رزرو هتلclose
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 1869
نویسنده پیام
ati92 آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن
تند تند راه مي رفتم وبا خودم حرف مي زدم .ازکاري که مي خواستم انجام بدم مطمئن نبودم،يعني برام خطري نداره ؟زندگيم چي ؟زندگيموسرنوشتمو با دستاي خودم خراب نمي کنم؟خدايا اين کاري که مي خوام انجام بدم برا دل مادريه که ازغصه فرزندش افسرده شده .خداي مهربونم تو همه يارو ياور من تو اين دنيایی.... کمکم کن من راهنمايي ندارم تو اين راه تاريکي که قدم گذاشتم تنهام نذار...ازترس ودلهره دستام يخ کرده بود .همیشه همين طور بود وقتي زيادي استرس داشتم قلبم تو دهنم بود.رسيدم به در خونه...نگاهي به ساختمان کردم سه طبقه بود بزرگ ومجلل.همون جوري که لیلا جون تعريف کرده بود .عين قصر مي درخشيد.يعني اين خونه فقط ماله پسرشه ؟خب آره ديگه اون خونه اي که ماله باباش بود ششصدمتر زيربناداشت اين که چیزی نیس !!!بالاخره زنگ رو زدم اما عين بيد مي لرزيدم ياد حرفاي لیلا جون افتادم:
- ببين دخترم اين شغلي که من بهت واگذارمي کنم پرستاري ازيه مريضه اما درواقع اين نيس من مي خواستم يه آدم درست حسابي پيدا بشه وزندگي يه نفرو که روز به روز توي باتلاق گناه وناپاکي فرو ميره رونجات بده من شرايطشو مي گم ميل خودته قبول کني يا نه اما اگه قبول کني به یه خانواده کمک کردي اون توي اين سالها خیلی تغييرکرده اين کارپشتکارمي خواد که تو هم ...خوب فکر می کنم داري . حالا گوش کن شرايطمو...
صداي اون شخصي که براي چندمين بار ازپشت آيفون بلند مي گفت:
- بله؟
نذاشت به افکارم ادامه بدم با صداي لرزوني گفتم:
- مَ...منم
صدا اومدکه:
- منم کيه ديگه؟
- منم؟خب...
کمي فکرکردم يادم اومدکه مادرش گفت بايد بگم با آقا شهاب کاردارم! وهمين رو هم گفتم .درباز شد ومن با قدم هاي از ترديد وترس به داخل رفتم. همين طور که با نگاه مبهوت وارد ساختمان مي شدم پيش روم پسري رو ديدم که روي مبل لم داده.جلو تر رفتم داشت منو نگاه مي کرد .سلام دادم با سرش جواب داد.به اوضاع خونه نگاه کردم خيلي بهم ريخته بود خراب تر ازاوني بود که مادرش مي گفت.خونه اي به اين شيکي پر ازکثيفي ونامرتبي وسايل ولباساي درهم ريخته بود.بازم حرفاي مادرش توي گوشم پيچيد:
- تو بايد براي اون همه چيز باشي حتي خدمتکارخونه وخودش، آخه اون هيچ کسي روبراي خودش باقي نذاشته.
صداي شهاب اومدکه:
- بشين مگه با من کار نداشتي؟
آب دهنمو قورت دادم :
- بله
ونشستم البته روي يکي از مبلاي پراز لباس وآت وآشغال.به صورتش که درميان دود سيگار وحشتناک مي زد نگاه کردم.چشماي بي حال وافتاده .لبهاي کبود وصورت زرد رنگ .پاي چشماش گود وکبود بودو دندوناش یه کم زرد مي زد.موهاش بلند وژوليده بود.لباسهايش نامرتب بود.يدفعه حالت تهوع گرفتم وبا مشت کردن دستم خودمو کنترل کردم که بالا نیارم ....نگاهمو ازش گرفتم که صداشو شنيدم:
- خب من که شمارو نمي شناسم تازه کاري؟؟؟
بازم مي دونستم چي بايد بگم ازقبل همه چيو آموخته بودم.
- نه من براي کار اومدم
چهره ي وحشتناکش به تعجب تبديل شد:
- برای کار؟نکنه تو قاچاقچی هستی؟ازطرف کي اومدي؟
- من نه قاچاقچي ام نه خلافکار نه اون چيزي که شما فکر مي کنين من پرستارم .ازطرف خانم کياني اومدم گفتن اينجا نياز به پرستارداره منم به اين آدرس اومدم
خشم تمام چهره اشو گرفت:
- اون کسي که پرستار برا من فرستاده خودش يه مريض روانيه برو پرستاري اونو بکن نه من که رو پاي خودم راه ميرم
- منم به خاطر پولش اومدم آخه چند برابر حقوق معموليشه شما هم بايد قبول کنين چون پدرتون گفته درصورت عدم رضايت شما تمام اموالتون به اضافه کارخونه وشرکت رو ازتون مي گيرن وازارث محرومتون مي کنن اون وقت شما بايد ازصفر شروع کنين
ازحرصش دندوناشو رو هم مي فشرد:
- تو جوجه فُکلي به من تعيين تکليف نکن. اموال وزندگيم هم به خودم مربوطه هِريِ...
بلندشدم ودرحال بيرون رفتن گفتم :
- هر جور ميلتونه منم به پدرتون اطلاع ميدم البته وظيفمه چون ازکاربيکار شدم ...اگه منصرف شدين به اين شماره زنگ بزنين
شمارمو بهش دادم وبيرون رفتم .توي خيابون تا تونستم سرفه کردم .حالم خراب بود چقدروضعش بد بود .مامان بيچارش حق داشت ازدست اين پسره ديوونه شده بود.يعني چقدر ازجووناي مردم تو اين فساد دست وپا مي زنن؟ واي خداجونم خيلي سخته همشونو کمک کن اگه تو بذاري يکيشو من با کمک تو درست مي کنم!!!حالا اگه ندیدین ....
* * * * *
- بله بفرمايين؟
صداي بيحال مردي بود:
- خودتي همون دختره زبون درازديگه؟
- آقاي کياني طرز حرف زدنتون درست نيس اما عيب نداره شما بفرمايين؟
- پاشو بیا اینجا آرزوت برآورده شد اما من مي دونم با تو يکي چيکار کنم از فردا صبح مي توني بياي سرکارت
وتماس رو قطع کرد.خوشحال خدارو شکرکردم.دوون دوون به سمت آرزو رفتمو بهشون خبردادم.بعدم زنگ زدم به خانم کیانی ....خوشحال شدوگفت:
- اگه تو شهاب رو نجات بدي وگرنه ما رو که فراموش کرده
* * * * *
- سلام
جوابم روبا سردي داد وازکنارم رد شد.گفت:
-اتاقت بالا آخرین اتاقه،سمت راست
-خیلی ممنون
-هر وقت خونه باشم باید غذا آمده باشه چه یک ظهر چه سه شب
-باشه
- من مي رم بيرون تا آخره شب برنمي گردم بعضي موقع ها هم اصلا برنمي گردم شايد تا چند روز....توهم خود داني اما واي به حالت کلک ملک تو کارت باشه خودم پوست تنتو مي کنم درضمن چيزي کش نرو که خراب قاطي مي کنم .وسايل خونه رو هم خودت مي خري برات پول مي ذارم اما فقط براخونه! شير فهم شد؟!
- بله،شد..مادرتون همه این حرفارو..
حرفمو قطع کرد:
- من مادري ندارم پس اضافي حرف نزن
-خانم کياني به من همه چيزو توضيح دادن منم همه رو رعايت مي کنم دزد هم...
خواستم بگم خودتی پسره ی پررو ولی گفتم:
-نیستم
ولی به جاش پشت سرش براش شکلکی درآوردم که خودم خندم گرفت،اون هم بدون اینکه بدونه پشت سرش چه خبره از خونه رفت بیرون
رفتم توی اتاقی که گفت،یه سری وسایل شخصیمو به همراه چند دست لباس مناسب آورده بودم..گذاشتمشون توی کمد و بعد از عوض کردن مانتو و شلوارم با یه شلوار جین و بلوز آستین بلند مشکی..موهامو از بالا بستم و شالمو هم جوری زدم که هنگام کار از سرم نیفته..
شروع به تمیز کردن خونه کردم..تمام ظرفای کثیفو توی ظرفشویی چیدم و روشنش کردم..بعدش هم آشغالا رو جمع کردم و ریختم توی سطل زباله..لباساشو همه جمع کردم و ریختم توی لباس شویی..خونه یکمی قابل تحمل شده بود.. جاروبرقی رو برداشتم و خونه رو برق انداختم...بعد از کار با لذت به خونه که حالا واقعا مثل یه قصر زیبا شده بود نگاهی کردم و دستامو به هم کوبیدم..
رفتم توی آشپزخونه و بعد از کلی گشتن تنها چیزی که پیدا کردم ماکارونی بود..آب رو توی قابلمه ای ریختم و روی گاز گذاشتم بعدش هم ماکارونی هارو توش ریختم و گوشت هم سرخ کردم..خلاصه بعد از اینکه ماکارونی رو گذاشتم تا دم بیاد رفتم و توی هال نشستم
همون موقع شهاب(چه زود دخترخاله شدم)توی چارچوب در ظاهر شد..سلام کردم که دوباره اون کله ی بی مصرفشو تکون داد
یه دفعه متوجه خونه شد..نگاهش تغییر کرد و کمی خوشحال شد اما با همون ظاهر خشک و مزخرفش گفت:
-همون طوری بهتر بود...غذا چی درست کردی؟
شیطونه میگه بزنم فکشو چپ و راست کنم..
-ماکارونی
-زود باش برام بکش خسته ام میخوام بخوابم

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 10:06
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن
خواستم بگم به من چه که یادم افتاد مثلا اومدم اینجا کار کنم..من دیگه کیم بابا..رفتم براش غذا کشیدم و گذاشتم روی میز..بعد از ده دقیقه اومد و گفت:
-سالاد کو؟
-بله؟
-سالاد..نشنیدی تا حالا؟من عادت دارم با غذا سالاد بخورم
-من از کجا میدونستم..
البته اینو زیر لب گفتم که فکر کنم شنید و گفت:
-من این زبون تورو کوتاه نکنم اسمم شهاب نیست..
بی توجه بهش رفتم توی اتاقم..یادم افتاد نماز نخوندم..رفتم وضو گرفتم که یادم افتاد قبله رو نمیدونم..با قبله نمایی که توی کیفم داشتم قبله هم یافتم و شروع به نماز خوندن کردم...سر نماز برای خودم دعا کردم تا بتونم این آدمو درست کنم...که البته بعید می دونم
بعد از نمازم رفتم توی آشپزخونه که دیدم آقا خورده و رفته...ظرفارو گذاشتم توی ظرفشویی تا با ظرفای فردا همه رو با هم بشورم..خودم هم یکمی غذا خوردم و بعدش رفتم دمه در اتاقش..تقه ای به در زدم..بعد از یه دقیقه گفت:
-بیا تو
درو که باز کردم دیدمش که روی تختش نشسته..اتاقش خیلی کثیف بود..کنارش یه سرنگ دیده می شد..پس این بود چیزی که مادرش می گفت:
-چیزی احتیاج ندارین؟
-نه..صبح راس ساعت هفت صبحانه آماده باشه
-چشم..
درو بستم و به سمت اتاق خودم رفتم..بعد از عوض کردن لباسم رفتم روی تخت دراز کشیدم و به گذشته هام فکر کردم..به زمانی که مادرم فوت کرد...زمان هایی که بابام بخاطر در آوردن پول مجبورم میکرد هر کاری کنم..به زمانی که از خونه فرار کردم..به زمانی که اسیر خیابونها شدم..به زمانی که با خانوم کیانی آشنا شدم..به یک سالی که اونجا موندم...به زمانی که با کمال تواضع هزینه ی دانشگاهمو داد و فرستادم دانشگاه..به رشته ای که عاشقش بودم..گرافیک..و به الانی که روی این تخت خوابیدم..با همین افکار به خواب رفتم..
صبح که بیدار شدم سریع نماز خوندم و رفتم صبحانه درست کردم براش..همون موقع شهاب اومد توی آشپزخونه،
با نگاه خيره اي گفت:
- کجا مي ري؟
گفتم:
- دانشگاه
- صبحونه خوردي ؟!
به دروغ گفتم آره اما برا اون ميزو چيدم.مي خواستم برم بيرون که صدام زد.برگشتم ونگاهش کردم :
-گواهینامه داری؟
-آره چطور مگه؟
- سوييچ ماشينو گذاشتم روميز ناهار خوري
خواستم حرف بزنم که دستشو به علامت حرف نباشه بالا آورد.ناچار سوييچ رو برداشتم وبا پژو پارسی که بهم داده بود به دانشگاه رفتم.
توی ماشین که نشستم بوی نو بودن به مشامم خورد..لیلا خانم(خانم کیانی)بهم یاد داده بود...بعدش هم فرستادم آموزشگاه..می گفت من آرزو داشتم که این کارا رو برای دخترم انجام بدم و حالا که ندارم کی بهتر از تو..
همینطوری شانسی ضبط رو روشن کردم..فکر نمی کردم سیدی توش باشه..اما در کمال تعجب صدای آهنگ فضا رو پر کرد:
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری
"همدم از معین"


امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 10:07
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن
راستش ازاين که ماشينو قبول کرده بودم ناراحت بودم مي ترسيدم اين ماشين ازپول حروم بدست من رسيده باشه ...وقتی وارد کلاس شدم مهرداد یکی از پسرایی که فقط بلد بود تیکه بندازه گفت:
-بچه ها شنیدین خانم عظیمی ماشین خریدن؟
دوستاش هم تایید کردم رومو کردم سمتش و گفتم:
-نمیدونستم مسئول پارکینگ شدی
با این حرف کلاس ترکید و همون موقع استاد اومد..با دیدنش ساکت شدیم..استادمون خیلی خوشگل بود..همه ی دخترا عاشقش بودن اما متاسفانه یا خوشبختانه زن داشت..یعنی حلقه ی توی دستش اینو نشون می داد..
وقتی رسیدم خونه شهاب نبود..با عجله غذا درست کردم...شب که شهاب اومد خونه با کمي ترس وترديد گفتم:
- شهاب اين ...اين...اين ماشين پولش...
پريد وسط حرفمو وگفت:
- مطمئن باش حلاله حلاله .ازدرآمدکارخونه وشرکته
خيالم راحت شد.
شهاب گفت:
- برام مهم نیست که باور کني يا نه اما من هر چي با شم خلاف کار وقاچاقچي نيستم که از اون طريق نون دربيارم وگرنه اینقدر دشمن دارم که تا حالا گوشه زندان بودم نه اينجا!
غذا خورد و زود به اتاقش رفت...
یه هفته ای از اومدنم به اون خونه گذشته بود و کار هر روز من دانشگاه رفتن و غذا درست کردن بود..
اون شب بعد از غذا شهاب بهم دستور داد به اتاقم برم ودرو قفل بزنم وبيرون نيام.
شب با سر درد بیدار شدم و از اتاق زدم بیرون..اصلا هم حواسم به این نبود که شهاب گفت نیا...بیخیال توی اوج خواب شونه ای بالا انداختم که همون موقع دستی از پشت کمرمو گرفت..وحشت زده خواستم برگردم که خودشو بهم چسبوند و سعی داشت تنشو بهم بماله..جیغ زدم و اونم سریع دستشو جلوی دهنم گرفت و شروع کرد به بوسیدن گردنم..دستشو گاز گرفتم و دوباره جیغ زدم..با صدای شهاب که گفت:
-عوضی..
و بعد هم چوبی که محکم هم به سر من هم به سر اون یارو خورد..از حال رفتم..
با صدای عصبی و نگران شهاب چشمامو باز کردم،
-یگانه صدامو می شنوی؟
-..
-یگانه؟جواب بده
دستی به سرم کشیدم و یه دفعه همه چی یادم اومد..بغض کردم و اشکام جاری شدن
برخلاف تصورم که فکر کردم الان نگران و ناراحته با عصبانیت گفت:
-مگه من نگفتم برو اتاق درم ببند؟چرا اومدی بیرون
-من..من سرم درد می کرد اومدم آب بخورم
-اینجا هر شب هزار تا آدم میاد و میره..اگه بلایی سرت بیارن من جواب اون زنو چی بدم؟مثالش همین که..
-چیزی نگو لطفا
-زود باش برو اتاقت
با بغض از روی مبل بلند شدم..
توی راه پله بودم که گفت:
-نبینم از فردا شب این کارو تکرار کنیا..وگرنه مجبوری بری پیش همون خانوم کیانی
به دنبال این حرف پوزخندی زد..
به اتاقم رفتم..سرگیجه داشتم و بعد از کلی فکر کردن به اینکه ممکن بود چه اتفاقی بیفته خوابم برد...




امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 10:07
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن
صبح که بیدار شدم با نگاه کردن به ساعت مثل برق از جام بلند شدم،ساعت ده بود..وای..
دویدم پایین که دیدم شهاب نشسته روی مبل..سرمو انداختم زیر که دادش بلند شد:
-تا الان خواب بودی؟
-من..دیشب دیر خوابم برد
بلند شد و گفت:
-به من چه..باید صبح زود بیدار شی..میفهمی؟
اعصابم خورد شد من کسی نبودم که بزارم کسی سرم داد بزنه:
-خب حالا یه روز صبحانتو خودت درست کنی چی میشه؟
اومد چونمو گرفت و گفت:
-اونوقت تو اینجا چیکاره ای خانم زبون دراز؟میخوای پرتت کنم بیرون؟
پوزخندی زدم و گفتم:
-قبلش خودتون وسایلتونو جمع کنید..چون رفتن من از اینجا یعنی محروم شدن شما از ارث
فشاری به چونم وارد کرد و از خونه زد بیرون..فکر کرده چون اینجا کار می کنم باید هر چی میخواد بگه
ناهار ماهی سرخ کردم و برنج..سالاد هم آماده کردم..کارام حدودا تا ساعت یک و نیم طول کشید..بعدش رفتم بالا توی اتاقم لباس برداشتم و رفتم دوش بگیرم..خیلی از اینکه بوی ماهی بگیرم بدم میومد..توی حمام به این فکر می کردم که چه قدر زود به وضع جدیدم عادت کردم..یا شاید فکر می کردم عادت کردم وگرنه...چمیدونم منم خل شدم رفت..
موهامو خشک کردم و شالمو زدم سرم..نگاهی به خودم توی آینه انداختم..همه چی میزون بود..شلوار لی با بلوز آستین بلند آبی و شال هم مشکی... عاشق مشکی بودم..
وقتی رفتم پایین برخلاف این چند روز اومده بود خونه..ای بابا من فکر کردم این نمیاد برای همین کم غذا آماده کردم..آخه ماهی غذایی نبود که سرد خوشمزه باشه..
به هر حال بیخیال غذا خوردن شدم..زیاد هم گرسنه نبودم..معمولا وقتی خودم غذا درست می کردم اشتهامو از دست می دادم..
شهاب با لحن عصبانی گفت:
-زود آماده کن غذا رو باید برم
-آماده است
رفتم براش غذا کشیدم و سالاد هم گذاشتم جلوش..نشست غذا بخوره که یه دفعه ای گفت:
-خودت خوردی؟
به دروغ گفتم:
-بله خوردم
بعد هم رفتم بالا توی اتاقم و مشغول درس خوندن شدم..چند وقت دیگه امتحانات شروع می شدن و من سه ترم دیگه تمام می کردم...چون دوسال جهشی خوندم و به همین دلیل آخر سال دیگه لیسانسمو می گرفتم..و یه دلیل دیگه اش هم این بود که هنرستانی بودم و سه ساله دبیرستانم تموم شد...در هر صورت ساله دیگه که لیسانس گرفتم باید به فکر کار کردن بیوفتم...یه کار مربوط به رشته ام...از همین الان ذوق زده بودم تا یه کار خوب پیدا کنم و از این جا راحت بشم.
امروز صبح که بیدار شدم بعد از این که صبحانه رو آماده کردم و شهاب رفت تصميم گرفتم اتاق شهاب رو تميز کنم آخه تنها جايي که مرتب نکردم اون اتاق بود.قبلا ازش اجازه گرفته بودم که جواب داد:
- فوضولی موقوف..فقط تمیزش می کنی..همین!
بالاخره وارد اتاقش شدم ..با دیدن اتاقش مات شدم.از اون شب بدتر بود....اینقدر کثیف بود و بوی گند میداد که...بیخیال
وسايلشو تميزومرتب کردم و لباس ها رو گذاشتم توی لباس شویی ..همه رو سرجاي خودش چيدم.کشو ميزها خيلي شلوغ بود. همه شو ريختم بيرون تا درست تر بچينم.چندتا کارت بود وچندتا برگه وپرونده... فوضوليم گل کرد بفهمم چيه..با اینکه گفت فوضولی موقوف اما یه چیزی ته دلمو قلقلک داد یه نگاه کوچولو بندارم ..وقتي نوشته روي برگه رو خوندم خشکم زد...اصلا باورم نمي شد ....آخه چرا باخودش اين جوري کرده چرا زندگيشو انقدر بهم ريخته.جالب اين بود که هم رشته ی من بود..مدرکشو که دیدم مات شدم..اي خدا چي مي بينم ...نه باورم نميشه باری خودش نقاشی بوده.... بي اختيار زدم زيرگريه بلند بلند گريه مي کردم نمي دونستم چرا اما... بلند بلند مي گفتم:
- آخه چرا ؟خدايا چرا اين پسر بايد سرنوشتش اين جوري بشه؟خدايا مگه تو همدم همه نيستي چرا کمکش نکردي از اين دام فرارکنه؟مادرت چه گناهي داره ؟واي شهاب چرازندگيتو تلخ کردي چرا تو اين سن از دنيا بيزار شدي؟چرا پسر موفق ودرس خون جامعه بايد اين طوري اسير اعتياد ومواد بشه ...اي خدا...


امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 10:08
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن
هق هق گريه ام رو بالا بردم.تاتونستم گذاشتم دلم حرفاشو بزنه وخون گريه کنه.يه دفعه يه چيزي به ذهنم اومد ..اونم اين بود که يه عکسي از گذشته شهاب پيدا کنم...
بلندشدم واتاقو زير و رو کردم اما پيدا نشد که نشد مادرش هم يه عکس ازاون به من نشون نداده بود...خيلي دلم مي خواست بيشتر ازگذشته شهاب بدونم اما ازشهاب واخلاق پيش بيني نشده اش هراس داشتم....
دلم ميخواست تا آخرش کمکش کنم حتي اگه بهم سخت تموم بشه.اون روز توي اتاقش با فهميدن کمي از گذشته اش اين حسي که فکر مي کردم دلسوزيه درونم شعله ورترشد...
نگاهي به ساعت انداختم .يک بعد ازظهر رو نشون مي داد...سريع بلند شدم وچشمامو پاک کردم وباعجله بيرون رفتم..
اما همون موقع گرومپ خوردم به چیزی .....وقتي سرمو بالا کردم شهابو ديدم که قصد ورود به اتاقش رو داشت....از نگاهش چيزي سر در نياوردم انگار داشت صورتمو بررسي مي کرد.......
-گریه کردی؟
-...
بعد از مکثی گفت:
- گريه واسه چي ؟
- صبح ...صبح معده درد داشتم
چشماشو ريز کرد ودقيق نگاهم کردوگفت:
- آها صبح معدت درد مي کرد اما تو ظهر گريه کردي آره؟
- خب آره ...
نذاشت ادامه بدم وگفت:
- راستشو بگو يگانه کسي اذيتت کرده ؟من نبودم کسي اومد اينجا؟
-نه..نه
با نگاه عاقل اندر سفیهی سرشو تکون داد...بعدش با بی حوصلگی گفت:
-کارت تموم شد؟
-بله
-غذا آماده است؟
-چرا شما ظهرا میای خونه؟
وای چی گفتم...نفهمیدم چطور از زبونم پرید...آبروم رفت...
-باید از تو اجازه بگیرم؟
-خب..خب..ییخشید
دویدم رفتم پایین..مونده بودم چرا از خجالت آب نشدم اونجا..یگانه گل بگیر دهنتو..حالا غذا چی درست می کردم..ای خدا..
سریع سیب زمینی سرخ کردم و ناگت مرغ...نون هم در آوردم و با سالادی که از دیروز مونده بود گذاشتم روی میز که همون موقع اومد پایین و شروع کرد:
-این چه غذاییه؟
نمیدونم من چرا از رو نمیرم در اومد راست راست تو صورتش گفتم:
-غذاست دیگه...وقت نکردم..
با عصبانیت گفت:
-دو بار تو روت می خندم پررو نشو دیگه..اومدی اینجا کار کنی نه حاضر جوابی..میفهمی؟دیگه هم نبینم زر مفت بزنی..شیرفهم شد؟
یه بار تو زندگیم یه حرف مثل آدمیزاد زدم:
-بله..شد
-حالا برو..آزادی
رفتم توی اتاقم و تخته شاسیمو در آوردم تا نقاشی بکشم...از دست خودم خیلی عصبانی بودم..بعد از حدود نیم ساعت صدای ماشینش نشون داد که رفته..منم تا شب کاری نداشتم برای همین تصمیم گرفتم برای عوض کردن روحیم یه سری به لیلا خانوم بزنم..بهتر از بیکاری بود...


امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 10:08
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن
توی هال نشسته بودم و لیلا جون هم روبروم بود..توی چهرش نگرانی موج می زد..سعی داشتم آرومش کنم..
-چی شده لیلا جون؟چرا اینقدر نگرانی؟؟بخدا هیچ مشکلی نیس..
-حالش چطوره؟هنوز هم..
فهمیدم نمی تونه بگه هنوز هم معتاد به مواده یا نه..
گفتم:
-من هر جور شده راضی به ترکش می کنم..نمی دونم چطوری..اما درست میشه..نگران نباشید..
-راضی نمیشه..با ما لج کرده..راضی نمیشه
مثل بچه ها سرشو روی پام گذاشت و شروع به گریه کردن کرد..چقدر بچشو دوست داشت..بعد از نیم ساعت آروم شد..بهش قول دادم که درمان میشه..فقط ازش خواستم شماره ی یکی از دوستای قدیمی و صد البته صمیمی شهاب رو بهم بده..اونم شماره ی شخصی به نام سهند رو بهم داد.
با عجله رفتم خونه..شهاب سر موضوع زبون درازی من ماشینو گرفته بود ازم..بهتر..عذاب وجدان هم ندارم دیگه..تا رسیدم خونه شام آماده کردم و بعدش رفتم توی اتاقم..شماره ی سهند رو گرفتم و منتظر شدم بعد از چهار تا بوق جوای داد:
-بفرمایید؟
واااااای صداش چقدر خوشگل بود..ساکت شو دختره ی هیز(هه هه هه چه ربطی داشت)
-سلام..آقا سهند؟
خاک تو سرم حتی فامیلیش هم نپرسیدم از لیلا جون
-بله خودم هستم،شما؟
-من..من باید یه چیز مهمی رو بهتون بگم..اما اینو بدونید هر چی باشم مزاحم نیستم..یه موضوع مهمه..
-خانم شما کی هستین؟
-منو نمیشناسید..ولی تو رو خدا به این آدرسی که میگم بیاین..باور کنید یه موضوع مهمه
-یعنی چی؟؟ای بابا بگید از طرف کی هستید؟
-آقا سهند من از طرف لیلاخانم،خانم لیلا کیانی هستم..مادر شهاب..یه اتفاق مهم افتاده اما شهاب نباید بفهمه..
-باشه..کجا؟
آدرسو بهش دادم و گفتم ساعت شش اونجا باشه و خداحافظی کردم..
رفتم پایین و شهابو دیدم که داره شام میخوره..بی هیچ حرفی از کنارش رد شدم و منتظر ایستادم تا غذاشو تموم کنه..
یه دفعه ای گفت:
-میشه بگی چرا مثل طلبکارا بالا سرمی؟
-منتظرم غذاتون رو تموم کنید ظرفا رو بشورم..
بی هیچ حرفی به غذا خوردن ادامه داد..بعد از چند مین بلند شد و رفت..بی شعور یه تشکر هم نکرد..
خودم نشستم شاممو خوردم و بعد از شستن ظرفا(حوصله نداشتم سه ساعت بچینمشون توی ظرفشویی)رفتم بالا تا بخوابم..از این روزمرگی حالم داشت بهم میخورد...همه روزام مثل هم شده بودن..با همین افکار به خواب رفتم...


امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 10:09
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن
طبق معمول که من خوشکل می خوابم ...خوابم انقد طول کشید که .........
باصدای زنگ موبایلم مثل فنر ازجاپریدم ....لعنت به هرچی خروس بی محله !!! داشتم همین جوری با خودم غر غر می کردم ...انقده بدم می یومد یکی مزاحم خوابم بشه ...! گوشی رو برداشتم ...البته انقد بد "بله ؟! " گفتم که فکر کنم طرف پشت خط از دنیا ناامید شد !!!!!
- بله ؟!
- خانوم شما همیشه انقد خوش قولین ؟؟؟
یه لحظه موندم !!! اصلا نمی فهمیدم چی می گه ؟؟؟درحالی که سعی می کردم صدام خواب آلود نباشه گفتم :
- شما ؟!
چند لحظه سکوت برقرار شد وبعد هم..............
سکوت ..............
- الو...الو...
صفحه گوشی رو نگاه کردم ...تماسو قطع کرده بود...رفتم تولیست شماره ها...یهویی با دیدن شمارش ..........ای خاک تو اون سر بی مصرفت یگانه !!!!!آخه چقد تو خنگی!!! ببین بچه مردمو چه جوری سرکار گذاشتم ؟؟؟حالا چی فکر می کنه دربارم ؟؟؟ یه نگاه رو ساعتم انداختم 6:25
ای وای من ....دیر شده ...بدبخت حتما سرقراره .....یگانه بمیری که انقد حواس پرتی !!!موندم چه جوری درساتو پاس می کنی !!!سریع شمارشو گرفتم ....خدا خدا می کردم خاموش نکرده باشه ...یه صلواتم فرستادم نذرش ...انگاری اثر کرد ...گوشی رو برداشت ...بد جور قل قل می کرد ...جوش کرده بود درحد اعلا ........
- دیگه چیه ؟؟؟
- ببخشید...یه لحظه گوش بدین به حرفام ...من ...یعنی ...چیزه ....
وااااااااااااااااااااااای یگانه !!!! جون بکن الانه که قطع کنه ها !!! دستپاچه وتند تند گفتم :
- من خوابم برد قرارو یادم رفت .وقتی ام زنگ زدین خواب بودم شما رو نشناختم ...حالام اگه دو دودقه صبر کنین خودمو رسوندم .باور کنین سه سوت میام ...
یه نفس عمیق کشیدم ...آخیش ..چقد رتند تند حرف زدم ...صدای سهند اومد عصبانیتش کمتر شده بود اما خب با زم جدی بود :
- فقط به خاطر شهاب ...نیم ساعت بیشتر منتظر نمی مونم ...وگرنه ...
نذاشتم ادامه بده ...زود گفتم :
- نه نه ...من ربع ساعته میام ...
آره جون عمت !!! ربع ساعته کوچتونو هم نمی تونی طی کنی ...اونوقت می خوای ترافیکای تهرانو ربع ساعته رد کنی !!!خدا دستم به دامنت ...عجب غلطی کردما !!!کاش لااقل شهاب سوییچ ماشینو ازم نگرفته بود ..همینه دیگه ..وقتی ناز می کنم این چیزارو هم داره...تا تو باشی نگی حرومه واین چرتا ....
حالا چه وقت فکرکردنه ...!!! پاشدم مانتو سفیدمو با شلوار لی آبی تفنگیم پوشیدم ..وقت نداشتم فکر کنم چی خوشکله چی زشت ...همین جوری ازتو کمد یه روسری ساتن آبی نفتی که راه راه های پیچ درپیچ سفید داشت بیرون آوردم وانداختم رو سرم ....کیف آبی سیرمو هم برداشتم ...آرایشم که خدارو شکر لازم نداشتم ..چشامم که زیاد پف نمی زد ...یه رژ صورتی بس بود ...ملیح ملیح ....جلدی ازاتاق پریدم بیرون ....همه کارام سه دقیقه هم طول نکشید ...چون وقت نداشتم یواشکی ازبالا تو سالن رو نگاه کردم ...شهاب نبود...رفتم دم اتاقش ...دستگیره رو آروم پایین آوردم ...درو بازکردم...ازلای دردید زدم ...رو تخت خواب بود...می ترسیدما ...اما چاره ای نبود...پاورچین پاورچین ..رفتم طرف کمد لباساش...ای خدا حالا سوییچ تو کدوم لباساشه ؟!...نگاهی به ساعت کردم ...ازنیم ساعت وقتم ده دقیقش گذشته بود!!!درکمد رو بازکردم ...قیزززززززززززززززززز.....ا ی درد ...الانه که بیدار شه ...سریع نگاهمو به شهاب انداختم فقط یه تکون کوچیک خورد ...ای بپکی اینم چه خواب سنگینیه ها !!!تو لباساشم دونه دونه گشتم ...نخیر نیست که نیست ........
سرمو چرخوندم ...شاید دراورشه ....درکمد رو بستم خدا رو شکر این دفعه صدا نداد...رفتم طرف دراورش ...کشو اول ...نیست ...کشودوم ...لعنتی بازم نیست ...کشو سوم ...اه پس کجاس ؟!...انگار سوییچ بی ام وه قایم کرده !!!!یه پژو که انقد دنگ وفنگ نداره ...داشت دیر میشد...خدایا چیکار کنم ؟!...مثل اینکه باید برم طرف خودش ...اوه اوه ...اگه بیدار شدچی ؟! نمیگه پرستار عزیزتو اتاق بنده اونم رو تختم چه غلطی می کنی؟! دلو زدم به دریا ورفتم نزدیکش ...آروم دستمو طرف جیب بلوزش بردم ...یه چیزی توش بود....فکر کنم دارم موفق می شم ...دستمو آروم تو جیبش کردم .......واااااااااااای چشام برق زد ...سوییچه !!!!آروم برداشتمش .......خواستم ازش دور شم که ......
یهویی عطسم اومد ....حالام وقت عطسه کردنه ؟! تو این هیری ویری !!!هرکاری ام می کردم لامصب نمی رفت ...اشک تو چشام جمع شد ...نمی خواستم عطسه کنم ...هی دهنمو باز می کردم ...با دست جلوشو گرفتم ...لعنتی ....مگه دست برمی داشت ؟! همین که خواستم دیگه خودمو بدبخت کنمو عطسه کنم ...پریدم بیرون اتاق وبعدم .....
اَ .......چی ..........عطسه ی لامصبم اومد ....ببین چه بدبختی می کشیم ما! ربع ساعت الکی گذشت !حالاما قول داده بودیم ربع ساعته برسیم !هنوز کوچمونو هم طی نکردیم !زود تند سریع رفتم همون ماشینی که برام خریده بود رو بیرون بردمو رفتم طرف تهران پارس .............
خوشحال بودم کافی شاپی که آدرس داده بودم نزدیکیای خونه شهاب بود...از فرعی رفتم به ترافیکم نخوردم ...انگاری سرساعت رسیده بودم ...فقط این میون گوشت به تنم نموند دیگه !!!!!!!!!!!ماشینو یه گوشه ای پارک کردم ...این سهندم که یه زنگ نزد ببینه میام نمیام مردم زندم تصادف کردم خدایی نکرده !!!!!
پیاده شدمو رفتم داخل ....حالا ما ازکجا این آقا رو بشناسیم؟!!! به به حالا خر بیارو باقالی بارکن ....دم در ایستاده بودم وبه میزا زل زده بودم ...تک نفری کم بود...یکیشون که یه دختر شونزده هفده ساله بود...یکیشونم که آقای حدودا سی ساله می زد که بعید می دونم سهند باشه ...می موند یکی دیگه که یه پسر جووون بود...پشتش به من بود اما ازهمون فاصله فهمیدم خودشه ! رفتم طرفش ...یواشکی صدامو صاف کردم و
نزدیکش که رسیدم گفتم :
- اِ...ببخشید ...آقا سهند ؟!
یه نگاهی به سرتاپام اندخت ...درحالی که پوزخند می زد گفت :
- ساعت خواب !
بی شعور شیطونه می گه بزن فکشو بیار پایینا!!! اینم عین دوستش ...حتی به خودش یه تکون نداد ازجاش پاشه ...صندلی روبرو شوکشیدم عقب ونشستم :
- راستش خواب خوبی بود منتها اگه می ذاشتن !!!!
منظورمو فهمید ...چشماشو چپ کرد ...بازم قل قل می کرد...بدبخت الانه که بترکه !!!
- خانوم شما یک ساعته که منو اینجا معطل کردین بعد اومدین می گین مزاحم خوابم شدی؟!خوبه خودتون قرار تعیین کردین !!!
- خب منتشو سرمن نذارین ...اینا همه به خاطر شهابه
ساکت بهم چشم دوخت .شاید منتظر ادامه حرفم بود...خیلی خونسرد گفتم :
- هستین ؟!
چشماشو ریز کرد روم ...
- ببخشید چیوهستم ؟!!!
آخی ...اینو به خدا ...فکرکرده می گم بیا ...الله اکبر مردمم چه بی حیانا!!!خندمو به زور قورت دادم :
- منظورم این بود که مایلین به شهاب کمک کنین ؟!من پرستارشم ...ازطرف مادرشون استخدام شدم ..نمی دونم می دونین یانه ...شهاب به هیچ وجه به فکر خودشو خانوادش نیست ...روز به روزم که داره وضعش بدتر میشه ...خانوم کیانی ازمن کمک خواستن اما من تنهایی ازپس این کار برنمیام ...
- میشه درست توضیح بدین منم بفههم


امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 10:09
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن
-منو باش برا کی روضه می خونم !!!!
البته اینو زیر لب گفتم...ولی فکرکنم شنید! همون موقع یه گارسون منو رو آورد...می خواستم هیچی سفارش ندم ..اما خب دیدم ضایعش بیام بشینم هیچی کوفت نکنم ...میگن دلش نیومده پول بده ...منم یه کاپوچینو سفارش دادم ...سهندم اسپرسو...
گفت :
-منو شهاب خیلی وقته کاری بهم نداریم ...زیاد ازش خبر ندارم ... یعنی خودش باعث شد ازهم دور شیم ...با این که خودشو بدبخت کرد اما ...خب هنوزم خراب معرفتشم ...!حالام اگه شما بخوایین حاضرم براش هر کاری انجام بدم ..فقط این وسط نمی دونم شما می خوایین چیکار کنین ؟!
یگانه جون خودتو کنترل کن با کله نری تو فکش!!! اینم خر می زنه ها ...گفتم :
-خب....ترک دادنش دیگه ...می خواییم ترکش بدیم ...
یه نگاه خیره به چشمام انداخت ...ای ...ای ...سرمو انداختم زیر...نمی تونستم فکرشو بخونم ...فقط نگام می کرد ...ولی خب فکرکنم داشت به یه چیز فکرمی کرد که زوم کرده بود وحرف نمی زد !!!
گفتم :
-موافقین ؟!
- شما نمی تونین اونو ترک بدین !
یهو عصبانی شدم ...یعنی چی ...هی ناز می کنه برام ...چشمامو چپ کردم روش ...خوبه بدبخت کپ نکردا :
- تونستن یا نتونستشو شما تعیین نمی کنین ...نمی خوایین کمک کنین لطف کنین انقدم اظهار نظر نکنین!بایت کمکتون ممنون !
خواستم ازسرجام بلند شم که زود دستمو گرفت ....اوووووووووف ...انگار برق 220 ولت بهم وصل کردن ...دستمو ول کن بی شور انگار دزد گرفته !!!
-من منظورم این نبود ...
-پس چی بود؟؟؟ نکنه خودتونم به ترک دادن احتیاج دارین !!!
یه نگاه بد بهم انداخت ...حالا تو دلش می گه این شهابم چه بدبخته گیر آدم زبون درازی مثل این شده !
-شما لطف کنین بشینین ...همه دارن مارو نگاه می کنن
مثل بچه آدم نشستم سرجام ...چشم دوختم به دهنش ...گفت :
-من همه جوره حاضرم کمکش کنم ...به خدا شهاب ازهمه کس واسم مهم تره ...ولی ...من منظورم این بود که خود شهابم باید همکاری کنه ...اون خیلی کله شقه ...مطمئنم تا خودش نخواد چیزی جلو نمی ره ...شاید اگه یه آدم دیگه بود می گفتم کار راحتیه ....ولی درمورد شهاب..اونومن می شناسم کله شق یه دنده مغرور وعین بچه ها لجباز...ترک دادنش خیلی سخته ...مخصوصا که با مامان باباش لج کرده !
-ولی اگه ما بخواییم می تونیم راضیش کنیم ...حالا به هرطریقی ...اگه روش کار کنیم میشه ...!
یه پوزخند مسخره زد وسرشو به طرفین تکون داد....
-مثل اینکه شما هنوز شهابو نمی شناسین نه ؟!
نه اتفاقا می دونم مثل خودت چه آدم نچسبیه !!!
گفتم :
-شاید ...اما به اندازه یه ماه به حساب پرستاری ....می شناسمش ...هرچی ام لازم بود ازبقیه می پرسم ...
-بقیه ؟؟؟
ایییییییییییییییش....منظورم تو نبودی ...چه اعتماد بنفس کاذبی داره این بابا!!!
-منظورم مامان باباشه
-آها...اکی ...یعنی می گین می تونین دیگه ؟؟؟
-مطمئنم
-اگه من کمک نکنم چی؟ادامه می دین ؟
واااااااااااااااااااااااا اااای ....ایشالله ازاین در که رفتی بیرون یه ماشین زیرت بگیره دسته جمعی راحت شیم!
گفتم :
-فکر نمی کنم بودن شما کمک زیادی بکنه ...ازهمین الان معلومه چقد کمکاتون موثره ... خودم تنها می تونم ترکش بدم ...حتی بدون پدرو مادرش...اگه نمی تونستم این شغل رو قبول نمی کردم ...


قبل ازاین که بخواد حرف بزنه سفارشامونو آوردن ...یه لبخد ژکوند زد ..اون دندونای سفیدشم افتاد بیرون! گفت :
-حق با شماست ...بفرمایین ...
اشاره کرد به فنجونم که مثلا بخورم ...خودشم آروم آروم قهوه کیکشو کوفت می کرد...انگاری راضی شده بود...منم دیگه هیچی نگفتم ومثل دخترای خوب کاپوچینومو خوردم ...بعد یه ربع ساعتی ویه کم دیگه حرف زدن اومدیم بیرون ...قرار شد برا اولین اقداممون خبرش کنم ...حالا اولین اقداممون چی بود؟؟؟ الله اعلم ....!خدا به داد شهاب بدخت برسه !!!! واااااااااااااای کی اونو راضی کنه ! زبون بیست چهار متری می خواد که اونم خوشکلشو خودم دارم ...غصه چیو می خوری یگانه جونم خدا با ماست !


دم در کافی شاپ داشتم با سهند خدافظی می کردیم که گفت :
-اگه دوس دارین ماشین هس من برسونمتون ...
-مرسی ...ماشینو اونور خیابون پارک کردم ...
ابرو بالا انداخت ...لبخند ژکوندم به اضافه ...گفت :
-پس با اجازه ...
-خدا فظ
-خدا فظ
اون ازیه طرف رفت منم ازیه طرف ...اون هنوز حرکت نکرده بود که من سوار ماشین شدم وبا سرعت سرسام آوری ازجلو 206 مشکیش رد شدم ...غرورمم که چراغ قرمز می زد نمی ذاشت یه بوق بزنم ...اینه که بدبخت سهنده خودش یه تک بوق برام زد ...زود تند سریع خودمو رسوندم خونه ...تا ماشینوپارک کردم واز دررفتم تو..........شهاب دست به سینه به ستون وسط سالن تکیه داده بود...برو بر منو نگاه می کرد...فکرکنم دعواش میومد!!! خودمو نباختم :
-مشکلی پیش اومده ؟!
-ماشینمو بردن
-خب این موقع ها زنگ می زنن به 110
-می دونستی خیلی رو داری ؟؟؟
-من درمورد شخصیتم ازشما نظر نخواستم ...
سوییچو پرت کردم طرفش...رو هوا قاپیدش ...خواستم ازکنارش رد شم که سد راهم شد ...گفتم :
-دیگه مشکلیه ؟
-یه روز بهت گفتم خودم این زبونتو کوتاه می کنم یادته ؟!
-تلاش زیادی واست خوب نیس ...خرج داره برات ...
ابروهاش پیچ خورد...انگار منظورمو فهمید ...صورتشو نزدیکم آورد ...چشماشو عین قورباقه خیره کرد بهم ...ازچشماش کله شقیشو می خوندم ...آخر غرور بود...! موهامو ازپشت گرفت ...بدی موهای پرپشت منم این بود که تو کلیپس گیر نمی کرد ...مجبورد بودم گیس کنم...هرچند چندشم می شد ازگیس کردن...!انقد گیس موهامو کشید که سرم به عقب خم شد ...همون جوری خیره به چشمام گفت :
-بخوای پاتو ازگلیمت درازتر کنی بد می بینی ...به شرایطتتم فکرکن

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 10:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن
یه خورده دیگه با کمال پررویی تو چشمام زد زد وبعد هم ....موهامو ول کرد وازخونه زد بیرون !


* * * * * *
- چطوری یگان جونم ؟!
- خوب نیستم ...
- چرا خوشکلم ؟!
- نمی دونم ...حوصله درس خوندن ندارم ...اون طرحه رو هم که باید فردا تحویل بدیم! آرزوووووووووووو؟؟؟
- ما نیستیم ...این آرزو گفتن توهمیشه صدتا بدبختی پشتشه ! بی خیال ما شوجون خودت ...
- فقط همین دفعه ....دفعه آخره دیگه ...
- چی برام می خری ؟!
- کوفت ...باز من یه چیز گفتم تو پررو شدی ...
- زرنگی ...باشه خودت بشین خر بزن بیا امتحان بده..
- خفه ...می خرم برات همون غورباقه زشته رو می خوای دیگه ؟!!!
- جوووووووووووونم ...فدام بشی الهی...
- آرزو فقط ببینم لنگ بزنی ازغورباقه که هیچی لقتم خبری نیس گرفتی ؟!
- خب بابا ...فصل سه وپنجه دیگه ؟!
- آره ...مفهومی می ده درست بخون ...خیالم راحت باشه برم سرطرح ؟!
- راحت راحت ..برو عزیزم ...کاری نداری ؟!
- قربونت ...خدافظ...
رفتم سر بوم و وسایلم ...یه بوم متوسط انتخاب کردم ...قلمو و رنگارو هم گذاشتم تو یه گیره ...پایه بوم رو برداشتم وبه زور با بقیه وسایلم بردم بیرون اتاق...شهاب همزمان ازاتاقش اومد بیرون ...یه نگاه به من ووسایل دستم انداخت ...پوزخند زد :
-کمک نمی خوای ؟!
-فلج نیستم ...
بدون اینکه نگاش کنم ..ازجلوش رد شدمو رفتم پایین ...وسایلو بردم تو حیاط ..کنار استخر ...دوس داشتم توهوای آزاد نقاشی بکشم ...همیشه مخم تو اکسیژن زیاد چراغ قرمز می داد!...قرار بود یه طرح از یه صورت متفاوت داشته باشم ...تمام منظره هارو کار کرده بودیم ...تو منظره یه کم لنگ می زدم اما چهره رو بیست بودم ...بلد بودم چه جوری گودی وبرجستگی های صورتو پیداکنمو سایه بزنم ...تقریبا چهره هام طبیعی بود...یه خورده فکر کردم ...کیو طرح بزنم ؟!هه صورت خودم ...خوستله ها!!! نه ؟! باش یکی دیگه ...اوووووم ...بذار فکر کنم...کاش آرزو بود...با اون آرایش صد وبیست منیش خوشکل میشد...!اون بدبخت که قراره جا من درس بخونه ...وقت نمی کنه سه ساعت بی حرکت بشینه جلوم...!...ها...فهمیدم ...سهند ...برم زنگ بزنم بهش ...! خوشکل نیس اما بدم نیس...اون خط ریشاش منو برده ...حال می ده کبریت بکشی دمش بره هوا....توپ ....بپکه ...!!!
بااین فکر خودم پقی زدم زدم زیر خنده ..........
-می گن نقاشا دیوونن راس می گن ؟!
برگشتم پشت سرم ...داشت سیگارمی کشید ...صورتش بین دودای سیگارش وحشتناک می زد...یاد این فیلم قاچاقچیا افتادم...خیلی عادی گفتم :
-نه دیوونه تر ازاونایی که می رن فضا....
نگاهش تند بود...اووووووووف چه حالی می ده اینو بچزنونی ...داشت کارامو بررسی می کردولی عصبانیم بود...یه جوری کنجکاو می زد...قیافش با اون حالت میون اون دودا جالب شده بود...خودمو مشغول نشون دادم ...حالا یعنی مشغول بازکردن قوطی رنگام شدم ...ولی یه فکری داشت مخمو سوراخ می کرد...قلمو هامو تونفت شستم ...با دستمال پاکشون کردم ...اگه من این فکرو عملی نکنم یگانه نیستم ...دوگانم درحد بنزین وگازی .... رنگای پایه رو ریختم تو پالت ...روغن برزک رو با یه قلمو دوصفر تو رنگام پخش کردم ...مدادB6مو برداشتم ...هنوز داشت خیره به کارم نگاه می کرد...یه نگاه به صورتش ...یه نگاه به بوم می کردم ...اول بیضی صورت ...معمولا تخم مرغی ...هنوز تو فکر بود...شایدم کارمو نگاه می کرد...بعدش خط وسط صورت ...جای ابرو وچشمها...بعدم دماغ ...حتما باید قرینه باشه ...لب ها وگوش ....جای گودی وبرجستگی هارودرآن ثانیه پیدا کردم ...سفیدو برداشتمو بوم رو با قلمو بزرگم کاملا رنگ زدم ...نباید انقد سفیدم زیاد باشه که طرحمو محو کنه ...فقط درحد پایه ...حالا بوم رو یه کم کنار می زنمو به شهاب نگاه می کنم...انگار ازنگاه من متوجه شد ونگام کرد :
- چیه ؟!
- نقاشی دوس داری نه؟!
- همیشه حالم ازش بهم می خورد !
تو رو خدا یگانه این دفعه رو بی خیال پرستار مرستاری ...بیا به جای همه یه ضرب برو تو صورتش حال کنه !!! اِاِ..چه دروغگوییه ها...گفتم :
-نظرت درمورد هنرو گرافیک صفره دیگه ؟!
فقط نگام کرد.کلشو هم عین شتر مرغ تکون داد...معنیشو نفهمیدم ...گفتم :
-من یه دقه برم بالا برمی کردم ...
اصلا تو این فازا نبود ...جواب نداد..منم جلدی خودمو رسوندم به اتاقم ...گوشیمو برداشتم وازاتاق پریدم بیرون که برم پایین ...یهویی یه چیز یادم اومد....مثل فنر به طرف دراتاقم جهش کردم ...رفتم تو وازپنجره یواشکی تو حیاط رو دید زدم .....اووووووووووووووو اینجا رو...آقای دادماست داره رنگامو بررسی می کنه ...چی فکرکرده ؟! دروغگو...ببین چه عشقی کرده ازاین رنگا...بایدم خوشش بیاد رفتم تمام تهرانو گشت زدم تااین مارک رو پیداکردم ...خداتومن پول یه جعبشه ...کاش شهابم کمک می کرد...هرچند آدم نچسبیه ..اما خب بچه خرخون بوده دیگه ..حتما کارشم بیسته ...شیطونه میگه برو ازهمون پایین مچشو بگیر خودشو خیس کنه ها!!! چه عشوه ای واسم میاد: حالم بهم می خوره !!! بیشین بابا حال نداریم !یه خورده دیگه وایسادم ببینم چیکار می کنه ...تموم شماره های قلموهامو خود...تموم بروساشو لمس کرد...حتما می خواست ببینه جنسش چه ریختیه به درد بخوره یا یه بار مصرفه ...ناکس معلوم بود ازاون حرفه اییائه ....بی خیال تماشا شدم ورفتم پایین ازدر که می خواستم برم بیرون یه اهمی کردم تا صدامو بفهمه دیگه ضایع بازی درنیاره...هرچند دیگه دیر شده بود!!!
خودش کنار ایستاده بود حالا یعنی من حواسم جایی دیگه اس...فکرکنم می خواست کارمو تماشا کنه ..چون رفت نشست رو صندلی کنار استخر...ای جاااااااااان ...بهتر ازاین نمیشد...گوشیمو درآوردم...چون اونوراستخر نشسته بود باید زوم می کردم ...خدارو شکر اونم که همش توفضاس نمی فهمه ماداریم ازصورت مبارکش عکس می گیریم ...جوری موبایلمو نگه داشتم که ضایع نزده ...یک ...دو...سه ...چیککککککککککک.... تموم شد زودی عکسه رو گرفتمو گوشیمو پایین آوردم ...اصلنم نفهمید ...خوبه دزد بیاد تو این خونه ...شهاب وخونه رو بار کنن ببرن آخرش خودش نمی فهمه چه خبره !!!!عکسه خوب شده بود...صورتش همونی بود که می خواستم ...متفاوت وهیجانی ...میون دود وپرازسایه وروشنی ...یه صورت کاملا خشن درعین حال جذاب ...اما......فروافتاده ....رنگای مورد استفادمو مخلوط کردمو ازرو گوشیم تمام رنگای مخصوصشو آماده کردم ...اول خردلی ویه کم قرمز...قلمو 12 رو کشیدم رو بوم ...............



* * *
حدود دو ساعتی دور کارم بودم..البته شهاب بعد از چند دقیقه خونه رو تزک کرد و منم با خیال راحت و بدون ترس از اینکه مبادا ببینه کارمو انجام دادم..

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 10:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن
وقتی بهش نگاه کردم دهنم باز موند..خدایا من اینو کشیدم؟؟(نه پس مادربزرگ بنده کشیده چه حرفا میزنیا دختر)اونقدر ذوق کردم که نزدیک بود بوم رو بندازم توی استخر..از خودم و کارام و دیوونه بازیام خیلی خندم می گرفت...
وسایلمو با قدت تمیز کردم و بردم توی اتاقم گذاشتم..بعد از اینکه کارم خشک کرد با دقت روشو روزنامه کشیدم و گذاشتم زیر تختم..بعدش هم برای اینکه دوباره شهاب غر غر نکنه رفتم تا یه شام مفصل درست کنم...البته بیشتر بخاطر ذوق و شوق خودم بابت کار زیبام بودا اصلا فکر نکنید دلم برای شکم شهاب می سوزه(یه جور حرف میزنه انگار شهاب رانندشه..اوه اوه چه منتی میزاره..والا)..
تصمیم گرفتم بخاطر این موفقیت بزرگ لازانیا درست کنم..اصولا لازانیای من خیلی خاص بود..مواد مورد نیازش یعنی گوشت و قارچ زیاد(من عاشق قارچم..من نه ها..یگانه..من از قارچ متنفرم)سوسیس..فلفل دلمه ای و سس و اینجور چیزا رو روی میز چیدم و یکی یکی آمادشون کردم..
خمیرش هم آماده شد و با دقت همه ی مواد رو چیدم و توی هر طبقه(نخیر آپارتمانه)کلی فلفل ریختم.آخه میدونین چیه؟غذای تند خیلی دوست دارم..چقدر دلم برای آرزو تنگ شده یادم باشه حتما یه سر برم پیشش..البته می دونم اگه برم یه کتک حسابی بابت این چند وقت می خورم...
کارم که تموم شد طبق معمول همیشه سالاد هم درست کردم و لازانیا رو توی ماکروویو گذاشتم تا داغ بمونه و خودم رفتم نشستم پای تی وی..
نیم ساعتی بود که داشتم فیلم می دیدم که دقیقا سر صحنه ی حساس فیلم این شهاب مزاحم از راه رسید(یگانه خیلی پرویی..دنیا ساکت..دروغ میگم بچه ها؟)
با چهره ای قر و قاطی..منظورم همون داغون یا همون عصبانی یا چه میدونم..گفت:
-من نبودم کسی اومده اینجا؟
با تعجب جواب دادم:
-نه..
بعدش هم راهشو گرفت رفت بالا..داد زدم:
-مگه شام نمی خورید؟
-نه...بیرون خوردم..
بخدا میزنم فک مبارکشو چپ و راست می کنم که دیگه حرف نزنه..خب نمی تونست بگه..بعد به خودم گفتم:
-یگانه خانم جنابعالی که گفتی برای شهاب درست نکردم چته غر میزنی؟برو خودت بخور دیگه
به خودم جواب دادم:
-نه خب میدونی؟از این ناراحتم که سرد شد...مزه نمیده..
با همین افکار مزخرف و طبق معمول موش و گربه ای..شاممو خوردم و سرخوش از کار قشنگم(همون نقاشیش)رفتم بالا و دوش گرفتم..
بعد از دوش هم مثل سایر آدم های دیگه ی دنیا موهامو خشک کردم... بعدش تصمیم گرفتم به صدف یکی از بهترین دوستام زنگ بزنم:
-سلاااااام آرزوی من.چطوری عشقم؟
-ساکت باش تا نزدم دهنتو..الله اکبر..کوفت..بمیر.چرا زنگ زدی؟
-پرروییا..تو چرا زنگ نزدی؟
-من میگم تو چرا زنگ زدی تو میگی من چرا زنگ نزدم اصلا چرا زنگ نزدی که ببینی من چرا زنگ نزدم خب زودتر زنگ میزدی ببینی من چرا زنگ نزدم.ها چرا حالا زنگ زدی؟
دستمو روی سرم گذاشتم و گفتم:
-به خدا گیج شدم..چی شد؟
-هیچی بابا..دیوونه..حالت خوبه؟
-مرسی عزیز دلم..تو خوبی؟
-ما هم خوبیم میگذره..
-خودتو چند نفر حساب می کنی؟
-تو توی کارای من دخالت نکن...خودم میدونم دارم چکار می کنم..
خندیدم و گفتم:
-عسیسم فردا چکاره ای؟
-فردا دانشگام دیگه.مثل بقیه ی بچه های خوب
-اوه اوه..بچه ی خوب بعد دانشگاه رو میگم..
-بعد دانشگاه هم با حسام قرار دارم
حسام بی افش بود که قرار بود تا چند وقت دیگه بره خواستگاریش..خیلی بچه باحالی بود..
-اوکی..خواستم بریم بیرون..به حسام سلام برسون..فعلا کاری نداری؟
با لحن پشیمونی گفت:
-ناراحت شدی؟
-نه عزیزم..من از تو ناراحت میشم؟
-نه بابا خودم میدونم..یگانه از زندگی با اون یارو راضی هستی؟اذیتت نمی کنه؟
-نه بابا اونقدر که من اذیت می کنم اون بیچاره..
-اوکی نمی خواد بزنی تریپ لاو
خندیدم و گفتم:
-گمشو بی شعور..کاری نداری؟
-نه برو به شهاب جونت برس..خدافظ
-خدافظ..
روی تخت دراز کشیدم..اه یه فردا هم که می خواستم برم بیرون نمیشه..شانس نداریم که..وقتی خدا داشت شانس تقسیم می کرد من خواب ناز تشریف داشتم..چشمامو بستم و بعد از مدت کمی به خواب رفتم...


امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 10:11
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
پرستار من | doni.m و گ.شب کاربران انجمن
باصدای گوشیم از جا پریدم ....یه لحظه دورو برمو تشخیص ندادم...به گوشیم نگاه کردم ...آرزو...تا دکمه اتصالو زدم صدای جیغ آرزو رو شنیدم :
-یگااااااااااااااااااااااا اااااااانه ...
پرده گوشام تیک تیکه شد باصداش...فکر کنین آدم دم صبح پاشه خواب آلود یکی ام اینجوری دم گوشش نره بکشه ......چه حالی می کنیا!!!! آرزو بازم غرغر می کرد :
-کجایی آخه تو؟؟؟ الهی خاک تو اون سرت کنم، الهی جز به جیگر بزنی انقد منو حرص نده ...مگه نمی خواستی امتحان بدی ...؟؟؟ مگه نخواستی من جات بخونم ؟؟؟ مگه نمی خواستی طرحتو تحویل بدی ....
تازه داشت سلولای مغزم به کار می افتاد....کم کم فهمیدم چه خاکی تو سرم شده وبدون توجه به حرفای آرزو تماسو قطع کردمو ازجام پریدم تو دستشویی ...خدارو صد هزار مرتبه شکر که این پسره خوابه ...عملی بودنشم یه جا به درد خورد....همچین خوابه لااقل منو با اون سروریخت نمی دید....فکر کنین جلوش بهش بگم عملی !!!! ای جااااااااااااااااااان ...قیافشو عشقه ...! اون وقته که حرص خوردنش خوشکل بهم حال می ده ... هنوز نرسیده به اتاق فکر جلدی پریدم بیرون ....منم که همیشه خدا باید عجله داشته باشم ...اونم به خاطر چی ؟؟؟ خواب خوشکلام !!!اصلا نفهمیدم چی کشیدم به این تن بدبختمو زدم بیرون...ماشینو هم طبق معمول اون عملی ازم گرفته بود اینه که زنگ زدم آژانس ...حالا سه ساعت صبر کن آژانس بیاد....!!! بی خیال آژانس شدم ...رفتم سرخیابون ...بی توجه به کس وناکسی دست بلند می کردم ...اشتباه نشه ...به ماشیناشون دست بلند می کردم...!!! نخیر انگار امروز خدا برام می خوادا!!! یه ابو قراضه پیدا نمیشه منو پرت کنه دم دانشگاه ؟؟؟ ...ده دقیقه ازاین فکرنگذشته بود که یه سوناتای مشکی جلوم ترمز زد :
-خانومی برسونمت ...
به به اینم شانس ما!!! خدا جونم گیر نیوردی نیوردی ...وقتی ام آوردی راست گذاشتی تو کاسمون که نتونیم فرار کنیم دیگه ؟؟؟
چی می گم سر صبحی قاطی زدم ....بی خیال پسره وماشین وبدبختی که قراره گیرم بیاد شدمو پریدم صندلی عقب ماشینش ...یه لبخند زد ...ای مردشور اون دندونات !!!برگشت روبهم:
-چرا عقب عزیزم ؟؟؟
-ببین اگه زود میری که برو وگرنه پیاده شم ...
-نه خوشکلم میریم تو جون بخواه ...
می خواستم فکشو بندازم پایین ...دیدم موقعش نیس...بی خیال شدم...پسره یه ریز حرف مفت می زد...تو دلم خدا خدا می کردم استاده امتحانو شروع نکنه ..این آرزو هم یه ریز میس می نداخت ...می ترسیدم... روبه پسره گفتم :
-من یه جا رو سراغ دارم ...
نیشاش صد وبیست متر بازشد...
-ای جوووووووووووونم ...کجا عزیزم ...بگو...
نذاشتم حرفشو ادامه بده سریع خیابون دانشگامو گفتمو بعدم :
-یه خونه اونجا هس جاش امنه ...کسی رفت وآمد نداره ....
مثل جت رفت ...سرعتش رو صدوبیست بودا....فکر کنم ردم کرده بود....تو دلم حالم ازهرچی پسره وکثافتایی مثل این بود بهم خورد ...زیر لب یه ده تایی فهش ازاون آبدارا نثار روح وروانش کردم ...ایشالله نسلشون ازبیخ دراد ....(اِ ...گیسو جون تنت می خاره ؟؟؟ ...آقایون خوب وپاستوریزه من عذر می خوام ...!)
وقتی دیدم نزدیک دانشگامونه یه کوچه رونشونش دادم وگفتم بپیچه توش...بعدشم یه خورده که توکوچه های پیچ درپیچ رفت...گفتم وایسه همین جاست ...خدارو شکر که کیف بنده همیشه ازکتابای قطورم مثل وزنه صد کیلوییه ...با یه ضرب کیفم رفتم تو کلش...صدا فریادش بلند شد...انگاری گیج می زد ...ببینین یه دختر ننه مرده مثل من واسه یه دانشگاه رفتن چقدرباید بدبختی بکشه ..!!! دیدم پسره نمی تونست زیاد تکون بخوره ...معطل نکردمو ازماشین پریدم بیرون...حتی برنگشتم ببینم داره دنبالم میاد یانه ؟؟؟ مرد یازندس ...فقط دویدم ...دویدم ....ودویدم ...................
نفس نفس می زدم ...رسیدم دم دانشگاه ...چون جلو بقیه دانشجوها تو حیاط نمی شد دوید خودمو آروم نشون دادمو قدم برداشتم ...تا پله هارو طی کردمو به سالن رسیدم ...با دیدن خلوتی سالن پا گذاشتم به دو ...سمت کلاسم ....تارسیدم جلدی خودمو انداختم تو کلاس.....بادیدن استاد صالحی که داشت برگه هارو پخش می کرد..یه نفس راحتی کشیدم.........
تازه فهمیدم همه دارن چهارچشمی منو قورت می دن ...یه اهمی کردمو روبه استاد گفتم :
-ببخشید اجازه هس...
استاد صالحی ام که ازاستادای نرمال همیشگی ...اصولا بچه ها باهاش کنارمی اومدن ..یه جورای پایه بود...ازاون اخلاق خوشکلا داشت ...رو به من گفت :
-بفرمایین ...دفعات بعد تکرار نشه ...
زود رفتم وصندلی پشت سر آرزو رو که همیشه برام نگه می داشت رو پر کردم ...هه عین بچه مدرسه ایا!!!
خلاصه که تو امتحانم کلی جوش زدیمو...کلا اون روز ما وزن کم کردیم !!!این آرزوی بدبختم قولنج کرد از بس گردنشو کج کرد تا بهم جوابا رو بگه ...مگه آروم می گرفتیم ...ازبس دوتایی رو صندلیامون ورجه وورجه کردیم ...استاد صالحی نرمالمون جوش آورد دیگه ...نزدیک شوت شدن ازکلاس بودیم که بلندشدیم برگه ها رو دادیمو بی خیال دوتا سوال شدم ...همین جوری ام باید کلامو می نداختم بالا ...حساب کتاب که کردم 15،16 رو می شدم ...!همشم ازصدقه سر این آرزو بود...!
بیرون سالن که رفتیم ...پریدم و آویز شدم ازگردن آرزو...یه ماچ آبدار گذاشتم رو لپش ....با اکراه خودشو ازم جدا کرد ...دستشو کشید جای بوسم وبا اخم کن :
-اِ......گمشو...هرچی تف بود مالید رو صورتم ...
-بی لیاقت ...اینا رو به خیلیا نمی دما...حسرت دارن بدبخت ...
-خفه بابا...چی شد حالا طرحتو دادی ؟؟؟
-نه نیوردمش ...
-چرااااااااااااااااااااااا ا؟؟؟
-انقد عجله داشتم اصلا یادم به این یکی نبود...
-حالا چیکار می کنی ؟؟؟ گفته مهلتش امروزه ها...
-جهنم...صالحی رو می شه خر کرد ...این غصه نداره ...تو چی دادی؟؟؟
-آره...زیاد خوب نشد ولی همون رد نشم بسه ...اگه بدونی سامان چی کشیده بود...دهن بچه ها که هیچی دهن صالحیم سه متر باز مونده بود...خیلی باحال کار کرده بود این پسره ذاتش پُرترس...حرف نداره کاراش ...
-هه بذار کارمو بیارم اگه پوز این سامان جونتو به خاک نمالیدم یگانه نیستم ....
-چی کشیدی مگه ؟!
-باشه سوپرایز بعد نشونت میدم ...
نیم ساعت بعدم تا دوازده کلاس داشتیم ...بعد کلاس استاد منصوری تا دم ایستگاه با آرزو رفتم وبعدش اون سی خودش ماهم سی خودمون ...
انقد هلاک بودم که هم اینکه رسیدم خونه فوری لباسامو پرت کردم روتختم ...یه دست بلوز شلوار ساده پوشدم ...موهامو با کش ازپشت محکم بستم...آرایشامم با شیر پاک کن پاک کردمو رفتم آشپزخونه ...شهابم که طبق معمول نبودش ...حدس می زدم تا شب خونه نیاد ...معمولا پنج شنبه ها نمی دونم می رفت دنبال چه غلطی تا آخر شب نمی اومد ...در یخچالو که باز کردم ...همه صورتم وا رفت ...لا زنیا خوشتِمزم کو؟؟؟....من که زیاد درست کرده بودم ...ای کارد بخوره به اون شیکم لامصبت ...واسه دونفر بود...همشو قورت داده ...غوله ها!!!
چون اصلا حال وحوصله نداشتم ...گشنمم که بود ...اینه که یه ساندویچ پنیر سبزی گرفتمو اومدم بیرون...حوصله آشپزخونه رو نداشتم ...گاز محکمی به ساندویچم زدم کنترل تلوزیون رو برداشتم وشبکه هارو عوض می کردم ....تازگیا این فارسی وان خیلی مزخرف شده بود...حال به حال می شدم ازفیلماش....عشق می کردم با مستندای منوتو...فقط آموزنده ...بچه مثبتیم دیگه !!!
دیدم تلوزیونم عین من هیچی بارش نیس ...خاموش زدمو به طرف پله ها راه افتادم ...پله اول رو که رفتم صدا شنیدم ...اول توجه نکردم ...بازم پله بعدی ...خش خش....این دفعه که اشتباه نکردم ...بازم بالا رفتم ...صدا ازتو یکی از اتاقا بود...یه خورده فقط یه خورده ترسیدم ....سرمو چرخوندم تا اتاق مورد نظرو پیدا کنم....رد شدم ،رد شدم تا...............اتاق شهاب ...!!! اون که خونه نبود...یه نگاه بهش کردم ...درچرا بازه ...وقتی اومدم که بسته بود؟؟؟ با اضطراب رفتم جلو...یه ذره سرمو نزدیک کردمو داخل رو دید زدم ...نیستش که ....بازم صدا...خش خش...کجاست پس ؟؟؟ نکنه دزده ؟؟؟ ووووووووووویییی دزد تو روز روشن مرض داره مگه ؟؟؟ یه جورایی می ترسیدم بازم مثل دفعه قبل شهاب نباشه ...بدجور فوضول می زدم ...سرمو بردم داخل و.................

حالا خوب می دیدمش .....چشمام سیاهی رفت ...آب دهنمو قورت دادم .....لعنتی این داره چه غلطی می کنه ؟؟؟ وای چرا اینجوری شده ...محکم با دماغش بالا می کشید.....اون آشغالا دستش بود...یه گوشه کز کرده بود وبا بسته تو دستش ....اصلا متوجه منم نشد ...فقط بسته رو دماغش بود وبالامی کشید...نفس عمیق ...دوباره تکرار کرد...نفس عمیق ...دوباره ...آشغال ...کثافت ...این داشت چه غلطی می کرد ؟؟؟ چرا نمی تونم کاری کنم ؟؟؟ خیر سرم پرستارشم ...داره جلوم دست پا می زنه ...داره ازچشاش اشک میاد....بسته تو دستش خالی افتاده کنار....صورت من چرا خیس شده ...چرا شهاب داره سقفو می بینه چرا داره جون میده خداااااااااااااااااااا...... ................................


* * *

دست و پامو گم کرده بودم...چکار باید می کردم..رفتم بالای سرش....

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 10:12
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group