز كنن
كه خودش دوباره از ماشين پياده شد و بعد از چند دقيقه دوباره سوار شد
دوباره ماشين حركت كرد حالا صداي سنگ ريزه هايي كه به كف ماشين مي خورد و زير لاستيكا مي رفتو مي شنيدم
اينجا ديگه كجا بود .....بر خلاف انتظارم كه منتظر شدم تا بياد و بارشو خالي كنه ولي كسي نيومد و من همونجا موندم
خوابم گرفته بود.... تو نفس كشيدن مشكل پيدا كرده بودم ....سكوت بود كه اونجا داشت فرمانروايي مي كرد .. جام بد بود و بيتابي مي كردم كه هرچي سريعتر از اونجا در بيام.
به ساعت نگاه كردم نزديك يك بود
بلاخره صداي كسي امد
به به چه عجب يادي از ما كردي ....
..........................
نه بابا این حرفا چيه
..................
....تا شما نري من جايي نمي رم
...............
بابا بزرگتري گفتن...شما كه سرور مايي
..............
فهميدم داره با گوشيش حرف مي زنه حين حرف زدن يكي از دراي ماشينو باز كرد
چي يه بار ديگه بگو ...........صبر كن صبر كن
گوشيشو گذاشت رو ايفون
داشتم بالا ميوردم ديگه نمي تونستم خودمو نگه دارم مخصوصا كه از صبح هم چي نخورده بودم
....
طرف پشت خط- مي گم پير پسر شدي چرا زن نمي گيري
تو گرفتي كه من بگيرم
طرف پشت خط- تو چيكار به من داري تو بگير بعدش منم مي گيرم ...حالا داري چيكار مي كني انقدر نفس نفس مي زني
پسر كت و شلواريه - هيچي دارم خريدايي كه براي مامان كردمو خالي مي كنم
طرف پشت خط- چه پسر خوبي ميگم وقت زن گرفتنته تو هي مي گي نه
پسر كت و شلواريه - جلال كمتر بنال
طرف پشت خط- باشه الان داري چيكار مي كني
با اجازت صندوق عقبو دارم باز مي كنم
طرف پشت خط- پرهام فكر كن داري در صندوق عقبو باز مي كني كه
ديدم در صندوق عقب داره باز ميشه ديگه نمي تونستم يه زور خودمو نگه داشتم هجوم معدمو تو دهنم حسي كردم
پسر كت و شلواريه -كه يهو چي
طرف پشت خط- كه يهو يه دونه از اون خوشگلاش جلوت سبز بشه
تا كيسه ماهي و مرغا رو برداشت از جام بلند شدم كه بالا بيارم
پسر كت و شلواريه - واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااي يا خدا
سرمو اورده بودم بيرون و همه محتواي معدمو داشتم خالي مي كردم كه صداي اب امد
طرف پشت خط- پرهام پرهام چي شد الو الو
همون پسر كت شلواري بود كه افتاده بود تا اب استخر و داشت دستو پا مي زد
تازه حالم جا امده بود و مي تونستم همه چي رو ببينم
پسر كت و شلواريه - كمك كمك من شنا بلد نيستم
طرف پشت خط- پرهام اونجا چه خبره الو يكي نيست به من جواب بده
صداي پسره و جيغ جيغاي مدوام دوست پسره كه تو گوشي داد مي زد حسابي رو مخم بود گوشي رو از روي سقف ماشين برداشتم
- يه لحظه خفه مي شي يا نه
كه يهو ساكت شد ببخشيد شما
-عزرائيل حالا خفه بمير ببينم چي شده
اون بيچاره كه پشت تلفن سنگ كوپ كرد تمام این اتفاقات يه يه دقيقه هم نرسيد
اون يكي هم كه داشت دست و پا مي زد سريع يه جهش زدم تو اب استخر .......واي چقدر سرد بود .... به طر فش رفتم در حال غرق شدن بود فكر نمي كردم عمق استخر انقدر زياد باشه
يقه لباسشو گرفتم و به طرف خودم كشيدم حسابي نفس كم اورده بود و ديگه تقلا نمي كرد خودمو به لبه استخر رسوندم وكشيدم بالا
حالا بايد اونو مي كشيدم بالا هواي سرد و اب كه تمام هيكلشو خيس كرده بود حسابي سنگينش كرده بود اما بلاخره بالا كشيدمش و خوابوندمش

امضای کاربر :
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 17:10
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group