رزرو هتلclose
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن

نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 984
نویسنده پیام
ati92 آفلاین

کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن
مقدمه

با تو بوده ام
همیشه و در همه جا با تو نفس کشیده ام
با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب
تو دلیل من برای حیات بودی و هستی و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علتبودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است
همیشه با تو.......همین.......





-وای مامان ترو هرکی دوست داری بیخیال ما شو....مگه من آخه روی سرتم که هر روز هر روز برا من یه خواستگار جور میکنی................
الکی حرف نزن دختر....چرا چرت و پرت میگی من میگم این دیگه چه ایرادی داره که همش نه شده ورد زبونت برا جواب دادن به این خواستگارای فلک زده.......
-مامان....
-بزار حرفم تموم شه،تو الان 26 سالته،بچه که نیستی،خیر سرتم تحصیل کرده ی این مملکتی،فکر کردن هم چیز بدی نیستا،مطمئن باش فقر مغزم نمیگیری با فکر کردن تازشم من اصلا حوصله ی ترشی انداختن هم ندارم نه دوست دارم نه جاشو،حالا هم بجا اینکه مغز گرانبهام را تلیت کنی و بعد بجویش پاشو برو تو اتاقت فکر کن بعد بیا برام فک بزن.
بعدشم از روی صندلی میز نهار خوری بلند شد و با ملاقه ی محترمش در کمال ادب بیرونم کرد.
به اتاقم رفتم و جوری رو تخت افتادم که اول ستون فقیر فقرات خودم شکست هم اگه این تخت فلک زدم زبون داشت چند تا فوش آبدارش رو نصیبم میکرد که بدنه ی عزیزش نزدیکه بود به دیار باقی شتافته بشه!!!
همیشه همین طور بود ،مامانم رو میگم، همه چیز رو به شوخی میگرفت و به قول خودش زندگی همش یه شوخی بزرگه با کلی هیجان مهم و تصمیمات جدی!!!
داخل خونه همیشه یه مامان شوخ و باحال بود و بیرون از خونه هم یه دندونپزشک حاذق و دوست داشتنی و صد البته با شخصیت.......جوری که من رفتاراش را در این دو تا جا یه روی مختلف سکه میدونستم...
وای این رو بیخیال این خواستگار رو چکار کنم،مردک پاشده اومده خواستگاری من.............بابا من به کی بگم ایهاالناس این همه دختر بابا دو روز دیگه جهان از دست ماها ترشی لیته میشه(با عرض پوزش از دخترا ،اینجوری نیستا ،از زبون این گفتم که الان شاکیه مگرنه ما خودمون قصد ازدواج نداریم!!!حالا نه ما خیلی بخشنده ایم میگذاریم یه جا این پسرا الکی شاد شن.....وای چقدر ور زدم ....بریم بقیه داستانمون)بعد میان سمت منی که شوهرنمیخوام .....واییی....یعنی میخوام ها اما دوست دارم با یه اتفاق اون شاهزاده ی سوار بر لامبورگینی بیاد!!!نه با خواستگاری....
راستین...راستین راستاد...........خواستگارم یکی از سرمایه گذارای جوون و خوشتیپ و دخترکش شرکته که حدود نصف سهام بزرگه شرکت متعلق به خودشه،نصفش برای بابا و یه مقدار کمی که اونم همچین کم نیست مال بقیه.......بابا یه شرکت دارو سازی و پخش داروی بسیار بزرگ داره که بسی زیاد معروفه و رقبای زیادی داره که همه را پشت سر گذاشته و فعلا سکان دار این عرصه است،حالا این آقا راستین راستاد بعد مرگ پدر محترمشون که همون آقای مسعود راستاد بزرگ سرمایه ای که به ارث میبره در شرکت ما میذاره که اونموقع آقای صدری یکی از سهام دارای بزرگمون براش مشکل مهمی پیش میاد که من هیچوقت کنجکاوی نکردم که چه مشکلی، و نیاز داشتن که سرمایه را خارج کنن و این وسط در اوضاع گیرو واگیر بابای ما ،این آقای سوپرمن(همون راستاد کوچک)میاد و سرمایش را به جای سرمایه ی آقای صمدی قرار میده و خانواده هایی را از نگرانی درمیاره و کارشون را حل میکنه و بعد اون میشه نور چشمی بابای ما در شرکتشون........
این وسط منم به عنوان داروساز در شرکت کار میکنم و پدر افتخار دادن که منو که داشتم برای دارو سازی درس میخوندم در شرکت بپزیره (که البته باید از خداشم باشه ) و هر ماه حقوق منو سر وقت بده تازه تمامی وسایل مورد نیازم رو هم فراهم کنه (که البته بازم وظیفشه)ایشون نور چشم منن و منم ه شدت وبسته ی ایشون بابای من کسی نیست جز آقای بردبار اشتیاق ،بابای بنده، بانو آرمیلا اشتیاق ،دختر مامانش آویسا اشتیاق (آویسا آب پاک و تمیز،آرمیلا دختری در ایران باستان ).مامان و بابام دختر عمو و پسر عمو بودن و ازدواجشون به سبک سنتی بوده ،که خودشون میگن و سراسر عشق و دوستی.......
حالا این آقای راستاد بعد از گذشت پنج ماه از فداکاریشون با اینکه خیلی کم پیش میاد بیاد شرکت و همیشه سر کار خودشه که نه من میدونم چیه نه بابا .....اصولا کنجکاو نبودم ...


امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 08:38
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن
اومده از من فلک زده خواستگاری کرده و بد تر از اون اینه که ندگه هیچ ایرادی روی این دیگه نمیتونم بزارم....بیچاره مسعود اولین خواستگار رسمی من پسر بدی نبود اما دماغش که دماغ نبود بربخت خرطوم فیل بود.....وای چه بی ادبم من ...اینم دلیل شد برا نه گفتن من...دومیش فک کنم سعید بود که یه گسر لوس و ننرو مامانی بود که حتی به خودش زحمت داد حداقل اون شب فیلم یه مرد جنتل من و بازی کنه و این شد یه دلیل قاطع برا نه گفتن.....سومی را حتب اسمشم یادم نمیاد مردک روانی را ،برگشته با اون صدای نکرش بم میگه زن نباید سرکار بره و باید تو خونه شوهر داری و بچه داری کنه منم با یه بفرمایید بیرون محترمانه اول از اتاقم و بعد از خونمون بیرونش کردم و خیلی کسای دیگه که بالاخره به عیب افلاطونی براشون میذاشتم و از دابره بدرشون میکردم........وای یادم میاد یکی به اسم سروش اومد خواستگاری و اتفاقا نظر مامان و بابا هم جلب کرده بود و من که نمیدونستم از این بی نقص چه عیبی بیابم دست به دامن ساینا دختر خاله ی گرام شدم که یه پا شیطون را هم درس میداد و مدرک میدادو استخدامم میکرد و بسیار هم کمک احوالم بود!!!!!!!!!!!!!اونم یه نقشه ای برام ریخت کارستون...... شب خواستگاری در حالی که مثل همه دخترا در آشپزخونه بسر میبردم و داشتم رو نقشمون کار میکردم که با صدای ناناس مامانم احضار شدم...
-آرمیلا جان چایی را بیار دخترم
یه بسم الله گفتم و به سوی خانواده آقا داماد رفتم
مادر آقا داماد یه لباس کرم پوشیده بود که ختده را به لبم مهمون کرد و بابای داماد هم کت و شلوار مشکی وخود آقا داماد گلم که یه کت اسپرت مشکی با پیراهن طوسی و شلوار مشکی کتان پوشیده بود و آآآآآآآه یه پارچه ماه......
همه به احترام برپا دادن و منم تشکر کردم از رو بدجنسی هم کفش پاشنه بلند پوشیده و بودم و سعی میکردم مثل چنمنگ ها راه برم و خلاصه چشم رو همه چشم عره های مامانم بستم و مثلا با بدبختی به بابا خوانشون و بابا خ.انمون چای دادم و حالا نوبت اجرای نقشه بود به سمت مادرشون رفتم و در یه عمل کاملا آرتیستی وقتی در 30 سانتش بودم تعادلمو از دست دادم و تلپب افتادم روش و اونم مثل ماهواره امید 2 متر پرید هوا شروع کرد سوختم و سوختم کردن .....222 آخ که چقدر سخت بود به اون بشکه ی در حال پرش نخندیدن....صحنه ی باحالی بود همه در حال باد زدنه مادر شور آینده ی من بودیم و منم مثل این دیوونه ها داشتم اینورو اونور میرفتم و مثلا دنبال دستمال بود.....تا اینکه بعد بیست دقیقه عذر خواهی کردن مامان و بابای بیچارم اونا عزم رفتن کردن و تازه شلیک نصیحت ها بود که به طرف من پرتاب شد
مامان-آخه دختره ی دست و پا چلفتی ..خدا بگم چکارت نکنه که با آبروی من و بابات بازی میکنی...من به تو چی بگم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ها چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی تو تا حالا برا مهمون چای نیاوردی نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بابا من از دست تو سر به کدوم بیابونی بزارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من که حالا واقعا گریه ام گرفته بود و داشتم برا مامان آب قند درست میکردم با التماس بهش گفتم:مامانی خواهش میکنم انقدر حرص نخور برات خوب نیست فشارت میفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای من بمیرم از دست کارای بچگانت راحت بشم!!!!!!!من که میدونم نشستید با اون ساینای ورپریده نقشه کشیدید؟؟؟؟؟؟؟واقعا که هنوز بچه ای!!!!!!مگه نه تو که دفعه اولت نیست که کفش پاشنه بلند پوشیدی......
بابام میون بحثمون اومد و گفت بسه خانم حرص نخور انقدر،با حرص خوردن که چیزی درست نمیشه ...نه این عاقل میشه نه زمان برمیگرده عقب .....حالا هم پاشو برو استراحت کن امروز خسته شدی!!!!! پاشو که من با این دختر کار دارم.....
مامان که بلند شد با خودم گفتم آآخ که گاوم زایید ...ای خدا نسلت را از زمین برداره ساینا ی مغز نخودی با اون نقشت....همیشه بابا وقتی وارد عمل میشد که کار بیخ پیدا کرده و من هم چون هیچوقت از بابا از گل نازک تر چیزی نشنیده بودم بی نهایت از این موقعیت بدم میومد و وحشت داشتم.......
بابا-خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من با ترس-خوب چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بابا-یه دلیل منطقی بیار برای اینکارت...چون هم من و هم خودت میدونیم که حرفای مادرت درسته.......حالا دلیل اینکار بچگانه رو توضیح بده.......فقط لطفا منطقی باش...
چی داشتم که بگم....دلیل هایی که فقط به نظر خودم بدون اشکال میاد.....من چیزی نداشتم برای گفتن.....با چشم های اشک آلود به بابا خیره شدم و گفتم :چیزی ندارم که بگم.....دلیلم فقط برا خودم خوبه و نخواید که اونو بگم!!!!!
پدر با تاسف سر تکان داد و به سمت اتاق خوابشون رفت و من تا حدود دو هفته کم و بیش سرکوفت شنیدم!!!!!!!!!!

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 09:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن
با صدای مامان از عالم هپروت و فکر و خیال دراومدم.....وای که از دست این پسر جماعت که از دستشون آسایشم را دادم به غول چراغ جادو برده داخل اون قوریش(همون چراغ جادو)!!!
-بله مامان چکارم داری فدات؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان-بیا پایین دیگه بابا من گفتم فک کن ولی نه درحد انیشتن!!!مخت عادت نداره می هنگه آرمیلای مامان
-ماااااامااااااان...
مامان-جانمممممم........
بدو رفتم پیشش و از پشت بغلش کردم و بعدم گونش را بوسیدم و روی صندلی نشستم.
مامان-خوب در این دقایث چه کشفیاتی به عمل آوردی فرزندم(با صدای قدیمی مخصوص دانشمندا)
منم مثل خودش جواب دادم:عرضم به حضور محترم و قابل احترام شما.......اِ اِ اِ اِ.....ناراحت نشوید عالی جناب اما...........
مامان با این حرفم ملاقه سلاح همیشگیش را برداشت و در حالی که به طرفم میومد گفت :خوب؟؟؟ منم در حالی که با هر قدمی که برمیداشت یک قدم به عقب میرفتم گفتم:هیچ چیز عایدمان نشد.....
و بدو که رفتیم به سمت مبل ها.............مامان دنبالم دوید و همینجور که دور مبل ها میچرخیدیم گفت:پس تو داشتی اون داخل چکار میکردی ورپریده؟ها؟؟؟
منم گفتم:مامان خوبم،گل من،من که شادی میارم برات ،هیم نمک میریزم برات برات،دلت میاد منو بزنی؟؟؟مامان هم در کمال نامردی کوسن مبل را به سمتم پرتاب کرد که دقیق خورد به هدف....ملاج بنده....... بعدش هم مامان دستاش را به حالت بامزه ای پاک کرد و به سمت آشپزخانه رفت و گفت:اینو زدم تا شاید اون مخت سرجاش اومد!
فردا با صدای بابا که میخواست منو از خواب بیدارکنه بلند شدم و گفتم بیدارم بابا ....بابا که رفت با خودم گفتم آخه تو کجات بیدار بود و دوباره ولو شدم رو تخت گرم و نرمم....اما تو عالم خواب انقدر صدای بابا که بهم میگفت داره دیر میشه را شنیدم که کلا بیخیال خواب نازنینم شدم و تلو تلو خوران به سمت دستشویی به راه افتادم.......آب را که به صورتم زدم از هپروت در اومدم و خودم و تو آیینه دیدم موهای قهوه ای که با نسکافه ای به طور خدادادی رنگ و مش بود و هیچکس باور نداشت که من اصلا به اونها دست نزدم اما بعد از چند وقت که میدیدن هیچ تغییری توشون ایجاد نشده باور میکردن که بله این خانم چوپان دروغگو نیست و شروع میکردن به تعریف که به به و چه چه،بینی قلمی و لب های قلبه ای ناز و کوهان مانند و رنگ ابرو هم که شبیه موم بود و چشمای مشکی که به قول بابا سگ داره و یه برق خاصی توشونه که آدم خوشش میاد و بعضی وقتا میترسه...به خودم لبخند زدم و شکر کردم که خدا قیافه ی خوبی به من داده و خوش هیکلم،چال گونمم که مشخص شد زیباییم بیشتر شد،با اعتماد به نفس بالا به سمت آشپزخانه رفتم و بعد سلام و علیک و خوردن یه صبحونه ی اساسی به سمت اتاقم رفتم و یه مانتوی قهوه ای و شلوار جین ذغالی و روسری مدل دارم که سه رنگ قهوه ای و مشکی و طوسی بود را پوشیدم و بعد پوشیدن عینک دودی قهوه ایم سویچ آزرای مشکیم را برداشتم و به سمت شرکت به راه افتادم با اینکه مسیرم با بابا یکی بود اما هیچوقت با اون نمیرفتم که نه من معطل اون بشم نه اون معطل من.
تا رسیدم به شرکت لامبورگینی نقره ای راستاد رو دیدم به کل پنچر شدم.....این اینجا چکار میکرد؟؟؟نفس عمیقی کشیدم تا اگه دیدمش جفت پا نرم تو شکمش....مثل همیشه آروم شدم و با متانت به راه افتادم و تصمیم گرفتم مثل همبشه مودبانه رفتار کنم ،یه بار با آبروی خانوادم بازی کردم برا هفت پشتم بس بود،دیگه فکر همچین غلطی به ذهنم هم نمیرسه...یعنی نباید برسه!!!

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 09:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن
داخل شرکت شدم و با آقا صادق نگهبان شرکت سلام و علیک کردم و به طرف نازنین منشی شرکت رفتم:سلام به جیگر ترین و ناناس ترین و همه چی ترین منشی عالم.
نازنین-سلام عزیزم.....
من-چه خبر از عاشق دلخسته؟؟؟؟
نازنین-هیچی آقا سر و مر و گنده بالا سرماست....
من-ای شورذلیل خاک برسر ،همین کارا رو میکنی که درو روز دیگه ازت سواری میگیره دیگه!!!
نازنین-آخی دلت میاد عمرمنه سامان...
من-اااااه اه اه جمع کن بابا این بساطت را ببینم.....
راستاد-سلام خانم اشتیاق سلام خانم معزی......
به سرعت به طرفش برگشتم و گفتم:سلام آقای راستاد....
نازنین هم جواب سلامش را داد و بهش صبح بخیر گفت.
راستاد-ببخشید خانم معزی آقای اشتیاق تشریف آوردن یا نه؟
نازنین-هنوز نیامدن اما فکر کنم تا ده دقیقه دیگه برسن...مگه نه خانم اشتیاق؟؟؟
وای که از دست این راستاد نقطه جوشم بالا رفته بود....مردک انگار نه انگار منم اینجام و ناسلامتی دختر بابام تشریف دارم بعد سراغ بابای من را از نازنین میگیره....یه حالی ازت بگیرم....
منم روبه نازنین گفتم :آره عزیزم یکجا کار داشت الان دیگه میاد...من میرم تو اتاقم فعلا عزیزم.....
نازنین:قربانت و بدون اینکه به اون خرفت بی نزاکت محل بزارم به سمت اتاقت راه افتادم.در اتاقم سمت راست راهرویی قرار داشت که بغل در ورودی شرکت بود وبعد از باز کردن در اتاقم به سمت میزم که گوشه اتاق روبروی پنجره قرار داشت رفتم و پرونده هایی را که نیاز به بررسی داشتن باز کردم و در حالی که سخت مشغول اونا بودم در اتاقم زده شد....
من-بفرمایید.
راستاد-سلام دوباره...
ای خدا امروز میخوای بد حال من را بگیریا ،اصلا اگه امروز از دست وجود این گذشت....با سردی گفتم سلام ،بفرمایید... سرم راپایین انداختم و با پرونده ها الکی بازی کردم....بعد چند دقیقه دیدم هیچی نمیگه سرم و بلند کردم که دیدم زل زده به من.....ای مردک هیز ...ای اون چشای عسلیت از کاسه دربیاد...مگه خودت خواهر و مادر نداری ناموس مردم و دید میزنی...حالا خواهر نداری مادر که داری!!
من –من امروز تغییری کردم یا شما تاحالا منو ندید؟؟؟
با ریلکسی کامل همیشگیش که حرص من را در میاورد گفت :نه همه چی آرومه و عادی ،من منتظرم تا کار شما تموم بشه تا کارم را عرض کنم .....
وای چه روی داره این بشر به سنگ پای قزوین گفت تو که ابریشمی!!!! با کلی تلاش که تو صدام نباشه بش گفتم:پس منتظر باشید!!!
آی که قیافش دیدنی بود فکر کرده کیه ....یه بیست دقیقه نیم ساعت علافش کردم و چون خیلی سرخوش بودم چند تا از مشکلات پرونده ها هم حل شد....زیرچشمی میدیدم داره پاش را به حالت عصبی تکون میده....آخر سر با یه لحن ملامت گری گفت:خانم اشتیاق...
گفتم :بله .....
گفت:کارتون تموم نشد......
منم با یه لبخند بدجنس گفتم :مگه شما عجله دارید؟؟؟ من که همون موقع گفتم کارتون را بفرمایید،شما گفتید منتظر میمونید،حالا اگه خواستید میتونید عرضتون را بفرمایید...عمدا روی کلمه ی عرض تاکید کردم که بفهمه حرفش امر نیست عرض است!!!
گفت:باشه من میگم چون باید عجله کنیم مگه نه به هیچ کاری نمیرسیم....
این چش بود عجله کنیم ....نمیرسیم ...چرا ازسوم شخص استفاده میکرد؟؟؟ابروهام را بالا انداختم و با حالت پرسشی گفتم:عجله کنیم؟؟؟
گفت:بله خانم پدرتون به من و شما که از طرف پدرتون نائب شدید سپردن بریم برای بازدید مواد اولیه داروی(.....) و بعد با یک لبخند بدجنس و یه ابروی بالا رفته نگام کرد....
دقیقا یک متر از جام پریدم و گفتم:اون وقت الان باید به من بگید؟؟؟الان دیگه همه کارها را باید با سرعت جت انجام بدیم تا به همشون برسیم.......
گفت:تا شما باشید که فکر اذیت کردن به سرتون نرسه ...تازه کار خودم مونده مگه نه شده بود تا آخر وقت اداری در خدمتتون بودم.....من تقریبا به سمت در پرواز کردم و در همون حال گفتم:در و پشت سرتون ببندید ،اگه مثل الان که دارید مثل رادیو پیام دارید حرف میزدید اونموقع چه چه میزدید الان کارا تموم شده بود و هم شما سر کار بودید هم من!!!
تازه فهمیدم چی گفتم.....اوه اوه آخه رادیو پیام دیگه چه صیغه ای بود دیگه ......نگاش کردم که دیدم کیفم دستشه و داره با لبخند نگاهم میکنه......کیف را از دستش قاپیدم و زیرلب خیلی آروم گفتم متاسفم و د بدو که رفتیم.....
-از رادیو پیام به خانم دکتر از این طرف....صدای خودش بود ،حس میکردم که مثل لبو شدم .....برگشتم و گفتم :کدوم طرف؟؟؟
به سمت جای پارک ماشین نازش اشاره کرد که با نگاه پرسش گر نگاهش کردم که گفت:با یه ماشین بریم هم بهتره هم سریعتر...
حوصله چک و چونه زدن و نداشتم و از یک طرفم ماشین نازش به من چشمک میزد.درجلو را باز کرد و بعد به سمت در راننده رفت و گفت:بفرمایید.تشکر کردم و سوار شدم و سریع به سمت محل قرار پرواز کردیم!!!

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 09:02
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن
راستاد در طول راه درباره این پروژه و منفعت هاش سوال کرد و هرچند وقت یه بار میگفت اگه از دست این رادیو پیام خسته شدید ،بگیدا......وبعد قه قه میزد زیر خنده و من هم چند تا فوش نون و آب دار نثار خودم و خودش میکردم.
حدود 45 دقیقه بعد از حرکت:راستاد -بفرمایید رسیدیم .....
من-میدونم ،ممنون....
از ماشین پیاده شدم و به سرعت به طرف در ورودی ساختمان نما مشکی شفا رفتم و قبل از ورود یکم سرو وضعم را مرتب کردم....راستاد هم رسیده بود و با هم وارد ساختمان شدیم و به سمت دفتر آقای ملک پور که همیشه مواد اولیه را از اونجا خریداری میکردیم رفتم......من به منشی جدید که نمیشناختمش و در نتیجه اونم من و نمیشناخت گفتم: سلام خانم،روز بخیر، ببخشید به آقای ملک پور بگید اشتیاق اومده......
منشی-بله البته ،منتظر بمونید چند لحظه،ببخشید آقای ملک پور.........
از ساعت یازده و نیم تا دو در شرکت شفا کار داشتبم و بعدش من تقریبا روی صندلی ماشین ولو شدم......
راستین-خسته نباشید...
من-مرسی، شما هم........
راستاد-من که کاری نکردم شما چند ساعت به جای من سرکار بودید.....چی گفت؟؟؟یعنی چی به جای من؟؟؟نکنه قضیه ی رادیو را میگه؟؟؟جیغم رفت هوا:بابا آقای راستاد ، جان هرکی دوست دارید حرف منو فراموش کنید ،بابا من که معذرت خواهی کردم!!!از اونموقع تا حالا حدود دویست بار به من سرکوفت زدید!!!
راستاد-چرا عصبانی میشید شما؟؟؟من خوشم اومده که انقدر تکرار میکنم ،آخه واقعیتش تا حالا از هیچکی نشنیده بودم پرحرفم چه برسه به رادیو پیام!!!حالا اگه اجازه بدید بریم یه نهار هم بخوریم که ساعت نهار شرکت هم تموم شده البته میدونم که دختر مدیر عامل هر وقت بخواد میز شاهانه براش آماده است...
وای که واقعا رادیو پیام بود ،من موندم چرا با بقیه اینطور نبود و جواب سلامشون هم بزور میداد،بعد به ما که میرسید کلا یکی دیگه میشد،اینم از شانس کهیر خورده ی ما......در جوابش چیزی نگفتم و سرم را به پشته ی صندلی تکیه دادم و نگاهم را به پنجره دوختم، اونم ضبط ماشین را روشن کرد.....آهنگ قسمت حسین توکلی بود و من خیلی دوسش داشتم:قسمت شده که عشقت ...تو قلب من بشینه ....چشمای عاشق من فقط تو را ببینه ....تو چشم من نگاه کن....یه دنیا التماسه......به من نگو که قلبت عشق و نمیشنایه....عشق و نمیشناسه.......من که هنوز دوست دارم....من که هنوز عاشقتم ...من که هنوز به عشق تو اسیرم..... تو رو خدا کاری نکن ....یه روزی از همین روزها .....به جرم دوست داشتن تو بمیرم.... من که هنوز دوست دارم....من که هنوز عاشقتم ...من که هنوز به عشق تو اسیرم..... تو رو خدا کاری نکن ....یه روزی از همین روزها .....به جرم دوست داشتن تو بمیرم.... به جرم دوست داشتن تو بمیرم....(تکرار دوباره آهنگ) وای که عجب آهنگی دو دقیقه دیگه ادمه داشت رفته بودم هپروت....
راستاد-رسیدیم خانم اشتیاق...
نگاش کردم با چشمای عسلی بامزش داشت نگاهم میکرد ، یه لبخند زیبا زد و موهای قهوه ایش را که همش تو صورتش میریخت کنار زد....به خودم اومدم و سریع نگاهم را ازش گرفتم.....ای کاش ازم خواستگاری نمیکرد و با یه اتفاق بامزه و اکشن وارد زندگیم میشد....وای دارم دیوونه میشم(به قول ساینا دیوونه تر)لباس هام رو مرتب کردم و با هم وارد رستوران شدیم.بعد از اینکه دستام رو شستم با چشم دنبالش گشتم که دیدم یک گوشه ی دنج روی یک میز دونفره نشسته و چشم به منو(menu)دوخته ....قبل از رفتن به هپروت نگاهم را ازش گرفتم و به سمت میز رفتم......
راستاد –چی میل دارید؟؟
همیشه از اینکه بگم فرقی نداره بدم میومد چون اعتقاد داشتم وقتی حتی مارک خودکارم با هم فرق داره پس همه چیز ها با هم فرق دارن واسه همین گفتم:شیشلیگ،متشکرم....
اونم دوتا شیشلیگ با مخلفات سفارش داد وقتی گارسون ازمون دور شد کمی درباره ی پروژه بحث کردیم ،دربین صرف نهار گفت:خانم اشتیاق ؟؟؟
من –بله ؟؟؟؟
راستین-فکراتون را کردید؟؟؟؟
من-راستش ،بله این که دیگه فکر کردن زیاد نداره ما قبول میکنیم...
راستاد-واقعا؟؟؟شوخی میکنید؟؟؟
من-من چه شوخی با شما دارم ،تازه این چیز دور از انتظاری نبود که؟؟؟
راستاد-آخه من فکر میکردم پدرتون......
من-نه اتفاقا پدرم از اول میگفت که این پروژه به نفع شرکته و .....
یهو دیدم پنچر شد...
من-چیزی شده آقای راستاد؟؟؟
راستاد-شما دارید درباره ی چی حرف میزنید؟؟؟
من-خوب این پروژه ی ساخت و صادرات داروی(....)دیگه!!!داشتیم درباره ی اون بحث میکردیم!!!
راستاد-خانم اشتیاق من درباره ی خواستگاری گفتم!!!!
غذا پرید تو گلوم و به سرفه افتادم.....حالا این وسط خندمم گرفته بود ..بیچاره چه فکرا که با خودش نکرده.....حتما با خودش گفته دختره چقدر هوله!!!لیوان آبی را که به سمتم گرفته بود گرفتم و کمی که حالم جا اومد تشکر کردم و ادامه دادم:ببخشید آخه ما داشتیم درباره ی پروژه حرف میزدیم ،سوء تفاهم نشه....
لبخند تلخی زد و زیر لب آروم گفت:کاش همون درست بود...
اما من شنیدم...
ادامه داد:خوب حالا جواب من چی میشه؟؟؟
من-ببخشید،اجازه بدید بعدا درباره ی این مورد صحبت کنیم ...چیزی نگفت و مشغول بازی کردن با غذاش شد،مثل من....بعد از کمی هم بلند شدیم و به سمت شرکت راه افتادیم....تو راه هردوتامون ساکت بودیم و من به این فکر میکردم که چرا بش نگفتم من جوابم منفیه....مگه نبود؟؟؟...چرا بود پس چی؟؟؟....نمیدونم بابا از دهنم پرید....انقدر به این موضوع فکر کردم وکه نفهمیدم کی به شرکت رسیدم،کی سوار ماشینم شدم و کی به خانه رسیدم!!
بچه ها لطفا نظرتون را درباره ی داستان در قسمت نقد قرار بدید،ممنون میشم ازتون

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 09:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن
من-سلام من اومدم...
مامان-سلام عزیزم خسته نباشی،بیا اگه چیزی نخوردی یه چیز بخور......
من-نه مامان با آقای راستاد برای خرید مواد اولیه رفته بودیم دیگه نهارم همون بیرون خوردیم...
مامان با یه لبخند مرموز گفت :خوش گذشت؟؟؟
من-مامان اذیت نکن، قرار کاری بود ،من دوش میگیرم بعدم میخوام بخوابم....
مامان- باشه عزیزم برو.
به اتاقم که رفتم رنگ آبی و سبزش به من آرامش خاصی داد ،پرده اتاقم بلند بود و چهار خونه ی بزرگ که زیرشم یه حریر کار میشد،بقلش هم یه درختچه ی کوچک گذاشته بودم،روبه روی پرده یه دست مبلمان گذاشته بودم که بالای اون مبلمانم یه چراغ کار شده بود که با رنگ مبلمان و پرده ام ست بود، یه میز تحریر که سفید و آبی بود و کمد دیواری و میز آرایش، وسایل های اتاقم را تشکیل میداد،اتاقم دری برای حمام نداشت و باید به راهرویی میرفتیم که سه تا در یعنی در اتاق من،مامان و بابا ودر حمام قرار داشت.به حمام رفتم و بعدش سرم نرسیده به بالشت خوابم برد. با صدای بابا بیدار شدم.بابا-آرمیلا،آرمیلا،بابا بیدار شو دیگه،خواب بسه،بیا کارت دارم نازنینم......
من-اومدم بابایی. به ساعت که نگاه کردم مخم سوت کشید...من از 5 تا 9 خواب بودم؟؟؟واقعا که.....تیشرت سفید و شلوارک قرمزم را مرتب کردم و پبش بابا رفتم........
من-سلام بابایی....
بابا-سلام بابایی ،ساعت خواب!!!!!
من-اااا خوب بابا ببخشید که رفته بودم دنبال کارای شرکت.....
مامان-ونداد اذیت نکن بچم رو....
کلی خرکیف شدم از حمایت مامان جونم ....خدا سایه ات را از بالا سرم کم نکنه ...ای پیربشی عزیزم!!!
مامان-آخه نه با پای پیاده بوده و شکم گرسنه!!!بچم اصلا اسم لامبورگینی هم به گوشش نرسیده......
بابا شروع کرد به قه قه زدن و من سرخ شدم آه مثل لبو...بیا،یه بارهم نشد من در اندرونم از مامان تعریف کنم بعدش نزنه خرابش کنه....ای مامان من به تو چی بگم ...انگار نماز خدا غلط میشد که بابا از چیزی سر درنیاره!!!
بابا گفت:حالا نمیخواد خجالت بکشی خود راستین برام تعریف کرد جریان کارای امروزتون رو!!
ای مردک دهن لق....
بابا-خوب نظرت چیه؟؟؟
جریان ظهر را که یادم اومد سریع گفتم:در چه مورد؟؟؟
بابا-در مورد راستین دیگه.....
خوب بدو آرمیلا خانم،بگو جوابت منفیه،وای خدا کی جرئتش را داره؟؟؟چه دلیلی بیارم دیگه برای این همه چی تموم؟؟؟بابا هم که چند روز پیش میگفت از هرکجا هم که تحقیق کردن چیزی جز خوبی عایدشون نشده!!!وای چکار کنم؟؟؟
بابا-خوب،ما منتظریم......
سعی کردم اعتماد بنفسم را جمع کنم ،بابا مرگ یه بار شیون یه بار...
من-راستش بابایی من کاملا مطلعم که آقای راستاد یه آقای بسیار محترم و همه چی تمومه اما،اما متاسفانه من نمیتونم به ایشون جواب مثبت بدم....
بابا با تعجب گفت:کسی را زیر نظر داری آرمیلا؟؟؟
یا بسم الله بابا اینو از کجاش درآورده بود....سریع گفتم:نه بابا شما هم،آخه این حرفا به زرافه هم بیاد به من نمیاد.....
بابا-پس حالا که نه کسی را زیر نظر داری و نه دلیل منطقی داری،پس خوب به حرفام گوش کن....من هیچوقت دلم نمیخواست تو زندگیت دخالت کنم،من فقط باید وظیفه ی پدریم را انجام میدادم که بگم اون کسی را که مدنظر داری صلاحیت زندگی داره یا نه...الانم بازم نمیخوام تو زندگیت دخالت کنم چون انقدر به تربیتم ایمان دارم که میدونم کیس مناسب خودت را خودت انتخاب کنی....تو رو چشم ما جا داری تا هروقتی که باشه اما بابا من میدونم که خودت خسته میشی،درسته که الان جوونی و زیبایی داری اما این پایا نیست و دخترم که سنش زیادی بره بالا خواستگارای مورد قبولش هم کمتر و کمتر میشه....حالا حرف اصلی من ،شما تا یک مدتی ،مثلا سه یا شیش ماه با این آقا راستین که من از هرجهت تضمینش میکنم ،به عنوان نامزد میمونید اگه دیدی که نه، این آقا اصلا اینی نیست که تو میپسندی،که من بعید میدونم اینجوری باشه،که هیچی،اگر هم با هم به توافق رسیدین که بازم هیچی، راه خودتون را ادامه میدید!!!
این وسط من مخم هنگیده بود و تو شک بودم یه دفعه مثل این برق گرفته ها گفتم:بابا چی میگید، من اصلا حاضر به چنین کاری نیستم .....من برای خودم ملاک هایی دارم که با این برنامه ریزی شما کلا کن فیکون میشه.......
بابا به سمت اتاقشون رفت و گفت:همین که گفتم!!!
منم به دنبال بابا روان شدم و گفتم:بابایی جونم ،مگه شما نمیگه من دخالت نمیکنم،من به تو ایمان دارم،به انتخابت احترام میذار،خوب این انتخاب من نیست...
بابا-اولا من نگفتم به انتخابت احترام میذارم شاید تو رفتی یه قاچاقچی را انتخاب کنی!!!من گفتم وقتی به انتخابت احترام میذارم که صلاحیت فرد را قبول داشته باشم در ضمن من اصلا چیزی را که به ضرر دخترم باشه حتی اگه به نفع منم باشه انتخاب نمیکنم و به خدای احد و واحد هم اصلا به فکر اینکه شاید با نه گفتن تو سهامش را از شرکت خارج کنه ،نبودم و نیستم ،اینهمه من به نظراتت احترام گذاشتم یه بار هم تو جبران کن!!
من-بابا ولی شاید آینده و کیس های مورد علاقه ی من دیگه به طرفم نیان!!!
بابا- کسی که قراره به خاطر به نامزدی ساده که کاملا هم شرعیه ،مخالفتی داشته باشه،همون بهتر که نباشه،این همه دختر و پسر که قبل و حتی بعد ازدواجشون هم دوست دختر و دوست پسر دارن عیب نیستن اونوقت دختر من به خاطر یک رابطه ی کاملا پاک و شرعی مورد داره؟؟؟
دیدم حرفاش واقعا منطقیه و از طرفی مرغشم یه پا داره،بنابراین گفتم:به من مهلت بدید فکر کنم...
بابا-باشه تا فردا فکرات را بکن و به من خبر بده.....
داشتم به سمت در اتاق میرفتم که بابا گفت:مطمئن باش هرچی که سخت گیری میکنم به نفعته بابا.......
من –میدونم........
روی تختم افتادم و به آینده ای فکر کردم که داشت از اونچه که دوست داشتم دور میشد و به سمت ناکجا آباد میرفت....سرنوشت نا معلومی که شاید مهم ترین بخش زندگیم بود.....و بود.

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 09:05
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن
صبح با صدای زنگ گوشیم بلند شدم و بعد از شست و شوی دست و صورتم به سمت مامان و بابا رفتم.
-سلام......
مامان-سلام به روی ماه نشستت.....
بابا –سلام عزیز بابا....
به سمت آشپزخونه رفتم و بعد خوردن یک صبحانه ی مختصر مشغول آماده شدن شدم.مانتوی آبی نفتی،شلوار جین مشکی با شالی ست این دو رنگ سر کردم و عینک دودی و سوویچم را برداشتم دبرو که رفتیم....
مامان-چیه؟؟؟خیر باشه صبح جمعه ای کجا شال و کلاه کردی؟؟؟
من-میرم خونه ی خاله اینا پیش ساینا..........
مامان-گیس هات را میکنم ورپریده بری اونجا با اون بدتر از خودت نقشه کشی کنید برای اون بیچاره!!!
من – نه خیالت راحت اون تا من را بیچاره تر از این که هستم نکنه خودش بیچاره نمیشه!!!مامان احتمالا برای نهارم همون جا میمونم.......
مامان-احتمالا دیگه چه صیغه ای بود وقتی میخوای بمونی؟؟؟سلام برسون به همه ،بگو من عصری یه سر بهشون میزنم...
من در حالی که پشت کفشم را درست تو پام جا میزدم!!!گفتم :باشه ،بای...........
مامان – خداحافظ. بابا-آرمیلا،فکرات را کردی؟؟؟؟ من شب بهتون میگم،فعلا....
بابا-خداحافظ....
ضبط ماشین را روشن کردم و با آهنگ منحصر به فرد امیرعباس زمزمه کردم،حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟؟؟هیچی،مگر اینکه فرارکنم!!خودمم خندم گرفت،من و فرار اونم به خاطر یه چیز مسخره!!!جک ساله،من میدون خالی نمیکنم هر چی بادا باد،قیافش که درجه یک،پولش هم همینطور،بی عیب که نیست تو این سه یا حداکثر شیش ماه یه عیبی از خودش بروز میده دیگه،آدم بی عیب که نیست...هست؟؟؟والا از شانس من شده یه آدم بی عیب باشه به من میوفته....وای دیوونه شدم رفت ...دارم میگم چرا آدم بی عیب بصیبم شده!!خنده داره خداییش.....وای رسیدم....چه جور رسیدم ؟؟؟خانه ی ساینا اینا برعکس خانه ی ما که یک آپارتمان بزرگ بود،ویلایی بود و حیاط نازی داشت که پر از درخت بود،بابای ساینا،عمو محمد در صنف طلا فروش های شناخته شده ی بازار طلا بود که مرد خیلی خوبی بود و من عین بابا دوسش داشتم،خاله سپنتا(به معنای مقدس ایرانی) که دیگه یک پا جواهر و سورن پسر خاله ی یازده ساله ی مودبم که همیشه سرش تو کار خودش بود و اکثر مواقع در حال درس خوندن بود و بی نهایت برام عزیز......
-تویی عزیزم؟صدای خاله بود..
من-سلام خاله جون ...
خاله-قربونت برم ،بیا داخل.
در را که باز کرد جاده ی سنگی منتها به پله های ساختمون وصل میشد و سمت چپش هم استخر کوچک و تمیزی بود که دوستش داشتم زیاااااد.ساینا را دیدم که با یک تاپ و شلوارک راه راهی کرم و قهوه ای ایش جلوم وایساده و موهای مشکیش که دم اسبی بسته بود و یه مقدارشم کج ریخته بود رو صورتش با اون چشم های عسلی نازش داشت نگاهم میکرد و لبخند میزد.
-وایسا،وایسا ،همون جا وایسا....
من-چی شده؟؟؟
ساینا-از الان بهت بگم اگه اومدی که از مغز من استفاده کنی به عنوان دیدن ما از همین جا برگرد...بعد دمپایی ابریش را درآورد و گفت:مرده شور اون چشمای مشکیت را ببرن که داره منو میخوره،توی نامرد نمیگی یه ساینایی هم هست که شاید این چندوقت که سراغش را نگرفتم مرده باشه.....وایسا جرئت داری وایسا.....من همینجور که دور استخر میچرخیدم با نفس نفس گفتم:بابا امون بده نامرد....بزار بتوضیحم......
ساینا-یا الله زرت رو بزن....
همینجور که یک قدم اون میومد جلو و یک قدم من میرفتم عقب،گفتم: اولا که تو سگ جونی و به این راحتی ها نمیمیری....
ساینا-پس نه انتظار داری میمردم،مطمئن باش من تا حلوات را نخورم نمیمیرم....
من-انقدر تو حرفم یورتمه نرو یابو!!!آخ.....آخرشم پرت کردی اینو ....دیوونه دردم گرفت...
ساینا-حقته......
-بچه ها،بچه ها کجایید پس؟؟...صدای خاله بود که دنبالمون میگشت......
من-خاله جون اینجاییم..اومدیم.....بعد روبه ساینا گفتم:حالا بیا بریم داخل وحشی تا بعد.....بعدش هم به سرعت بادتا دم خونه دنبال هم دویدیم....
من –استپ...بسه دیگه...سلام خاله....
خاله-سلام عزیزم،خوش اومدی،باز نیومده دارید میزنید تو سروکله ی هم....بیاید بریم تو یک چیزی بخورید بعد همدیگه را بکشید حداقل گشنه از دنیا نرید اون دنیا ندید بدید بازی دربیارید آبرومون بره!!
سه تایی زدیم زیر خنده و خاله گفت:بیاید تو...
یه پس گردنی به سایه زدم که یکی هم نوش جان کردم و بعد مثل جوجه اردک ها پشت خاله وارد خونه ی لوکسشون شدیم که به رنگ سفید و مشکی و خاکستری بود ،خاله به سمت آشپزخونه رفت.
ساینا-چه عجب؟؟؟بعد قرنی اومدی اینجا یه سر؟؟؟؟.......
من-من نیومدم تو چرا پیدات نشد؟؟؟ والا تو دیگه چه رویی داری؟؟؟
ساینا-ببخشید که من دفعه آخر اومده بودم!!! ...
من-خوب بابا حالا که اومدم،تو پکارا کردی این چند وقت خانم وکیل؟؟؟
ساینا-هیچی،کار همیشگی دنبال بدبختی مردم!!!تو چی هنوز شاهزاده ی سوار برا لامبورگینی پیدا نشده؟؟؟
من-اتفاقا چرا ،با لامبورگینی هم اومده اما متاسفانه شاهزاده آقا کمی تا قسمتی اجباریه!!!
ساینا-چی میگی تو؟؟؟
خاله-خوب بچه ها بفرمایید یه شربت خنک....
من-دست و پنجولت طلا خاله جونم.....
خاله خندید و گفت ای دیوونه.....منم خندیدم و به ساینا نگاه کردم که داشت بال بال میزد جریان را بفهمه،منم از قصد لفتش دادم تا جونش در بیاد،آخرش هم گفت:آرمیلا بیا کارت دارم....
خاله –ااا ساینا بزار شربتش را بخوره....همینجور که دست منو دنبال خودش میکشید گفت:اونجا هم میتونه کوفت کنه....
منم خندان به دنبالش به اتاقش رفتم.....اتاق ساینا از کرم و صورتی و هر رنگی که تو طیف صورتی باشه درست شده بود و بی نهایت بامزه بود.
من-هوی وحشی دستم کنده شد.......
ساینا-زر نزن بابا،تعریف کن ببینم جریان چیه؟؟؟
یک دقیقه همینجور ساکت نگاش میکردم که گفت:چته؟؟؟بابا بنال دیگه.......
من-خودت گفتی زر نزن!!!!
ساینا-تروخدا اذیت نکن دیگه....
من-باشه،باشه،التماس نکن،دلم سوخت،الان میگم.....
نشستم از سیر تا پیاز همه چی را براش تعریف کردم...
ساینا-ببین آرمیلا،منم با نظر بابات موافقم،اینطور هم که تو میگی ظاهرا این بابا چیزی کم نداره،خوب چه اشکالی دار،من و تو بزرگ شدیم،درستا کارامون بچگونه هست اما در اصل باید فکرامون بزرگونه باشه،اینی که تو میگی باید با یه اتفاق وارد زندگیت بشه کیس مورد نظرت،جیز قشنگیه اما تو نباید به خاطر یه رویا لگد به بخت خودت بزنی،فوقش هم اگه دیدی نه این بابا کیس مورد نظرت نیست که قضیه را تمام میکنی ولی اولش این موضوع را بهش بگو که احتمال داره تو قبول نکنی که ضربه ی عاطفی هم نداشته باشه این ماجرا و اون هم الکی باتو خوش نباشه،هرچند آدم بالاخره میتونه با خر هم خوش باشه با تو که دیگه جای خود داره البته بلانسبت خر......
با کوسن مبل اتاقش زدم تو سرش و گفتم :ای خاک عالم تو سرت که تو اوج جدیت،رگ دلقکیت باد میکنه......
ساینا-ولی میگم آرمیلا عرضه داشته باش حداقل تواین مدت ماشینش را از دستش بکش بیرون یه حالی بکنیم با هم!!!
من-ای ندید بدید.....تا عصر کلی تو یرو کله ی هم زدیم و عصر بعد از اینکه مامان هم اومد،بعد دو ساعت رفتیم.شب وقت شام بابا گفت:خوب آرمیلا جواب؟؟؟
من-موردی نیست بابا،من قبول میکنم!!!
بابا-تصمیم عاقلانه ای گرفتی،پشیمون نمیشی...
با یه بااجازه به اتاقم رفتم و درباره ی تصمیمم انقدر فکر کردم تا خوابم برد...

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 09:06
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن
-سلام آقا صادق......
آقا صادق -سلام خانم اشتیاق،صبح بخیر....
من-صبح شما هم بخیر....
به سمت نازنین رفتم.-سلام نازی شور ذلیل......
-سلام عزیزم،من انقدر دلم میخوام ببینم بعد عروسیت برا شوهرت چکار میکنی؟؟؟
من که میدونم خودتم به روزگار من دچار میشی!!
من-عمرا ،من بمیرمم عین تو براش بال بال نمیزنم،واقعا که کارات من را یاد مرغ میندازه دیدی وقتی یک خروس بینشونه چکار میکنن؟؟؟دقیقا تو وقتی سامان رو میبینی همین کارها را میکنی!!!
نازنین-آآآآآآآآآآآآآآآآآرمیللللل للللللللللللاااااااا......
من-جانم...جانم چرا حنجره میترکونی؟؟؟من میرم آزمایشگاه،کاری داشتی اونجام......
نازنین-باشه.....من-به سامان هم سلام میرسونم!!!
نازنین-برسون تا جونت دربیاد......
من-ای خاک بر سر.....(سامان هم رشته ای من بود و با من همکار بود تو شرکت)
چهار ساعتی بود که داشتم روی یکی از ترکیب ها کار میکردم،چشمام داشت از کاسه در میومد که آقای راشدی یکی از همکارامون صدام کرد و گفت:خانم اشتیاق؟؟؟؟؟؟.....من-بله،بفرمایید......
آقای راشدی-پدرتون تماس گرفتن ،گفتن که کارتون دارن و در دفترشون منتظرتونن....
من-بله،متشکرم.... خدایا خودت این داستان ما را به خیر بگذرون....مامان جون خدابیامرز چی میگفت یا وکیل ال....نمیدونمم چی چی...اه چی بود ...آآآآآ....یا قاضی الحاجات....ای خاک بر سر من که دوتا ذکرم بلد نیستم......
من-نازنین بابا تو اتاقشه دیگه؟؟؟
نازنین-آره اتفاقا منتظرته،برو داخل......
من- باشه عزیزم ،مرسی.....در اتاق را زدم و وارد اتاق شدم،بابا در حال صحبت کردن با تلفن بود و به من اشاره میکرد که بشینم....بعد از پنج دقیقه تلفنش تمام شد و گفت:ببخشید که معطل شدی،راستش راستین زنگ زده بود و جواب را میخواست که من از طرف تو ساعت پنج باهاش قرار گذاشتم،آرمیلا بابا،سوال هایی که داری ازش بپرس و جریان نامزدی را بهش بگو،بعد ازش جواب بخواه،باشه؟؟؟راستی بهش هم بگو که این تصمیم کل خانواده است.....
من در حالی که سرم پایین بود و داشتم با انگشت هام بازی میکردم گفتم:باشه....اگر کار ندارید،من دیگه برم سر کارم......
بابا-باشه،برو،ساعت پنج میاد همین جا.........
من-فعلا خداحافظ......
بابا-به سلامت......ای خدا شانس بگیره خانوادش اصلا اجازه ی این کار را ندن....ای خدا یعنی میشه؟؟؟
تا ساعت چهار و نیم انقدر کار داشتم که وقت فکر کردن نداشتم،تا ساعت را دیدم عین جنی که بسم الله شنیده باشه از آزمایشگاه پریدم بیرون،به سرعت به سمت سرویس بهداشتی دویدم و بعد از شستن ودیت و روم و یکمی هم سرخاب سفیداب کردن وقتی که از تیپم راضی شدم،به سمت دفتر بابا رفتم،از دور راستاد را دیدم، اوه اوه چه تیپی هم زده بود،یک کت اسپرت ذغالی،یه تیشرت نسکافه ای ،یک شلوار کتان ذغالی با یک کفش اسپرت مشکی پوشیده بود و داشت به سمت دفتر بابا میرفت،من را که دید ایستاد.....
راستاد-سلام خانم اشتیاق،حالتون خوبه؟؟؟
من با لحن سردی گفتم:سلام ممنونم......راستاد در دفتر را زذ و وقتی بابا اجازه ی ورود داد،روبه من کرد و گفت:بفرمایید.....من-مرسی،سلام بابا... راستاد-سلام آقای اشتیاق......
بابا-سلام ،سلام ،بفرمایید.......
بعد از یکمی احوال پرسی بابا گفت:خوب من دیگه مزاحمتون نمیشم،برید حرفاتون را بزنید.....
دوتامون ساکت بودیم.....
بابا-برید دیگه..... راستاد بلند شد و ضمن دست دادن با بابا نشکر کرد و روبه من گفت:بفرمایید.....
من-خداحافظ بابا......
بابا-به سلامت.....
تا پارکینگ در سکوت رفتیم و راستاد از من پیشی گرفت و در ماشین نازش را باز کرد و به سمت در راننده رفت و سرجاش نشست......اه اه اه مردک مضخرف، حداقل صبر میکردی تا سوار بشم بعد میرفتی نزول اجلال میکردی......دارم برات.....به سمت در کمک راننده رفتم و در را بستم!!!بعد به سمت پنجره خم شدم و در حالی که به چهره متعجب راستاد نگاه میکردم گفتم:با ماشین خودم میام.......و به سمت ماشینم رفتم....ای حالت را گرفتم حالا بیا منت کشی....داشتم در ماشین را باز میکردم که گفت:کافی شاپ(....)میبینمتون،صد متر بالاتر از خیابان (...)سمت راست وگازش را گرفت و رفت......
وای این دیگه کیه،از عصبانیت پام را چند بار رو زمین کوبیدم و سوار شدم.....مردک مضخرف،یکم ادب هم خوب چیزیه.....تا رسیدن به محل قرار داشتم بهش فحش میدادم......دیدم که روی یک میز دنج نشسته و داره شمع روی میز را نگاه میکنه، ای مرده شور اون چشمات را ببرن...اگه به من بود که الان میرفتم روی یه میز دیگه مینشستم،اما حیف که ادب حکم نمیکنه و در ضمن بدم میاد وسط دید چند تا چشم فضول بیاد سر میزم بشینه.....آروم به سمت میز رفتم و روی صندلی رو به روش نشستم...
راستاد-بازم سلام،چی میل دارید؟؟؟
من-یه لیوان آب لطفا.....
راستاد-بله....
با خودم گفتم مردک بیشعور یه تعارفی هم نکرد یک چیز بهتر بخورم!!!بی ادب!!!
راستاد-ببخشید،یک لیوان آب و دوتا بستنی میوه ای......
نه پس یه نخود شعور داره.....
راستاد-من اصولا اهل تعارف نیستم،پس کارهام را حمل بر بی ادبی نزارید......
بابا نزاکت!!!!
راستاد-خوب پدرتون فرمودن که با من صحبت دارید،بفرمایید من گوش میدم.......
من-راستش من سوالاتی از شما داشتم و بعدش تصمیم خودم و خانواده ام را میگم.....
راستاد-بفرمایید.....
من-راستش من چیز زیادی از شما نمیدونم،لطفا درباره ی خودتون و خانوادتون کمی توضیح بدید........
راستاد-من راستین راستاد،سی و یک ساله فوق لیسانس شیمی مواد هستم و سرمایه دار شرکت شما،پدرم فوت شده و مادرم هم پیش داییم آلمان هستن چون بعد فوت بابا خیلی افسرده شدو برای عوض کردن حال و هواش رفت اونجا ،در حال حاظر هم بهتر هستن و به زودی برمیگردند،دیگه چی؟؟؟
من-مرسی،شما چرا تا الان ازدواج نکردین؟؟؟
راستاد-شرایط پیش نیامده بود و سال پیش هم که بابا فوت کردن و من گرفتار بودم......
من-خدابیامرزتشون.....
راستاد-متشکرم......
من-واقعیتش من اصلا قصد ازدواج را نداشتم،نه با شما و نه با هیچ کس دیگه،اما بابا اصرار دارن که ما مدتی با هم نامزد بمونیم تا بیشتر باهم آشنا بشیم،مثل اینکه واقعا شما را قبول دارن.....
راستاد-لطف دارن.....
من-اما من میخوام از الان بگم که من فقط به این خاطر که احترام بابا را نگه داشته باشم قبول کردم و این امکان وجود داره که بدون هیچ دردسری من بعد مدت معین نامزدی را برهم بزنم و اصلا...
آهنگ گوشی راستاد بلند شد..راستاد-معذرت میخوام....بله....چرا چی شده...باشه الان میام...باشه باشه مشکلی نیست....نه گفتم که اشکالی نداره....اومدم....
بعد رو به من گفت:معذرت میخوام خانم اشتیاق برای یکی از بچه ها مشکلی پیش اومده من باید برم....خیلی معذرت میخوام اگه ضروری نبود نمیرفتم.....
از روی صندلی بلند شدم و گفتم :خواهش میکنم...مشکلی نیست،خداحافظ........به سمت در خروجی رفتم و وقتی داشتم سوار ماشین میشدم،ماشینش با سرعت از کنارم گذشت......


امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 09:06
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن
روی تخت دراز کشیده بودم و به همه چی فکر میکردم،فکرام حد و مرز خاصی نداشت،فقط داشتم فکر میکردم.......با صدای زنگ مبایلم به خودم اومدم......شماره ناشناس بود،پس احتمالا باید راستین باشه.
من-بله بفرمایید..
-سلام،حالتون خوبه خانم اشتیاق؟؟؟راستین هستم..
من-بله سلام،متشکرم آقای راستاد...
راستین-زنگ زدم از شما بابت جریان دیروز عصر عذرخواهی کنم..
من-مهم نیست...
راستاد-اگه سوالی مونده فردا در خدمتتون هستم...
من –نه ممنون،لطفا با پدر تماس بگیرید مثل اینکه کارتون داشت...
راستاد-بله حتما،خداحافظ...
من-خداحافظ...
خداکنه این ماجرا به خیر بگذره.....الان بابا میخواد باهاش قرار خواستگاری را بذاره.....وای خدا،من دارم چکار میکنم؟؟ خسته از این فکرایی که به هیچ جایی نمیرسه بلند شدم و از اتاق خارج شدم.
بابا-بله ،بله،جمعه شب زمان مناسبیه،متشکرم،خوش آمدید.
مامان-چی شد بردبار؟؟؟؟
بابا-هیچی دیگه،برای شب پنجشنبه قرار خواستگاری گذاشتن.....
مامان-خوب به سلامتی،امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشی ونداد!!!
بابا-انشاالله...آرمیلا،آرمیلا، بیا بابا
من-سلام..
بابا-سلام عزیزم،میخواستم بهت بگم راستاد با خانواده ی داییش شب جمعه میان اینجا برای خواستگاری.....مثل اینکه مادرش آلمانه.....
من آروم گفتم:بله میدونم.....خوش اومدن . به سمت اتاقم رفتم......
خیلی زودتر از اونچه فکر میکردم روز خواستگاری رسید....آخه نه من مشتاق دیدارشون بودم!!! ساعت با میگ میگ کورس گذاشته بود!!!!
ساعت ده دقیقه به هفت بود.....وای مامان پایین شکمم داغ شده.....قلبم داره از دماغم میزنه بیرون.......دستم یخ زده.....حس کنکور بهم دست داده.....دینگگ دینگگ دینگگگ........وای اومدم......
مامان-چته دختر،توچرا امروز هولی،انگار دفعه ی اولشه که داره براش خواستگار میاد......بعدم رفت. ببخشید که دفعه ی اولمه که دارم نامزد میکنم.....اونم اجباری......ای مرده شور هرچی اجباره....یک سرک تو پذیرایی کشیدم،تو اتاق بودم و هرچقدر که مامان گفت:دختر باید چایی بیاره....گفتم:همینم مونده،برم تو آشپزخونه ای که دقیقا روبه روی نشیمنه........ای مرده شور هرچی رسمه رو ببرن.... یک مرد نسبتا مسن و یک زن که باید دایی و زن دایی راستاد باشن،باهاش اومده بودن،خودش هم یک کت و شلوار مشکی با یک پیراهن پوست پیازی پوشیده بود و از همیشه خوشتیپ تر شده بود..... ای خدا،دوست داشتم جفت پشمای عسلیش را از کاسه دربیارم که گند زده تو همه آرزوهای من....... دوباره به لباسام نگاه کردم،نمیخواستم چیزی ازش کم داشته باشم،یک کت و شلوار سفید پوشیده بودم که نوارهای مشکی هم داشت،آرایش کمی هم کرده بودم ،در کل خوب شده بودم.....
مامان-آرمیلا جان
با بسم الله وارد شدم....همه با ورودم بلند شدن.
من-سلام،راحت باشید.
مرد-سلام عروس خانم،میدونستم راستین خوش سلیقست ولی نه در این حد.
یه تشکر زیرلبی کردم.
زن-سلام عزیزم.خوبی؟؟؟راستین هم یک سلام زیرلبی کرد و سر نکان داد که منم به سر تکان دادن اکتفا کردم.
کمی که صحبت ها درباره ی خواستگاری رسمی شد،مرد،که حالا مطمئن شدم دایی راستاد بود، گفت:آقای اشتیاق اگه اجازه بدید این دوتا جون صحبت های آخرشون را با بکنن،که بعدش ما قرار ها را بزاریم....
بابا-بله،آرمیلا جان،راستین را به اتاقت راهنمایی کن.
من-بفرمایید.......بلند شدم و به سمت اتاقم رفتمو
راستاد-اتاق قشنگی داری.......جوابی ندادم و فقط سرم را تکان دادم.
راستاد-هنوز ناراحتی آرمیلا؟؟؟
جانممممممم!!!!چه زود پسرخاله شد....میزاشتی شربت از گلوت بره پایین.....بچه پرو.
من-آقای راستاد من همون روز هم ناراحت نشدم،کار دیگه پیش میاد.....
راستاد-اولا فامیل من برای محیط کاریمه و الان فقط راستینم...دوما پس چرا ناراحتی؟؟؟؟
من- جواب اولا و دومانتون اینه که به خودم مربوطه آقای راستاد!!!
راستاد-ولی جواب دومانم برام مهمه...........
من-برای من مهم نیست!!!درباره ی حرفای دیروزم فکر کردید؟؟؟
راستاد-آره،مشکلی نیست،شش ماه نامزدی چیزی نیست.......
من-خوبه.....اینکه امکانش هست من نامزدی را به هم بزنم چی؟؟
راستاد-دارید میگید امکانش هست.....پس شاید هم به هم نزنید!!! در هر صورت من مشکلی ندارم.
من-دیگه حرفی ندارم.
راستاد که بلند شد،من هم بلند شدم و با هم به سالن برگشتیم.
راستاد- -ما مشکلی نداریم..............همه کف زدن و ما هم سرجامون نشستیم......قرار بر این شد که جمعه ی هفنه ی بعد یک جشن نامزدی برگزار کنیم و ما هم تا این مدت،خرید ها را انجام بدیم....... بعد از رفتنشون سریع شب بخیر گفتم و اجازه ی هر پرسشی را از مامان و بابا گرفتم...

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 09:07
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن
مامان-آرمیلا،آرمیلا،بلندشو دیگه دختر......راستین الان میاد
ای خبر مرگش را برام بیارن که آسایش را از زندگیم گرفته،ای حناق بگیره،ای دردو بلای همه ی عالم تو سرش بخوره،ای با اون لامبورگینیش بره زیر هجده چرخ....نه نه این نه حیف ماشینش!!!حالا واقعا باید امروز صیغه محرمیت خونده بشه؟؟؟!!! واییییی نه!!!

حالا چی بپوشم؟؟؟یک مانتو ی یشمی با شلوار کتان تو همون مایه ها(رنگش را نمیدونم چی چیه!!!!)با شال رنگ شلوارم پوشیدم و کیف و عینکم را برداشتم و شروع کردم به سرخاب سفیداب،رژ صورتی مات،رزگونه ی گلبهی و یک خط چشم نازک
دینگ دینگگگ دینگگگگگ....خبرمرگش چه وقت شناس هم هست،از اتاق اومدم بیرون..... اوه این مامان و بابای ما را نگاه کن...چه تیپی زدن...یکدونه زدم تو سرخودم.....ناسلامتی دارن دخترشون را شوهر میدن...اه شالم...مرده شورم را ببرن
راستین-سلام آقای اشتیاق...سلام خانم....سلام
همگی جوابش را دادیم.....مرده شورت را ببرن،آخه خدا این چقدر خوشکله،موهای قهوه ایش را چتری رو صورتش ریخته بود،بینی قلمی،چشم عسلی کشیده،لب ها قلبه ای،ابروهای بلند و همرنگ موهاش،خداوکیلی خدا تو آفرینش این وقت گذاشته بود...هی هی هی......بعد تعارفات معمول از خانه خارج شدیم و به سمت دفتر وکالتی رفتیم که راستین آدرسش را به بابا داد.
دستم عرق کرده،نفسم بالا نمیاد،بغل مردی روی یک نیمکت نشستم که توی یک اتفاق باهاش آشنا نشدم!!!حس میکنم بی حس شدم ،لپ هام گرم شدن و گل انداختن.....
حاج آقا-مهریه ی عروس خانم توی این شش ماه چیه؟؟؟
مهریه برای چمه؟؟من این بازی مسخره را تموم میکنم....حتی اگه از این چیز بدی نبینم خودم انقدر اذیتش میکنم تا از دستم عاصی بشه......پس لازم به مهریه نیست....
من-لازم به مهریه نیست حاج آقا
راستین-چرا حاج آقا 1365 تا سکه بزنید...
منرو به راستین زمزمه کردم:نیاز نیست
راستین-هست،اینرو من میگم
حاج آقا-چی شد پس؟؟؟
من-مگه کی هستی تو،ماله منه،میگم نمیخوام
راستین-امکان نداره اجازه بدم
من-فکر کردی میزارم حرفت را به کرسی بشونی؟؟؟حاج آقا ،ما به توافق رسیدیم فقط یک سکه به یگانگی خدا،یکدونه سکه،متشکرم.....راستین خواست حرف بزنه که یک تلنگر به پهلوش زدم.
حاج آقا-وکبلم؟؟؟
خداحافظ آرمیلای مجرد:با اجازه ی پدر و مادرم بله
صدای دستها بلند شد......زن دایی راستین که اسمش پروانه بود اومد جلو......
رن دایی پروانه-امیدوارم زوج خوبی برای هم باشید عزیزم و یک جعبه را به من داد....جعبه را که باز کردمیک سرویس برلیان خیلی قشنگی را دیدم که خیلی ازش خوشم اومد.....
من-ممنون زندایی....دستتون درد نکنه.....
زن دایی-قابلت را نداره گل من.
چند دقیقه ای به تبریک گذشت و من به این فکر میکردم که داره چه اتفاقی تو زندگیم میوفته؟؟؟
راستین دستم را گرفت،مور مور شدم،میخواستم دستم را از دستش بکشم بیرون،سفت تر گرفت،جلو بقیه دوست نداشتم اینکارش را،نگاه کردم ببینم عکس العملشون چیه؟؟....پس بقیه کجان؟؟چرا من با این تنها بودم؟؟؟؟کی تنها شدیم؟نگاهش کردم،چشمای عسلیش در محاصره ی موژگان مشکیش بود و داشت دقیق نگاهم میکرد،انگار تا حالا ندیده بودم.......موهاش که ناز روی صورتش ریخته بود......تو چشمام خیره شد.....طاقت نیاوردم و چشمام رو انداختم پایین،گرمی دستاش را زیر چونم احساس کردم،میخواستم برم عقب،با دستاش شونم را گرفت و به طرف خودش کشید......سینه به سینش شدم....لپ هام گل انداخته بود......صورتش را آورد جلو،نفس های داغش که به صورتم میخورد،حالی به حالی میشدم،دوست نداشتم این حالت رو،اینکه از خودم بی خود بشم را دوست نداشتم،چشمامش را بست،چشمام داشت اتوماتیک وار بسته میشد......
تق تق تق......کشید عقب،به خودم اومدم،چه غلطی داشتم میکردم،ای خاک عالم بر سر بی جنبه ام کنن.....
دایی-عروس و داماد،نمیاید،طلا فروشی بسته شدها.......
داشتم پرواز میکردم سمت در که دستم را گرفت......
راستین-ناسلامتی نامزدیم ها کجا میری........سرم را انداختم پایین و با هم از در اومدیم بیرون...... بازم دست زدن و بازم تبریک....کی این برنامه ی مسخره تمام میشد......راستین دستم را مثل کنه چسبیده بود.....
دایی مسعود-راستین دیگه ما برای خرید حلقه نمیایم،دوتایی با هم برید،فقط برو طلا فروشی رسولی،طلاهاش قشنگه.......
راستین-دستتون درد نکنه...چشم،مرسی....خداحافظ
همگی جوابش را دادن و من هم زیر لبی خداحافظی کردم و به دنبال راستین که دستم را میکشید کشیده شدم.....
دستم را محکم از دستش کشیدم بیرون.....
من-هوووووی،مگه داری گاری میکشی،دستم کنده شد......آروم زیر لب گفتم :وحشی
راستین-شنیدم.....
من-مبارکت باشه!!!!
سوار ماشینش که شدیم تا مقصد نه من حرف زدم نه اون......لعنت به من بی عرضه....لعنت....
راستین-رسیدیم....پیاده شو
من-خوب شد گفتی،مگه نه سوار میشدم.....پیاده شدم و در را بستم.
داخل مغازه که شدیم راستین شروع به سلام و احوال پرسی کرد و من را نامزدش معرفی کرد.
آقای رسولی-به به مبارک باشه راستین جان،مبارک باشه خانم،الان جدیدترین مدل هامون را براتون میارم.
مدل ها را که جلوم گذاشت،واقعا گیج شدم،هر کدوم از اون یکی قشنگ تر.....
راستین-اون چطوره؟؟؟و به سمت یه حلقه اشاره کرد،سه ردیف نگین تاج مانند داشت و خیلی شیک بود،اما نمیخواستمش،انگار روی دست ظریف من سنگین بود.
من-نه،این زیادی بزرگه.....
راستین-اون چی؟؟؟؟حلقه یک نگین مربعی وسطش داشت و هرگوشه اش دو تا نگین داشت که مثل مثلث محاصرش کرده بود.اصلا دوست نداشتم که اون برام انتخاب کنه با اینکه سلیقش جالب بود اما اصلا دوست نداشتم حرفش را به کرسی بنشونه.یک حلقه ی ساده که نگیناش به طرز قشنگی کنار هم چیده شده بود چشمم را گرفت.....
من-من اونرو میخوام؟؟؟
راستین-قشنگه،میخوای یک نگاه دیگه هم بنداز......
من-نه نیاز نیست.....
راستین-باشه.
بعد از حساب کردن پول به سمت خونه به راه افتادیم.....
راستین تو ماشین گفت:آرمیلا ناراحتی؟؟
من-تو خوشحال میشی که هی میخوای منو ناراحت نشون بدی؟؟برای سومین بار نه ناراحت نیستم....ای بابا.......
راستین-خوب بابا چرا ناراحت میشی؟؟؟
من-آخه راست میری میگی ناراحتی؟؟؟چپ میری میگی ناراحتی؟؟؟بابا نا...را...حت...نیس تم....اوکی؟؟؟
راستین-بداخلاقی ها........
من-همینه که هست......
راستین-همینم خوبه..........پیاده شو......
من-این جا کجاست؟؟؟
راستین-بیا میخوام بهت بستنی بدم......
پیاده که شدم،حرصم گرفت که آخه این قده یا نردبون.......من با این قدم تا نصف گردنشم.....
راستین که با بستنی برگشت،گفت:خوب بفرمایید،میگم آرمیلا امروز ناراحت بودیا؟؟؟!! و زد زیر خنده.
من-روی آب بخندی......
راستین- فعلا که روی زمینم و دارم میخندم.....و بلند تر خوابید.....
من-دیشب تو کفش کی خوابیدی انقدر بانمک شدی ؟؟؟
راستین-تو کفش خودم،ببینم ما دیشب خونه شما بودیم نکنه تو نمک ریختی تو کفشم که زودتر برم؟؟
من-لطفا تنبلی خودت را که ازبس جورابات را نشستی شوره زده تقصیر من ننداز.....
راستین-گذاشتم برای وقتی که زن گرفتم کاری داشته باشه که انجام بده!!!!
من-هر وقت قطب جنوب از گرما جهنم شد ،من هم جوراب های تو را میشورم.......
راستین-پس تو به چه دردی میخوری؟؟؟
من-این که زبون تو را کوتاه کنم...
راستین-هر وقت موفق شدی مال خودت را کوتاه کنی بعدا به این فکر باش که برای من را کوتاه کنی......
من-والا فکر کنم زبون تو را هر چقدر هم بچینم بازم مثل علف هرز دراز بشه.....
راستین-این دیگه یک نعمته...
من-تو دیگه کی هستی؟؟؟؟
راستین-راستین راستاد....و هرهر خندید...

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 09:07
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ati92 آفلاین


کاربر حرفه ای
ارسال‌ها : 2328
عضویت: 5 /5 /1391
محل زندگی: amol
سن: 20
تشکرها : 216
تشکر شده : 656
اتفاق عاشقی | dokhtar daria کاربر انجمن
من و راستین با هم-سلام
همه جواب سلاممون را دادن،مامان برای نهار دعوتشون کرده بود که باقی کارا را هم انجام بدن.
مامان-خریدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من-آره ایناهاش......و حلقه را به مامان دادم .
مامان-خیلی قشنگه عزیزم،مبارکت باشه.
دیگه نایستادم تا نظرات دیگران را بشنوم و به سمت اتاقم رفتم.لباس هام رو با یه تونیک نارنجی و شلوار سفید عوض کردم و روی تخت ولو شدم.بعد از ده دقیقه مامان برای نهار صدام کرد.چیدن سفره که تموم شد ،مامان همه را دعوت کرد تا سر سفره بشینن،منم رفتم تا سس را بیارم.وقتی اومدم طبق معمول همهی جاها بقل راستین برام جا باز کرده بودن،نشستم و مشغول شدیم،زیر چشمی راستین را میپاییدم که چه باکلاس غذا میخوره.
مامان-برای راستین جان دوغ بریز آرمیلا.
پارچ دوغ را برداشتم و داشتم لیوان را براش پر میکردم که بابا گفت:راستی جشن را داخل باغ برگزار کنیم یا سالن؟؟؟؟؟؟؟؟
راستین-آرمیلاااااااااااااااااااا اااااااا........
من-واییییییییییییییییییییییی ییی،ببخشید تو را خدا
ای خدا حالا اگه دوغ نمیریخت،آسمان به زمین میافتاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟،بابا آخه این همه وقت الان وقت حرف زدن بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زن دایی پروانه-فدای سرت عزیزم....................
من-برو تو اتاقم تا برات شلوار بیارم..............
بدو رفتم تو اتاق بابا و برای راستین یک شلوار اوردم.
من-بیا،عوضش کن.......دیدم داره بر و بر نگاهم میکنه.......من-بدو دیگه،داره نگاه میکنه منو........
راستین-آرمیلا واقعا چجوری دانشگاه قبول شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شلوار بابای تو اندازه ی منه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخ که بد سوتی داده بودم،بابا قد متوسط روبه بلند داشت اما این نردبون بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من-ببخشید که من پیشبینی نکرده بودم که یک نردببون قراره بشه نامزدم،مگرنه برات شلوار راحتی میدوختم.......بعدم چپ چپ نگاهش کردم،کرمم گرفت یکم اذیتش کنم،برای همین ادای فکر کردن به خودم گرفتم و بعد یک بشکن زدم و داد زدم:
من-اها فهمیدم............
راستین-ااااااااااااا،چرا داد میزنی،کر که نیستم.
من-اولا من از این نظر مطمئن نیستم!!!!!!!!!!!!!دوما بزار راه حلم را بگم.....
راستین-خیلی پرویی!!!!!!!!!!!!حالا بگو ببینم چی کشف کردی دانشمند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من-من بک دامن دارم که برام بلنده،میخوای بدمش تو بپوشیش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!یکم نگاهش کردم و بعد زدم زیر خنده.....
راستین-هرهر،بامزه بود........ و چپ چپ نگاهم کرد.....
من-ولب خدایی خودت را با دامن فرض کن......و با این فرض بلند تر خندیدم.....
راستین-کوفت.......و خودش هم زد زیر خنده.......
مامان-دارید به چی میخندید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ساختما ن داره میلرزه!!!!!!!!!!!!!
من-هیچی مامان،مامان برای این بابا لنگ دراز شلوار نداریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستین دقیقا متکا را تو ملاجم زد.......
من-آییییییییییییییییییی دیوونه،دردم گرفت،چه دقیقم میزنه......
راستین-ما اینیم دیگه.....و لبخند پیروزمندانه ای زد،بعد داد زد:ممنون مامان نیاز نیست،خشک شد دسته گل دخترتون........متکایی که بغلم گرفته بودم را زدم تو سرش........
صدای زنگ مبایل راستین بلند شد.....
راستین-مامانه....
اوه اوه اوه...مادرشور گرام زنگ زدن.......
راستین-الو،سلام مامان،خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟........نه بابا این چه حرفیه.....آره،اینجاست.....ختده ای کرد و کفت:نه بابا....خیالت جمع....باشه باشه گوشی خداحافظ......رو به من گفت:بیا میخواد با تو حرف بزنه.....
صدام را صاف کردم:سلام.....حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟
مامان نگین-سلام عروس گلم،ممنون،تو خوبی؟؟؟؟
کمی که به تعارف و تعریف گذاشت،مامان ازم عذرخواهی کرد که نتونسته تو مراسم باشه و قول داد برای عروسی سنگ تموم میزاره و بعد از کمی خداحافظی کرد.....گوشی را که به راستین دادم با خودم گفتم :چه خوش خیالن اینا.....هه عروسسسسسسسسسسسسسسیییییی.... ..
خانواده ها عصر برای سفارشات و ما برای انتخاب لباس راه افتادیم.
تو ماشین بودیم که راستین گفت:آرمیلا از الان گفته باشم لباس باز انتخاب نمیکنی،که هرچقدر هم قشنگ باشه قبول نمیکنم.
با اینکه خانواده ی ما روی لباس پوشیدن گیر نمیداد اما من خودم لباس باز اصلا دوست نداشتم ولی برای اینکه حرصش را دربیارم گفتم:لباس من به خودم مربوطه،اگر هم تو پیزی را که من میپسندم نخری من خودم میخرم!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستین-اااااااااااااااا،لجبازی میکنی............
من-من کارم را میکنم...هیچکی تا حالا جلوم را نگرفته.....
راستین-و من انگار اولین نفریم که جلوت را میگیرم.....خوشحالم که این را افتتاح میکنم........
من-عمرا......
راستین-خواهیم دید.......
تا جلوی پاساژ مورد نظر باهم حرف نزدیم.
داشتیم لباس ها را میدیدیم که یک لباس بادمجونی چشمم را گرفت که باز هم نبود زیاد و روش هم یک کت خورده بود که آستیناش به طرز قشنگی منجوق دوخته شده بود(بچه ها من فرق منجوق و پولک را نمیفهمم،به بزرگی خودتون ببخشید منو اگه اشتباه کردم) اما زود ازش رد شدم که راستین نبینتش تا بتونم اذیتش کنم و بعد بیام بخرمش........
یک لباس آبی که خیلی قشنگ بود اما بی نهایت باز پیدا کردم که نگه چقدر کج سلیقست!!!!!!!!!
من-اون خوبه......و با دستم لباس را نشون دادم......
راستین-بیا بریم بقیه را ببینیم حالا.....
من-نه من این چشمم را گرفته.......
راستین-عمرا اجازه بدم.....
من-از تو اجازه نخواستم...سرم و با غرور گرفتم بالا و داشتم میرفتم داخل مغازه که دستم را کشید.
راستین-آرمیلا منو عصبانی نکن،دارم میگم این خیلی بازه بگو چشم!!!!!!!!!!!!
من اداش را درآوردم و گفتم:چشم.....باعصبانیت دستم را کشیدم بیرون و گفتم:شتر در خواب بیند پنبه دانه........
راستین-جهت اطلاعتون عرض میکنم،اجازه ی جنابعالی تا وقتی که زن منی چه بخوای و چه نخوای دست منه،پس بیخود حرص نخور،پوستت خراب میشه بعد آرایش تو صورت نمیشینه ها.....وبعد خندید و من را دنبال خودش کشید و برد جلوی همون مغازه ای که لباس بادمجونی بود.
راستین-تو که انقدر خوش سلیقه ای چرا میخوای حرص من را در بیاری بچه جون؟؟؟؟؟؟؟؟
من-اولا بچه خودتی،دوما تا تو باشی زور نگی به من......
لباس را از متصدی فروشگاه گرفتم و تو اتاق پرو امتحانش کردم.....واقعا که سلیقم حرف نداشت....چه ناز بود......
متصدی-در را باز کن ببینم.....
در را که باز کردم متصدی گفت:وای چه خوشکل شدی تو......خوش به حال شوهرت....اونشب چه هلویی گیرش میاد ها.......
وای داشتم از خجالت آب میشدم،حالا خوبه آروم گفت....سرم را که آوردم بالا راستین را دیدم که با لذت زل زده به من،کت را نپوشیده بودم و با اینکه لباس زیاد باز نبود بازم یک قسمتی از سینم معلوم بود،سریع در را بستم و لباس هام را عوض کردم.
راستین-ممنون آقا،همین را میبریم،چقدر شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد از حساب کردن پول اومدیم از مغازه بیرون.....
راستین-مبارک باشه....
من-ممنون-میگم تو عینکی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستین با تعجب نگاهم کرد و گفت:نه چطور مگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من-آخه نزدیک بود چشمات از حدقه بزنه بیرون الان!!!!!!!گفتم شاید عینکت را فراموش کردی!!!!!!!
راستین-نه،صاحاب طرف بودم،دوست داشتم ببینمش.
باکیفم زدم تو سرش:خیلی پرویی.....
راستین -اصولا میگن با طرفت این خودش رفتار کن......
من-واقعا که،میگن جواب ابلهان خاموشیه،بهتر که جوابت را ندم.
راستین-جواب نداری که نمیگی،الکی ضرب المثل را بهونه نکن.
وای که واقعا داشتم حرص میخوردم...این بشر زبون داشت به اندازه ی اتوبان........
بعد از خرید صندل و هزار تا خرت و پرت برگشتیم خونه.

امضای کاربر : پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
،به او گفت سردت نیست؟؟ نگهبان گفت چرا؛ولی مجبورم طاقت بیاورم.شاه گفت به قصرم میروم و یک لباس گرم برایت میاورم.شاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد. فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیره مردی را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بودمن هر شب با همین لباس کم طاقت میاورم اما وعده ی لباس گرم تو، مرا از پای درآورد.
سه شنبه 31 مرداد 1391 - 09:08
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

Powered by Tem98 | Copyright © 2009 Rozblog Group